uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

the 1380s

the 1380s

Kanalga Telegram’da o‘tish

مهم‌نیست کی هستی؛ تو دوستِ‌خوب منی -الف

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
228
Obunachilar
+124 soatlar
-207 kun
-1230 kun

Ma'lumotlar yuklanmoqda

O'xshash kanallar
Ma'lumot yo'q
Muammo bormi? Iltimos, sahifani yangilang yoki bizning qo'llab-quvvatlash boshqaruvchimizga murojaat qiling>.
Taglar buluti
Ma'lumot yo'q
Muammo bormi? Iltimos, sahifani yangilang yoki bizning qo'llab-quvvatlash boshqaruvchimizga murojaat qiling>.
Kirish va chiqish esdaliklari
---
---
---
---
---
---
Obunachilarni jalb qilish
Noy '26
Noyabr '26
+7
0 kanalda
Oktabr '26
+24
1 kanalda
Get PRO
Sentabr '26
+20
3 kanalda
Get PRO
Avgust '26
+108
1 kanalda
Get PRO
Iyul '260
13 kanalda
Get PRO
Iyun '26
+84
13 kanalda
Get PRO
May '260
0 kanalda
Get PRO
Aprel '260
0 kanalda
Get PRO
Mart '260
0 kanalda
Get PRO
Fevral '260
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '260
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '25
+3
0 kanalda
Get PRO
Noyabr '25
+12
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '250
0 kanalda
Get PRO
Sentabr '25
+74
2 kanalda
Sana
Obunachilarni jalb qilish
Esdaliklar
Kanallar
08 Noyabr0
07 Noyabr+1
06 Noyabr+1
05 Noyabr0
04 Noyabr+1
03 Noyabr+1
02 Noyabr+2
01 Noyabr+1
Kanal postlari

2
‹ فکرکنم قیامت به همچین چیزی میگن › †
‹ فکرکنم قیامت به همچین چیزی میگن › †
84
3
یکی گفت اگه هرکدوم از آدم‌ها یه بویی داشتن، تو بوی خاک بارون خورده‌ی باغ مرکبات میشدی. “🍊”
89
4
اگر جنگ قطعیه بگید پتو بکشم رو سرم بخوابم و اینهمه راه رو از خونه تا خوابگاه/دانشگاه نرم.
126
5
-
50
6
Ovozli xabar
121
7
recording2026-04-12 15-10-34.m4a
89
8
Matn yo'q...
127
9
Matn yo'q...
127
10
Matn yo'q...
155
11
تو کوچه‌پس‌کوچه های توکیو، پوتین های سنگینم رو روی زمین می‌کشم و از کنار تابلوی های نئونی‌رنگ می‌گذرم. تکیه میدم به دیوار آجری کنار زباله‌دونی با نوشته های کثیف گرافیتی. تو خودم بودم و به ته‌مونده ی سیگارم نگاه می‌کردم. از دور صدایی میومد. نزدیک و نزدیک‌تر. انگار یکی داشت با تمام توانش می‌دویید. بلند شدم از گوشه دیوار، قیافه رنگ‌پریده پسری رو دیدم که جلوتر بود و پشت سرش چندنفر دنبالش بودن. تا کوچه رو دور زد دستشو گرفتم و کشیدم سمت خودم. شکاف بین دوتا دیوار، بقدری تاریک بود که اون مردای گنده متوجه‌‌ ما نشن و گممون کنن. پسره می‌خورد ازم بچه‌تر باشه. تا یه‌مدت نفس نفس می‌زد. همهء لباساش خاکی شده بودن. با صورت زخمی و چشمای عصبانی نگام کرد. یه لعنتی فرستاد و بهم گفت‌ ”تو حتی منو نمیشناختی، چرا کمکم کردی؟ تازه فقط یه بسته نودل و سوشی دزدیده بودم. دلم نمیخواست شامم رو با یه غریبه شریک بشم.“ اینو که گفت خندم گرفت. از دوتا نخ سیگاری که تو پاکت مونده بود بهش تعارف زدم. کل‌پاکتو ازم قاپید و گفت ”برای دخترا ممنوعه“ توجهی به حرفش نکردم. کوله‌پشتی و تخته‌شاسیم رو برداشتم و شروع کردم به راه رفتن؛ قدم‌هامو میشمردم. به دهُمی که رسید، داد زد "ممنون‌بابت‌کمک" . . چند ماهی از اون قضیه می‌گذشت. هنوزم به برخورد عجیب اون شب فکرمیکردم. تکیه داده بودم به نرده های سفید فلزی. روبروی خیابون، دقیقاً یه مغازه‌ی قدیمی بود. پولی ته جیبم نداشتم که برم اون کوفتیو بگیرم و دود کنم. سرمو انداختم پایین و با موبایل مشغول شدم. صدای موزیک رو زیاد کردم. چند ثانیه بعد یه دست و یه پاکت سیگاری جلوم ظاهر شد. سرمو بلند کردم. دیدمش. خودش بود. پاکتو بهم داد و بدون هیچ حرفی رفت. نوشته ای زیرش بود. ”برای جبران اون روز- تاریخ 5 روز مانده به کریسمس“
139
12
Kikuo_You_re_a_Useless_Child_daycore_deep_ver_.hd.mp3
146
13
تو کوچه‌پس‌کوچه های توکیو، پوتین های سنگینم رو روی زمین می‌کشم و از کنار تابلوی های نئونی‌رنگ می‌گذرم. تکیه میدم به دیوار آجری کنار زباله‌دونی با نوشته های کثیف گرافیتی. تو خودم بودم و به ته‌مونده ی سیگارم نگاه می‌کردم. از دور صدایی میومد. نزدیک و نزدیک‌تر. انگار یکی داشت با تمام توانش می‌دویید. بلند شدم و از گوشه دیوار قیافه رنگ‌پریده پسری رو دیدم که جلوتر بود و پشت سرش چندنفر دنبالش بودن. تا کوچه رو دور زد دستشو گرفتم و کشیدم سمت خودم. شکاف بین دوتا دیوار، بقدری تاریک بود که اون مردای گنده متوجه‌‌ ما نشن و گممون کنن. پسره می‌خورد ازم بچه‌تر باشه. تا یه‌مدت نفس نفس می‌زد. همهء لباساش خاکی شده بودن. با صورت زخمی و چشمای عصبانی نگام کرد. یه لعنتی فرستاد و بهم گفت‌ ”تو حتی منو نمیشناختی، چرا کمکم کردی؟ تازه فقط یه بسته نودل و سوشی دزدیده بودم. دلم نمیخواست شامم رو با یه غریبه شریک بشم.“ خندم گرفت. از دوتا نخ سیگاری که تو پاکت مونده بود بهش تعارف زدم. کل‌پاکتو ازم قاپید و گفت ”برای دخترا ممنوعه“ توجهی به حرفش نکردم. کوله‌پشتی و تخته‌شاسیم رو برداشتم و شروع کردم به راه رفتن؛ قدم‌هامو میشمردم. به دهُمی که رسید، داد زد "هِی. ممنون‌بابت‌کمک!" . . چند هفته‌ای می‌گذشت. تکیه داده بودم به نرده های سفید فلزی. روبروی خیابون، دقیقاً یه مغازه‌ی قدیمی بود. پولی ته جیبم نداشتم که برم اون کوفتیو بگیرم و دود کنم. سرمو انداختم پایین و با موبایل مشغول شدم. صدای موزیک رو زیاد کردم. چند ثانیه بعد یه دست و یه پاکت سیگاری جلوم ظاهر شد. سرمو بلند کردم. دیدمش. خودش بود. پاکتو بهم داد و بدون هیچ حرفی رفت. نوشته ای زیرش بود. ”برای جبران اون روز- تاریخ 5 روز مانده به کریسمس“
1
14
Matn yo'q...
164
15
هنوز همون نقطه‌ام و راه خروج این هزارتو رو به یاد ندارم. روی نقشه‌ مچاله‌شدهء کاغذی، چایی‌م ریخته و حالا چای هم ندارم. نگاهم میوفته به لونه پرنده ای که خون ازش می‌چکه. پس کوله‌ام رو سفت بغل میکنم و می‌شینم و تکیه میدم اون گوشه که امن‌تره. و بعد اجازه میدم تا هروقت که دلم خواست به خواب برم.
178
16
+1
Matn yo'q...
161
17
سرپرست‌، گربه ای که خونه‌ش داخل حیاط خوابگاهمونه رو از محوطه بیرون کرد. منم تکیه داده بودم به یکی از سنگ‌ها چایی‌نباتم رو می‌خوردم. گربه‌هه رو صدا می‌زدم ولی نزدیکم نمی‌شد. سرپرست که اومد سرک بکشه، دیدم گربه‌هه به پنجولاش سرعت داد و قایم شد پشت پاهای من. و اینجوری بودم که پرانتز باز تا بینهایت.. :))))))))))))+
192
18
من کلی موزیک برای خودم و گوش دادن دارم، ولی تعداد کمی از اون‌ها رو می‌تونم برای بقیه بفرستم.
211
19
خوبی هالوین اینه که هیچگونه محدودیتی نداری برای میکاپ.
216
20
٣٧ روز گذشت. خوابگاه عوض شد. در سورئال ترین حالت ممکن باید بگم ”ونگوگ بالأخره دوستانش رو در عالمِ واقعیت ملاقات کرد!“ میدونی؟ بالأخره منم از کوه فاصله گرفتم و دل به دریا بستم. حالا عدد ١٠۴ معمای یه اتاق ٨ نفره شده که توش زندگی‌‌، داخل چمدون‌ها جریان داره. 🥢دلنوشته از یک ماهی قزل آلا؛ برای دوستانِ ‹نه چندان قدیمی› و ‹جدید›
225