太陽
Kanalga Telegram’da o‘tish
اینجا آخرین امید من و مکان امن منه،تکه ای از وجود منه؛ باعث افتخارِ که تو فراز و نشیب های زندگیم همراه من باشید. برای صحبت با من🪴: @Sananature_bot http://t.me/HidenChat_Bot?start=5689832355
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
428
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-137 kun
+430 kun
Postlar arxiv
428
هنوز کتابهایی هستن که نخوندیم، آدمهایی که ازشون چیزی یاد نگرفتیم، هنرهایی که ندیدیم، مکانهایی که قدم توشون نذاشتیم و حقیقتهایی که هنوز حتی نمیدونیم باید دربارهشون سؤال کنیم.
و من فکر میکنم چه قشنگه اگر تا آخر عمر، بخشی از وجودمون همون آدم کنجکاوی باقی بمونه که از دیدن یک چیز تازه ذوق میکنه، از شنیدن یک نگاه متفاوت به فکر فرو میره و از اینکه جواب همهچیز رو نمیدونه، خجالت نمیکشه.
چون شاید هدف از زندگی این نباشه که روزی به جایی برسیم که دیگه چیزی برای یاد گرفتن نداشته باشیم؛ شاید هدف اینه که آنقدر عمیق زندگی کنیم که هیچوقت فکر نکنیم همهچیز رو فهمیدهایم.🎎
428
گاهی فکر میکنم چقدر چیز در این دنیا وجود داره که هنوز بلد نیستیم بفهمیمشون؛ نه اینکه وجود نداشته باشن، نه اینکه بیاهمیت باشن، فقط ما هنوز زبانِ درکشون رو یاد نگرفتیم. چقدر آدم با دنیاهای متفاوت کنارمون زندگی میکنن که ما حتی نمیتونیم تصور کنیم زندگی از چشمهای اونها چه شکلیه. چقدر فرهنگ، هنر، فکر و تجربه وجود داره که بیرون از محدودهی شناخت ماست و شاید اگر یکبار فرصت کنیم از پنجرهی نگاه خودمون فاصله بگیریم و از پنجرهی اونها به دنیا نگاه کنیم، بفهمیم واقعیت چقدر بزرگتر از چیزیه که تا امروز میشناختیم.
ما معمولاً به چیزهایی نزدیک میشیم که برامون آشنا هستن؛ آدمهایی که شبیه ما فکر میکنن، هنرهایی که با سلیقهمون جور درمیاد، باورهایی که از قبل پذیرفتیم و مسیرهایی که میدونیم کجا بهشون ختم میشن. اما دنیا فقط به اندازهی چیزهایی که ما میشناسیم نیست. بیرون از دایرهی کوچیک تجربههای ما، جهانهای بیشماری وجود دارن؛ آدمهایی که شادی رو جور دیگهای تجربه میکنن، فرهنگهایی که معنای زندگی رو از زاویهی دیگهای میبینن و هنرهایی که شاید در نگاه اول چیزی برای ما نداشته باشن، اما با کمی مکث میتونن دری رو به یک دنیای تازه باز کنن.
مثلاً ممکنه روبهروی یک اثر هنری بایستیم و با خودمون فکر کنیم که چرا باید کسی چنین چیزی رو خلق کنه، یا با آدمی روبهرو بشیم که انتخابهاش برامون قابل درک نیست. اما آیا نفهمیدنِ ما به این معنیه که چیزی برای فهمیدن وجود نداره؟ آیا هر چیزی که با سلیقه، باور یا تجربهی ما جور درنمیاد، الزاماً بیارزشه؟ گاهی مسئله این نیست که چیزی برای ما معنایی نداره؛ مسئله اینه که هنوز راه رسیدن به معنای اون رو پیدا نکردیم.
شاید یکی از مهمترین نشونههای عمیق فکر کردن، این باشه که بتونیم بین «من این رو نمیفهمم» و «این هیچ معنایی نداره» تفاوت قائل بشیم. چون اولی اعتراف به محدودهی شناخت ماست، اما دومی حکمیه که دربارهی چیزی صادر میکنیم که حتی فرصت شناختنش رو به خودمون ندادیم.
من فکر میکنم جهان بیشتر از اینکه به آدمهایی نیاز داشته باشه که برای هر چیزی جواب آماده دارن، به آدمهایی نیاز داره که هنوز از پرسیدن نمیترسن؛ آدمهایی که بهجای عجله برای قضاوت کردن، کمی بیشتر نگاه میکنن، بهجای رد کردن چیزی که نمیشناسن، سعی میکنن دربارهش یاد بگیرن و بهجای اینکه فکر کنن راه خودشون تنها راه درسته، میپذیرن که شاید حقیقت از چندین مسیر مختلف قابل دیدن باشه.
این نگاه حتی میتونه رابطهی ما رو با هنر عوض کنه. هنر فقط چیزی نیست که دوستش داشته باشیم یا باهاش ارتباط بگیریم؛ گاهی فرصتیه برای روبهرو شدن با احساساتی که خودمون تجربه نکردیم، زندگیهایی که نداشتیم و فکرهایی که هیچوقت به ذهنمون نرسیده. شاید قرار نباشه با هر اثری ارتباط برقرار کنیم، اما میتونیم از خودمون بپرسیم چه چیزی درون این اثر وجود داره که من هنوز نمیتونم ببینمش؟ همین سؤال ساده میتونه آغاز یک جور تازه از دیدن باشه.
و این موضوع فقط دربارهی هنر یا فرهنگ نیست؛ دربارهی آدمها هم هست. هر انسانی چیزی از جهان رو با خودش حمل میکنه که ما ازش خبر نداریم؛ خاطراتی که نداشتیم، ترسهایی که تجربه نکردیم، آرزوهایی که شاید حتی زبان توضیح دادنشون رو ندونیم. ما معمولاً آدمها رو از روی بخش کوچیکی که به ما نشون میدن میشناسیم، اما اون بخش کوچیک، تمامِ یک انسان نیست. شاید اگر کمی کمتر دربارهی هم حکم صادر کنیم و کمی بیشتر برای شناختن هم وقت بذاریم، بفهمیم چقدر از قضاوتهامون دربارهی آدمها، حاصل ناآگاهی خودمون بوده.
فروتنی واقعی شاید از جایی شروع میشه که بفهمیم محدود بودنِ شناخت ما، به معنی محدود بودنِ جهان نیست. اینکه بپذیریم ممکنه اشتباه کنیم، ممکنه چیزی رو ندونیم و ممکنه فردا با یاد گرفتن یک حقیقت تازه، مجبور بشیم بعضی از باورهای دیروزمون رو دوباره بررسی کنیم. این ضعف نیست؛ اتفاقاً شجاعت میخواد که آدم بتونه بدون احساس تهدید شدن، نظرش رو تغییر بده و به چیزی که هنوز نمیدونه، با کنجکاوی نزدیک بشه.
ما قرار نیست همهچیز رو بفهمیم، همهی آدمها رو بشناسیم یا برای تمام پرسشهای جهان جوابی پیدا کنیم. اما میتونیم یاد بگیریم که ندانستن رو با بیاهمیت بودن اشتباه نگیریم؛ میتونیم بهجای ترسیدن از چیزهای ناآشنا، بهشون فرصت بدیم و بهجای اینکه تمام عمرمون رو صرف اثبات دانستههامون کنیم، بخشی از اون رو به کشف چیزهایی اختصاص بدیم که هنوز نمیدونیم.
شاید زیبایی زندگی هم دقیقاً همینجاست؛ در اینکه هرچقدر بیشتر یاد میگیریم، بهجای اینکه دنیا برامون کوچکتر و قابل پیشبینیتر بشه، متوجه میشیم چقدر چیز برای کشف کردن باقی مونده.
