ساره، نه سارا
Kanalga Telegram’da o‘tish
تو خواهی سوخت و از پا خواهی افتاد؛ اما شفا خواهی یافت و دوباره بازخواهی گشت. t.me/BluChtBot?start=62a2ac08b1d8a88a8e
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
263
Obunachilar
+124 soatlar
+347 kun
+5030 kun
Postlar arxiv
وای بچهها توروخدا برای این ژوژمان من آرزوی موفقیت کنید.
من کاملا به معجزه دعا باور دارم.
من جدی بهترین روش درست کردن مربای آلبالو رو یاد گرفتم. مربای توت فرنگیمم خیلی خوشمزهاس. وقتشه اینا رو صادر کنم به همراه سبزی های متنوعی که توی باغچه کاشتم.(همین الانم سبزیهام رو به دیگر طبقات ساختمون صادر میکنم!) زنگ طبقات رو میزنم و میگم بفرمایید اینم جعفری برای شما.
استادم به عنوان آنتراکت بهم میگه یه چیزی بکش. حتی دایره و مربع و همراه باهاش یه موزیک از رامش میذاره چون فکر میکنه موهای من وقتی کوتاهتر بود خیلی شبیه رامش بود.
ساعت ۲ بیدار میشی فقط برای اینکه بیشتر زندگی کنی. خوبه که هنوز زندهایم، خوبه که هنوز زندگی رو داریمش.
از خواب بیدار شدم و دیروز انگار واقعاً بخشی از زندگی من نبوده. شبیه یه کلاژ سنجاق شده به زندگیم. انگار بعد از جنگ هر حسی رو چند برابر تجربه میکنم. چند برابر میترسم، چند برابر عصبانی میشم و در عین حال چند برابر عاشقم. درحالی که فرستاده نشدن عکسای ژوژمان باعث میشه پنیکاتک کنم، دوچرخه سواری باعث میشه بیشتر عاشق زندگی باشم چون هنوز فعالیت هایی مثل این وجود داره. از صدای بلند تلویزیون بیشتر از حالت نرمال عصبی میشم ولی نشستن توی تراس قبل از طلوع آفتاب و فیلم دیدن و زردآلو خوردن بیشتر از هر چیز دیگهای بهم خوش میگذره. نمیدونم باید این حس رو دوست داشته باشم یا دنبال درمانش باشم.
شدیداً عاشق؟
شدیداً مضطراب!
صبح که بیدار شدم قرار گذاشتم پاسپارتو کارام رو یکم سر و سامون بدم و جایزهاش برم قهوه بخورم. کارام که تموم شد لباسم رو پوشیدم و کرواتی که از ته کمد بابام پیدا کرده بودم رو شل بستم و سوار دوچرخه شدم رفتم بیرون. انقدر هوا آلوده بود که چشمام داشت میسوخت و ازش اشک میومد. یکم رکاب زدم و بعد سرفهام گرفت. رفتگر ماسک زده بود اونم مدام سرفه میکرد. هوا واقعاً طعم تلخی ایجاد میکرد توی گلوم. تا قهوهام داشت آماده میشد یه صفحه از کتاب جدیدم رو شروع کردم. چاپ جدیده، خیلی جدیده و واقعاً احساس خوبی داشت موقع خوندنش. اینکه مسائل روز و بدبختیها رو توی کتاب ببینم برام خوشاینده. وقتی از کافه اومدم بیرون مامان و پسری رو دیدم که پسره داشت به مامانش میگفت دارم خفه میشم، انگار پشت سر اتوبوس وایسادم. اومدم خونه دیدم شاخص آلودگی هوای امروز رو ۵۰۰ نشون میده. ما اینجا داریم از گرد و غبار و وضعیت اقتصادی بد و اوضاع اجتماعی ناجور و کمبود دارو میمیریم.
به نظرم «ملییس» برای همه دورهها شگفتانگیزه!
20,000 Leagues Under the Sea - 1907
Georges Melies
