علیرضا آل یمین
Kanalga Telegram’da o‘tish
یادداشتهای علیرضا آل یمین نویسنده و فیلمساز . . ارتباط با من: @Ali_rezaa
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
213
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+57 kun
+530 kun
Postlar arxiv
من در شبهای گوته
شب ششم، بخش اول
زیر روزنامه
بیست و سوم مهرماه هزار و سیصد و پنجاه و شش روز شنبه است.
بعد از دانشگاه در کافه فیروز چهارراه قوامالسلطنه قرار گذاشتیم. کمال گفت قراری دارد و کمی دیرتر میرسد. کافه فیروز شلوغ است. بوی قهوه و دود سیگار همه جا را پر کرده. یکی از نویسندههایی که هر شب در گوته میبینمش کنار پنجره نشسته، پیپ میکشد و با چند نفر دیگر حرف میزنند. صدای آنها را نمیشنونم، اما کسی از میز پشت سرم شعر سلطانپور را میخواند:
«نغمه در نغمه خون غلغله زد تُندر شد
شد زمین رنگ دگر، رنگ زمان دیگر شد
ببین داره سیاهکل رو میگه»
و آن دیگری تأییدش میکند.
بحث شبهای گوته در اغلب میزهای کافه داغ است. ماناواز سفارشهایمان را میآورد، چای و قهوه و شیرینی زبان. میچیند روی میز و بیاعتنا میرود.
کمال از راه میرسد. صورتش برافروخته است. پیش از اینکه بنشیند، دست میکند در کیفش و یک روزنامه اطلاعات درمیآورد و میگذارد روی میز. بعد آرام سُرش میدهد طرف من. تیتر اصلی روزنامه مربوط به هواپیماربایی توسط گروه «جبههی خلق برای آزادی فلسطین» است. هواپیما را دزدیدهاند و درخواستشان آزادی چند نفر از اعضای ارتش سرخ آلمان است. بالا سمت راست، با فونتی کوچکتر، خبر افتتاح موزهی هنرهای معاصر با حضور شاه و فرح چاپ شده است.
کمال خوش و بشی میکند و مینشیند. آرام لای روزنامه را باز میکند. مسئله، خبر هواپیماربایی یک گروه چپ فلسطینی نیست. لای روزنامه کتابی را پنهان کرده. آرام و با هیجان میگوید: «ببین چی پیدا کردم.»
جلد کتاب سفید است و با فونت درشت نوشته وقایع سیسالهی اخیر ایران و زیر عنوان اسم نویسنده: بیژن جزنی.
روزنامه را میکشم روی کتاب.
«از کجا آوردی؟»
«یکی از رفقا داد. خیلی دنبالش بودم.»
رضا میگوید: «چی بود؟»
مهناز و مسعود هم همین سوال را دارند.
نمیدانم چه بگویم. کمال روزنامه را میکشد طرف آنها. بچهها سرشان را جلو میآورند تا کتاب را ببینند. کمال دوباره روزنامه را باز میکند. چشمهایشان گرد میشود. رضا میگوید: «خدا رحمتش کنه.» بیژن جزنی را میگوید.
کمال جواب میدهد: «خدا؟»
مسعود میگوید: «تو دیوانهای؟! اینو برداشتی آوردی اینجا؟!»
مهناز سفید میشود، نگاهی به میزهای اطراف میکند، کیفش را برمیدارد و بلند میشود: «من باید برم بچهها.»
کمال میگوید: «چیزی نیست بابا، نترس. هر چی هم شد پای منه.»
و روزنامه را میکشد طرف خودش. مسعود میگوید: «بذارش تو کیفت.»
کمال روزنامه را میگذارد در کیفش و زیر لب غر میزند: «خردهبورژوا.»
مسعود میگوید: «ترجیح میدم خردهبورژوای زنده باشم تا پرولتاریای مرده.»
رضا میگوید: «بس کنید دیگه. تو هم بشین مهناز.»
مهناز مینشیند و کیفش را هم سفت نگه میدارد که انگار آمادهی رفتن است.
کمال سیگاری آتش میزند: «خبرهای مهمتری دارم.»
رفیقی که کتاب را به کمال داده، با چند نفر از کانون نویسندگان رفتوآمد دارد و خبرهایی از پشتپرده آورده.
شعرخوانی سعید سلطانپور حواشی زیادی داشته است؛ هم در حین برگزاری و هم پس از آن.
گویا میانهی شعرخوانی سعید سلطانپور، بکر، رئیس انستیتو گوته، اعتراض کرده. گفته است قرار بود جلسه ادبی باشد، نه محفل سیاسی. دیگران آرامش کردهاند تا شعرخوانی سلطانپور تمام شود. قرار بوده امروز هم جلسهی نقد و بررسی با حضور اعضای کانون و اعضای انجمن گوته برگزار شود. بکر در اعتراض به اتفاقات دیشب، جلسهی نقد و بررسی را لغو کرده است.
مسعود میگوید: «حق داره، با این شلوغکاریها ممکنه روابط سیاسی دو کشور تحت تأثیر قرار بگیره.»
رضا میگوید: «شنیدم خود اعضای کانون میخواستن ادامهی برگزاری شبهای شعر رو لغو کنند.»
کمال جوری نگاهش میکند که یعنی: تو از کجا میدانی؟
رضا ادامه میدهد: «بچههای روزنامه میگفتند.»
مسعود میگوید: «حتماً میخواستند لغوش کنند که بعد بگن ساواک مانع شد.»
کمال محکم جواب میدهد: «نخیر. مسئلهی اعضای کانون اینه که چطور باید دربارهی سانسور حرف بزنیم وقتی حرفزدن دربارهاش هم سانسور شده؟»
مهناز میگوید: «حالا جلسهی امشب تشکیل میشه یا نه؟»
کمال میگوید: «نمیدونم. با این اوضاع معلوم نیست چی میشه. باید بریم ببینیم.»
بلند میشویم و راه میافتیم.
حالا مهناز آرامتر است.
ادامه دارد
@alirezaaleyamin
حسین رفت و من مینویسم.
پیامک رفیقی میآید؛ «انا لله و انا الیه راجعون»
همین. همین کافی است تا خبردار شوم حسین رفت.
فرو بریزم و به هر جان کندنی شدهاست خودم را تا خانه بکشانم و در خلوتگاهم بنویسم. آخرینباری که دل سیر گریه کردم حوالی یک سال پیش بود. مشهد بودم. باید حسین هم میآمد. قرار گذاشته بودیم که آخر هر ماه برویم مشهد.. من رفتم و او نیامد. نتوانست بیاید. گرفتار تخت بیمارستان بود. من برایش، بهجایش گریه کردم. حسین خادم چایخانهی حرم بود.
حسین رفت و من مینویسم. بر این باورم که نوشتن آدمها را ماندگار میکند. تا پیش از آنکه به خانه برسم حسین مُرده بود. اما وقتی دربارهی او و از او مینویسم گویی حسین را برای خودم زنده و ماندگار میکنم. یک جور جاودانگی نمادین. شاید به همین خاطر در این متن مدام نام او تکرار میشود. چُنان باوری کهن که نام و نگاشتن نام را واسطهی جاودانگی میدانستند.
حالا من مینویسم؛ حسین خنده بود. خندههایی با صدای بلند. میخندید و میخنداند. دلم میخواهد خندههایش تنها تصویری باشد که از او در خاطرم میماند. نه عکسهایی که رفقا از تن رنجورِ بیمارش در گروه میگذاشتند و من هیچ کدامشان را باز نمیکردم. حتی در این چند روز که خبردار شدم حالش وخیم شده گروه را هم باز نمیکردم. دلم نمیخواست مدام خبر درد کشیدنش را بشنوم یا حتی خبر رفتنش را.
حسین لر بختیاری بود و به همان مرام سفرهدار و کریم. حسین اهل خوزستان بود و به همان نام خونگرم و مهربان. سیل سال نود و هشت با سه چهار نفر از رفقا برای کار رفتیم خوزستان و مهمان حسین شدیم. سنگ تمام گذاشت؛ کار و بارش را رها کرد و شد میزبان و راهنما و راننده و آشپز ما.
غذا میپخت، میگذاشت سر سفره و نگاهمان میکرد تا اولین لقمه را بخوریم. بعد با ذوق میپرسید، چطور شده؟! غذا همیشه تند بود و خوشمزه. و بعد شروع میکرد درباره رِسپی و آماده کردن مواد اولیه و جزئیات ادویه حرف میزد. نه به این خاطر که از آشپزیاش تعریف کرده باشد. نه. میدانم، فقط میخواست ما لذت بیشتری از خوردن غذا ببریم. و خودش کیف بیشتری کند.
گفتم: «حسین، خونه روضه گرفتم بیا آبگوشت بپز ولی تو رو خدا یه جوری تندش نکن که کسی نتونه بخوره.»
چند روز بعد عکسی از یک مجمع بزرگ ادویهفروشی برایم فرستاد.
و نوشت: «اومدم آبادان برای غذای روضه ادویه بگیرم.»
گریه کردم مثل یک روضه.
تابستان بود، صبح روزِ روضه رفتیم قصابی. بادقت یک لرِ بختیاری گوشت مناسب آبگوشت انتخاب کرد. در حیاط خانه اجاق و بساط آشپزی راه انداختیم و شروع کرد به پختن غذا. تا شب پای دیگ بود و لحظه به لحظه غذا را کنترل میکرد تا همهچیزش جفت و جور باشد. من مدام مراقب بودم که بیش از اندازه ادویه نریزد. شب غذا تُند بود و خوشمزه.
حسین رفت و من مینویسم و فراموش نمیکنم؛ در آن روزها که دخترم دچار کسالت شده بود حسین هرچند روز زنگ میزد و حال و احوال میپرسید و شوخی میکرد و مدام میگفت: «هرکاری از من برمیاد بگو» و من چقدر دلگرم میشدم به این اعلام حضورش.
من حسین را با این یادها و کلمات ماندگار میکنم. اینجا، برای خودم و همین قلبم را آرام میکند. من میدانم که جهان، جهان من بیخندههای حسین، بیمهربانیاش، بیسفرهداریاش چیزی کم خواهد داشت. اما در غیاب او حداقل «کلمات» هستند. هرچند این کلمهها برای دخترهایش بابا نخواهند شد.
آه از دل دخترهایش...
حسین رفت و من مینویسم؛ حسین، نام حسین انگار یک «آه» در دلش دارد یک آهِ اساطیری که هرگز سرد نخواهد شد.
پنجشنبه بیست و سوم مهرماه
#حسین_شیرالی
#نوبت
@alirezaaleyamin
علیرضا آلیمین
من در شبهای گوته
شب پنجم
سلام تشنگان آزادی... سلام
بیستساله میشوم و میروم به ۲۲ مهر هزار و سیصد و پنجاهوشش.
جمعه است. امروز اتفاق مهمی در طهران رخ داد؛ افتتاح موزهی هنرهای معاصر با آثاری از پیکاسو، پولاک، روتکو و مونه و اسمهای بزرگ دیگر. شاه و فرح هم برای افتتاحیه رفته بودند. مهناز ذوق دارد که برود و آثارشان را ببیند. مسعود دربارهی معماری موزه حرف میزند و کمال میگوید: «احتمالاً امشب سعید سلطانپور بیاد.»
شب شلوغتر از همیشه است. در این چند روز، صدای شبهای گوته در شهر پیچیده و خیلیها را به باغ انجمن ایران و آلمان کشانده است.
رضا باز شروع به عکاسی میکند. چند نفری غر میزنند. فریدون تنکابنی، مجری برنامه، از حاضران میخواهد اجازه بدهند عکاسان کارشان را بکنند. کمال آهسته میگوید: «آره، عکاسان و ساواکیان.» مهناز به کمال چشمغره میرود. رضا عکس میگیرد.
باقر مؤمنی، مترجم و تاریخنویس، سخنران امشب است. پشت تریبون میرود و پیش از سخنرانی از حضار میخواهد برای تمام از دسترفتگانی که در پنجاه سال اخیر در راه آزادی کلام تلاش کردهاند، بهخصوص نیما یوشیج، صادق هدایت، صمد بهرنگی، جلال آلاحمد و علی شریعتی، یک دقیقه سکوت کنند.
برای این نامها یک عمر میشود سکوت کرد.
مؤمنی میگوید: «سانسور پیوند ملت را با فرهنگ گذشتهاش قطع میکند.» و ادامه میدهد که در نتیجهی این گسست، هر نسل خیال میکند باید همهچیز را از ابتدا کشف کند و میراث گذشته زیر خاک فراموشی میماند.
مؤمنی ناگهان دربارهی همین مراسم و جایی که در آن ایستاده حرف میزند. میگوید مطبوعات و رادیو و تلویزیون دربارهی این شبها خبر میدهند تا نشان بدهند آزادی وجود دارد، اما نام کانون نویسندگان را نمیآورند و از آنچه واقعاً پشت این تریبون گفته میشود چیزی منتشر نمیکنند. باقر مؤمنی، انگار بخواهد رازی را فاش کند، میگوید سخنران میتواند پشت این تریبون حرف بزند، اما خودش میداند تا کجا اجازه دارد پیش برود.
اتفاق عجیبی است؛ اینکه حتی وقتی میخواهیم دربارهی سانسور حرف بزنیم، باید سانسورشده حرف بزنیم. خودمان، خودمان را سانسور کنیم.
با شنیدن حرفهای سخنرانان این چند شب فکر میکنم همین کلمهی ساده، سانسور، چقدر پیچیده و چندوجهی است.
پس از سخنرانی باقر مؤمنی، نوبت به شعرخوانی میرسد. سیاوش کسرایی شعری از اسماعیل شاهرودی میخواند که بیمار بوده و نیامده است. کوتاه میخواند و زود از سعید سلطانپور دعوت میکند تا برای شعرخوانی بیاید.
سعید سلطانپور پشت تریبون میایستد و طوفان به پا میکند: «سلام شکستگان سالهای سیاه، تشنگان آزادی، خواهران و برادرانم، سلام.»
با این آغاز، همه به وجد میآییم و کف میزنیم. کمال از جا میجهد.
سلطانپور خودش را معرفی میکند؛ از کتابهایی که نوشته و مجوز چاپ نگرفتهاند، نمایشنامههایی که اجرا کرده و توقیف شدهاند و حبس و زندانهایی که به خاطر هنر و ادبیات کشیده است. فهرست بلندبالایی از اینها میگوید و ادامه میدهد: «میبینید! اجرای نمایشنامه و ارائهی هنر و اندیشه در تئاتر در صورتی که آزاد نباشد، آزاد است. این دیگر سانسور در سانسور است.»
و بعد شروع به شعر خواندن میکند. در تمام مدت، حاضران آنقدر تشویق میکنند که مدام درخواست میکند اجازه بدهند شعرش را بخواند. کمال از شدت شوق به آستانهی جنون رسیده است. میگوید: «این آدم تازه از زندان آزاد شده و عین خیالش نیست که دوباره بگیرن، بکننش تو.» و باز چند لحظه بعد اینبار فریاد میزند: «همونقدر که شاعره، چریکه.»
و سلطانپور میخواند:
«با کشورم چه رفته است؟
با کشورم چه رفته است؟
که زندانها
از شبنم و شقایق سرشارند
و بازماندگان شهیدان
ـ انبوه ابرهای پریشان سوگوار ـ
در سوگ لالههای سوخته میبارند؟...»
کنار جایگاه رفتوآمد و گفتوگو زیاد میشود. انگار طرف آلمانیِ مؤسسهی گوته نگران شده است که مبادا حرفها و شعرهایش دردسرساز شود.
مهناز و مسعود میگویند: «این یارو دیگه شورش رو درآورده.» منظورشان سلطانپور است و اینبار نوبت کمال است که چشمغره برود و زیر لب بگوید: «بورژواهای اپورتونیست.»
سعید سلطانپور بیش از چهل دقیقه شعر میخواند و تشویق میشود.
نفر آخر شعرخوانی، علی موسوی گرمارودی است. اولین شعرش دربارهی فلسطین است:
«الا زمین فلسطین! بلند بادت نام»
شعر دیگرش «خندههای همسفر» است و میگوید: «تقدیم به همسفرم، سعید سلطانپور.» شعر دیگری را برای حضرت علی میخواند، بلند و محکم:
«چاه، از آن زمان که تو در آن گریستی، جوشان است.»
قطره اشکی بر گونهی مهناز میغلتد.
چه معجون عجیبی شد شب پنجم. انگار همهچیز دارد. و همهی اینها باعث میشود در راه بازگشت فقط سکوت کنیم.
فکر میکنم: آیا این مجلس فردا و شبهای دیگر هم ادامه خواهد داشت؟
ادامه دارد؟!
@alirezaaleyamin
من در شبهای گوته
شب چهارم
همه دیواریم
من اهل رفتن به جلسات و اجتماعات نیستم. هیچوقت نبودهام؛ نه حالا، نه در بیستسالگی واقعیام و نه حتی در بیستسالگی خیالیام، در مهرماه هزار و سیصد و پنجاهوشش.
روز بیستودوم است. امروز تمرین تئاتر داریم. هیچکدام از بچهها حوصلهی کار ندارند. سر و ته تمرین را هم میآوریم و راه میافتیم به سمت باغ انجمن ایران و آلمان.
مسعود ماشین پدرش را آورده است؛ یک شورولت قهوهای براق که به نرمی یک کالسکهی سلطنتی راه میرود. یادم میافتد که دیشب با چه مصیبتی خودم را به محل جلسه رساندم.
امشب غلامحسین ساعدی حرف میزند و همه ذوق داریم که از نزدیک ببینیمش. فکرش را بکنید؛ نویسندهی عزاداران بیل، شبنشینی باشکوه، آی باکلاه، آی بیکلاه، گاو. دیدن ساعدی از نزدیک برایمان جذاب است. دو سال قبل از زندان اوین آزاد شده و در این مدت هم مصاحبهای از او جایی نخواندهایم.
نزدیک که میشویم، بهسختی جای پارک گیر میآید. امشب شلوغتر از شبهای قبل است. رضا زود از ماشین میپرد و میرود تا بتواند از غلامحسین ساعدی و دیگران عکس بگیرد.
ما که میرسیم هنوز سخنرانی ساعدی شروع نشده است. اما ناگهان اطراف جایگاه همهمه زیاد میشود و بعد داد و فریاد. گویا چند نفر از مردم به عکاسها اعتراض کردهاند. غلامحسین ساعدی پشت میکروفن میرود و میگوید: «آقا، عکس نگیر.» بعد اوضاع آرامتر میشود.
کمال میخواهد جلو برود تا ببیند چه اتفاقی افتاده. همان وقت رضا میرسد. میگوید مردم به عکاسها اعتراض کردهاند که عکس نگیرند. میترسند عکاسها مأمور ساواک باشند و برای دوسیهسازی عکس بگیرند، یا عکسها در روزنامه و مجله منتشر شود و به دست ساواک برسد.
مسعود میگوید: ـ اینا فیلم گادفادر رو خیلی جدی گرفتن.
کمال جواب میدهد: ـ حق دارن والا.
ساعدی صدایش را صاف میکند و ما میخکوب میشویم. اینبار، غیر از داستان و نمایشنامه، با حرفهایش هم میخکوبمان میکند. از شبههنرمند، هنر کاذب، فرهنگ ساختگی و فرمایشی حرف میزند. بیست دقیقه با تندترین کلمات و الفاظ به شبههنرمند میتازد و معرفیاش میکند. بعد، وقتی هرچه دهنش آمده به شبههنرمند گفته، چیزی اضافه میکند که میفهمیم حرف اصلیاش چیز دیگری است. میگوید:
«شبههنرمند آماده و حاضر به یراق است که سفارش بگیرد. خلاقیت که ندارد، ولی راه و رسم از این رو به آن رو کردن را که بلد است. تقلب که حرفۀ اوست، اگر یک گالری بخواهد چند روزی دیوارهایش را پر کند، شبههنرمند برقآسا نمایشگاهی ترتیب میدهد، اگر یک ناشر دولتی بودجۀ اضافی داشته باشد برقآسا چند کتاب دلخواه تالیف میکند، مساله اینست که عرصه هیچوقت برای شبههنرمند تنگ نیست، هیچ وقت، بله، مسالۀ مهم اینکه شبههنرمند با سانسور مخالف نیست، وجودش را حس نمیکند، این دو تا برادران توأمان همدیگرند، اصلا شبههنرمند زائیدۀ سانسور است، از عواید سانسور است، از عوارض سانسور است. سانسور هنرمند واقعی را میکوبد و بذر هنرمند کاذب را همه جا پخش میکند، وقتی آلودگی هست چرا شبه وبا نباشد؟ وقتی سانسور هست چرا شبههنرمند نباشد؟»
حرفهای ساعدی که تمام میشود، به هم نگاه میکنیم. بیهیچ حرفی. انگار میان خودمان دنبال شبههنرمند میگردیم. انگار ساعدی ما را با حقیقت تلخی روبهرو کرده باشد: نکند ما خیال میکنیم هنرمندیم، درحالیکه دیگران ما را شبههنرمند میدانند؟
کمال میگوید: ـ حالا ما کجا و هنرمند کجا؛ چه اصل، چه قلابی.
امشب مفتون امینی، حسین منزوی، عظیم خلیلی، علیرضا نوریزاده و هوشنگ ابتهاج، سایه، شعر میخوانند. حرفهای ساعدی آنقدر سنگین بوده که دلم میخواهد با شنیدن شعر شاعران جانم را سبک کنم. اما بارمان سنگینتر میشود وقتی منزوی شعرش را با این دو بیت تمام میکند:
«من راه تو را بسته، تو راه مرا بسته
امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم»
ادامه دارد...
@alirezaaleyamin
من در شبهای گوته
شب سوم:
من به این آزادی مشکوکم
بیستم مهرماه، هزار و سیصد و پنجاهوشش، طهران.
در خیال بیستسالهام. دانشجوی تئاتر. امشب سومین برنامه از شبهای شعر و ادبیات گوته است و من مشتاقتر از دو روز قبل خودم را به محل برگزاری مراسم میرسانم. امشب قرار است بهرام بیضایی سخنرانی کند؛ استاد دانشگاهمان که هر روز در دفتر کارش، راهروی دانشگاه یا سر کلاس نمایش مشرقزمین میبینمش. اما دیدن و شنیدن او در چنین مجلسی برایم معنای دیگری دارد. میخواهم حرفهایش را دربارهی سانسور و آزادی بیان بشنوم.
دو چهارراه قبل از محل مراسم تصادف شده و ترافیک است. از اتوبوس واحد پیاده میشوم و بقیهی راه را میدوم. به کوچهباغ انجمن ایران و آلمان که میرسم، از بلندگوهایی که از دیشب در خیابان گذاشتهاند صدای سخنران میآید. بیضایی نیست. میان نفسنفسزدنهایم از کسی سؤال میکنم. میگوید شمس آلاحمد، سخنران اول است.
تا جایی برای نشستن پیدا کنم گوش تیز میکنم. میگوید به ما گفتهاند در این شبها بهجای کلمهی سانسور از ممیزی استفاده کنیم و چند کلمهی ممنوعه را هم میگوید: شب، شقایق، زمستان، لاله... اینها واژههاییاند که در متن کتاب یا هر اثر دیگری دردسرساز میشوند. هرکدام مضحکتر و عجیبتر از قبلی.
در شلوغی جمعیت نه دوستانم را پیدا میکنم، نه صندلی خالی برای نشستن. خیس عرق شدهام. مینشینم روی جدول کنار باغچه.
نوبت به سخنرانی بیضایی میرسد. استاد از خودش شروع میکند. میگوید ما را معمولاً با کارهایی که کردهایم معرفی میکنند، در حالی که:
«اغلب ما کارهای نکردهمان بیشتر از کارهای کردهمان است.»
این جمله در سرم گیر میکند. فکر میکنم شاید زندگی یک هنرمند فقط مجموعهی کارهایی نیست که ساخته؛ فیلمهایی هم هست که اجازه ندادهاند بسازد، نمایشهایی که روی صحنه نرفته و چیزهایی که نوشته و در کشوی میزش مانده.
بیضایی از سانسور دولتی حرف میزند، اما ناگهان مسیر حرف را عوض میکند. میگوید فقط حکومت نیست که میتواند برای هنرمند تعیین تکلیف کند. ما هم میتوانیم. روشنفکرها، گروهها، جماعتی که از نویسنده انتظار دارند همان چیزی را بگوید که خودشان درست میدانند.
به این بخش از سانسور فکر نکرده بودم.
تا دیشب تکلیف روشن بود. یک طرف سانسورچی بود و یک طرف هنرمند و نویسنده. حالا استاد صورت دیگری از سانسور را هم نشانم میدهد. هنرمند قرار نیست پشت سر جماعت راه بیفتد؛ ممکن است چیزی را ببیند که ما هنوز نمیبینیم و چیزی را بگوید که هنوز نمیدانیم به شنیدنش احتیاج داریم.
آخرهای حرفش علیه کلماتی که در این سه شب مدام تکرار شدهاند میآشوبد: مسئولیت، آزادی...
میگوید این کلمهها آنقدر از این طرف و آن طرف مصرف شدهاند که باید بهشان شک کرد.
و بعد جملهای میگوید که گمان میکنم در تاریخ ماندگار شود:
«من به این آزادی مشکوکم.»
جمعیت تشویق میکند.
من هم کف میزنم، اما مثل دو شب قبل سرخوش نیستم. بیضایی انگار تعادل ذهنم را به هم زده باشد.
بعد نوبت شعرخوانی میرسد. محمد زهری، سیروس مشفقی، احمد کسیلا، فاروق امیری و طاهره صفارزاده شعر میخوانند.
شعرها را گوش میکنم، اما بخشی از ذهنم هنوز درگیر کارهای نکردهی هنرمند و شک بیضایی است. تا محمد زهری شعرش را با این جملهها شروع میکند:
«به گلگشت جوانان،
یاد ما را زنده دارید، ای رفیقان!»
بعد از ظلمت شب، صبحِ روشن و فردا میگوید؛
فکر میکنم شاید دارد با خود ما حرف میزند؛ با همین جوانهایی که امشب روی صندلیها و جدول کنار باغچه نشستهاند و حتی شاید با فرزندان ما.
از باغ که بیرون میآیم، دو جمله با من میآید:
کارهای نکردهمان بیشتر از کارهای کردهمان است.
و من به این آزادی مشکوکم.
فردا دوباره برمیگردم.
ادامه دارد...
@alirezaaleyamin
من در شبهای گوته
شب دوم
هنر هوازی و بچهی جوادیه
امروز نوزدهم مهرماه است. مهرِ هزار و سیصد و پنجاهوشش. از صبح در دانشکده تمامِ وقت درباره جلسهی دیشب حرف زدیم. دربارهی حرفهای سیمین دانشور و شعرهای اخوان و سیاوش مطهری، منصور اوجی، تقی شجاعی و همه حرفهایی که شنیده بودیم و جمعیتی که آمده بود و نشاطمان وقتی از جلسه بیرون آمدیم. آنقدر حرف زدیم که دوستان دیگری هم دلشان خواست شب دوم «شبهای گوته» همراهمان باشند.
من بچهی جنوب شهرم. باید کلی راه بروم تا به محل برگزاری مراسم برسم.
امشب منوچهر هزارخانی سخنرانی میکند. و عمران صلاحی، کاظم سادات اشکوری، نعمت میرزازاده و محمدعلی بهمنی شعر میخوانند.
قدمهایم را تند میکنم. جمعیت بهوضوح بیشتر از دیشب است. چند نفری از بچهها رسیدهاند و جلوی در ورودی منتظرند.
هنوز جاگیر نشدهایم که دکتر هزارخانی شروع به حرف زدن میکند. حرفهایش تندتر از سخنرانی سیمین است. نهتنها سانسور را میکوبد بلکه حکومتیها و سانسورچیها و روزنامهچیهای طرفدار سانسور را هم فحشکش میکند. دست آخر میگوید:
هنر پدیدهای «هوازی» است یعنی برای شکفتن و بارورشدن، نیاز به فضای باز و هوای آزاد دارد.
در فضای فشار و اختناق، علم میتواند به زندگی ادامه دهد، تکنولوژی میتواند حتی گامهایی به پیش بردارد، و تجربۀ جهانی نشان داده است که در سختترین و خفقانآورترین شرایط، یعنی در شرایط جنگ، علم و تکنولوژی حتی جهشهایی غولآسا به پیش کردهاند؛ اما در هیچ زمان و هیچ مکان، اندیشه و هنر در شرایط اختناق به شکوفایی نرسیدهاند، سهل است؛ حتی قادر به نوعی زندگی گیاهی نیز نبودهاند.
و اینجا همه فریاد میزنیم. حرفهایش تمام شده است اما جمعیت همچنان تشویق میکنند و فریاد میزنند بعد از او نوبت شعرخوانی میرسد
از میان همهی شعرهایی که خوانده میشود، شعر عمران صلاح دیوانهام میکنند. اول گمان میکنم برای من که بچهی جنوبشهرم چنین حالی دارد اما نه، انگار همه، حتی بچه بورژواها هم به هیجان آمدهاند.
اسم شعر عمران «بچه جوادیه» است:
من بچّۀ جوادیهام
از روی پل میگذری
غمهای سرزمین من آغاز میشود
...
یک روز اگر محلّۀ ما آمدی
همراه خود بیاور چترت را
اینجا هوا همیشه گرفتهست
اینجا همیشه ابر است
اینجا همیشه باران است
باران اشک
باران غم
عمران صلاحی جوادیه را میآورد وسط باغ گوته، هیچ فرقی هم نمیکند بچهی کدام محلهی طهران باشی.
مراسم تمام میشود. اما ما هنوز تازهایم. گویی کسی دلش نمیخواهد برود. در بیست سالگی دلمان حرف و بحث میخواهد. بزرگترها هم کم از ما ندارند. همه ایستادهاند و از سخنرانی هزارخانی و شعرخوانیها حرف میزنند.
کمکم راه میافتیم به سمت خانه. دلم از حالا برای فرداشب میتپد.
ادامه دارد...
@alirezaaleyamin
من در شبهای گوته
شب اول
فریاد سیمین، آه اخوان
هژدهم مهر است هزار و سیصد و پنجاهوشش.
از امشب قرار است نویسندگان و شاعران دور هم جمع شوند، سخنرانی کنند و آثارشان را بخوانند.
کانون نویسندگان ایران با همکاری انستیتو گوته این برنامه را برگزار میکند.
گفتهاند موضوع دربارهی ممیزی و آزادی بیان است. نامها و آدمهای بزرگی میآیند.
من دانشجوی تئاتر هستم. بیست سال زودتر دانشجو شدهام. در خیال قریب نیست.
هوا خنک است اما نه آنقدر که بخواهم لباس گرم بپوشم. راه میافتم. با چند نفر از بچههای دانشکده همانجا قرار گذاشتهام.
خیابان منتهی به محل برگزاری مراسم شلوغتر از آن است که گمان میکردم. غیر از دوستانم چند نفری هم آشنا میبینم.
سخنران شب اول سیمین دانشور است. لابهلای سخنرانی جدیاش حتی چندباری شوخی میکند. عنوان سخنرانی اما شوخی بردار نیست؛
مسائل هنر معاصر
سیمین صدایش را صاف میکند و دو پرده بلندتر میگوید: «حکومتها هر قدر هم که حسننیت داشته باشند نمیتوانند برای هنرمند تصمیم بگیرند و الگو و دستورالعمل تعیین نمایند.»
و آخرها میگوید:
مسئله دوران ديگر طرح تضاد ميان سوسياليسم و سرمايهداری نيست. تضاد عمده فعلی تضاد ميان جنگ و صلح است. نخستين وظيفه هنرمند امروزی طرد دلهره و گشودن راه نجاتی برای بشريت است.
ما به شور میآییم کف میزنیم.
اخوان شعر میخواند:
چون سبویی ست پر از خون، دل بی کینهی من
این که قندیل غم آویخته در سینهی من
از مراسم که بیرون میآییم انگار آدمهای دیگری شدهایم. از حرفهایی که شنیدیم و آدمهایی که دیدیم از کلههامان دود بلند میشود.
باران نمنم میبارد.
ادامه دارد
@alirezaaleyamin
قمارباز
پُکی به سیگارش میزند و میگوید: «خدا بیامرز خیلی قمار دوست داشت. جمع میشدن یه گاراژی پایینتر از پل جوادیه قمار میکردن.»
سیگار را میگذارد گوشهی لبش و دو دستی فرمان را میچسبد؛ «کشتی میگرفت اونوقتا، لات خوبی بود.»
خیره میشود به جاده؛ «عملی که شد از دل تاس و ورق خرجشو درمیآورد.»
دود سیگار چشمش را به اشک میاندارد. «گفتن سکته کرده، بعد گفتن اوردُز کرده. همهش چاخان بود.»
چشمم به خاکستر سیگار است که دراز شده و هر آن میخواهد از سیگار گوشهی لبش بیفتد. «خیلی زور زد ترک کنه. خیلی سختی کشید، نشد، نتونست.»
خاکستر میافتد روی شلوارش.
«غیرتی بود، طاقت نیاورد. خدابیامرز خودش سُرنگشو اضافه بار زد که خلاص بشه.»
سیگار را از گوشهی لبش برمیدارد. بیاعتنا خاکستری را که نیست از پنجره میتکاند.
«خدا بیامرزدش، قمارباز بود دیگه.»
خیره میشود به جاده و پُکی به بهمن پایهکوتاهش میزند.
#آدمها
#خرده_روایتهای_روزمره
@alirezaaleyamin
نجات در شکست
فکر میکنم تنها از طریق تجربهی شکست است که شما سایهروشنهای جهان را نیز میفهمید. و تجربهی شکست، تجربهای جهانشمول است. بسیار جهانشمولتر از تجربهی موفقیت. بنابراین فکر میکنم که هرچه ایالات متحده بیشتر شکست را تجربه کند - در پانزده، بیست سال گذشته ایالات متحده شکست را تجربه کرده، خدا میداند که اینطور است - ملتی بهراستی متمدنتر خواهد شد. و ملتی بیشتر قادر به دیدن این سایهروشنهاست که جماعت روشنفکرانش قادر به این کار باشند.
زیرا این طریق است که میفهمید بخشی از نژاد بشری هستید. اگر بدانید که بخشی از بشریت و نه برتر از مابقی افراد بشر هستید، شانس بیشتری برای نجات خود خواهید داشت.
#کارلوس_فوئنتس در مصاحبه با جیس وایس. کتاب قمار نوشتن، ترجمه: آرش محمداولی، نشر نگاه
@alirezaaleyamin
نام نانوا
از نانوایی محلی دو سه چانه خمیر نان گرفتم و کمی آرد، به این هوا که روی سنگ و آتش نان بپزم. وقتی خمیر را روی دست ورز میدادم یاد نانوایی محلهی کودکیام افتادم؛ آنوقتها که خبری از ماشینهای صنعتی نانپزی نبود و شاطر با حرکات تردستانه، خمیر را روی نانبند پهن میکرد و میچسباند به دیوارهای تنور. و بعد زود صورتش را از هرم آتش تنور عقب میکشید.
شاطر پیراهن بییقهی سفیدی میپوشید و دستمال یزدی سرخی به سرش میبست. ریش و سبیل جوگندمی داشت و جلوی نانواییاش در آن کوچهی باریک محلهی فلاح همیشه پر از ازدحام زنها و بچهها بود. تابستان و زمستان پارچ قرمز پلاستیکی کنارش میگذاشت، با یک تکه یخ قالبی بزرگ و بعد از چند بار سر کردن در تنور، پارچ را برمیداشت و سر میکشید. کوچه را به نام نانوایی میشناختند و نانوایی را به نام شاطر. حالا بعد از چهل سال، در شب تاریک جنگل، وقتی این تکه خمیر را در دستم میچرخانم، هرچه فکر میکنم نام شاطر به خاطرم نمیآید. از مرد نانوا همهچیز هست، غیر از نامش.
#خرده_جستارهای_روزمره
@alirezaaleyamin
چریک هزار ساله
من چریک نیستم. هیچ وقت نبودم. دلم میخواست یک جایی در زمانهای که چریک بودن مُد بود، چریک میبودم. اما نبودم؛ نه در زمانهاش و نه در مقامش.
چریکها، آن قدیمیهایشان میگفتند: عمر چریک شش ماه است.
این گزاره ترسناکی است. انگار بخواهند از همان اول تکلیفشان را با خودشان و جهان معلوم کنند.
بعضیهاشان حتی یک کپسول شیشهای سیانور هم میانداختند گوشهی لپشان که یعنی همه چیز جدیست و جانشان بندِ لغزش زبانشان است.
چریکها در همین حالِ آمادگی برای مردن، همه کاری میکنند تا زنده بمانند. تناقض عجیبی دارد. گمانم در منطق چریک، زنده ماندن فقط برای زیستن نیست. جنگیدن در راه آرمان است که به آنها شور زندگی میدهد؛ بمانم که بیشتر بجنگم.
چریکها با یک کُلت کمری شروع میکنند. کالیبر ۹ میلیمتری که سبک باشد و سریع. و بعد پایشان که به جنگل و کوهستان برسد سلاحشان کمی سنگینتر میشود. اما شکار چریک با همان اسلحهی سادهاش کار راحتی نیست. بعضیهایشان را باید با بمباران هوایی از پا درآورد. فکرش را بکنید. چه نابرابری حیرتانگیزی است!. مثلا برای کشتن یک چریک، مقر زیرزمینیاش را با دهها بمب سنگرشکن بمباران کنند.
من هیچوقت چریک نبودم؛ نه در شهر و نه در جنگل و کوه. اما میفهمم چریک بودن سخت است. راستش هرکاری برای ایده و آرمان کردن سخت است. یک امر ذهنی باید آنقدر برایت عینی و ملموس باشد که بتوانی برایش جانت را هم گرو بگذاری. مثلا «نجات وطن، آزادی انسان، رهایی بشر از سیطرهی ستم...»
همهی اینها عبارات شعارگونهای هستند که ما با دستودلبازی فقط در توییت و تظاهرات مصرفشان میکنیم. اما جان! نه. جان عزیزتر از این حرفهاست. این ایدههای آرمانی به درد مصرف کردن میخورند. نه که آدم خودش را برای آنها مصرف کند.
گمانم فرق چریک با من همین باشد. قرار هم نیست همه چریک باشند. اما راستش من دلم میخواست چریک باشم. حالا که نیستم، دلم خوش است در زمانهای زیستهام که چریکها به جهان و به ایده و به آرمان معنی دادهاند.
گاهی عمر چریک هزاران سال است.
#چریک
#سید_حسن
@alirezaaleyamin
تیمارِ کِتری
کتری را میسابم. تنهی کتری را با شوینده و اسکاچِ زبر میسابم. داخلش را بدون شوینده میسابم، آنقدر که جرمهای درشت بریزند. پیچهای شیر را باز میکنم و با مفتول فلزی رسوبِ آب طهران را از لولهاش میگیرم. هر یکی دو ماهی، یکبار همین برنامه است.
صبح، اول زیر کتری را روشن میکنم. خانه اگر باشم تا ظهر بساط چای برپاست. چای عصر و شب، بستگی به هوس دارد و مهمان.
شستن کتری با شستن بقیهی ظروف فرق دارد. یکجور تیمار است. مثل سوارکاری که اسبش را قشو میکند. گاهی روغن غذا میپرد روی شکمش و لک روغن به جا میماند. برای تمیز کردنش تنبلی میکنم؛ انگار گِله میکند:
هی داداش، حواست کجاست؟!
گمانم به من بگوید؛ داداش
هر روز، ساعتی کنار پنجرهی آشپزخانه مینشینم، نفسِ تازه میگیرم و پارک روبهرو را تماشا میکنم، او هم همانجای همیشگی، بیصدا نفس میکشد و قل میزند. حالا دیگر از تمام حالات و خیالات من باخبر است. ندار شدهایم.
امروز جرمِ لولهاش سماجت میکرد و نمیرفت. کلافهام کرد. کتری را هم از نفس انداخته بود. با هر چه بود آنقدر ساییدمش تا راه نفس باز شود. برای او همین از من برمیآید.
#خرده_جستارهای_روزمره
@alirzaaleyamin
چراغی روشن است
اینجا کنیسهی یهودیان در خیابان فلسطین است. حوالی صبح، موشک، کنیسه و خانههای کنارش را ویران کرده و ساختمانهای دیگر آسیب دیدهاند. در یکی از خانههای آپارتمانِ کوچهی پشتی، چراغی روشن است. شیشهی پنجره شکسته، مردی روی چهارپایه ایستاده و جای خالیاش را با نایلون میپوشاند. زن، کنارش، چسب و قیچی به او میدهد. شاید شام شب را هم روی اجاق گذاشته باشد. نمیدانم در این وضیعت باهم چه حرفهایی میزنند. گمانم این وقتها آدمها فقط در لحظه متمرکز میشوند. در همان چسبکاری پنجره. چه چزیی دیگری میشود گفت؛ چسب را بده، قیچی را بگیر، آنطرفش را محکمتر کن، نکند از آن سوراخ سرما بیاید، فروردین امسال از همیشه سردتر است.
شاید هم سکوت کرده باشند. بیحرف و حتی بینگاه که مبادا دیگری ترس و تردید و خشم را از نگاهشان بفهمد.
این پنجره باید بسته شود. باید این خانه پناه شود. موشک و بمب را که نمیشود کاری کرد. جلوی سرما را حداقل بگیریم.
@alirezaaleyamin
بچهها در مدرسه ماندهاند
از مدتی قبل میخواستم روز اول مهر را میناب باشم؛ صبح اولین روز مهر، بروم روبهروی ویرانهی مدرسه بنشینم و دختران و پسران و معلمانی را تماشا کنم که در خیالِ من، سرحال و نونوار وارد مدرسه میشوند. شبیه اول مهر ماه سال قبل و قبلتر. دلم میخواست از صبح تا ظهر دور مدرسه بگردم. به صدای هیاهوی بچهها گوش کنم. صدای معلمی را که آب بابا میگوید، بشنوم. صدای زنگ تفریح که بچهها را از جا میجهاند. صدای جیغ و فریاد و خندههایشان در حیاط مدرسه. دلم میخواست ظهر اولین روز مهر جلوی در مدرسه، به پدران و مادرانی که دنبال بچههایشان آمدهاند، لبخند بزنم؛ نشد. نرفتم. هر چه به مهر نزدیکتر میشدیم انگار کسی در من، پایم را میکشید که نرو.
اولین بار پنجاه روز بعد از فاجعه به میناب رفتم. به مدرسه. زنی در میان ویرانه، راه میرفت و گریه میکرد. گاهی مینشست، خیره میشد به جایی، چیزی به جا مانده از بچهها برمیداشت، کاغذی، مدادی، تکه لباسی و با صدای بلند ضجه میزد. صدای گریهی زن را هنوز میشنوم.
بار دوم که به میناب رفتم حتی نخواستم، نتوانستم به مدرسه بروم. مدرسه! قتلگاه است. رفتن به قتلگاه دلی میخواهد که من نداشتم. قبرستان، بهشت زهرا، اما آرامم میکرد.
«گاستن باشلار» در «بوطیقای فضا» میگوید: مکانهایی که در آنها زیستهایم در ما باقی میمانند.
ما هم آیا چیزی از خودمان در مکانهایی که زیستهایم به جا میگذاریم؟!
مدرسه تعطیل شده است. ویران شده است؛ تلی از خاک. اما بچهها هنوز در مدرسه ماندهاند. بیش از همه، ماکان نصیری
@alirezaaleyamin
#مدرسه
#ماه_مهر
#مدرسه_شجره_طیبه
#میناب
منِ یمنی
گمانم همهی ما دلمان میخواست یک مرد یمنی در خودمان داشته باشیم. نمیدانم؛ شاید هم داریم و پشت هزار قاب و نقاب مخفی مانده است. مخفیاش کردهایم و به آن یمنیِ آفتابسوختهی خنجر به کمر بسته مجال بروز ندادهایم. از ما، حتی کسانی که پابرهنههای یمنی را انکار میکنند و به چشم حقارت میبینند هم، در «سایه» انگار یک یمنیِ فروخورده دارند.
خودم را میگویم؛ دلم میخواست هر از گاهی سر به یمن بگذارم، ثوب سفیدِ بلند بپوشم و رویش کت خاکستریِ رنگورورفتهی بیاتو و بیقاعده. دستاری به سر و شالی به کمر ببندم و خنجر خمیدهام را با دستهی مشکی و دو گلمیخِ برنجی و غلاف چرمِ گلدوزیشده زیر حزام بگذارم. صندل رنگورورفتهی قهوهای بپوشم و بشوم مستغنیترین مرد روی زمین؛ مثل کوههای صنعا، باشکوه و بیپروا!
منِ یمنی، مردی است که از کوهپایههای بنیمطر هر روز صبح راهی کشتزار قهوهاش میشود و تا غروب اندوه میکارد و صبر میچیند و شب با باری از گیلاسهای سرخ قهوه به خانه برمیگردد. منِ یمنی تور میاندازد و آگاهیاش را از دریای سرخ صید میکند و فریاد خشمِ منِ یمنی میان هیهی چوپانیاش در دشت جهران گم میشود.
منِ یمنی آزاده است، نه بیقید. خنجرش خمیده است و خودش سر خم نمیکند.
مرد یمنی در خیال من، آزادگیاش را با هیچ تمدن مدرنی تاخت نمیزند. کسی کار به کار انسانیتش نداشته باشد، خنجرش بر شال کمر است و سرش پی زندگی.
گمانم همهی ما دلمان برای منِ یمنیمان تنگ شده است.
#یمن
#خرده_جستارهای_روزمره
@alirezaaleyamin
ارشمیدوسوار
امروز صبح وقتی شیشهی چای خشک را از کابینت بیرون میآوردم تا بساط چای صبحانه را فراهم کنم، لکه بزرگ سیاهی زیر دستگیره در کابینت دیدم. انگار با دست خیس در کابینت را باز کرده بودم و قطرات آب چکیده بود روی کابینت و رد سیاهی به جا گذاشته بود. دستمال نارنجی آشپزخانه را برداشتم کمی نمدار کردم تا لکه سیاه را پاک کنم. چشمم رفتن سیاهی را دنبال میکرد که همانجا، کمی پایینتر، یک لکهی چربی زرد خشک شده دیدم. و بعد لکههای زرد و چرب دیگر. آنقدر چرب که با دستمال نارنجی نمدار پاک نمیشدند. اسپری لکهبر را از کابینت زیر ظرفشویی درآوردم. افتادم به جان لکههایی که انگار هر لحظه بیشتر میشدند.
لکهها کهنه بودند و من ندیده بودمشان. هر روز صبح در کابینت را باز کردهام، شیشهی چای خشک را برداشتهام. حتی شاید یکی دو بار در روز هم به هوای برداشتن نخود، عدس، لوبیا یا روغن زیتون در کابینت را باز کردهام، اما هیچ وقت سیاهی و زردی و چربی را ندیده بودم. اما امروز دقیقا وقتی چای را برمیداشتم و در ذهنم دنبال کرم آبرسانی میگشتم که دو روز است پیدایش نمیکنم، لکهها خودشان را نشان دادند. دیدمشان و مچشان را گرفتم. حال نیوتون را داشتم زیر درخت سیب یا ارشمیدوس در حمام..
پوست صورتم از خشکی به خارش افتاده؛ ناشتا سه لیوان آب میخورم.
پس این کرم آبرسان لعنتی کجاست؟!
#خرده_جستارهای_روزمره
@alirezaaleyamin
هملتوار
حال آنوقتم بود، شاید! نمیدانم. غم بود یا دلتنگی، یا حسرت. نمیدانم کدام. آمد و رفت. آدم همیشه در آمد و رفت است.
فندک میزنم زیر اجاق. باد فندک را خاموش میکند و خار خشک کویر را هم. به زحمت میگیرانمش. اولین شراره که سربرمیآورد هیزمها تن به آتش میدهند و تمام. گداجوش را روی شعله میگذارم و پس مینشینم. خورشید غروبِ کویر هنوز یاغیست. من اما نمیدانم کدامم. اندوه و حسرت درهم آمیختهاند. آدم درهمآمیخته است. گاهی به زحمت میشود غم را حتی از شادی بازشناخت. حال آن لحظه کدام بود؟! دلتنگی بود یا حسرت؟! غربت بود یا رهایی؟!
آدم همیشه در غبار است. حتی در واضحترین لحظات. حال آنوقتم بود، شاید....
#خرده_جستارهای_روزمره
@alirezaaleyamin
زمین گهواره است
خداوند فرمود: جَعَلَ لَکُمُ الاَرضَ مَهداً: زمین را برای شما گاهواره قرار داد. عبد در گهواره است و گهواره گاهی به راست میرود و گاهی به چپ، یعنی گاهی فقر است و گاهی غنا، گاهی مرض است و گاهی صحّت، گاهی خواب است و گاهی بیداری و ... بچّه را اوّل بار که در گهواره میگذارند، تا گهواره تکان میخورد، میترسد و گریه میکند؛ امّا وقتی با گهواره آشنا شد، هر وقت گهواره از حرکت میایستد، گریه سر میدهد و درخواست میکند که گهواره را تکان بدهند و آنوقت به خواب راحت فرو میرود. عبد هم اگر بداند در گهواره است، همین حال را خواهد داشت.
وقتی مأنوس آدم همراهش است، پس چرا دیگر جوش میزند؟ مأنوست خالقت است، مگر میشود تو از او جدا باشی؟
هنگام بلا، حیله نزن که بدتر میشود.
در آتش سختیها، خوب تحمّل داشته باشید تا درست پخته شوید.
کثرت، غمآور است و توحید، قاتل غم.
میرزا اسماعیل دولابی
#یادم_باشه
Repost from کانون اندیشه جوان| کاج
🔰 نوشتن داستان زندگی
دربارۀ نوشتن از همه چیز
👤 باحضور:
علیرضا آلیمین
🗓 زمان:
سهشنبه ۲۷ مردادماه ۱۴۰۵ از ساعت ۱۶ تا ۲۰
🏢 مکان:
بلوار کشاورز، خیابان وصال شیرازی، کوچه فرهنگی، پلاک ۱۹ کانون اندیشه جوان
📋 برای کسب اطلاعات بیشتر و ثبت نام با شماره ۰۹۳۹۰۱۸۴۳۵۸ تماس بگیرید یا به شناسه کاربری @canoonandishehjavan در پیامرسان بله پیام دهید.
#کاج
#روایتگری
#قصه_گویی
#کارگاه_روایت
#داستان_گویی
#کارگاه_آموزشی
#علیرضا_آلیمین
📌 @canoon_org
