uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling 👈

Soofcast

Soofcast

Kanalga Telegram’da o‘tish

با صدام یه سری کارا میکنم. جا نظر و انتقاد و پیشنهاد: @Soofcast_bot

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
203
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+67 kun
+330 kun
Postlar arxiv
Repost from ⚽ Sport Bad News
*نیمار خیلی جدی داره مصاحبه میکنه* همون لحظه ماوی: @SportBadNews

(پسرخالم کشت منو دخترخالم داشتیم می‌خندیدیم و ترسیده بودیم)

همین الان طی یک عملیات انتحاری با دخترخالم و پسرخالم مارمولک کشتیم.

یه کاری کردم که دارم از درد می‌میرم و به گوه خوردن افتادم

واقعا beauty is pain

مردانی را می‌شناسم که با یک پا از زندان بیرون خزیده‌اند و با قلبی که در آن رُماتیسم خانه‌نشینی است ابدی زنانی را می‌شناسم که شرافت‌مندانه دست به دست شده‌اند در میان جلادان و خواب تجاوز در مغزشان فریاد کشی است ابدی کودکان شش‌ساله را می‌شناسم که زیر لگد و سیلی و شلاق اعتراف کرده‌اند که پدر مرد مشکوکی به خانه آورده یا مادر راه خانه‌ای را به مرد مشکوکی نشان داده زنی را می‌شناسم چادری که جلادان جَلَب لختش کردند باتون برقی را بر پستان‌های آفتاب ندیده‌اش می‌نهادند ساعتی بعد در سلول زن همان پستان‌ها را در دهن طفل شیرخواره‌اش می‌نهاد دختر چهارده‌ساله‌ای را می‌شناسم که ترس از شکنجه عادت ماهانه‌اش را مختل کرده بود یک بار از هر شش ماه عادتش می‌شد یک بار از هر چهار روز و پسری بیست و دو ساله را می‌شناسم که سی و چهار کیلو وزنش بود و دوازده ساعت کتک خورد و حرف نزد تا مُرد و تازه این تمام آن دوزخ نیست که من می‌شناسم
مردم زندان / رضا براهنی

photo content
+2

photo content

photo content

۹ سال پیش امروز، نیمار از بارسا رفت.

داره خطاب به بابام می‌گه==))) داشتم به ساریا ویس می‌دادم که رندم بابام از اونور قربون صدقه‌ام رفت و گفت که چون می‌دونه خیلی باهوشم و عاقل و منطقیم به تفکرات و اعتقاداتم احترام می‌زاره همیشه🦦

الهی بگردمش چقدر نایس داره حرف میزنه😭😭😭😭

بابام از ترس اینکه ماشین اونو برندارم، چندهفته است ماشینشو خونه نیاورده==)))

بچه‌ها رویا جون بالاخره ماشینشو داد دستم امروز

Born to be a دختر ادایی Forced to be a مازنی کیجا

اون سن و سال هروقت اینجوری می‌رفتم توی فکر بابام ازم می‌پرسید:« چیه بابا؟ قسطات عقب افتادن؟ قرض داری؟» 😭😭

حتی یادم نمیاد که غصه چی رو داشتم می‌خوردم و درباره چی اورثینک می‌کردم😭😂
حتی یادم نمیاد که غصه چی رو داشتم می‌خوردم و درباره چی اورثینک می‌کردم😭😂

به خدا که منممم😭😭💕💕💕 ویلو و ری رو کلا یه روز دیدم ولی همون بار انقد بهم خوش گذشته بود که هر روز دلم براشون تنگ میشه و میخوام زودتر برگردم پیششون😭🤍

دلم تنگه برای سوفیا 💔