uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

𓈒ּ֯݁݃ ᥥִ᭺݂۫𝖮𝖣中毒者˚𓈒݂ᧆ

𓈒ּ֯݁݃ ᥥִ᭺݂۫𝖮𝖣中毒者˚𓈒݂ᧆ

Kanalga Telegram’da o‘tish

— 𝖲𝗁𝖾 / 𝗍𝗁𝖾𝗒 ⑅ ۫ ıl 𑁤ॱॢ ִ۫ᥤᣟ .

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
282
Obunachilar
-324 soatlar
-97 kun
+3530 kun
Postlar arxiv
عاشقشم باس؟…

Repost from N/a
‎ ‎ ‎ ‎ ‎ ‎ ‎ ‎ ‎ ℱor dear neko 𓋫
در تاریکی‌ای که تمام جهان را در آغوش گرفته بود، بی‌شک می‌شد در گوشه‌وکنارهای پرت و فراموش‌شده، ذره‌ای از نور را یافت. نوری کوچک و لرزان که هنوز تسلیم ظلمت نشده بود... اما انسان‌ها چنان با تاریکی خو گرفته بودند که دیگر از یافتن تکه‌ای نور هراس داشتند. انگار که روشنایی برایشان بیگانه‌تر از غرق شدن در تاریکی بود. به هر حال، تمام بازماندگان در گودالی از نومیدی فرو افتاده بودند. گودالی که هرچه بیشتر می‌کوشیدند از آن گریزان باشند، عمیق‌تر در آن فرو می‌رفتند. با این همه، در میانشان هنوز کسانی بودند که به جست‌وجو ادامه می‌دادند.. کاوشگرانی خاموش اما روشن که آن نومیدی عظیم قدرت نفوذ در وجودشان را نداشت. دخترک انگشتان ظریفش را بر دیوارهای نمور بیمارستان می‌کشید و با شادمانی می‌دوید. چنان بی‌پروا که گویی این ساختمان فرسوده هر لحظه در آستانه‌ی فروپاشی قرار نداشت... بیرون از آن مکان، چیزی جز سنگینی هوا و جهنمی که در آن گرفتار شده بودند، احساس نمی‌شد. در رو‌به‌روی اتاق محبوبش رسید و گام‌هایش آرام گرفت. بی‌اعتنا به جمجمه‌های کوچکی که زیر پاهایش خرد می‌شدند دوباره دوید. این‌بار به سوی عروسک‌هایی که گردوغبار رنگ و رخسارشان را چنان تیره کرده بود که گویی سیاهی جهانِ اطراف بر پیکرشان نشسته بود. آن‌ها را در آغوش کشید و کوچک‌ترین اهمیتی به رد آلوده‌ای که بر رخت رنگینش باقی ماند نداد. " بخش کودکان. " جایی که هنوز، کم‌وبیش رنگی بر دیوارهایش باقی مانده بود. جایی که یادگار تولد و نوشکفتن هنوز در رگ‌های خاموشش نفس می‌کشید. با این حال، کف زمینِ پوشیده از خاک و سیاهی همچنان با لکه‌هایی از همان سرخی آشنا نقاشی شده بود. سرخی‌ای که برای چشمان دخترک دیگر نه هولناک بود و نه غریب. بلکه بخشی همیشگی از جهانی شده بود که در آن چشم گشوده بود. دخترک بر زمین نشست و در حالی که عروسکش را محکم در آغوش گرفته بود، به دیوار تقریباً روشن پشت سرش تکیه داد. لبخند هنوز بر لبانش نشسته بود. لبخندی آرام و بی‌دغدغه، همانا که جهان آن سوی دیوارها برای او جهانی دیگر بود... جهانی که تکه‌ای از جهنم نبود و با قوانین خودش چرخانده می‌شد. شاید برای او همین تاریکی شکل دیگری از روشنایی بود.

وای اوکی ذوق مرگ شدم باش

واب نه خداننه....

وای ذوق مرگ شذم وایمسشککشکشکوایسنوای

وای ریلا الهی تیکه تیکه بشم برات از پوستم برات پتو درست کنن بزنن روت سردت نشه وای

برام استارز زد؟

نمی‌خوام برو

تموم تلاشمپ میکنم دوسال دیگه عاشقت بشم میشه عذاب وجدذن ندی

has cry herself to sleep