Eunoia | Sara Akbari
Kanalga Telegram’da o‘tish
در هیچ واژه و نامی خلاصه نمیشوم! سارا... ام، آزرین، ماهین، لارنا، وناریس، آرلیا، مژان، نوال، آویسنا، نالین، سیریوس، هما، سارین، ژیار، ایریس سفید، انوش و... همه فقط توصیفم میکنند؛ اگر خواستی بدانی ام، مرا بخوان، با معنا و عمیق! #سارا_اکبری
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
619
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-57 kun
-2830 kun
Postlar arxiv
سایهخط | روز دوم آدمها میروند و فقط سایهشان میماند، روی دیوار خاطره.
#انوش
من آدمِ جزئینگرم؛ از آنهایی که در میان شلوغیها، به ریزترین چیزها چشم میدوزند. و همین ریزبینی، گاهی برایم دردسر میشود.
اما کوثر، این دردسر را به لذتی خاموش بدل میکند… کوثر شاگردِ فعال نیست، فعالترین است؛ آنقدر که وقتی کتابچهاش را ورق میزنم، دلم میخواهد تکلیفهای بیشتری برایش بنویسم، فقط برای اینکه بیشتر بنویسد و من، بیشتر در تماشای نظم و زحمتِ دلنشینش غرق شوم. او به جزئیترین چیزها دل میدهد، به نقطهها، به فاصلهها، به آنچه خیلیها از کنارش ساده میگذرند.
امروز که املا میگفتم، دیگران هنوز درگیر واژهها بودند، اما او؛ چنان سریع مینوشت که میان نوشتن، با قلم سرخ، به کلماتش جانِ زیبایی هم میبخشید، بیهیچ لغزشی. میان همان شتابِ شیرین، صدایم کرد: «استاد… "آنکه" ره چی رقم نوشته کنم؟»
پرسید، تأیید گرفت، اما دلِ دقیقش هنوز آرام نگرفت. دوباره گفت: «با فاصله یا یکجا؟»
گفتم: «هر دو درست است…»
لبخند زد؛ لبخندی از جنسِ آرامش، و گفت: «خدا ره شکر… دلم نارام بود که اشتباه نشه، که نمرهام کم نشه.»
و من همانجا فهمیدم برخی شاگردها، نمره نمیگیرند، حقشان را میگیرند و الحق که نمرهٔ کامل، کمترین حقِ کوثر است.
✍🏻|#انوش
حتی از عالم ناشناخته هم میشود، آدم "حالخوبکن" باشیم...
یک آسمان پرستاره ممنون از حرفهای قشنگ و انرژیبخش که نوشتی!
آرزو دارم روزی کانالت لبریز واژه باشد و نوشتههای نابت کانالبهکانال، سایتبهسایت دستبهدست شود.
#جامانده_از_دیروز
#عشق
بعد از ختم مسئولیتم در مکتب، قدمهایم را بهسوی شفاخانه سپردم.
عقربههای ساعت، آرام به حوالی چهاروسی عصر رسیده بودند.
خبر رسید که منزل پایین مریض جدید داریم، وقتی رفتم آنجا یک مریض نبود، یک «فامیل» آمده بود، با دلهایی پر از انتظار و دعا.
عروس، در نخستین تجربه مادر شدنش،
میان درد و امید، در آستانهی معجزه ایستاده بود.
برای نوزاد، پیشاپیش «پسر» بودنش را جشن گرفته بودند؛ لباسهای آبی، گازک کوچک، چوشک، شیرچوشک، جاخوابی و حتی دستبندهای ظریف به رنگ آسمان…
همهچیز آماده بود، برای آمدن یک «او»یی که هنوز نیامده، اما تعریف شده بود.
اما زندگی، همیشه زیباتر از پیشبینیهای ما مینویسد. وقتی چشم به دنیا گشود، یک «دختر» بود، با لطافتِ یک صبح تازه، با نرمیِ یک لبخندِ نانوشته.
لحظهای سکوت، لحظهای تعجب… اما ناگهان، عشق مسیرش را عوض کرد.
عمهها، با همان دستانی که انتظار دیگری داشتند، با شتاب رفتند، رنگها را عوض کردند، لباسها را بدل کردند و دنیا را به رنگ صورتی برگرداندند.
یکیشان، با لبخندی آرام گفت: «پسر را دوست داریم، اما عاشق دختر هستیم؛
چرا باید گل دخترمان، پسرانه بپوشد؟»
و من، در گوشهای ایستاده بودم و دیدم که چگونه عشق، در یک لحظه، از ترجیح عبور کرد و به پذیرش رسید، پذیرشی که زیباترین شکل دوست داشتن است.
پ.ن: گاهی زندگی، آنچه را که ما انتخاب کردهایم نمیآورد، اما چیزی را میبخشد که اگر با دل ببینیم، میفهمیم همانی است که همیشه منتظرش بودهایم…
✍🏻|#انوش
سایهخط | روز اول بعضی زخمها نه خوب میشوند، نه بدتر؛ فقط آدم را عوض میکنند.
#انوش
برویم سراغ سایهخط:
برای زخمها، برای حرفهای ناگفته،
برای متنهایی که آهسته میآیند.
کوتاه، اما عمیق.
هر روز، یک سایه از خودت را بنویس!
یک نظرسنجی ساده گرفتم…
از بیستوهشت نفر پرسیدم: هوای سرد یا گرم؟
همه، بیدرنگ، گرما را انتخاب کردند.
اما من؛ همیشه کمی متفاوتتر بودهام.
من با سرما رفیقم، با نفسهای بخارگرفتهی صبح، با دستانی که در جیب پنهان میشوند و دلی که در هوای خنک، آرامتر میتپد.
نورِ برف برایم قصه میگوید و صدای باران؛ مثل لالاییِ آسمان، روحم را نوازش میکند.
در سردی؛ آدمها زیباترند، قلبها نرمتر میشود و مهربانی، بیصدا در نگاهها جریان میگیرد.
وقتی باران میبارد، دیگران به سقفها پناه میبرند تا خیس نشوند، اما من میمانم. میمانم زیرِ آسمان، تا آخرین قطره.
میچرخم، میرقصم با باران، با هر قطرهاش زندگی را دوباره حس میکنم.
لحظهها را قاب میگیرم، تصویرهای زنده میسازم، فیلمهایی که بویِ باران میدهند و رنگِ آزادی دارند.
روزهای بارانیام را فقط نمیگذرانم، آنها را زندگی میکنم، ثبت میکنم و به خاطرههایی تبدیل میکنم که همیشه تازه میمانند.
من از آن آدمهایم که دلشان در هوای ابری روشنتر است، که در باران، خودِ واقعیشان را پیدا میکنند… من متمایزم!
🌧🤍✍🏻|#انوش
ظریفه، شاگرد صنف چهار است؛ دخترکی کوچک، اما پر از ظرافتهای بزرگ.
اداء و اطوارش، لباسهایش و بیشتر از همه دستخطش همه شبیه نامشاند: ظریف، منظم و دلنشین.
کتابچههایش را که ورق میزنی، انگار باغچهای از سلیقه و دقت پیش چشمت باز میشود.
از سلیقهاش چه بگویم…
همانقدر ساده است و دوستداشتنی و همانقدر دقیق که آدم را به تحسین وا میدارد.
هر بار که او را میبینم، کودکی خودم در ذهنم زنده میشود روزهایی که پنهانی قلمهای زری میخریدم، گوشهگوشهی کتابچههایم را با شکلکهای کودکانه پر میکردم، تا شاید «مقبولتر» شوند. آن روزها، من بلد نبودم گل بکشم، کارتون رسم کنم، من بودم با کتابچههایم در جستجوی کسی که برایم زیبایی را ترسیم کند.
اما امروز، در دستان ظریفه میبینم زیبایی، آموختنی نیست؛ اگر دل، عاشق نظم و لطافت باشد، خودش راهش را پیدا میکند…
گاهی یک کودک، آینهی رؤیاهای ناتمام ماست و گاهی، ادامهی همان رؤیاها…
✍🏻|#انوش
#صبح_پرامید
بعد از نماز بامداد، همه به خواب رفتند اما من نخوابیدم…
سر بر سجاده گذاشتم، آرام، میان نجواهای بیصدا. بعد، چرخی زدم در دنیای کوچک خودم؛ پیام رفیقانم را پاسخ دادم و «خطنگار» امروزم را نوشتم؛ انگار که دل، بینوشتن آرام نمیگیرد.
ساعت به شش صبح رسیده بود…
از همان حالِ نیمهبیداری، برخاستم آرایش همیشگی دخترانهام را کردم
کمی ریمل و رُژ لبی به رنگِ سادگی.
لباسم را به تن کردم و روسریام را اینبار با دقتی بیشتر، با حسی تازهتر، بر سر بستم…
نگاهم به گوشههای خانه افتاد، چند مسئولیتِ ناتمام، صدایم میزدند.
جایم را مرتب کردم، کارهایم را یکییکی به پایان رساندم و بعد کرمچهایم را به پا کردم کیف و گوشیام را گرفته راهی شدم…
در میان راه، خدا را شکر گفتم؛ نفس عمیقی کشیدم، تا هوای صبحگاهی در رگهایم بدود و خستگیهایم را نرمنرم، با خود ببرد.
آنگاه که همه خواباند، من از خانه بیرون میشوم و گاهی، همه چشم به راهم میمانند که برگردم تا بخوابند.
من درگیرِ کارم، درگیرِ زندگیام.
انگیزهام، از دلِ همین روزهای پُرکار میروید؛ از همین رفتنها، از همین بیدار شدنها در دلِ تاریکی.
و من میدانم روزی خواهد رسید که همین قدمهای کوچکِ هر صبح، مرا به آیندهای برساند که سالهاست در دلِ دعاهایم نامش را زمزمه میکنم.
آیندهای که برایش خواب را قربانی کردهام، خستگی را نادیده گرفتهام و امید را هر روز، دوباره پوشیدهام…
جانِ گپ: تا انگیزهای هست، امیدی هست و فردایی!
✍🏻|#انوش
خطنگار | روز چهارم اولویت زندگی خودت باش؛ حتی برای عزیزترینات از جان مایه نگذار... میشکنی.
#انوش
کم نگوییم از خوبیها؛ تعریف کنیم، تمجید کنیم، تشویق کنیم…
آدمها؛ بیش از آنچه فکر میکنیم نیاز دارند به آدمهای «حالخوبکن».
شاید یک جملهی سادهی ما، در شلوغترین روزِ کسی، تنها چیزی باشد که او را دوباره به لبخند برگرداند.
#انوش
لبخند، آهسته و بیاجازه، روی لبان خشک و خاموشم نشست، لبخندی که از آنِ من نبود، از آنِ همان دخترک بود که با جیب خالی، دلِ مرا پُر کرد.
گاهی سادهترین و کوچکترین حرف خوب، میتواند خرابترین حالِ آدمها را خوب کند.
خوب کردن حال دیگران، خودش نیکیست، خودش صدقهایست
که مستقیم به دل مینشیند.
