Hayatemiy
Kanalga Telegram’da o‘tish
یوگینی ام ،زیاد سفر میکنم ،میدوم، میخندم و گیاه قلمه میزنم تا حس کنم زنده ام🌱 چنل موزیکم: https://t.me/hayatplaylist جهت ارتباط : @ItsHayatbot t.me/HidenChat_Bot?start=692437560
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
227
Obunachilar
-124 soatlar
+67 kun
-630 kun
Postlar arxiv
227
من اخیرا خیلی به زندگی فکر میکنم اون ساعت ها و دقایقی که هنوز تمرینم شروع نشده یا اون وقت هایی که بعد تمرینم توی بالکن جیم میشینم خیلی به این موضوع فکر میکنم
عمیقا به زندگی فکر میکنم و متوجه میشم چقدر از مسیرهایی که توی زندگیم طی کرده بودم به هم متصل بوده و من رو رسونده به اینجایی که هستم و خیلی چیزها باعث شده من رو از خیلی اتفاقات دور کنه و این هم باز به نوع خودش عجیبه ..
بزرگسالی برای من پر از اتفاقات نو بود ، تغییر اولین رکن بزرگسالیه تو تغییر میکنی مثل افکارت ، رفتارت، گفتارت و باورهات
باورهات بزرگترین چیزی هست که تغییر میکنه
شاید کل زندگیت فکر میکردی سیگار کشیدن یه گناه بزرگه و تو بزرگسالی خودت یه اسموکر حرفه ای میشی در حالی که میتونی کیلومتر ها بدوی و ساعت ها وزنه بزنی ..
عمیقا به زندگی خیلی فکر میکنم پرت میشم تو خاطرات بوی سیگار که میزنه زیر بینی م به خودم میام ، اسموکر سابق بوی سیگار رو خوب میشناسه و ازش دوری میکنه چون میدونه شاید جالب بود اما هیچ وقت کمک کننده نبود و بیشتر ترحم انگیز و اشتباه بود .
روزهایی که تمرین دارم بعد تمرین خیره میشم به یک نقطه و عمیقا توی فکر فرو میرم و به این فکر میکنم که :
ایا لیاقت رسیدن به اون ستاره رو دارم؟
ایا اسمون خودم رو میسازم؟ یا توی حسرتش یه پرنده فراری از قفس میشم؟
خرس مهربون قصه ها قراره بمونه یا میره میشه خاطره؟
و هزار چیز دیگه
با ناز کردن اروکو به خودم میام و پرت میشم به زمان حال .
227
من هر کجا که باشم همیشه به تو بازمیگردم. حتی اگر بمیرم، بعد از مرگ میهمانی میگیرم. آنقدر مینوشم تا تمامی آرزوهایم از گلویم درآیند، از دهانم پرتاب شوند، ببارند در خیابان، بدخواهان تو بمیرند، اشیا دم بزنند، شهر شفا بگیرد. در تمام فضاها صدایت میکنم، تا دیوارها ترک بخورند، پنجرهها باز شوند، عروسکهای به خواب رفتهی بچههای تو بیدار شوند. رقص میآموزم. بر خاکسترم، آنقدر میرقصم، تا به پرواز درآیم. فاتحهی تمامی مردگان خوانده شود، قبرستانهایت در خاک فرو روند و شهری تازه به دنیا بیاید.
227
میدونستم به خاطرم
تو خودت و توی دردسر انداختی
اما خواستم باشی پیشم
اره شاید توی قلب من احساس نی
صدا خنده هامون تهران نیس
این شهر به دیوونگیشه
همه چی برگرده ای کاشکی
من دلم میمونه پیشت
227
بعضی چیزا مثل بادوم تلخه اولش شیرینه بعدش تلخیش کل دهنت و میگیره تنها کاری که باید بکنی اینه که تفش کنی
227
یادم اومد که دوسال پیش تو مسیر پرواز چابهار «جهان با من برقص » و دیدم و عمیقا به این فکر میکردم که چقدر من میترسم ، از تنها موندن ، از اینکه اون خونه امنی که با ادم ها ساختم خراب شه
وقتی عمیق تر و دقیق تر نگاه میکنم ، از دست دادم ، خیلی چیزهارو از دست دادم ، خیلی دوستی هارو ، خیلی ادم هارو
و این ناراحت و غمگینم میکنه
اما خب زندگی همینه
مثل شخصیت اول فیلم باید رها کرد و لحظه رو چسبید ..
227
Repost from ▵ نیاز▵
شما و همهٔ آدمهایی که دوستشان دارید، روزی خواهید مرد. پس از مرگ شما، فقط گروه کوچکی از افراد، مدتی بسیار کوتاه، از شما و کارها و حرفهایتان یاد میکنند. این حقیقت تلخ زندگی است. افکار و کارهای شما، چیزی بهجز فراری ماهرانه از این حقیقت نیست. ما مثل ذرات گردوخاکی هستیم که روی توپ آبیرنگ وسط کهکشانی بینهایت، پرسه میزنیم. تصور میکنیم مهم هستیم. برای خودمان هدف اختراع میکنیم، ولی هیچی نیستیم. از قهوهٔ لعنتیتان لذت ببرید.
"مارک منسون"
از كتاب : همهچیز به فنا رفته
227
اما هر چیز که بشه من شاکرم و سعی میکنم شاکر بمونم برای: نفس کشیدن، تجربه زیستن، لذت خوردن بستنی، ارامش پیاده روی، ادرنالین دویدن ، هیاهوی شب و گیجی دم صبح
227
این روزا که خیلی سخت گذشت مخصوصا اوایلش ، این موزیک یکی از موزیکایی بود که نجات میداد ما رو
عصرهای هرروز ۴:۳۰ اینا اماده میشدیم بریم باشگاه ، قهوه میخوردیم و میرفتیم سمت باشگاه ، پلی لیست و پلی میکردیم و اینو باهم میخوندیم ..
خیلی سخت بود ، این روتین داشتن بود که نجاتمون داد هرروز ۸ ساعت خواب ، دولیتر اب، ۵ کیلومتر ران ، ۲ ساعت کراسفیت
کراسفیت تمرین میکردیم و بی انگیزه بودیم ، اخرای تمرین که میرسید به حس و حال میومدیم و خوشحال ادامه میدادیم و با موزیکا بلند میخوندیم
از اعتیاد به نیکوتین و کافئین گرفته تا دویدن های بی وقفه همشون باعث شدن تجربه های عجیبی کسب کنیم و زندگی کردیم به اجبار و بی انگیزه خیلی روزا
و خب زنده موندیم
و عید شد ، بهار شد و گلا شکوفه کردن
یاس عطرشو پخش کرده توی خونه و ما هرروز عاشق تر از قبلیم اما اینکه عاشق چی هستیم و نمیدونیم ؟!!
الان که دارم مینویسم سینا ساعی میخونه :
همه چی رو خدا چیده بابا
اصلا فکر کنم کارمم گرفته دلیلش تو بودی
و اروم لبخند میزنم :)
