مخفیگاهِ آبیِ پری؛
Kanalga Telegram’da o‘tish
- بال هایش را گشود و اتاق را در بُهت یک رویا گم کرد - خونهی امنِ شیرکاکائوی آسمونی که گاهی غرغرو میشه🧚🏼♀️ t.me/HidenChat_Bot?start=562763327
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
220
Obunachilar
-224 soatlar
-67 kun
+1530 kun
Postlar arxiv
تا آدم دو کلمه حرف میزنه به باستن یه سریا بر میخوره. خب تو مامان باباتو حلوا حلوا کن بذار رو سرت وا.
و این خیلی ذهنم رو درگیر میکنه که اون مرز عشق و دوست داشتنه باید کجا باشه؟! یعنی من اجازه بدم چنین رفتاری داشته باشن و سکوت کنم چون دوستشون دارم و دوستم دارن؟!
از طرفی این دو نفر نقش کلیدیای توی زندگی تو دارن و عملاً تو نمیتونی بگی خب فلان رفتارش آسیبی به من نمیزنه.
در واقع تو وقتی میخوای یک بچه رو تربیت کنی داری از اول به باورها و رفتارهاش Shape میدی. اما برای انسانهای بزرگسال این مرحله خیلی سخته.
جدی برای تغییر کوچکترین عقیدهی احمقانهشون جنگیدم تا تبدیل به اینی بشن که هستن. و البته که هنوزم جای کار دارن.
میدونم تکنیکلی اشتباهه ولی تربیت کردنِ پدر و مادرم یکی از فرسایشیترین کارهایی هست که تا حالا تو زندگیم انجام دادم.
من ترجمهی این کتاب رو خوندم چون قبلاً خریده بودمش. شما اگه زبانتون خوبه به خودتون لطف کنید و زبان اصلی بخونید.
- بعضی وقتها سخته، میدونی؟ هرروز یه کار رو انجام دادن و احساس اینکه به هیچ جایی نمیرسی.
توی مدرسه، معلمها همیشه در مورد اهمیت کارمون صحبت میکردن. اونا در مورد مفهوم هنر موعظه میکردن، در مورد فرضیه. میگفتن نقاشی در مورد اشتیاق و خلاقیته. اونا بهمون یاد دادن که چطور شکل یه کابوس رو ببینیم و اونو بکِشیم.
بعد تو وارد دنیای واقعی میشی و میفهمی که سخته هر لحظه خلاق باشی. متوجه میشی که اونا چیزای مهم رو یادت ندادن، مثلا چطور کار کنی وقتی اشتیاق نداری، یا وقتی خلاقیت به سراغت نمیآد؟ اون موقع چی؟ فرضیه چه ارزشی داره وقتی به غذا نیاز داری؟
- یومی و نقاش کابوس، برندن سندرسون
Repost from N/a
Perhaps when we find ourselves wanting everything, it is because we are dangerously close to wanting nothing.
Sylvia plath
نیاز دارم ته این منتظر موندنها، ته این امیدواریها، ته این از کیسهی صبر خرج کردنها، چیزی باشه که بگم؛
«میارزید، اون روزها به شبها میارزید».
و برگردم به آغوش امن زندگیای که توش برای هیچ چیزی، هیچ وقت دیر نیست. نیاز دارم گوشهای از فرداها رو ببینم. فرداهایی که؛ خیالت راحته و لبخندِ روی لبهات پیوستهست.
