uz
Feedback
Eunoia | Sara Akbari

Eunoia | Sara Akbari

Kanalga Telegram’da o‘tish

در هیچ واژه و نامی خلاصه نمی‌شوم! سارا... ام، آزرین، ماهین، لارنا، وناریس، آرلیا، مژان، نوال، آویسنا، نالین، سیریوس، هما، سارین، ژیار، ایریس سفید، انوش و... همه فقط توصیفم می‌کنند؛ اگر خواستی بدانی ام، مرا بخوان، با معنا و عمیق! #سارا‌_اکبری

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
620
Obunachilar
-224 soatlar
-67 kun
-2830 kun
Postlar arxiv
وقتی تمام شد یک گروه در وتسپ ساختم و خیلی‌ها را دعوت کردم، بعدش شروع به نشر رمان کردم. و دیدم خیلی به دل‌ها نشست، حتی یکی به دیگر می‌فرستادنش... به حدی شد که خودم اصلا آگاهی نداشتم، ولی دیگر کانال‌ها و گروه‌ها به نشر می‌رساندن و دیا پی‌دی‌اف ساخته بود. وقتی در صفحات فیسبوک و آخرین حد در گوگل به نشر رسید یک حس خوبی دلم را قلقلک داد تا یکی دیگر هم بنویسم. و دوباره نوشتم. همین‌طوری یکی بیشتر از دیگر خوب بود و آن‌جا بود که فهمیدم اگر بخواهم می‌شود نویسنده شوم. و رفتم سراغ کارگاه‌های آنلاین. نزد اساتید داخلی و بیرونی، رایگان و پولی نویسندگی را صفر تا صد آموختم.

دو ماه مطلق خانه بودم و این برایم بدتر از جان‌کندن بود؛ هیچ راهی، هیچ دری، هیچ امیدی برایم باقی‌ نمانده بود. فقط رمان می‌خوانم آن هم پی‌دی‌اف. بیادم دارم رمانِ تحت عنوانِ "برگ سبز" را خواندم و خدایی جرقه‌ای به ذهنم روشن شد و تصمیم گرفتم بنویسم که چه می‌شود... و هر روز شروع کردم به نوشتن دختر لجباز!

چند روزی گذشت و بودن در خانه برای کسی که از بیست‌و‌چهار ساعت، دوازده ساعتش را در بیرون و درس و کورس بود خیلی دشوار بود که حتی تا حویلی بیرون نشود. به کورس دیگری رفتم که در صنف دهم همکار استاد بودم، پیشنهاد تدریس دادم و سرنوشت آن هم مثل این شد.

یعنی روزها منتظر بودم، اما خبری از باز شدنش تا حالا نیامد. بعد او رفتم سراغ کورس که دوازده ماه خواری و زحمت کشیدم تا انگلیسی را مثل زبان مادری بیاموزم، دروس ما تمام شده بود فقط باید برای ما دیپلوم می‌داد، ولی آن هم جواب رد داد و گفت منتظر باشم تا که سقوط کرد.

یک لحظه گمان کردم بعد این می‌گوید عیدت مبارک😄 خب طاعات و عبادات خودت هم قبول. دختر لجباز؛ اولین رمانی بود که نوشتم. حالا چرا نوشتم و چه وقت؟ امتحانات مکتب تمام شد و من رفتم به کانکور ثبت‌نام کنم، به هزار جنجال الهی بلاخره شامل آمادگی شدم و هزینه را هم تحویل کردم. حتی از این‌و‌آن کتاب‌های صنف هفتم را گرفتم تا فوق‌العاده آماده باشم. اما از چانس نیک من؛ روز اول را به معرفی و بعضی چیزهای دیگر سپری کردیم، فقط استاد یادش بخیر فصل اول کتاب تاریخ صنف هفتم را وظیفه داده بود تا در دو روز حفظش کنم. پنج‌شنبه و جمعه را بدون این‌که حتی روشنی بیرون را ببینم در یک اتاق نشستم سخت خواندم و بی‌هیچ اشتباهی حفظ کردم. با هزار شوق که من آماده ارزیابی هستم، لباس‌هایم را پوشیدم، به دل خود کمی آرایشک هم کردم و روانه کورس شدم. همین که رفتم دیدم مثل من شصد دختر دیگر هم منتظر است. حتی دروازه را باز نکردند و فقط یکی هر نیم ساعت بعد سر خود را از منزل دو پنجره بیرون می‌کرد و می‌گفت: فعلا بسته است باز خبر میتم.

ایام شریف طاعات و عبادات قبول داکتر صیب مه یکسوال می کنم که رمان دختر لجباز را چرا نوشته کردی؟

علیکم سلام!🫡

سلام

درود خداوند بر خودت عزیز😁 با این درود گفتن پس می‌فهمی من علاقمند سریال یوسف هستم؛ یگانه سریالی ایرانی که هر سال تماشا می‌کنم و اصلا برایم خسته‌کن نیست، حتی مشتاقانه منتظر قسمت‌های آینده می‌مانم مثل این‌که اولین‌بارم باشد می‌بینمش، همین است.

درود خداوند به انوش بزرگ! چند لحظه قبل سریال یوسف را می‌دیدم تو بیادم آمدی، دیدم لینک هم گذاشتی آمدم این‌جا

لینک وتسپ را هم بیابم می‌گذارم!

سلام ایریس سفیدم! من عاشق مولانا هستم می‌شود جایی را برایم معرفی کنی که اشعارش را بیابم؟

برای دختران معرفی می‌کنم، اما برای پسران اندک است باز هم تلاش می‌کنم. دخترا برایم پیام بمانید!

برنامه دکلمه معرفی کنید لطفا

نویسنده کسی نیست که خوب می‌نویسد، نویسنده کسی است که نمی‌تواند ننویسد! #انوش

مگر آدم عاشق عشق بورزد به زحمت می‌شود؟ من عاشق نوشتنم پس زحمت و خستگی درکار نیست. من نمی‌توانم روزی ننویسم!

چرا خوده به زحمت میکنی هر روز نوشته میکنی؟

سلام! با طنز نوشتن خیلی رفیق نیستم و دوست ندارم!

سلام یگان فکاحی هم بانین