uz
Feedback
آغازِ نگاه

آغازِ نگاه

Kanalga Telegram’da o‘tish

ثبت می‌کنم آنچه را جهان، در شتابِ عبورش، نادیده می‌گذارد؛ لحظه‌های خاموش و جزئیاتِ کوچکی که تنها با اندکی مکث، می‌توان به حضورشان پی برد. t.me/HidenChat_Bot?start=7868635940

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
644
Obunachilar
+124 soatlar
+247 kun
+2430 kun
Postlar arxiv
چیزی که در این چنل بیشتر از همه توجهم را جلب می‌کند، فاصلهٔ میان اسم و بیوست. «سوهی» ساده و شخصی‌ست؛ انگار فقط نام یک آدم است، بی‌آنکه بخواهد چیزی را به رخ بکشد. اما درست زیر همین سادگی، جمله‌ای ایستاده که دیگر شخصی نیست؛ جمله‌ای که از یک باور، یک درد و یک خواستن حرف می‌زند. انگار صاحب چنل ترجیح داده به‌جای آنکه خودش را با ده‌ها صفت تعریف کند، فقط چیزی را بگوید که برایش آن‌قدر مهم است که حاضر است هویتش را کنار آن قرار دهد. و شاید هویت پنهانش همین باشد؛ دختری که در ظاهر، آرام و بی‌ادعاست، اما درونش نسبت به آنچه ناعادلانه می‌بیند، بی‌تفاوت نیست. اسمش خودش را معرفی می‌کند؛ اما بیویش جهان‌بینی‌اش را. برای من، پشت این سادگی، کسی ایستاده که نمی‌خواهد صرفاً دیده شود؛ می‌خواهد صدایش، هرچقدر هم آرام، متعلق به خودش باشد. هویت پنهانش: آدمی که خودش را با ظاهر و هیاهو تعریف نمی‌کند؛ با چیزهایی که حاضر است برایشان بایستد، خودش را نشان می‌دهد. https://t.me/suheeir

پشت این چنل، انگار کسی ایستاده که فقط چیزی نمی‌سازد؛ برای چیزهای کوچک، معنا می‌تراشد. اسم «استلورا» از همان ابتدا حال‌وهوای ستاره و نور دارد و جملهٔ «دست‌سازه‌هایی برای آدم‌های ستاره‌ای» این جهان را کامل می‌کند. انگار صاحبش باور دارد زیبایی قرار نیست همیشه بزرگ و خیره‌کننده باشد؛ گاهی می‌تواند در یک قطعهٔ کوچک، در یک جزئیات ظریف، یا چیزی که با دست ساخته شده، جا بگیرد. چیزی که برای من دوست‌داشتنی‌تر است، این است که اینجا «ساختن» فقط ساختن یک شیء نیست؛ انگار هر چیزی که ساخته می‌شود، حامل بخشی از ذوق و مهرِ سازنده‌اش است؛ چیزی که قرار است به آدم دیگری برسد و گوشه‌ای از جهان او را روشن کند. و شاید پشت این همه ظرافت، دختری باشد که خودش هم جهان را همین‌طور می‌بیند؛ با دقت، با ذوق، و با علاقه‌ای عمیق به چیزهایی که دیگران شاید ساده از کنارشان بگذرند. هویت پنهانش برای من: آدمی که ستاره‌ها را فقط در آسمان نمی‌بیند؛ سعی می‌کند تکه‌ای از آن‌ها را با دست‌های خودش بسازد و به زندگی آدم‌های دیگر هدیه کند. https://t.me/stellorashop

پشت این چنل، انگار آدمی ایستاده که بیش از آنکه بخواهد دیده شود، می‌خواهد اثری از دیده‌شدنش باقی بماند. نامش «روایتِ خورشید» است؛ و چه نام عجیبی برای کسی که خودش را میان واژه‌ها پنهان کرده. خورشید را نمی‌توان در مشت گرفت، نمی‌توان نگهش داشت؛ فقط می‌توان گرمایی را که از خودش به جا می‌گذارد، به خاطر سپرد. و بعد، بیو آرام در گوش آدم می‌خواند: «روزی که نباشم، مرا میانِ نوشته‌هایم بجوی.» انگار صاحب این چنل، از پیش می‌داند که هیچ حضوری ابدی نیست؛ آدم‌ها روزی از قابِ زندگی کنار می‌روند، اما آنچه با تمام وجود نوشته‌اند، می‌تواند جایی بماند و هنوز ردّ صاحبش را در خود حمل کند. اینجا نوشته‌ها فقط کلمه نیستند؛ تکه‌هایی از یک آدم‌اند که از او جدا شده‌اند و روی صفحه مانده‌اند؛ بخشی از احساس، بخشی از اندیشه، بخشی از سکوت‌هایی که شاید هیچ‌وقت به زبان نیامده‌اند. شاید برای همین، اگر روزی صاحب این چنل نباشد، پیدا کردنش چندان سخت نباشد؛ کافی‌ست نوشته‌هایش را ورق بزنی؛ جایی میان یک جمله، یک سکوت، یک کلمه، هنوز خودش نفس می‌کشد. هویت پنهانش برای من، آدمی‌ست که نمی‌خواهد تنها به یاد آورده شود؛ می‌خواهد خوانده شود، تا چیزی از او، حتی پس از رفتنش، در جهان باقی بماند. https://t.me/Shabdartena

اسم این چنل از همان ابتدا انگار مرزی میان صاحبش و جهان بیرون می‌کشد؛ «اندیشه‌ها» یعنی چیزی که درون آدم می‌گذرد، و «مهتاب» یعنی نوری آرام که در تاریکی دیده می‌شود. انگار اینجا قرار نیست با صدای بلند چیزی به دنیا ثابت شود؛ بیشتر شبیه جایی‌ست برای فکرهایی که در سکوت شکل گرفته‌اند و شاید در شلوغی روز فرصت دیده‌شدن پیدا نمی‌کنند. برای من، هویت پنهانش می‌تواند آدمی باشد که بیشتر از آنکه جهان را با صدای بلند روایت کند، آن را در خلوت خودش می‌بیند، حس می‌کند و بعد تکه‌ای از آن را بیرون می‌آورد. https://t.me/moonlight_thoughttt

اینجا انگار صاحب چنل هیچ تلاشی برای ساختن یک تصویر مشخص از خودش ندارد؛ نه اسم بزرگی، نه تعریف دقیقی از اینکه اینجا قرار است چه باشد. فقط لحظه‌های بی‌نام. اما شاید همین بی‌نام بودن، خودش بخشی از هویت اوست. «هر چیز رندوم» در نگاه اول ساده به نظر می‌رسد، ولی وقتی کنار اسم چنل قرار می‌گیرد، حس می‌کنی صاحبش نمی‌خواهد لحظه‌ها را به زور در دسته و قالب بگذارد. هر چیزی که در لحظه برایش معنا، زیبایی یا حسی داشته باشد، می‌تواند جایی در اینجا پیدا کند. انگار این چنل قرار نیست یک شخصیتِ ساخته‌شده را به تو نشان بدهد؛ قرار است تکه‌های واقعی و پراکندهٔ یک آدم را نشان بدهد. چیزهایی که شاید در ظاهر هیچ ربطی به هم نداشته باشند، اما وقتی کنار هم قرار می‌گیرند، کم‌کم صاحبشان را لو می‌دهند. هویت پنهانش برای من: آدمی که نمی‌خواهد خودش را در یک تعریف جا بدهد؛ لحظه‌هایش را همان‌طور که هستند جمع می‌کند و از میان همین پراکندگی، تصویر خودش را می‌سازد. https://t.me/moodigirlls

پشت این اسم، بیشتر از آنکه واقعاً با یک «ذهن روانی» روبه‌رو باشیم، حس می‌کنم با کسی طرفیم که از عجیب بودنِ ذهن و تاریک‌تر دیدنِ دنیا لذت می‌برد. حتی انتخاب اسم هم انگار یک جور فاصله گرفتن از معمولی بودن است؛ به‌جای اینکه خودش را با چند صفت زیبا و قابل‌قبول معرفی کند، عمداً سراغ واژه‌ای رفته که کمی خشن، نامتعارف و کنجکاوی‌برانگیز است. «افکار چند چندتا روانی» هم همین بازی را ادامه می‌دهد؛ انگار صاحب چنل دوست دارد ذهنش را بدون مرتب کردن و رام کردن، همان‌طور که هست روی صفحه بریزد. هویت پنهانش برای من، آدمی‌ست که از فکرهای معمولی زود خسته می‌شود؛ کسی که دوست دارد از زاویه‌ای نگاه کند که شاید خیلی‌ها جرئت یا حوصلهٔ نگاه کردن از آن را ندارند. نه لزوماً برای اینکه تاریک باشد؛ بلکه برای اینکه متفاوت فکر کند.

به نظرم اینجا بیشتر از اینکه بشود صاحب چنل را از اسمش شناخت، باید دنبالش میان عکس‌هایش گشت. عکس‌هایش فقط زیبا نیستند؛ انگار هرکدام بخشی از نگاه خودش را با خودشان حمل می‌کنند. طرز انتخاب نور، قاب، رنگ و حتی چیزهایی که ارزش ثبت شدن پیدا کرده‌اند، کم‌کم تصویری از خودِ آدم می‌سازد؛ بی‌آنکه خودش مستقیماً چیزی دربارهٔ خودش گفته باشد. انگار دوربین برای او فقط وسیله‌ای برای ثبت جهان نیست؛ راهی‌ست برای نشان دادن جهانی که خودش می‌بیند؛ جهانی که شاید خیلی‌ها از کنارش بی‌تفاوت عبور کنند، اما او برایش مکث می‌کند. و این شاید قشنگ‌ترین ویژگی این چنل باشد: می‌توانی صاحبش را میان عکس‌هایش پیدا کنی. پشت این همه زیبایی، من کسی را می‌بینم که نگاهِ مخصوص خودش را پیدا کرده؛ کسی که جهان را همان‌طور که هست تحویل نمی‌گیرد، بلکه از میان آن، قاب‌هایی را بیرون می‌کشد که رنگ و حالِ خودِ او را دارند. شاید برای همین، لازم نیست صاحب این چنل چیزی دربارهٔ خودش بگوید؛ او خودش را در چیزهایی جا گذاشته که انتخاب کرده ببیند. هویت پنهانش برای من، آدمی‌ست که خودش را در کلمات معرفی نمی‌کند؛ در قاب‌ها زندگی می‌کند. اگر بخواهی بشناسی‌اش، کافی‌ست به عکس‌هایش نگاه کنی؛ خودش، جایی میان همان قاب‌ها ایستاده است. https://t.me/letmeknowyouletmesee

پشت این چنل، انگار با آدمی روبه‌رو نیستیم که بخواهد خودش را توضیح بدهد؛ بیشتر شبیه کسی‌ست که فضایی از خودش ساخته و بعد آرام، درِ آن را نیمه‌باز گذاشته است. اسمش حال‌وهوای ماه و شب دارد؛ چیزی دور، آرام و کمی دست‌نیافتنی. اما بیوی کوتاهِ «حرف می‌زنی؟» همه‌چیز را انسانی‌تر می‌کند. پشت آن فضای دور و خیال‌انگیز، کسی هست که هنوز دلش گفت‌وگو می‌خواهد. و همین تضاد برای من جذاب‌ترین بخش هویت اوست؛ از دور، ساکت و دور به نظر می‌رسد؛ از نزدیک، دعوتت می‌کند که بمانی و حرف بزنی. انگار صاحب چنل خودش را در سکوت، تصویرها و حال‌وهوای شخصی‌اش پنهان کرده، اما آن‌قدر هم دور نشده که نشود پیدایش کرد. هویت پنهانش برای من، آدمی‌ست که خلوت را دوست دارد، اما تنهایی را نه؛ کسی که جهان خودش را آرام و دور ساخته، ولی هنوز گوشه‌ای از آن را برای یک گفت‌وگوی واقعی باز گذاشته است. https://t.me/m00narr

به نظرم این چنل از آن‌هایی نیست که صاحبش پشتِ محتوا پنهان شده باشد؛ برعکس، هرچه بیشتر میان پست‌هایش می‌گردی، بیشتر خودش را پیدا می‌کنی. تفاوتش فقط در انتخاب عکس‌ها و نوشته‌ها نیست؛ یک جور نگاهِ شخصی در تمامشان جریان دارد. انگار هر چیزی پیش از آنکه برای دیده‌شدن انتخاب شود، از صافیِ جهانِ درونیِ خودش گذشته است. و شاید همین، «باران» را از خیلی‌ها جدا می‌کند؛ در دنیایی که همه در تکاپوی زیباتر شدن، مدرن‌تر شدن و شبیه‌تر شدن به تصویرهای پذیرفته‌شده‌اند، باران هنوز در تکاپوی خودش بودن است. او انگار نمی‌خواهد خودش را با معیارهای این روزها اندازه بگیرد؛ می‌خواهد چیزی را پیدا کند که واقعاً متعلق به خودش باشد، حتی اگر عجیب باشد، حتی اگر شبیه هیچ‌کس نباشد. برای همین وقتی پست‌هایش را کنار هم می‌گذاری، کم‌کم یک آدم از میانشان شکل می‌گیرد؛ نه کسی که آمده خودش را معرفی کند، بلکه کسی که تکه‌هایی از خودش را بی‌آنکه قصدی داشته باشد، در انتخاب‌هایش جا گذاشته است. متفاوت‌ترین چیز درباره‌اش برای من همین است: در جهانی که همه می‌خواهند شبیه یک تصویرِ زیبا باشند، باران هنوز دارد خودش را پیدا می‌کند؛ و تو می‌توانی ردِ این جست‌وجو را در تک‌تک پست‌هایش ببینی. https://t.me/greeeen_star

پشت این چنل، دختری را می‌بینم که انگار هنوز به زیبایی‌های کوچکِ دنیا دل بسته؛ به همان چیزهایی که برای زیبا بودن، نیازی به خودنمایی ندارند. ذوقش از جنسِ شلوغی نیست؛ از جنسِ مکث کردن است. دیدنِ نوری که روی یک دیوار افتاده، لطافتِ یک تصویر ساده، یا جزئیاتی که شاید از چشم خیلی‌ها بگذرند و برای او، ارزشِ ماندن داشته باشند. مهربانی‌اش هم انگار همین‌جاست؛ در اینکه از چیزهای ساده، چیزی گرم و دوست‌داشتنی می‌سازد. شاید برای همین «خورشید» اسم عجیبی برای این جهان نیست؛ خورشید هم بی‌هیاهو می‌تابد و زیبایی‌اش را به رخ نمی‌کشد، فقط روشن می‌کند. و پشت همهٔ این سادگی، دختری‌ست که انگار می‌خواهد در میان این همه زشتی و شلوغی، هنوز چیزی برای دوست داشتن پیدا کند. هویت پنهانش برای من، دختری‌ست که زیبایی را ساده می‌بیند؛ اما ساده از کنارش نمی‌گذرد. https://t.me/lastfuckinghope

اسم «شاید من» از همان ابتدا قطعی نیست؛ صاحب چنل نمی‌گوید «من اینم»، فقط می‌گوید شاید من. همین «شاید» برای من مهم‌ترین بخش هویت چنل است. انگار صاحبش خودش را در یک تعریف ثابت حبس نکرده؛ می‌تواند امروز یک حال باشد و فردا حال دیگری. نه اصراری به معرفی خودش دارد، نه می‌خواهد یک تصویر مشخص و کامل از خودش به مخاطب تحویل بدهد. در کنار این نام، نشانهٔ دوربین هم جالب است؛ انگار به‌جای اینکه خودش را توضیح بدهد، چیزهایی را از جهان انتخاب می‌کند و از میان آن‌ها خودش را نشان می‌دهد. سبز هم حال‌وهوای آرام‌تر و زنده‌تری به این جهان می‌دهد. پس «شاید من» برای من اسمِ یک آدمِ نامطمئن نیست؛ اسمِ آدمی‌ست که هویتش را قطعی و یک‌خطی نمی‌کند. هویت پنهانش: کسی که نمی‌گوید «من را بشناس»؛ فقط تکه‌هایی از خودش را میان چیزهایی که می‌بیند و ثبت می‌کند می‌گذارد و می‌گذارد مخاطب خودش حدس بزند که پشت این «شاید»، چه کسی ایستاده است. https://t.me/shayad_man01

اینجا اسم فقط یک اسم نیست. «پنلوپه» ناخودآگاه آدم را به شخصیتی می‌برد که هویتش با صبر، وفاداری و ماندن گره خورده؛ اما بیوی چنل دقیقاً از یک ویژگی دیگر حرف می‌زند: عجیب ماندن و عادی نشدن. این دو کنار هم جالب‌اند؛ انگار صاحب چنل هم به ریشه‌های شخصی خودش وفادار است و هم حاضر نیست خودش را در قالبی که دیگران برایش ساخته‌اند جا بدهد. حتی «زنده باد زندگی» در کنار این‌ها، حال‌وهوای چنل را کامل می‌کند؛ انگار این متفاوت بودن قرار نیست صرفاً ژستی برای متفاوت دیده شدن باشد. بیشتر شبیه انتخابی‌ست برای زندگی کردن به شیوهٔ خودت، حتی اگر با چیزی که اطرافت عادی می‌داند فرق داشته باشد. هویت پنهانش برای من: دختری که نمی‌خواهد نسخهٔ قابل‌قبولِ دیگران از خودش باشد؛ می‌خواهد همان چیزی بماند که هست، با تمام عجیب‌بودن‌ها، سلیقه‌ها و جهان شخصی خودش؛ و شاید هنر هم یکی از راه‌هایی‌ست که این تفاوت را به زبان می‌آورد. https://t.me/monica_gallerr

اسم چنل، «جریان سبز»، فقط اشاره به رنگ سبز ندارد؛ خودِ واژهٔ «جریان» مهم‌تر است. سبز اینجا چیزی ثابت و بی‌حرکت نیست؛ انگار قرار است در حرکت باشد، جاری شود و فضا بسازد. این معنا با بیو هم کامل می‌شود؛ از یک طرف جمله‌ای دربارهٔ عشق و پذیرفتن آن، و از طرف دیگر دعوتی بسیار ساده و صمیمی به چای سبز. یعنی صاحب چنل برای بیان خودش سراغ شعارهای سنگین نرفته؛ یک جهان کوچک ساخته که عناصرش مشخص‌اند: سبزی، آرامش، صمیمیت و پذیرفتن. حتی چای سبز هم اتفاقاً انتخاب جالبی‌ست؛ چون با خودِ نام هم‌خانواده است و حس می‌دهد اینجا فقط مجموعه‌ای از پست‌های پراکنده نیست، بلکه صاحبش تلاش کرده یک حال‌وهوا را در تمام اجزای چنل نگه دارد. هویت پنهانش برای من: آدمی که می‌خواهد در برابر شلوغی و خشونت جهان، یک گوشهٔ نرم و زنده بسازد؛ جایی که سبز بودن فقط رنگ نیست، بلکه شیوه‌ای برای نگاه کردن به آدم‌ها و زندگی‌ست. https://t.me/greenworldofmee

اینجا حتی اسم چنل هم جواب نمی‌دهد؛ «نمی‌دانم.» انگار صاحبش عمداً از معرفی خودش عقب کشیده. نه اسمی که چیزی درباره‌اش بگوید، نه لقبی که شخصیتی را به رخ بکشد؛ فقط یک ندانستنِ ساده و در عین حال عجیب. اما درست زیر همین ندانستن، نوشته: «با من حرف بزن.» و اینجاست که اسم معنای دیگری پیدا می‌کند. شاید مسئله واقعاً ندانستن نباشد؛ شاید صاحب چنل کسی‌ست که برای خیلی از چیزها جواب قطعی ندارد، اما هنوز میلِ فهمیدن و شنیده‌شدن در او زنده است. به نظرم این چنل بیشتر از آنکه بخواهد یک شخصیت مشخص به مخاطب نشان بدهد، او را دعوت می‌کند که وارد یک گفت‌وگو شود و خودش بخشی از آن شخصیت را کشف کند. هویت پنهانش برای من: آدمی که خودش را پشتِ «نمی‌دانم» پنهان کرده؛ نه چون چیزی برای گفتن ندارد، بلکه چون ترجیح می‌دهد پیش از آنکه خودش را تعریف کند، کسی پیدا شود که واقعاً از او بپرسد: «پس چه می‌دانی؟» https://t.me/MeLo_0o0oO

نام چنل از همان ابتدا دو چیز را کنار هم می‌گذارد: کتاب و قهوه؛ اما نه صرفاً به‌عنوان دو علاقهٔ جدا. انگار صاحب چنل، مطالعه را از یک کار معمولی بیرون کشیده و برایش حال‌وهوایی ساخته؛ چیزی گرم، آرام و شخصی. بیو اما معنای نام را عمیق‌تر می‌کند: «برای زندگی کردنِ کتاب‌ها.» اینجا دیگر قرار نیست فقط کتاب‌ها خوانده شوند؛ قرار است زیسته شوند. صفحه‌ها فقط صفحه نیستند و قهوه هم فقط یک نوشیدنی نیست؛ هر دو تبدیل شده‌اند به بخشی از یک سبکِ بودن و نگاه کردن به زندگی. حتی جملهٔ «یه جرعه حرف؟» هم با همین جهان هماهنگ است؛ انگار گفت‌وگو هم قرار نیست رسمی و پرسر‌وصدا باشد، بلکه مثل همان قهوه، جرعه‌جرعه و صمیمی اتفاق می‌افتد. هویت پنهانش برای من: آدمی که کتاب را برای دانستن نمی‌خواند؛ برای نزدیک‌تر شدن به زندگی می‌خواند، و از میان صفحه‌ها برای خودش گوشه‌ای دنج ساخته است https://t.me/pageswithcoffee

P2.

نام چنل از همان ابتدا حسِ خیال و رؤیا دارد؛ «رِوِری» بیشتر به حالتی میان بیداری و خیال اشاره می‌کند، جایی که ذهن از واقعیت فاصله می‌گیرد و وارد جهان خودش می‌شود. اما چیزی که در کنار آن جالب می‌شود، جملهٔ «با من حرف بزن» است. این جمله برخلاف اسم، کاملاً مستقیم و انسانی‌ست؛ انگار پشت آن فضای خیال‌انگیز، کسی هست که در نهایت نمی‌خواهد فقط تماشا شود، بلکه می‌خواهد ارتباط برقرار کند. پس تناقض زیبای چنل برای من اینجاست: از یک طرف، نامش آدم را به دنیای درونی و خیال می‌برد؛ از طرف دیگر، صاحبش مخاطب را مستقیماً به گفت‌وگو دعوت می‌کند. هویت پنهانش برای من، آدمی خیال‌پرداز و درون‌گراست که جهان شخصی خودش را ساخته، اما درِ آن جهان را کاملاً به روی دیگران نبسته؛ برعکس، گاهی کسی را دعوت می‌کند که واردش شود و با او حرف بزند. https://t.me/sunforwe

اسم چنل خیلی ساده‌ست، اما همین سادگی حس می‌کنم بخشی از هویتش را لو می‌دهد؛ انگار صاحبش احتیاجی ندارد با یک اسم پیچیده یا توضیح طولانی، خودش را معرفی کند. ماهی موجودی‌ست که جهانش با جهان ما فرق دارد؛ در سکوت حرکت می‌کند، دیده می‌شود اما صدایی از خودش باقی نمی‌گذارد و مسیرش را در محیطی می‌رود که دیگران نمی‌توانند به‌سادگی واردش شوند. برای همین، هویت پنهان این چنل برای من می‌تواند شخصیتی آرام، مستقل و کمی دور از دسترس باشد؛ کسی که بیشتر از آنکه بخواهد خودش را توضیح بدهد، ترجیح می‌دهد در جهان خودش حرکت کند. آدمی که شاید کم‌تر از خودش می‌گوید، اما همین سکوت، بخشی از شخصیتش شده. https://t.me/m_mahi_ii

اسم چنل برای من حسِ یک شهر معمولی را ندارد؛ بیشتر شبیه شهری‌ست که از جنسِ ماندن نیست، از جنسِ عبور کردن است. «باد» چیزی‌ست که دیده نمی‌شود، اما حضورش را می‌شود از حرکتِ همه‌چیز فهمید؛ و وقتی با «شهر» همراه می‌شود، انگار با جهانی روبه‌رو هستیم که خودش مدام در حال تغییر است. حس می‌کنم پشت این اسم، شخصیتی ایستاده که بیشتر از آنکه بخواهد خودش را در یک قالب ثابت تعریف کند، می‌خواهد آزاد بماند؛ بی‌قرار، سیال و دور از چارچوب‌های معمول. هویت پنهانش برای من: آدمی که خودش را به یک شکل ثابت محدود نکرده؛ مثل باد از میان چیزهای مختلف عبور می‌کند و از هرکدام، تکه‌ای برای ساختن شهرِ شخصی خودش برمی‌دارد. https://t.me/maarniiiieeee

این چنل از همان ابتدا چیزی را توضیح نمی‌دهد؛ نه بیوی مفصل دارد، نه خودش را در چند کلمه تعریف می‌کند. فقط یک نام و دو نشانه باقی گذاشته؛ انگار قرار نیست هویتش را به مخاطب تحویل بدهد، بلکه باید کم‌کم کشفش کرد. خودِ «وِنوس» هم نامی‌ست که با زیبایی و ظرافت گره خورده، اما ابر و قارچ کنار آن، این زیبایی را از حالت معمول و کلیشه‌ای بیرون می‌آورند؛ ترکیبی میان لطافت، خیال و کمی ناشناختگی. هویت پنهانش برای من: دنیایی کوچک و شخصی که صاحبش ترجیح داده به‌جای توضیح دادنِ خودش، چند نشانه بگذارد و بگذارد مخاطب از کنار هم گذاشتنشان به او برسد. https://t.me/VenusYegane