uz
Feedback
𝙇𝙄𝙈𝙀𝙉 ᶜʰᵃⁿᵐⁱⁿ

𝙇𝙄𝙈𝙀𝙉 ᶜʰᵃⁿᵐⁱⁿ

Kanalga Telegram’da o‘tish

.... 𝙇𝙄𝙈𝙀𝙉 آستانه ای درمیان روشنایی روز و تاریکی شب. مرزی میان دو تفاوت، چیزی میان یین و یانگ. زمانی که غیرممکن‌ها ممکن میشوند؟ زمانی مانند غروب آفتاب که دوره ی جدیدی اغاز میشود؟ "Death is not the end of life" ...

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
209
Obunachilar
-224 soatlar
-77 kun
-530 kun
Postlar arxiv
بنده برای استارز سپاسگزارم🙇🏻‍♀🤍

وای من ذوق مرگ :)))) خیلی خوشگل بود... چانگلیکس عزیزمون هم رفتن خونه ی بخت به لطف نویسنده ی عزیزم که جواب نامه ی فلیکس رو داد🤍

سلام، لیکسیِ عزیزم. می‌دونستم که اگه حضوری بیام پیشت، قطعا معذب می‌شی پس من هم مثل خودت پیش‌ می‌رم. خنده دار نیست، بهت قول میدم که خنده دار نیست جوجه کوچولو. خودم متوجه می‌شدم که زمانی که بهم‌نگاه می‌کنی، انگار داخل رویاهات غرق می‌شی، و من خوشحال می‌شم که شاهزاده سوار بر اسب سفیدی باشم که جلوی غرق شدنت رو می‌گیره. اینکه بتونم تو آینده‌ت جایی داشته باشم واقعا من رو خوشحال می‌کنه فلیکس، اینکه بتونم داخل آینده‌ی فرشته ای مثل تو باشم، باعث می‌شه که بخوام روی ابر های صورتی اسمون رویاهات، پرواز کنم. لیکسی من تو خیلی شجاعی که تونستی احساساتت رو بهم بگی و من واقعا ازت ممنونم؛ چون فکر نمی‌کردم که بتونم احساساتم رو بهت بگم. می‌دونی، فکر می‌کردم که شاید فلیکس فقط این کارارو بخواطر دوستی‌مون انجام میده؛ فکر می‌کردم فقط بخواطر اینکه هیونگ مورد علاقه‌‌ت هستم توجه های ویژه رو ازت دریافت می‌کنم. فهمیدم، فهمیدم جوجه کوچولو. اما این چیزی رو عوض نمی‌کنه؛ تو هنوزم فلیکس برنز منی و من هنوز هم بینی هیونگ تم و تا آخر دنیا، ازت محافظت می‌کنم. رابطه‌ی دوستی ما، درسته، خراب شد و از بین رفت. و درسته، دیگه نمیتونم به چشم سابق نگاهت بکنم. چون می‌خوام به خودم افتخار این رو بدم که از امروز، خودم رو دوست‌پسر لی فلیکس بزرگ خطاب کنم. می‌دونی، اگه دستم رو می‌گرفتی و بهم ابراز علاقه می‌کردی، احتمالا نمی‌تونستم خودم رو کنترل کنم، بلندت می‌کردم و تا جایی که نفس کم بیاری میبوسیدمت. فلیکس عزیزم؛ چانگبین هیونگ‌ هم دوستت داره جوجه؛ چانگبین هیونگت هم عاشق وجود داشتنت کنارشه. چانگبین هیونگت، عاشق خودت و تمام وجودته، حتی قسمتی که زشت خطابش می‌کنی، حتی قسمت هایی که بخواطرش درد می‌کشی ولی نشون نمی‌دی. درسته لیکسی، نباید همیشه قهرمان بازی دربیارم اما من همیشه هیونگ قویتم‌ و هیچوقت قرار نیست این عوض بشه؛ چه تو استودیو، چه کنسرت، چه مراسم و حتی اتاق خواب من. نمی‌رم فلیکس من، من هیچوقت ترکت نمی‌کنم. ازت خداحافظی نکن چون این من رو بیشتر از هرچیزی می‌رنجونه شاهزاده عزیز من. من همه چیزت رو یادم می‌مونه، محل دقیق کمر دردت، نوشیدنی مورد علاقه‌ت، طمع بستنی مورد علاقه‌ت، مکان های مورد علاقه‌ت و حتی هتل مورد علاقه‌ت تو فرانسه رو یادمه و هیچوقت فراموش نمی‌کنم. ولی من میدونم لیکسی، من از زمانی که برای اولین بار دیدمت و نور رو به زندگیم برگردوندی دوستت داشتم، دارم و خواهم داشت. بعد از خوندن این نامه به خوابگاهم بیا، باشه شاهزاده من؟ __چانگبین

این پیام + این پیام رو فوروارد کنید چنلتون؛
به ۳ چنل استارز بدم🍓
جوین باشید!
Now or never

معلومه که میتونی عزیزم!

ممنون از حضور گرمتون✨ به چالشم صفا بخشیدین دوستان🤍

[Minsung 101]
جیسونگِ من، می‌دونی چیه؟ گاهی فکر می‌کنم اگه قرار بود برای دوست داشتنت مجازاتم کنن، باید از همون روز اول می‌فهمیدم که قراره تا آخر عمرم زندانیِ تو باشم. و راستش؟ اصلاً هم قصد فرار ندارم. هنوزم وقتی اسمت میاد وسط، یه لبخند احمقانه می‌شینه روی صورتم. همون لبخندی که همیشه مسخره‌اش می‌کردی و می‌گفتی: «هیونگ، چرا این‌طوری نگام می‌کنی؟» آخه تقصیر من بود؟ تو جلوی من می‌ایستی، اون‌طوری نگام می‌کنی، بعد انتظار داری من مثل یه آدم عاقل رفتار کنم؟ نه جیسونگ. من جلوی تو هیچ‌وقت آدم عاقلی نبودم. حتی الان که دارم این نامه رو می‌نویسم، نصف حرف‌هایی که توی سرمه رو نمی‌نویسم؛ چون می‌دونم اگه بنویسمشون، بعداً خودت با اون لبخند شیطونت میای سراغم و تا آخر عمرم مسخره‌ام می‌کنی. ولی بذار یه چیز کوچیک رو اعتراف کنم...هنوز هم دلم می‌خواد وقتی هیچ‌کس نیست، نزدیکت بشم، اون‌قدر که صدای نفس‌هامون قاطی هم بشه و آروم توی گوشت بگم که چقدر دوستت دارم. دلم می‌خواد دوباره دستت رو بگیرم. سرت رو بذاری روی شونه‌م. و من چند دقیقه فقط تماشات کنم، بدون اینکه مجبور باشم چیزی بگم. چون بعضی وقت‌ها دوست داشتن تو، بیشتر از هر کلمه‌ای که بلد باشم، توی سکوت جا می‌شه. و البته...اگه زیادی بهم نزدیک بشی، مسئولیت اتفاقات بعدش با خودته. من از همین الان اعلام می‌کنم که هیچ مسئولیتی قبول نمی‌کنم. :) جیسونگ، عشق ابدی من...اگه یه زندگی دیگه هم وجود داشته باشه، باز پیدات می‌کنم. حتی اگه هزار سال طول بکشه. حتی اگه دیگه من مینهو نباشم و تو جیسونگ نباشی. باز هم یه جایی، یه لحظه، یه نگاه...و من دوباره عاشقت می‌شم. چون فکر نمی‌کنم عشق من به تو چیزی باشه که با زمان تموم بشه. تو برای من «تا وقتی زنده‌ام» نیستی. تو برای من «تا همیشه»ای. پس هرجا که هستی، یادت باشه یه نفر اینجاست که هنوز با شنیدن اسمت قلبش یه جور خاصی می‌زنه...و هنوز هم وقتی بهت فکر می‌کنه، یه لبخند شیطون گوشه‌ی لبش می‌شینه. دوستت دارم، جیسونگ. بیشتر از چیزی که باید. و شاید...کمی بیشتر از چیزی که خودت فکر می‌کنی. راستی جیسونگ...یه اعتراف دیگه هم دارم. هنوزم وقتی زیادی بهم نزدیک می‌شی، اولین چیزی که به ذهنم می‌رسه اینه که باید یه جوری خودمو کنترل کنم که بعداً نگم «تقصیر تو بود.» چون واقعاً تقصیر توئه. تو با اون چشمات آدم رو نگاه می‌کنی، بعد انتظار داری من بهت بگم «شب بخیر» و خیلی محترمانه برم بخوابم؟ چه توقعات عجیبی داری، هان؟ اصلاً می‌دونی چند بار توی ذهنم بهت گفتم «بیا اینجا» و بعد مجبور شدم وانمود کنم کاملاً آدم مؤدبی‌ام؟ خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی. و بدتر از همه اینه که تو هم خوب می‌دونی داری با من چیکار می‌کنی. اون لبخندت وقتی می‌فهمی کلافه‌ام... اون لحظه‌ای که عمداً یه قدم نزدیک‌تر میای... و بعد با مظلوم‌ترین قیافه‌ی ممکن می‌پرسی: «چیه، هیونگ؟» هیچی. فقط دارم به این فکر می‌کنم که چطور ممکنه یه نفر این‌قدر بی‌گناه به نظر برسه و هم‌زمان این‌قدر خطرناک باشه. پس اگه یه شب دیدی زیادی ساکتم، فکر نکن حرفی برای گفتن ندارم. شاید فقط دارم سعی می‌کنم حرفی نزنم که بعداً مجبور بشم بابتش تا صبح جواب پس بدم. البته...بین خودمون بمونه....من از اون آدم‌هایی نیستم که خیلی از دردسر بدشون بیاد. مخصوصاً وقتی دلیل دردسر، تو باشی. پس نزدیکم بمون، جیسونگ. فقط یه خواهش...اگه قراره با اون لبخندت دیوونه‌ام کنی، حداقل بعدش خودت کنارم بمون و وانمود نکن که هیچ اتفاقی نیفتاده. چون من خوب می‌دونم پشت اون قیافه‌ی معصومت چه شیطونی‌ای قایم شده. و شاید... دقیقاً به خاطر همون شیطونیه که بیشتر و بیشتر عاشقت میشم. هیونگِ تو مینهو

آره...مخصوصاً آخری. و اگه یه روز شک کردی که چقدر دوستت دارم، فقط بیا کنارم بشین. هیچی نگو. سرتو بذار روی شونه‌م. منم چیزی نمی‌گم. فقط دستت رو می‌گیرم. اون‌وقت شاید بفهمی بعضی دوست داشتن‌ها اصلاً احتیاج به حرف ندارن. مثل دوست داشتن من برای تو. آرومه. ساکته. قدیمیه. ولی عمیقه. خیلی عمیق‌تر از چیزی که بتونم توی یه نامه جا بدم. حالا دیگه برو بخواب، بچه‌ی شیرین من. و لطفاً قبلش اون لبخند کوچیکت رو جمع کن. چون من از همین الان دلم برای دیدنش تنگ شده. دوستت دارم، فلیکس. خیلی بیشتر از چیزی که غرورم اجازه بده بهت بگم. کیم سونگمین دوازده دسامبر

[Averin]
سلام فلیکسِ عزیزم، امشب یه چیزی فهمیدم. اینکه من هیچ‌وقت نتونستم دقیقاً بفهمم از کِی دوستت داشتم. نه، صبر کن... فکر کنم می‌تونم حدس بزنم. شاید از همون روزی که برای اولین بار با اون لبخند احمقانه‌ی شیرینت اومدی سمتم و بدون اینکه حتی اجازه بگیری، یه تیکه از آرامش منو با خودت بردی. البته اون موقع فکر می‌کردم فقط یه آدم زیادی پرانرژی و زیادی شیرینی. هنوزم همین فکرو می‌کنم، راستی. فقط با این تفاوت که الان...دیگه نمی‌خوام شیرینیت رو با کسی جز خودم تقسیم کنی. می‌بینی؟ من حتی وقتی می‌خوام یه نامه‌ی عاشقانه‌ی درست و حسابی برات بنویسم هم آخرش حسود می‌شم. ولی خب، تقصیر خودته. تقصیر اون چشماته که وقتی می‌خندی، انگار یه عالمه نور کوچیک توشون روشن می‌شه. تقصیر موهاته که همیشه دلم می‌خواد دست بکشم روشون، حتی وقتی خودت غر می‌زنی که «سونگمین، خرابش می‌کنی.» تقصیر صداته که وقتی اسممو صدا می‌زنی، یه‌جوری می‌شه که انگار اسم من قشنگ‌تر از قبل به نظر میاد. و بیشتر از همه...تقصیر خودته. اینکه انقدر خودتی. انقدر بی‌هوا می‌خندی. انقدر راحت ذوق می‌کنی. برای چیزای کوچیک هیجان‌زده می‌شی. گاهی وسط حرف زدن یهو یه چیز بی‌ربط می‌گی و بعد خودت از خنده جمع می‌شی. و من هر بار وانمود می‌کنم دارم بهت نگاه نمی‌کنم. ولی می‌کنم. همیشه نگاهت می‌کنم. فقط سعی می‌کنم خیلی تابلو نباشه. هرچند فکر کنم خیلی وقته دیگه لو رفتم. یادت میاد اون شب بارونی رو؟ همون شبی که همه‌جا ساکت‌تر از همیشه بود و ما کنار پنجره نشسته بودیم. تو یه لیوان چای گرم دستت گرفته بودی و داشتی درباره‌ی یه عالمه چیز کوچیک و بی‌اهمیت حرف می‌زدی. فکر کنم بیشتر از نصف چیزایی که گفتی رو یادم نیست. ولی یه چیزو خیلی خوب یادمه. وسط حرف زدنت، یهو ساکت شدی. سرت آروم اومد روی شونه‌م و چند ثانیه بعد فهمیدم خوابت برده. من اولش حتی تکون هم نخوردم. فقط نشسته بودم و به بارون نگاه می‌کردم. لیوانت هنوز توی دستت بود و موهات یه کم ریخته بود روی صورتت. آروم لیوان رو از دستت گرفتم که نریزه و بعد موهات رو از روی چشمات کنار زدم. و تو، بدون اینکه حتی بیدار شی، یه چیزی زیر لب گفتی. فکر کنم اسم من بود. سونگمین. همون یه کلمه...نمی‌دونم چرا، ولی هنوز یادمه. اون شب می‌تونستم بیدارت کنم. می‌تونستم بگم «فلیکس، برو تختت. گردنم درد گرفت.» حتی می‌تونستم طبق معمول مسخره‌ت کنم. ولی نکردم. چون برای اولین بار فهمیدم چقدر دوست دارم همون‌جا بمونی. همون‌قدر نزدیک. همون‌قدر آروم. و فکر کنم همون شب بود که فهمیدم قضیه جدی‌تر از چیزیه که خودم دوست دارم قبول کنم. فلیکس، می‌دونی عجیب‌ترین چیز درباره‌ی تو چیه؟ اینکه تو با همه‌ی اون شیرینی و شیطنت و انرژی، یه جور آرامش عجیبی با خودت میاری. آدم کنار تو یادش می‌ره دنیا چقدر می‌تونه خسته‌کننده باشه. مثلاً همین که میای کنارم می‌شینی، سرتو می‌ذاری روی شونه‌م و با اون صدای آرومت می‌گی «سونگمین هیونگ، امروز خسته‌ام...» همون یه جمله کافیه که دلم بخواد همه‌ی خستگی‌های دنیا رو ازت بگیرم. البته هیچ‌وقت بهت نمی‌گم. چون غرورم اجازه نمی‌ده. من هنوز همون سونگمینِ جدی و کلاسیک و به قول خودت «پیرمرد صد ساله»‌ام. ولی...فقط بین خودمون بمونه؛ اگه تو بخوای، می‌تونم هر شب پیرمرد صد ساله‌ت باشم. می‌تونم برات چای درست کنم، پتو بندازم روت، موهات رو نوازش کنم و وقتی خوابت برد، یواشکی لبخند بزنم و بهت نگاه کنم. می‌تونم حتی به شوخی‌هات هم بخندم. البته فقط بعضیاشون. زیادی پررو نشو. فلیکسِ من... من فکر می‌کنم دوست داشتن تو شبیه نگه داشتن یه گل کوچیک توی دستامه. باید آروم باشم. باید حواسم باشه زیادی محکم نگیرمت. باید بذارم خودت رشد کنی، خودت بدرخشی، خودت باشی. و من فقط کنارت بمونم. همین. نه، شاید «همین» کلمه‌ی مناسبی نباشه. چون برای من، تو هیچ‌وقت «همین» نیستی. تو اون آدمی هستی که وقتی روزم خوب نیست، دلم می‌خواد ببینمش. وقتی اتفاق خوبی می‌افته، اولین کسی هستی که دلم می‌خواد براش تعریف کنم. وقتی چیزی قشنگ می‌بینم، ناخودآگاه فکر می‌کنم «فلیکس از این خوشش میاد.» و وقتی شب می‌شه...دلم می‌خواد قبل از خواب بدونم حالت خوبه. شاید عشق همین باشه. اینکه یه نفر یواش‌یواش وارد تمام جزئیات زندگی آدم بشه، بدون اینکه حتی بفهمی کی این اتفاق افتاده. و یه روز به خودت بیای و ببینی...صبح‌هات با فکر اون شروع می‌شن. شب‌هات با فکر اون تموم می‌شن. و وسط تمام شلوغی‌های دنیا، یه نفر هست که فقط با لبخندش می‌تونه قلبت رو آروم کنه. فلیکس... اگه یه روز ازم پرسیدی چرا دوستت دارم، احتمالاً نمی‌تونم یه جواب درست بهت بدم. چون دوست داشتن تو برای من دلیل مشخصی نداره. من تو رو به خاطر یه چیز دوست ندارم. به خاطر همه‌چیزت دوستت دارم. حتی اون قسمت‌هایی که خودت فکر می‌کنی زیادی هستن. زیادی شیطون. زیادی شیرین. زیادی احساساتی. زیادی بچه. زیادی دوست‌داشتنی.

[Now or Never]
چانگبین هیونگ، نمی‌دونم باید نامه رو با «سلام» شروع کنم یا با اسم خودت. چون هر بار که می‌خوام اسمتو بنویسم، انگار همه‌ی چیزایی که قرار بود بگم، یه‌دفعه توی گلوم گیر می‌کنن. شاید خنده‌دار باشه، ولی من هنوز نمی‌دونم از کِی دوست داشتنت شروع شد. هیچ لحظه‌ی خاصی یادم نمیاد که بتونم بهش اشاره کنم و بگم «آره، از همین‌جا بود.» فقط می‌دونم یه روز چشم باز کردم و دیدم صدای خندیدنت شده یکی از اون صداهایی که دلم می‌خواد همیشه بشنوم. دیدم وقتی خسته‌ای، ناخودآگاه دلم می‌خواد کنارت بشینم. دیدم وقتی ناراحتی، ناراحتیِ تو بیشتر از ناراحتیِ خودم اذیتم می‌کنه. و بدتر از همه این بود که فهمیدم وقتی به آینده فکر می‌کنم، تو هم یه گوشه‌ش ایستادی. هیونگ، من هیچ‌وقت آدم خوبی برای گفتن احساساتم نبودم. همیشه فکر می‌کردم اگه کسی رو دوست داشته باشم، می‌تونم با کارام بهش بفهمونم. با موندنم. با پرسیدن اینکه غذا خوردی یا نه. با اینکه وقتی سردته، بی‌سروصدا چیزی بندازم روی شونه‌هات. با اینکه وقتی همه خسته‌ان، حواسم به تو باشه. اما بعضی دوست داشتن‌ها زیادی بزرگن برای اینکه فقط توی رفتارای کوچیک قایم بشن. و دوست داشتن تو، از هموناست. گاهی به خودم می‌گم شاید تو هیچ‌وقت نفهمی. شاید بهتر هم باشه که نفهمی. چون تو «هیونگ» منی. کسی که همیشه می‌تونستم بهش تکیه کنم. کسی که وقتی دنیا برای چند دقیقه زیادی سنگین می‌شد، فقط بودنش باعث می‌شد دوباره نفس بکشم. من از خراب کردن این رابطه می‌ترسم. از اینکه یه روز بعد از خوندن این نامه، وقتی منو می‌بینی، دیگه نتونی مثل قبل نگام کنی. اما هیونگ... من بیشتر از خراب شدن چیزی که بینمونه، از این می‌ترسم که یه روز از خودم بپرسم: «اگه گفته بودی چی؟» اگه یه بار شجاع‌تر بودم. اگه یه بار به جای لبخند زدن و قایم کردن همه‌چی، دستتو می‌گرفتم و می‌گفتم که چقدر دوستت دارم. شاید هیچ‌چیز عوض نمی‌شد. شاید تو فقط می‌خندیدی و می‌گفتی: «فلیکس، تو دیوونه‌ای.» و منم می‌خندیدم، وانمود می‌کردم چیزی نشده و بعد، وقتی برمی‌گشتم اتاقم، تا صبح به سقف خیره می‌شدم. اما حداقل می‌دونستم حقیقت رو بهت گفتم. چانگبین هیونگ... من دوستت دارم. نه فقط برای وقتی که می‌خندی. نه فقط برای وقتایی که قوی به نظر میای. من حتی اون قسمت‌هایی از تو رو دوست دارم که خودت سعی می‌کنی از بقیه پنهونشون کنی. خستگی‌هات رو. سکوتت رو. اون لحظه‌هایی که خودتو فراموش می‌کنی تا حواست به بقیه باشه. دوست دارم کسی باشم که وقتی دیگه نمی‌تونی قوی بمونی، لازم نباشه جلوش وانمود کنی حالت خوبه. لازم نیست همیشه هیونگِ قویِ من باشی. گاهی می‌تونی فقط چانگبین باشی. و من...دوست دارم همون‌جا کنارت باشم. اگه یه روز دستات لرزید، دستتو می‌گیرم. اگه یه روز صدات خسته شد، به حرف زدنت گوش می‌دم. اگه یه روز هیچ حرفی برای گفتن نداشتی، کنارت ساکت می‌مونم. فقط...نرو. من از رفتنت بیشتر از هر جواب دیگه‌ای می‌ترسم. نمی‌دونم این نامه قراره چه چیزی رو بینمون عوض کنه. شاید هیچ‌چیز،شاید همه‌چیز. اما اگه قرار باشه فقط یه چیز از من یادت بمونه، می‌خوام این باشه: تو تمام اون روزایی که فکر می‌کردی فقط یکی از آدمای اطرافتی، برای یه نفر، تمام دنیای کوچیکی بودی که نمی‌تونست از دست دادنش رو تصور کنه. دوستت دارم، چانگبین هیونگ. و اگه یه روز ازم پرسیدی از کِی... جوابش رو نمی‌دونم. شاید از همون روزی که برای اولین بار صدات کردم «هیونگ» و نفهمیدم قراره این کلمه، یه روز این‌قدر برام دوست‌داشتنی و دردناک بشه. — فلیکس

[Marshmeow🐈🍬]
سلام، پرتغالِ من. خب... این می‌شه چندمین نامه؟ آها، سیصد و شصت و پنجمی. واو... یعنی واقعاً یک سال گذشت؟ یک سالِ کامل... بدون تو؟ جونگین، آخه چجوری تونستی منو این‌همه مدت تنها بذاری؟ اصلاً فکر نکردی ممکنه من از دلتنگی بمیرم؟ البته که چاره‌ای نداشتی... می‌دونم. خودم هم می‌دونم سربازی چیزیه که باید بگذرونی و نمی‌تونستی به خاطر من بی‌خیالش بشی. ولی خب، یکی نیست بهت بگه نونت کم بود، آب نداشتی که رفتی سربازی؟! باشه، قبول... به تو واجب بود. ولی دلت اومد منو اینجا تنها بذاری؟ اصلاً فکر نمی‌کنی این دستای کوچولوی من بعد از نوشتن سیصد و شصت و پنج تا نامه خسته بشن؟ البته... اینکه من نامه می‌نویسم و تو هم مجبوری تک‌تک‌شون رو بخونی، یه چیزیه که اصلاً نمی‌تونی از زیرش در بری. و یه اعتراف کوچولو هم دارم... خودم عاشق این قسمتشم. ولی نبین دارم این‌همه غر می‌زنم. همه‌ش تقصیر توئه که دیر به دیر میای مرخصی! تازه وقتی هم میای، هنوز درست و حسابی ندیدمت، دنبال چان هیونگ راه می‌افتی که پارت آهنگت رو ضبط کنی و باز می‌ری سراغ کار و کار و کار...منم؟ هیچی به هیچی. راستش رو بخوای، اون شب‌هایی که بالاخره قال‌شون می‌ذاشتیم و فقط برای خودمون وقت داشتیم رو واقعاً دوست داشتم. خیلی. دلم برای همون شب‌ها تنگ شده. احیاناً نمی‌خوای یه قصد اومدن بکنی؟ بابا چند شب دیگه ولنتاینه! نگو که برای امسال هیچ برنامه‌ای نریختی؟ من داشتم فکر می‌کردم امسال یه سر بریم ججو. می‌گن پرتغال‌های خوبی داره. می‌خوام خودم ببینم واقعاً به پات می‌رسن یا نه. البته یه سؤال مهم‌تر...اصلاً حسودی نمی‌کنی که من هر شب با سونگمین توی یه خونه می‌خوابم؟تازه چند شبه چانگبین هیونگ هم با هیونجین بحثش شده و اومده اینجا. الان سه‌تایی با هم می‌خوابیم.نمی‌دونی سر چی دعواشون شده! هیونجین تازگیا روی یه نقاشی کار می‌کرده. وقتی تمومش می‌کنه، میاد دقیقاً روی دیوار پذیرایی آویزونش می‌کنه. همه‌چی تا اینجا کاملاً اوکی بوده، تا اینکه چانگبین هیونگ از استودیو میاد و هیونجین ازش می‌پرسه: «چیزی فرق نکرده؟» چانگبین هیونگ هم بنده‌خدا از بس خسته بوده، اصلاً متوجه نشده چی به چیه و خیلی جدی بهش گفته:«باز موهاتو کوتاه کردی؟» هیچی دیگه. همین یه جمله باعث شد چانگبین هیونگ الان سه شب مهمون ما باشه.البته دروغ نباشه... مهمون که چه عرض کنم، جاروبرقی! کابینت‌ها و یخچال دارن از دستش به مرز فروپاشی می‌رسن. دیگه واقعاً کفاف شکم داداشمون رو نمی‌دن. ببین جونگین، دیگه دارم خل می‌شم. زود میای مرخصی یا پاشم خودم بیام همون‌جایی که هستی؟ یه بنر هم به اندازه‌ی بخت جی‌وای‌پی می‌گیرم دستم و همون جلوی در وایمیستم داد می‌زنم: «دوست‌پسرم رو آزاد کنین!» فقط نمی‌دونم اگه این کارو بکنم، بیشتر دلت می‌خواد منو ببینی یا از خجالت می‌خوای همون‌جا خودتو گم و گور کنی. ولی خب...جدای از شوخی، جونگین؟گاهی فکر می‌کنم این یک سال چقدر طولانی بود. خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم. هر روزش یه جوری گذشت؛ بعضی روزها با خنده، بعضی روزها با غر زدن بهت، بعضی شب‌ها هم با نگاه کردن به صفحه‌ی گوشیم و فکر کردن به اینکه الان تو کجایی و داری چی کار می‌کنی. و مسخره‌تر از همه اینه که حتی وقتی می‌خوام وانمود کنم خیلی خوبم، یه چیزی یه جایی منو یاد تو می‌اندازه. یه آهنگ. یه عکس. یه پرتقال. حتی بوی پرتقال. می‌دونی؟ چند وقته شب‌ها خواب می‌بینم دارم پرتقال می‌خورم. فکر کنم مغزم دیگه حتی توی خواب هم بلد نیست چطور دلتنگت نباشه. پس... زودتر خودتو برسون، باشه؟ من هنوز کلی حرف دارم که باید حضوری بهت بزنم. کلی غر که باید سرت خالی کنم.ذکلی شب که باید جبران این یک سال رو بکنیم. و کلی پرتقال که باید با هم بخوریم. فقط...خیلی دلم برات تنگ شده، جونگین. این قسمت نامه رو دیگه شوخی نمی‌کنم. منتظرتم. همین‌جا. مثل هر روزِ این یک سال. پس زود بیا خونه، پرتغال من. تاریخ: سیصد و شصت و پنج روز بعد از ۹ اکتبر از طرف بلوندیِ تو، فلیکس.

[truth is not always sweet]
سلام. نمی‌دونم خدا ما رو دوست داشت یا نه... البته با اون اتفاقاتی که برای ما افتاد، من... فکر نمی‌کنم. نه، اون ما رو دوست نداشت. وگرنه ما هم باید مثل میلیون‌ها آدم دیگه کنار هم می‌بودیم، سونگمین...نه اینجوری. قیافه‌م شبیه بچه‌ها شده، نه؟ انگار آبنباتم رو ازم گرفتن و نمی‌دونم چطور باید پسش بگیرم. ولی این اشک‌ها دست خودم نیستن. چند قطره‌شون افتاد روی نامه و جوهر رو یکم پخش کردن، ولی خب... مهم نیست. تو باز هم می‌تونی نامه رو بخونی، مگه نه؟ قلبم هربار با فکر کردن بهت خیلی تند می‌تپه. هر لحظه احساس می‌کنم کنارمی و هستی. می‌دونم که هستی. تو هیچ‌وقت تنهام نذاشتی. روزای سختی که داشتیم رو با هم پشت سر گذاشتیم، پس چه جوری می‌شه که من الان تنها باشم؟ ولی چون جسمت رو نمی‌بینم، انگار یه سنگینی عجیب توی گلوم گیر کرده. یه چیزی که نه می‌تونم قورتش بدم، نه می‌تونم بالا بیارمش. هر بار می‌خوام صدات کنم، یادم میاد که دیگه قرار نیست جوابم رو بدی. و این قسمت... از همه چیز بدتره. می‌دونی سونگمین؟ من هنوز وقتی از خواب بیدار می‌شم، برای چند ثانیه فکر می‌کنم همه‌چیز یه کابوس بوده. دستم رو دراز می‌کنم سمت جایی که همیشه می‌خوابیدی، بعد که چیزی حس نمی‌کنم، تازه یادم میاد. یادم میاد که رفتی. و من از اون چند ثانیه‌ای که هنوز نمی‌دونم، متنفرم. چون توی همون چند ثانیه هنوز خوشحالم. هنوز فکر می‌کنم وقتی برگردم خونه، تو اونجایی. هنوز منتظرم غر بزنم که چرا باز وسایلت رو همه‌جا ریختی و تو هم با همون لبخند مسخره‌ت بگی «باشه، جمعشون می‌کنم.» ولی بعد...هیچی. فقط یه خونه‌ی ساکت می‌مونه و منی که نمی‌دونم باید با این همه خاطره چه کار کنم. گاهی با خودم فکر می‌کنم شاید اگر بیشتر مراقبت می‌کردم، اگر زودتر می‌رسیدم، اگر فقط یک بار دیگه دستت رو گرفته بودم...شاید الان این نامه رو نمی‌نوشتم. شاید الان روبه‌روم نشسته بودی و از اینکه این‌قدر گریه می‌کنم مسخره‌م می‌کردی. کاش می‌تونستم فقط برای یک بار دیگه صدات رو بشنوم. نه حتی برای اینکه چیزی بهم بگی...فقط می‌خوام اسمم رو صدا کنی. «مینهو.» همین. فکر کنم اگر یک بار دیگه اسمم رو از زبون تو بشنوم، دیگه از هیچ چیز توی این دنیا چیزی نمی‌خوام. می‌دونی، من هنوز کلی حرف دارم که بهت نگفتم. حرف‌هایی که فکر می‌کردم برای گفتنشون وقت داریم. همیشه فکر می‌کردم فردا هم هست. پس گذاشتمشون برای فردا. چه اشتباه احمقانه‌ای...کاش آدم می‌فهمید کدوم «بعداً» قراره آخرین بعداً باشه. سونگمین... من هنوز دوستت دارم. شاید بیشتر از قبل. چون حالا هر چیزی که از تو مونده، برام باارزشه. صدات، خنده‌ت، اخم‌هات، حتی اون عادت مسخره‌ت وقتی عصبی می‌شدی و با انگشت‌هات بازی می‌کردی...همه‌شون هنوز توی ذهنمن. و می‌ترسم یه روز...یه روز از خواب بیدار بشم و صدات رو درست یادم نیاد. برای همین می‌خوام هرچی ازت یادمه بنویسم. می‌خوام اسم تو رو بارها و بارها تکرار کنم تا هیچ‌وقت از ذهنم پاک نشه. سونگمین. سونگمین. سونگمین... دیدی؟ هنوز وقتی اسمت رو می‌نویسم، قلبم درد می‌گیره. ولی اشکالی نداره. اگر درد کشیدن تنها راهی باشه که بتونم هنوز دوستت داشته باشم، من با همین درد زندگی می‌کنم. انگار ما واقعا زاده شدیم برای درد. فقط...اگه واقعاً جایی هستی که می‌تونی منو ببینی، لطفاً یه کم صبر کن. من هنوز خیلی چیزها دارم که باید برات تعریف کنم. و وقتی بالاخره دوباره همدیگه رو دیدیم...این بار دیگه نمی‌ذارم از کنارم بری. قول می‌دم. زمان یه روز دیگه بدون تو. از طرف مینهو ی سونگمین

[Afterimage]
سلام به عزیزترینم! چند روز پیش داشتم آلبوم خاطراتمون رو نگاه می‌کردم. می‌دونی، خیلی از عکس‌هایی که توی آلبوم هست، تو دیگه نداریشون. اما این یکی رو خوب یادمه... وقتی چاپش کردیم، دوتا ازش خواستیم. تو یکی رو گذاشتی پشت قاب گوشیت و من هم اون یکی رو نگه داشتم؛ همین‌جا، به عنوان یه یادگاری از تو... از ما. ولی لبخندی که با دیدن اون عکس روی صورتم نشست، خیلی طول نکشید. جیسونگ... چرا؟ هنوز هم دلیلش رو نمی‌دونم. اوه، نه... نمی‌خوام ناراحتت کنم. نمی‌خوام مجبورَت کنم درباره‌ی چیزی حرف بزنی که دوست نداری. اما آخه... کجای راهی که داشتیم با عشق طی می‌کردیم، اشتباه شد؟ نمی‌دونم اشتباه از من بود یا تو یه روز با خودت گفتی آدم‌ها باید بیان و بعد برن. ولی این درست نیست، جیسونگ. حداقل برای ما درست نبود. برای ما هیچ «بایدی» وجود نداشت. قرار نبود ما هم مثل بقیه تموم بشیم. مگه نه؟ می‌دونی امروز وقتی برای چکاپ سالانه اومده بودم بیمارستان، یه‌دفعه دیدمت. فقط برای چند ثانیه.‌ داشتی می‌خندیدی. و من... حسودی نکردم. واقعاً نکردم. به جای اینکه ناراحت بشم، لبخند زدم. شاید این تنها لطفی بود که امروز تونستم در حقت بکنم؛ وگرنه راستش رو بخوای، دلم می‌خواست برم جلو و یه مشت بزنم توی صورت اون مرد. می‌دونی که من آدم حسودی نیستم، اما...دلم نمی‌خواد کسی با عزیزم بخنده. دلم نمی‌خواد دستت رو بگیره. نمی‌خوام کسی اون‌قدر بهت نزدیک بشه که جای من رو کنار تو بگیره. تو به من گفتی این رابطه تاکسیکه. ولی کجاش دقیقاً کجاش، جیسونگ؟ من فقط از بین تمام آدم‌هایی که توی دنیا بودن، تو رو خواستم. همین. فقط تو رو. و تو هم باید من رو می‌خواستی... آخه کنار من بیشتر از حد معمول می‌خندیدی. یادت میاد؟ همین خنده‌هات بود که باعث می‌شد فکر کنم رابطه‌مون با بقیه فرق داره. فکر می‌کردم وقتی کنار منی، واقعاً خوشحالی. ببین عکست رو. دوباره نگاهش کن. ببین چطوری می‌خندی...قلب من با همین خنده‌هات رفت، جیسونگ.ولی...ولی تو رفتی. بهتره چیزی نگم. چون هر بار می‌اومدم درباره‌ی «ما» حرف بزنم، آخرش باید یه دور دعوا می‌کردیم. انگار هر بار که می‌خواستم چیزی رو نجات بدم، بیشتر از هم دور می‌شدیم. اما جیسونگ...من هنوز حاضرم کل دنیا رو آتیش بزنم، فقط برای اینکه تو بخندی. فقط برای اینکه هیچ‌وقت احساس ناراحتی نکنی.‌ هنوز عشقم نسبت بهت خاموش نشده.‌ و فکر نمی‌کنم هیچ‌وقت خاموش بشه. شب‌ها هنوز پتوی کنارم رو مرتب می‌کنم؛ همون جایی که همیشه می‌خوابیدی. انگار هنوز منتظرم در باز بشه و تو بیای، خودت رو بندازی توی بغلم و همون‌جا خوابت ببره. اما هر شب که دستم رو به سمت اون قسمت دراز می‌کنم، فقط با یه جای خالی روبه‌رو می‌شم.جسمت هیچ‌جای این خونه نیست... ولی خاطراتت همه‌جا هستن. روی مبل. توی آشپزخونه. توی اتاق. حتی توی سکوت این خونه. چند بار تا جلوی خونه‌ت اومدم. ماشین رو خاموش کردم و همون‌جا نشستم. حتی ازش پیاده هم نشدم. چون می‌دونستم اون پیشته. تو تنها نبودی. و من... مجبور بودم برگردم و با خاطراتت بسازم. اما همه‌ش دارم جلوی خودم رو می‌گیرم. می‌دونی چرا؟ چون دیدم که می‌خندی. و شاید...شاید همین راه درست باشه. شاید خوشحال بودن تو، حتی بدون من، باید برای من کافی باشه. فقط کاش...کاش توی آغوش من می‌خندیدی. کاش هنوز دلیل خنده‌هات من بودم. نباید از دستت می‌دادم. نباید می‌ذاشتم کارمون به اینجا برسه. بگذریم...امروز وقتی چشمم بهت افتاد، انگشت‌هام بی‌اختیار رفتن پشت قاب گوشیم. همون عکسمون...همون عکسی که یه روز پاره‌ش کردی بودی. من با یه تکه چسب، دوباره دو تیکه‌ش رو به هم وصل کردم و گذاشتمش پشت قاب گوشیم. امروز وقتی دیدمت، صورتت رو از روی قاب گوشی نوازش کردم؛ انگار که خودت اونجایی. بافت کرمی‌ای که پوشیده بودی، با اون شلوار جین آبی، خیلی بهت می‌اومد. انقدر که برای چند لحظه واقعاً یادم رفت باید خودم رو کنترل کنم. اما خب...بعد از شش سال، طبیعیه که بتونم خودم رو کنترل کنم، نه؟ جیسونگ...دوستت دارم. هنوز هم. شاید بیشتر از چیزی که باید. شاید بیشتر از چیزی که برای خودم خوبه. اما دوستت دارم. تاریخ: یه روز، از تمام روزهایی که می‌تونستیم با هم باشیم. از طرف: لی‌مینهو

[The last line of code]
سلام سونگمینی. باورم نمیشه مجبورم برات نامه بنویسم. صنعت مدرن و نامه؟ یکم زیادی برای من سخته، ولی بذار یه اعترافی بکنم... این حرکت واقعاً عاشقانه‌ست! ذوق؟ فراوون. اما همین الان دارم با خودم فکر می‌کنم تا وقتی این نامه به دستت برسه، احتمالاً منم دیگه برگشتم کره. شاید حتی وقتی داری اینو می‌خونی، من اونقدر نزدیکت باشم که بتونم بهت بگم «دیدی گفتم زود برمی‌گردم؟» هوای سیدنی امروز خیلی خوب بود. عجیب دونفره بود. البته اینجا کلاً آب‌وهوا دونفره‌ست‌ها. می‌دونم اگه اینجا بودی و می‌تونستی جوابم رو بدی، احتمالاً با همون قیافه‌ی مخصوص خودت می‌گفتی: «چانا، تو همیشه میگی این هوا دونفره‌ست؛ چه آفتابی باشه، چه مهتابی، چه بارونی... پس بس کن خواهشاً!» خب معلومه که هوا همیشه دونفره‌ست. چطوری می‌تونم بدون تو توی همچین هوایی نفس بکشم؟ اینقدر اینجا بدون تو سخته که هرچی سعی می‌کنم با کار کردن حواسم رو پرت کنم و یادم بره ازت دورم، یه چیزی، یه صدایی، حتی یه حرکت کوچیک، دوباره پرتَم می‌کنه سمتت. امروز بری هم همین کارو کرد. توی خونه دنبالم راه می‌افتاد، ولی پیرمرد بعد یه لحظه یه جایی وایمیسته و فقط دمش رو تکون میده. امروز صبح هم دقیقاً همین کارو کرد و من یهو یاد اون روز افتادم که دم در اتاق، خیلی یهویی و بی‌مقدمه شروع کردی برام به شیک زدن. وایستا... ناراحت که نشدی؟ همیشه که بهت میگم پاپی، می‌خوای بیای منو بزنی؟ ولی خب اینجا دیگه این قابلیت رو نداره، خدا رو شکر. آخ، راستی! امروز بعد صبحونه یه سر رفتم با طرف قرارداد صحبت کنم. از برنامه‌ای که ساخته بودی حسابی خوشش اومده بود و من اونجا فقط داشتم توی دلم می‌گفتم: «اون شاهکار رو پسرم ساخته!» یه احساس غروری می‌کردم که نگو. طرف هم خیلی راحت گفت می‌خواد با پنج برابر قیمتی که تو بگی، برنامه رو به اسم خودش کنه! همون لحظه یه جوری مشت زدم روی میز که خودمم ترسیدم و گفتم: «فقط همکاری! نمیشه دسترنج یکی دیگه رو با پولت به اسم خودت بزنی!» دیدی؟ من عجب شوهر خفنی‌ام. ای بابا... دیگه از کجا می‌خوای یکی مثل من پیدا کنی؟ اصلاً چجوری مخم رو زدی آخه تو، کوچولو؟ گاهی واقعاً نمی‌فهمم چه کار با من کردی. فقط می‌دونم حتی فکر کردن بهت هم می‌تونه باعث بشه پاهام سست بشن. انگار مغزم هنوز یاد نگرفته چطوری وقتی پای تو وسطه، منطقی رفتار کنه. اما با اینکه مجبورم کردی بعد رفتنم، به‌جای پیام دادن بهت، نامه بنویسم، باعث شد بفهمم چقدر عاشق این کار شدم. و البته باعث شد یه دلیل بزرگ‌تر هم برای دلتنگ شدنت داشته باشم. حالا من موندم و هفت روز دیگه از این سفر کاری توی سیدنی. تو بگو من بدون تو اینجا چطوری سر کنم؟ یه بلایی سرم آوردی که بعضی وقتا واقعاً فکر می‌کنم کارت از من برات مهم‌تره. آخه چرا قبول نکردی باهام بیای؟ حالا وسط این همه بدبختی، یه بدبختی دیگه هم گیرم افتاده...چرا همه اینقدر دوستت دارن؟ مامان دیروز اومد بهم میگه: «بنگچان، یه مقدار غذا آماده کردم گذاشتم یخ بزنه. حتماً برای سونگمین ببر. بچم خیلی غذا نمی‌خوره و به قهوه چسبیده، براش خوب نیست.» بعد دورش بگردم، امشب بهش میگم: «مامان غذا می‌خوام.» در جوابم خیلی خونسرد گفت: «من امشب با رفیقام می‌خوام برم بیرون، برای خودت یه رامیون بپز.» هعی... زندگی. سونگمین، راستشو بگو. مهره‌ی مارت رو کجا قایم کردی، ناقلا؟ چرا هرکی بهت می‌رسه یه جوری دوستت داره که انگار من باید بشینم و با همه‌شون سر اینکه تو مال منی بحث کنم؟ خب دیگه...کلی حرف هست که هنوز نگفتم. خیلی بیشتر از چیزی که توی این چند صفحه جا بشه. ولی باشه برای بعد. باید وقتی میام، یه حرفی برای گفتن داشته باشم، نه؟ تازه شاید هم بعضی چیزها رو باید بذارم برای وقتی که خودت روبه‌روم نشستی. بعضی حرف‌ها رو نمی‌شه نوشت، سونگمینی. باید نگاهت کنم و بگمشون... حتی اگه وسطش خجالت بکشم و آخرش خودم رو بزنم به اون راه. فعلاً سونگمینی...خوب غذا بخور. قهوه رو کمتر کن. درست و حسابی بخواب. و لطفاً وقتی رسیدم، جوری رفتار نکن که انگار اصلاً دلت برام تنگ نشده. هفت روز دیگه اونجام. فقط هفت روز. و شاید عجیب باشه، ولی برای من این هفت روز، طولانی‌ترین هفت روز دنیاست. پس تا اون موقع مواظب خودت باش، باشه؟ دلم برات تنگ شده، سونگمین. خیلی بیشتر از چیزی که حاضر باشم بهت اعتراف کنم. بیست و سوم آگوست کریستوفر بنگِ تو