MahZadeh🤍
Kanalga Telegram’da o‘tish
200
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-37 kun
-330 kun
Postlar arxiv
200
https://youtu.be/iHaOP1hRzAc?is=_p4aJSudmXb8qG-k
همین الان تو یوتیوب بودم و این ویدیو رو رندوم پلی کردم
200
✮ 𝐍𝐚𝐦𝐞 Luna
✮ 𝐆𝐞𝐧𝐝𝐞𝐫 & 𝐩𝐫𝐨𝐧𝐨𝐮𝐧𝐜𝐞𝐬 she/her
✮ 𝐒𝐩𝐞𝐜𝐢𝐞 (𝐞𝐱𝐩𝐥𝐚𝐢𝐧 𝐢𝐟 𝐦𝐚𝐝𝐞-𝐮𝐩) Mermaid
✮ 𝐒𝐞𝐱𝐮𝐚𝐥𝐢𝐭𝐲 Heterosexual
✮ 𝐀𝐠𝐞 19
✮ 𝐋𝐨𝐨𝐤𝐬 Her tail is a combination of different shades of purple and blue, she has gold ash blonde hair and blue eyes, no tattoos
✮ 3 𝐏𝐞𝐫𝐬𝐨𝐧𝐚𝐥𝐢𝐭𝐲 𝐭𝐫𝐚𝐢𝐭𝐬 Creative, Cheerful, Clever
✮ 𝐁𝐢𝐠𝐠𝐞𝐬𝐭 𝐟𝐞𝐚𝐫 being alive but not being able to live
✮ 𝐆𝐨𝐚𝐥 𝐨𝐫 𝐃𝐞𝐬𝐢𝐫𝐞 Ruling the nation
✮ 𝐖𝐡𝐚𝐭 𝐭𝐲𝐩𝐞 𝐨𝐟 𝐩𝐞𝐨𝐩𝐥𝐞 𝐭𝐡𝐞𝐲 𝐡𝐚𝐭𝐞/𝐥𝐢𝐤𝐞/𝐟𝐞𝐚𝐫/𝐛𝐞𝐟𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝/𝐠𝐞𝐭 𝐚𝐥𝐨𝐧𝐠 𝐰𝐢𝐭𝐡 your treat :)
✮ 𝐓𝐡𝐞𝐢𝐫 𝐛𝐢𝐠𝐠𝐞𝐬𝐭 𝐬𝐞𝐜𝐫𝐞𝐭 She's in love with the youngest son of the Captain of the pirate ship which is the nations biggest enemy.
https://t.me/Coral_Islands/70?single
200
Repost from N/a
𓏲 ๋࣭ ࣪ ˖ 𝐅𝐨𝐫𝐰𝐚𝐫𝐝 𝐭𝐡𝐢𝐬 𝐦𝐞𝐬𝐬𝐚𝐠𝐞 𝐭𝐨 𝐲𝐨𝐮𝐫 𝐩𝐮𝐛𝐥𝐢𝐜 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐧𝐞𝐥 𝐚𝐧𝐝 𝐈 𝐰𝐢𝐥𝐥 𝐦𝐚𝐤𝐞 𝐚 𝐥𝐢𝐭𝐭𝐥𝐞 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐰𝐢𝐭𝐡 𝐭𝐡𝐞 𝐜𝐡𝐚𝐫𝐚𝐜𝐭𝐞𝐫𝐬 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲 𝐩𝐚𝐫𝐭𝐢𝐜𝐢𝐩𝐚𝐭𝐢𝐨𝐧𝐬 𝐰𝐢𝐥𝐥 𝐜𝐫𝐞𝐚𝐭𝐞🫐🪄࿐࿔
𝐓𝐨 𝐜𝐫𝐞𝐚𝐭𝐞 𝐭𝐡𝐞 𝐜𝐡𝐚𝐫𝐚𝐜𝐭𝐞𝐫 𝐭𝐞𝐥𝐥 𝐦𝐞🧚🏻♀️✮ 𝐍𝐚𝐦𝐞 ✮ 𝐆𝐞𝐧𝐝𝐞𝐫 & 𝐩𝐫𝐨𝐧𝐨𝐮𝐧𝐜𝐞𝐬 ✮ 𝐒𝐩𝐞𝐜𝐢𝐞 (𝐞𝐱𝐩𝐥𝐚𝐢𝐧 𝐢𝐟 𝐦𝐚𝐝𝐞-𝐮𝐩) ✮ 𝐒𝐞𝐱𝐮𝐚𝐥𝐢𝐭𝐲 ✮ 𝐀𝐠𝐞 ✮ 𝐋𝐨𝐨𝐤𝐬 ✮ 3 𝐏𝐞𝐫𝐬𝐨𝐧𝐚𝐥𝐢𝐭𝐲 𝐭𝐫𝐚𝐢𝐭𝐬 ✮ 𝐁𝐢𝐠𝐠𝐞𝐬𝐭 𝐟𝐞𝐚𝐫 ✮ 𝐆𝐨𝐚𝐥 𝐨𝐫 𝐃𝐞𝐬𝐢𝐫𝐞 ✮ 𝐖𝐡𝐚𝐭 𝐭𝐲𝐩𝐞 𝐨𝐟 𝐩𝐞𝐨𝐩𝐥𝐞 𝐭𝐡𝐞𝐲 𝐡𝐚𝐭𝐞/𝐥𝐢𝐤𝐞/𝐟𝐞𝐚𝐫/𝐛𝐞𝐟𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝/𝐠𝐞𝐭 𝐚𝐥𝐨𝐧𝐠 𝐰𝐢𝐭𝐡 ✮ 𝐓𝐡𝐞𝐢𝐫 𝐛𝐢𝐠𝐠𝐞𝐬𝐭 𝐬𝐞𝐜𝐫𝐞𝐭 𝐍𝐨𝐭𝐞𝐬!🫧
˗ˏˋ There will be any type of relationships, actions or situations between characters, that might seem out of character for what you had in your head. If you have any specific requests, feel free to tell me and I will include it for you. For the looks of your character, if you have any photos, art, generated photos with AI or even just a collage of aesthetic, give it to me, it helps me visualize them better. Also if you are going to use your OC, I would appreciate it if you give me more info about them. That's all :) ˎˊ˗𝗕𝗲 𝗝𝗼𝗶𝗻𝗲𝗱 ૮₍ ´• ˕ • ₎ა
200
یه چیزی که خیلی ذهنم رو درگیر کرده اینه که چرا تروپ یه کتاب باید plus size fmc باشه؟!
اینکه ملیت بخواد تروپ باشه یا اخلاقیات مثلاً golden retriever یا همچین چیزی بخواد تروپ باشه مشکلی ندارما؛ یه ویژگیان و دقیقاً برعکسشون هم وجود داره و به عنوان تروپ استفاده میشه ولی ما هیچوقت نمیبینیم برای تروپ یه کتاب نوشته باشه Skinny fmc! شاید من دارم شلوغش میکنم ولی حس میکنم تو قرن ۲۱ با اعتقاد به اینکه body shame بده و هر کس که انجام بده قطعاً بهرهای از شعور نبرده نباید فقط یه تایپ بدنی تروپ باشه، نمیدونم چطور توضیح بدم ولی احساس بیاحترامی و توهین بهم دست داده.
خوشحال میشم نظر شما رو هم بدونم.
200
If The Shoe Fits
By: Julie Murphy
As a rom-com retelling, it was great. I really enjoyed it; I love Cinderella, and this version was no exception.
The main plot was very similar to the original story, but the differences made it much better. It was a great combination of nostalgia and modernity.
I was so happy for the plot changes regarding the sisters, the triplets, and Erica. The shoes excited me so much; it was like a hidden reward! And the fact that she is still into fashion!
All things apart, I am not a fan of the kind of reality show mentioned in the book for my own reasons, and that was the main reason for the one star deduction.
Total Score: 4/5
#Review
#Book
#Rom_Com
200
لامپ را روشن کردم. اتاق از همیشه شلوغتر بود. رنگهای خشک شده روی روزنامههای کف اتاق، برگه طرحهای در هم ریخته، پارچههای سفید گوشه و کنار، جای چپه شده قلموها و... . نگاهم روی بوم نیمه تمام وسط اتاق ماند. پارچه سفید نیمی از آن را پوشانده بود. تنها دریا، آسمان و کشتی مشخص بود.
شده بودم پسرک پادوی ساحل نشین و او تک دختر خانوادهای مقبول، که با کشتی از ساحل من میرفت و دستهای دراز شدهمان هیچگاه به هم نمیرسید. دکمه پخش ضبط صوت اتاق را زدم.
پارچه سفید را از روی بوم کشیدم. نقش دخترک روی بوم تنها بود. انگار من نباشم و او باشد. جای دست من روی بوم خالی بود.
- مث ماه مث خورشید...
زمزمه کردم:
- کاش دلم به دلت قول خوشبختی نداده بود.
پیشبند را برداشتم. لبخندهای نقاشی شدهمان، روی دیوار، هر یک زخمی به روح خستهام میزندند. رنگها را درست کردم و قلمو را برداشتم. نگاهم به بوم بود و ذهنم جایی میان خاطرات، صورت خندان و چشمان برّاق او را جستجو میکرد. دستانم روی بوم میرقصید و صدای خندههایش سمفونی مرگ بود.
آقتاب که سپیده زد، قلمو از حرکت ایستاد. عقب رفتم و به دیوار تکیه زدم. چراغ را خاموش کردم، سر خوردم و روی زمین نشستم. بوم زیر اولین باریکههای نور میدرخشید.
چشمانم بیش از این توان نداشتند. تکه آینه شکسته گوشه اتاق خبر از سرخیشان میداد. پلک روی هم گذاشتم و تسلیم خستگی شدم.
#داستانهای_چندخطی_من
200
کی فردا ۸ صبح پایان ترم دارم و هنوز داره کتاب صوتی گوش میده چون تمومش نکنه خوابش نمیبره؟ بله من!🚶🏻♀
I'm going to regret it in a few hours!
