Iran 2026
Відкрити в Telegram
تحلیلهای منتشر شده در این صفحه جهت بازتاب نظرات رسانهها و تحلیلگران متفاوت است و نه الزاما تایید مقالات و نظرات
Показати більше1 498
Підписники
Немає даних24 години
+77 днів
+3430 день
Архів дописів
1 498
گزارش منتشرشده در نشریه Foreign Policy با عنوان «اگر آتشبس آمریکا و ایران فروبپاشد چه اتفاقی میافتد؟» نوشته جان هالتیوانگر، روزنامهنگار و تحلیلگر سیاست خارجی در نشریه فارن پالیسی، به بررسی سناریوهای احتمالی در صورت شکست آتشبس میان آمریکا و ایران میپردازد. هالتیوانگر که سالها بر موضوعات امنیت بینالملل، سیاست خارجی آمریکا و بحرانهای خاورمیانه تمرکز داشته، در این مقاله استدلال میکند که آتشبس فعلی بیش از آنکه یک توافق پایدار باشد، یک توقف موقت در دل بحرانی عمیقتر است. به باور او، اختلافات داخلی در ساختار قدرت ایران، رفتار متناقض دولت آمریکا و ادامه تنشهای نظامی، احتمال بازگشت جنگ را همچنان بالا نگه داشته است.
نخستین سناریویی که مقاله مطرح میکند، احتمال ازسرگیری جنگ میان اسرائیل و حزبالله لبنان است. آتشبس لبنان بهصورت مستقیم با توافق میان آمریکا و ایران پیوند خورده و بخشی از موازنه منطقهای محسوب میشود. هرچند مذاکراتی میان دولت لبنان و اسرائیل ادامه دارد، اما هر دو طرف یکدیگر را به نقض توافق متهم کردهاند. مقاله هشدار میدهد که در صورت فروپاشی آتشبس، اسرائیل ممکن است دوباره عملیات نظامی گسترده علیه حزبالله را آغاز کند. این موضوع میتواند لبنان را بار دیگر به میدان اصلی جنگ نیابتی تبدیل کند و دامنه درگیری را از سطح ایران و آمریکا به کل منطقه گسترش دهد.
دومین سناریو، ورود احتمالی نیروهای زمینی آمریکا به ایران است. مقاله توضیح میدهد که پیش از آتشبس، بحثهایی در واشنگتن درباره عملیات محدود زمینی برای کنترل جزیره خارک یا دسترسی به ذخایر اورانیوم غنیشده ایران مطرح بوده است. آمریکا اکنون بیش از ۵۰ هزار نیرو در خاورمیانه مستقر دارد و تجهیزات نظامی بیشتری نیز به منطقه منتقل شدهاند. اگر مذاکرات شکست بخورد، احتمال دارد دولت دونالد ترامپ به این نتیجه برسد که حملات هوایی کافی نیست و باید حضور زمینی برای اعمال فشار بیشتر صورت گیرد. با این حال، تحلیلگران نظامی هشدار دادهاند که ورود به خاک ایران میتواند آمریکا را وارد جنگی پیچیده، فرسایشی و بسیار پرهزینه کند.
سناریوی سوم به توان نظامی باقیمانده ایران مربوط میشود. با وجود ادعاهای دولت آمریکا مبنی بر نابودی گسترده زیرساختهای نظامی ایران، مقاله تأکید میکند که تهران همچنان ظرفیتهای قابل توجهی در اختیار دارد. بر اساس ارزیابی نهادهای اطلاعاتی آمریکا، ایران هنوز هزاران موشک و پهپاد در اختیار دارد و میتواند نیروهای آمریکایی و متحدان منطقهای را تهدید کند. حتی در دوره آتشبس نیز حملاتی علیه کشتیها و مسیرهای تجاری رخ داده است. مقاله اشاره میکند که تضعیف ایران به معنای از بین رفتن کامل توان بازدارندگی آن نیست و هرگونه جنگ جدید همچنان با واکنش قابل توجه تهران همراه خواهد بود.
چهارمین سناریو به آینده تنگه هرمز مربوط میشود؛ گذرگاهی که بخش بزرگی از صادرات نفت جهان از آن عبور میکند. مقاله توضیح میدهد که ایران کنترل یا نفوذ بالایی بر این آبراه دارد و آن را مهمترین ابزار فشار خود میداند. حتی در دوره آتشبس نیز تنشها در این منطقه ادامه داشته و کشتیها مورد حمله یا توقیف قرار گرفتهاند. اگر آتشبس فروبپاشد، احتمال دارد ایران محدودیتهای بیشتری بر عبور کشتیها اعمال کند. چنین اقدامی میتواند باعث جهش قیمت نفت، افزایش هزینههای حملونقل و بحران در بازار انرژی جهانی شود. از نگاه مقاله، تنگه هرمز فقط یک مسیر دریایی نیست، بلکه مهمترین ابزار ژئوپلیتیکی ایران در برابر فشارهای خارجی محسوب میشود.
پنجمین سناریو به نقش حوثیهای یمن مربوط است. مقاله اشاره میکند که در صورت ازسرگیری جنگ، حوثیها ممکن است بابالمندب را ببندند؛ گذرگاهی راهبردی که دریای سرخ را به خلیج عدن متصل میکند. این مسیر یکی از مهمترین شاهراههای تجارت جهانی است و بسته شدن آن میتواند زنجیره تأمین کالا و انتقال انرژی را مختل کند. حوثیها پیشتر تهدید کردهاند که در حمایت از ایران چنین اقدامی را انجام خواهند داد. بسته شدن همزمان بابالمندب و تنگه هرمز میتواند اقتصاد جهانی را با فشار شدید مواجه کند و هزینههای حملونقل دریایی را بهشدت افزایش دهد.
در مجموع، مقاله استدلال میکند که فروپاشی آتشبس صرفاً بازگشت به جنگ میان ایران و آمریکا نیست، بلکه آغاز مجموعهای از بحرانهای منطقهای و جهانی خواهد بود. لبنان، خلیج فارس، دریای سرخ و بازار انرژی جهانی همگی ممکن است تحت تأثیر مستقیم قرار گیرند. از دید جان هالتیوانگر، آتشبس کنونی فاقد پایههای محکم سیاسی و امنیتی است و بیشتر شبیه یک توقف موقت برای مدیریت بحران است تا یک توافق واقعی و پایدارhttps://foreignpolicy.com/2026/04/22/what-happens-if-us-iran-cease-fire-collapses-trump-hormuz/
1 498
بازترسیم حوزههای انتخاباتی در آمریکا؛ قماری که میتواند به ضرر ترامپ تمام شود
@Irananalyses
بازترسیم حوزههای انتخاباتی در آمریکا (Redistricting) یکی از مهمترین ابزارهای شکلدهی به قدرت سیاسی است. این روند معمولاً پس از سرشماری دهساله انجام میشود تا مرز حوزههای انتخاباتی بر اساس تغییرات جمعیتی تنظیم شود. اما در عمل، بازترسیم حوزهها اغلب به ابزاری حزبی تبدیل میشود؛ جایی که حزب حاکم در ایالتها تلاش میکند نقشهها را به سود خود طراحی کند. این روش که در سیاست آمریکا با عنوان Gerrymandering شناخته میشود، سالهاست بخشی از رقابت سیاسی میان دموکراتها و جمهوریخواهان بوده است.
دونالد ترامپ در سال ۲۰۲۵ تصمیم گرفت از این ابزار به شکلی غیرمعمول استفاده کند. او به جای انتظار برای چرخه بعدی سرشماری، از متحدان جمهوریخواه خود در ایالتها خواست بازترسیم میاندورهای حوزهها را آغاز کنند تا اکثریت شکننده حزبش در مجلس نمایندگان تثبیت شود. هدف روشن بود: افزایش کرسیهای جمهوریخواه در ایالتهایی مانند تگزاس، اوهایو، میزوری و کارولینای شمالی. اما این اقدام واکنش فوری دموکراتها را در پی داشت. ایالتهایی مانند کالیفرنیا و ویرجینیا نیز به سرعت وارد میدان شدند و نقشههای خود را بازبینی کردند تا مزیت جمهوریخواهان را خنثی کنند. آنچه آغاز شد، دیگر یک اصلاح اداری نبود؛ بلکه جنگی سیاسی بر سر مرزهای قدرت بود.
نتیجه اولیه این جنگ، برخلاف انتظار ترامپ، به نفع دموکراتها دیده میشود. دادههای تحلیلی نشان میدهد در هفت ایالت کلیدی—کالیفرنیا، ویرجینیا، یوتا، تگزاس، اوهایو، میزوری و کارولینای شمالی—بازترسیم حوزهها در مجموع میتواند کرسیهای بیشتری برای دموکراتها ایجاد کند. اگر نتایج انتخابات ۲۰۲۴ مبنا قرار گیرد، دموکراتها از ۶۷ کرسی به ۷۳ کرسی میرسند، در حالی که جمهوریخواهان از ۷۵ کرسی به ۶۹ کرسی کاهش پیدا میکنند. حتی در سناریوی مبتنی بر الگوی رأیدهی ۲۰۲۰، دموکراتها دو کرسی بیشتر نسبت به نقشههای قبلی به دست میآورند.
ویرجینیا شاید مهمترین نمونه باشد. نقشه جدید میتواند ترکیب نمایندگان این ایالت را از نسبت ۶–۵ به نفع دموکراتها، به ۱۰–۱ تغییر دهد. در کالیفرنیا نیز احتمال کسب پنج کرسی جدید برای دموکراتها مطرح است. جمهوریخواهان در مقابل تلاش میکنند از طریق تگزاس و اوهایو بخشی از این شکاف را جبران کنند، اما تحلیلهای انتخاباتی نشان میدهد که دستاوردهای احتمالی آنان محدودتر از چیزی است که در ابتدا تصور میشد. مؤسسه Sabato’s Crystal Ball اکنون ۲۱۷ حوزه را دارای گرایش دموکرات، ۲۰۵ حوزه را دارای گرایش جمهوریخواه و تنها ۱۳ حوزه را کاملاً رقابتی ارزیابی میکند.
اهمیت این موضوع فقط به سیاست داخلی محدود نیست. ترامپ برای اجرای سیاست خارجی خود—از فشار بر ایران تا رقابت با چین و بازتعریف نقش آمریکا در جهان—به حمایت مجلس نمایندگان نیاز دارد. اکثریت ضعیف یا از دست رفتن کنترل مجلس میتواند توان او را برای تصویب بودجههای دفاعی، بستههای تحریمی و سیاستهای امنیتی محدود کند. در نظام سیاسی آمریکا، سیاست خارجی بدون پشتوانه داخلی دوام زیادی ندارد.
اگر جمهوریخواهان در انتخابات میاندورهای موقعیت خود را از دست بدهند، ترامپ ممکن است در سالهای پایانی دولتش با کنگرهای مواجه شود که نهتنها از نظر داخلی مانعتراشی میکند، بلکه فضای مانور او در سیاست خارجی را نیز کاهش میدهد. این مسئله بهویژه در شرایطی اهمیت دارد که دولت او درگیر مذاکرات حساس با ایران، رقابت اقتصادی با چین و بازتعریف تعهدات آمریکا در اروپا و خاورمیانه است.
در نهایت، انتخابات میاندورهای آمریکا در ۳ نوامبر ۲۰۲۶ فقط رقابتی برای تعیین ترکیب مجلس نیست؛ بلکه همهپرسیای درباره موفقیت یا شکست راهبرد سیاسی ترامپ محسوب میشود. پروژه بازترسیم حوزهها قرار بود قدرت جمهوریخواهان را تثبیت کند، اما اکنون ممکن است به نمونهای تبدیل شود از اینکه چگونه تلاش برای کنترل بیش از حد ساختار سیاسی، نتیجهای معکوس ایجاد میکند.
1 498
رسانه: The Washington Post
عنوان: «پاکسازی تنگه هرمز از مینها ممکن است ۶ ماه طول بکشد؛ پنتاگون به کنگره اطلاع داد»
حتی در صورت پایان جنگ میان آمریکا و ایران، بحران تنگه هرمز ممکن است برای ماهها ادامه داشته باشد، زیرا پاکسازی کامل مینهای احتمالی کارگذاشتهشده توسط ایران میتواند تا شش ماه زمان ببرد. بر اساس ارزیابی پنتاگون که در جلسهای محرمانه به کنگره ارائه شده، این روند طولانی میتواند اثرات اقتصادی جنگ را تا اواخر سال یا حتی فراتر از آن حفظ کند و مانع بازگشت سریع بازارهای انرژی به وضعیت عادی شود.
این ارزیابی در جلسهای برای اعضای کمیته نیروهای مسلح مجلس نمایندگان آمریکا مطرح شد. به گفته مقامهای آگاه، زمانبندی ششماهه موجب نارضایتی هر دو حزب جمهوریخواه و دموکرات شده است، زیرا نشان میدهد قیمت نفت و بنزین احتمالاً حتی پس از توافق صلح نیز بالا باقی خواهد ماند. این مسئله نهتنها اقتصادی بلکه سیاسی نیز محسوب میشود، بهویژه در شرایطی که انتخابات میاندورهای آمریکا نزدیک است و افزایش قیمت سوخت میتواند بر افکار عمومی تأثیر بگذارد.
گزارش میگوید ایران احتمالاً ۲۰ مین یا بیشتر را در اطراف و داخل تنگه هرمز کار گذاشته است. برخی از این مینها با فناوری GPS و بهصورت شناور از راه دور فعال شدهاند که شناسایی آنها را برای نیروهای آمریکایی دشوار میکند. برخی دیگر نیز ظاهراً توسط قایقهای کوچک ایرانی در منطقه مستقر شدهاند. مقامهای آمریکایی گفتهاند که همین پیچیدگی باعث شده عملیات پاکسازی به زمان و تجهیزات گسترده نیاز داشته باشد.
، ایران از ماه مارس و همزمان با حملات آمریکا و اسرائیل، مینگذاری در تنگه را آغاز کرده است. ترامپ هشدار داده بود که اگر ایران مینگذاری کرده باشد، با پیامدهایی «در سطحی بیسابقه» مواجه خواهد شد. در پاسخ، پنتاگون اعلام کرده تلاش دارد کشتیهایی را که احتمال مینگذاری دارند هدف قرار دهد. وزیر دفاع آمریکا گفته است نیروهای آمریکایی این شناورها را با «دقت بیرحمانه» نابود میکنند و اجازه نخواهند داد تنگه هرمز به گروگان گرفته شود.
گزارش اشاره میکند که برخی مقامهای آمریکایی معتقدند ایران حتی ممکن است اکنون نتواند همه مینهایی را که کار گذاشته، پیدا کند. این مسئله میتواند خطرات بلندمدتی برای کشتیرانی ایجاد کند.
https://www.washingtonpost.com/national-security/2026/04/22/iran-hormuz-mines/
1 498
رسانه: The New York Times | عنوان: «از نگاه ایران، ترامپ اول عقب نشست؛ با تمدید آتشبس» | نویسنده: Erika Solomon
این گزارش استدلال میکند که از نگاه رهبران ایران، تمدید نامحدود آتشبس از سوی دونالد ترامپ نشانهای از عقبنشینی آمریکا و تأییدی بر این باور است که تهران میتواند یک تقابل فرسایشی را بیش از واشنگتن تحمل کند. مقاله توضیح میدهد که ایران تصور میکند زمان به نفع آن عمل میکند؛ زیرا رهبرانش معتقدند توان تحمل فشار اقتصادی، محاصره دریایی و جنگ را در بازهای طولانیتر دارند، در حالی که دولت ترامپ و اقتصاد جهانی در برابر ادامه بسته ماندن تنگه هرمز آسیبپذیرتر هستند. از نگاه ایران، این آتشبس نه نتیجه ضعف تهران، بلکه نشانه محدودیت آمریکا در ادامه فشار بوده است.
طبق دادههای مقاله، ایران از آغاز جنگ بخش عمدهای از ترافیک دریایی عبوری از تنگه هرمز را مختل کرده است؛ گذرگاهی که پیشتر حدود یکپنجم نفت جهان و بخش قابلتوجهی از گاز طبیعی از آن عبور میکرد. پیامد این وضعیت تنها محدود به افزایش قیمت نفت نبوده، بلکه کمبود کود شیمیایی، گاز مایع خانگی و هلیوم مورد استفاده در صنایع نیمهرسانا را نیز ایجاد کرده است. افزایش قیمت سوخت در آمریکا نیز به یک چالش سیاسی برای ترامپ در سال انتخابات میاندورهای تبدیل شده است. علی واعظ از گروه بینالمللی بحران میگوید ایران زمان را در مقیاس ماهها میسنجد، در حالی که دولت ترامپ و اقتصاد جهانی در مقیاس هفتهها فکر میکنند؛ به باور او، تهران معتقد است ترامپ نمیتواند بسته ماندن تنگه را بیش از سه هفته دیگر تحمل کند.
مقاله همچنین توضیح میدهد که ایران در واکنش به فشارها، به سمت اقدامات متقابل حرکت کرده است. سپاه پاسداران توقیف دو کشتی باری در نزدیکی تنگه هرمز را اعلام کرده و برخی مقامهای ایرانی این رویکرد را با عبارت «نفتکش در برابر نفتکش» توصیف کردهاند. همزمان، رسانههای نیمهرسمی ایران با انتشار ویدیوها و تصاویر طنزآمیز تلاش کردهاند نشان دهند که تهران در برابر فشارهای آمریکا احساس ضعف نمیکند و خود را در موضع برتر میبیند.
بخش مهم گزارش به وضعیت اقتصادی ایران اختصاص دارد. مقاله تأکید میکند که حتی اگر حکومت بتواند این رویارویی را تحمل کند، اقتصاد کشور ممکن است چنین ظرفیتی نداشته باشد. اقتصاد ایران پیش از جنگ نیز در بحران عمیق قرار داشت. بر اساس برآورد بانک مرکزی ایران، خسارات جنگ حدود ۲۷۰ میلیارد دلار بوده است؛ رقمی که میتواند ظرفیت تولید کشور را حدود ۱۵ درصد کاهش دهد. همچنین حدود دو میلیون ایرانی در طول جنگ شغل خود را از دست دادهاند؛ معادل ۷ تا ۸ درصد اشتغال رسمی کشور. مقاله اشاره میکند که حملات آمریکا و اسرائیل به زیرساختهای حیاتی، نگرانیهایی درباره کمبود دارو، اختلال در صنایع پتروشیمی و کاهش فرصتهای شغلی ایجاد کرده است. بسیاری از مردم در شبکههای اجتماعی از اخراجهای گسترده، دشواری تأمین نیازهای روزمره و فشار اقتصادی سخن گفتهاند.
در سطح جهانی نیز آثار بحران آشکار شده است. شرکت هواپیمایی لوفتهانزا اعلام کرده برای صرفهجویی در سوخت، طی شش ماه آینده ۲۰ هزار پرواز را حذف خواهد کرد؛ ن.
با وجود فشار اقتصادی شدید بر مردم، بسیاری از کارشناسان معتقدند که این دشواریها احتمالاً تغییری در مسیر فعلی حکومت ایجاد نخواهد کرد، زیرا اولویت اصلی نظام، بقا و حفظ موقعیت خود در برابر ایالات متحده است.
https://www.nytimes.com/2026/04/22/world/middleeast/iran-trump-ceasefire.html
1 498
در نهایت، مقاله نتیجه میگیرد که ایران در حال عبور از یک دوره گذار است که در آن نظم قدیمی—مبتنی بر تمرکز قدرت در **رهبری**—در حال جایگزینی با یک ساختار امنیتی ائتلافی است. جنگ، هم به تمرکز بیشتر قدرت در این هسته انجامیده و هم پایگاه اجتماعی نظام را سیاسیتر و ایدئولوژیکتر کرده است، که این امر خود به محدودیتهایی برای انعطاف سیاستی منجر شده است. در کنار این عوامل، فشار خارجی، بهویژه از سوی ایالات متحده، هزینه داخلی هرگونه انعطاف را افزایش داده است. در مجموع، این تحولات نشان میدهد که نظام ایران نه دچار فروپاشی، بلکه در حال بازتعریف ساختار قدرت خود در شرایطی پیچیده و محدودکننده است.
https://time.com/article/2026/04/21/war-iran-mojtaba-khamenei-supreme-leader/
1 498
عنوان: «مقام رهبری ایران دیگر کاملاً مسلط نیست»
نویسنده: Hamidreza Azizi | منبع: TIME
این مقاله استدلال میکند که ساختار قدرت در جمهوری اسلامی ایران پس از جنگ وارد مرحلهای گذار شده است؛ مرحلهای که در آن قدرت دیگر بهطور متمرکز در دست مقام رهبری نیست، بلکه در میان یک هسته منسجم نظامی-امنیتی توزیع شده و تصمیمگیری بهصورت جمعی و مبتنی بر اجماع میان این نخبگان پیش میرود. برخلاف برداشتهای رایج، ایران دچار شکاف ساده میان نهادهای غیرنظامی و نظامی نشده، بلکه شاهد تمرکز بیشتر قدرت در یک ساختار امنیتی یکپارچه است که دیپلماسی و ابزار نظامی را بهطور همزمان و درهمتنیده مدیریت میکند.
برای توضیح این استدلال، مقاله به ماجرای باز و بسته شدن تنگه هرمز اشاره میکند. اعلام بازگشایی توسط عباس عراقچی با واکنش شدید داخلی روبهرو شد و سپس نیروهای مسلح اعلام کردند که تنگه دوباره بسته شده است. این رویداد در برخی رسانههای غربی بهعنوان نشانه شکاف میان دیپلماتها و نیروهای نظامی تعبیر شد، اما نویسنده تأکید میکند که چنین برداشتی نادرست است. این تحولات نشاندهنده سیستمی است که همزمان تحت فشار خارجی—از سوی دیپلماسی اجبارآمیز دونالد ترامپ—و فشار داخلی از سوی پایگاه ایدئولوژیک قرار دارد؛ پایگاهی که هرگونه انعطاف را نشانه ضعف یا عقبنشینی تلقی میکند.
در ادامه، مقاله توضیح میدهد که قدرت واقعی در ایران چگونه سازمان یافته است. از آغاز جنگ، تصمیمگیری در حوزههای کلیدی مانند جنگ، دیپلماسی و سطح تنش، به یک هسته نسبتاً منسجم نظامی-امنیتی منتقل شده است. این هسته شامل سپاه پاسداران، شورای عالی امنیت ملی و چهرههای سیاسیای است که نفوذشان از پیوندهای عمیق با ساختار امنیتی ناشی میشود. نهادهای غیرنظامی همچنان فعالاند، اما نقش آنها به اجرای تصمیماتی محدود شده که در این هسته شکل میگیرد. در این چارچوب، دیپلماسی نه یک حوزه مستقل، بلکه بخشی از راهبرد امنیتی کلان است.
مقاله همچنین به تغییر ترکیب نهادهای کلیدی اشاره میکند. شورای عالی امنیت ملی اکنون بیش از گذشته تحت سلطه چهرههای نظامی است و افرادی مانند محمدباقر ذوالقدر و احمد وحیدی در آن نقش مهمی دارند. در این میان، صعود محمدباقر قالیباف اهمیت ویژهای پیدا میکند. او بهعنوان برجستهترین چهره سیاسی قابلمشاهده هسته امنیتی که پس از جنگ در تهران شکل گرفته، مطرح میشود. قالیباف نه بیرون از این هسته قرار دارد و نه آن را کنترل میکند، بلکه در درون شبکهای عمل میکند که بر پایه پیشینههای نهادی مشترک و تجربه نظامی شکل گرفته است. نتیجه این وضعیت نه یک میدان پراکنده از مراکز قدرت رقیب، بلکه ساختاری نسبتاً منسجم است که اختلافات در آن عمدتاً حول تاکتیکها و نحوه ارائه سیاستها شکل میگیرد، نه جهتگیریهای راهبردی.
در بخش مهمی از مقاله، به تغییر جایگاه مقام رهبری پرداخته میشود. در دوره آیتالله علی خامنهای، این جایگاه نقش تصمیمگیر نهایی را داشت و بر فراز همه نهادها قرار میگرفت. اما پس از انتقال رهبری به مجتبی خامنهای، این الگو تغییر کرده است. رهبر جدید بیشتر بهعنوان یکی از صداها در فرآیند اجماعسازی میان نخبگان امنیتی عمل میکند و نه بهعنوان مرجع مطلق تصمیمگیری. این تحول نشاندهنده ماهیت انتقالی وضعیت کنونی و تغییر در توازن قدرت در درون نظام است.
مقاله در ادامه به شکافهای درونی نظام میپردازد و تأکید میکند که مهمترین شکاف نه میان غیرنظامیان و نظامیان، بلکه درون اردوگاه تندروهاست. یک جریان عملگرا، دیپلماسی را ابزاری در کنار فشار نظامی میبیند، در حالی که جریان ایدئولوژیکتر—مرتبط با جبهه پایداری—هرگونه انعطاف را بهعنوان تسلیم تعبیر میکند. این شکاف توضیح میدهد که چرا نحوه بیان سیاستها، مانند اعلام بازگشایی هرمز، میتواند واکنش شدید برانگیزد، زیرا در این سیستم، نشانهها بهشدت با برداشت از قدرت گره خوردهاند.
این اختلافات در نهادهایی مانند صداوسیما و مجلس نیز بازتاب دارد، جایی که جریان ایدئولوژیک نفوذ بالایی دارد و میتواند فضای سیاسی را شکل دهد. با این حال، این بازیگران تصمیمگیران نهایی نیستند، بلکه در چارچوبی عمل میکنند که در آن اختلافات تاکتیکی برجسته میشود، در حالی که جهتگیری کلی همچنان همسو باقی میماند.
1 498
در جمعبندی، مقاله نتیجه میگیرد که اسرائیل در حال از دست دادن حمایت سنتی خود در آمریکا است؛ روندی که هم در افکار عمومی و هم در سطح نخبگان سیاسی تثبیت شده است. این تغییر، همراه با تحولات مرتبط با ایران و انتخابات پیشرو، نشان میدهد که روابط آمریکا و اسرائیل وارد مرحلهای جدید و نامطمئن شده است که میتواند پیامدهای بلندمدتی برای هر دو کشور داشته باشد.https://www.ft.com/content/353eb2de-25c3-4dd8-a7b8-a6ce8b3a9ec0?syn-25a6b1a6=1
1 498
عنوان مقاله: «چرا آمریکا در حال از دست دادن علاقه خود به اسرائیل است»
رسانه: Financial Times | نویسنده: Edward Luce
این مقاله استدلال میکند که افکار عمومی و نخبگان سیاسی در ایالات متحده بهطور قاطع در حال فاصله گرفتن از اسرائیل—بهویژه در دوره بنیامین نتانیاهو—هستند. نویسنده برای توضیح این تغییر به یک تحول تاریخی اشاره میکند: در گذشته، اسرائیل در ذهن آمریکاییها نماد کشوری بود که برای بقا میجنگد، اما امروز بهویژه در میان نسلهای جوان، این تصویر جای خود را به برداشتی داده که اسرائیل را با نظامیگری شدید و سیاستهای تهاجمی مرتبط میداند. این تغییر همچنین در مقایسه با دوران اسحاق رابین، که برای صلح با فلسطینیها تلاش کرد و در سال ۱۹۹۵ ترور شد، برجستهتر میشود؛ تروری که به گفته مقاله آغاز چرخش اسرائیل به سمت راست و ظهور دوره نتانیاهو بود.
برای پشتیبانی از این استدلال، مقاله دادههای مشخصی ارائه میدهد: بر اساس نظرسنجی Pew، حدود ۶۰ درصد آمریکاییها اکنون دیدگاهی منفی نسبت به اسرائیل دارند، و این میزان در میان نسلهای جوان بیشتر است. همچنین، طبق نظرسنجی NBC، حدود ۷۵ درصد افراد ۱۸ تا ۲۹ ساله همدلی بیشتری با فلسطینیها نسبت به اسرائیلیها دارند. نویسنده تأکید میکند که با از بین رفتن نسلهای قدیمیتر (boomers)، این روند احتمالاً تشدید خواهد شد و گرایش ضداسرائیلی در آمریکا تقویت میشود.
مقاله سپس به بُعد سیاستگذاری آمریکا میپردازد و بهویژه نقش نتانیاهو در شکلدهی به سیاستهای مرتبط با ایران را مطرح میکند. بهگفته نویسنده، این برداشت در آمریکا شکل گرفته که نتانیاهو در متقاعد کردن دونالد ترامپ برای حمله به ایران نقش مؤثری داشته است، حتی اگر تصمیم نهایی با خود ترامپ بوده باشد. در عین حال، اشاره میشود که برخی از مقامات ارشد دولت ترامپ—از جمله مارکو روبیو، جیدی ونس، جان رتکلیف و دن کین—در مورد این اقدام تردیدهایی داشتهاند. همچنین مقاله یادآوری میکند که نتانیاهو در سال ۲۰۱۸ در متقاعد کردن ترامپ برای خروج از توافق هستهای ۲۰۱۵ نقش داشته است.
در ادامه، مقاله به تغییرات عمیق در حزب دموکرات اشاره میکند. برای مثال، ۴۰ نفر از ۴۷ سناتور دموکرات به توقف فروش سلاح به اسرائیل رأی دادهاند. علاوه بر این، چهرههای برجستهای مانند رحام امانوئل پیشنهاد دادهاند که کمک سالانه ۳.۸ میلیارد دلاری آمریکا به اسرائیل پایان یابد یا مشروط شود و در صورت نقض قوانین جنگ، حتی تحریم تسلیحاتی اعمال شود. همچنین برخی سیاستمداران تهدید کردهاند که فروش تجهیزات دفاعی مانند سامانه «گنبد آهنین» را نیز محدود کنند. نویسنده تأکید میکند که چنین مواضعی تا چند سال پیش—بهجز در مورد افرادی مانند برنی سندرز—تقریباً غیرقابل تصور بود.
مقاله همچنین به نقش لابیهای حامی اسرائیل مانند آیپک اشاره میکند و استدلال میکند که استفاده گسترده از اتهام یهودستیزی علیه منتقدان سیاستهای اسرائیل، نتیجه معکوس داشته است. نویسنده به نمونه رحام امانوئل اشاره میکند که با وجود پیشینه حامی اسرائیل، بهدلیل مخالفت با گسترش شهرکها، از سوی نتانیاهو به «یهودی خودستیز» متهم شده است. این نوع برخورد، بهگفته مقاله، باعث شده که بسیاری از دموکراتها—از جمله سناتورهای یهودی—نسبت به این استانداردهای دوگانه حساس شوند و این امر به افزایش فاصله میان آمریکا و اسرائیل دامن زده است.
در بخش پایانی، مقاله به پیوند این تحولات با وضعیت ایران و انتخابات پیشرو میپردازد. نویسنده اشاره میکند که ترامپ بهدنبال دستیابی به توافقی با ایران برای پایان دادن به درگیریهاست—توافقی که احتمالاً مشابه یا حتی ضعیفتر از توافق سال ۲۰۱۵ خواهد بود. در این میان، سطح اورانیوم غنیشده ایران به حدود ۴۴۰ کیلوگرم رسیده که برای ساخت حدود ۱۰ سلاح هستهای کافی است. هدف ترامپ تعلیق نامحدود غنیسازی است، اما اگر این توافق شامل محدودیت برنامه موشکی و قطع ارتباط ایران با نیروهای نیابتی نشود، اسرائیل بهشدت با آن مخالفت خواهد کرد. همزمان، هر دو کشور آمریکا و اسرائیل در آستانه انتخابات قرار دارند. نتانیاهو به حمایت ترامپ برای رقابت انتخاباتی خود نیاز دارد، اما ترامپ نیز بهدلیل نگرانی از تلفات انسانی، احتمالاً از اعزام نیروهای زمینی به ایران خودداری خواهد کرد. در نتیجه، نویسنده این وضعیت را یک «دوراهی از پیشساخته» برای نتانیاهو توصیف میکند و تأکید دارد که حتی اگر او در کوتاهمدت از حمایت ترامپ بهرهمند باشد، رهبران بعدی آمریکا احتمالاً رویکردی بسیار کمتر همسو با اسرائیل خواهند داشت.
1 498
عنوان مقاله: «چگونه اسرائیل مسیر خود را گم کرد و چگونه ترامپ میتواند لبنان را نجات دهد»
رسانه: The New York Times | نویسنده: Thomas L. Friedman
این مقاله استدلال میکند که راهبرد ژئوپلیتیکی اسرائیل تحت رهبری بنیامین نتانیاهو فاقد یک طرح منسجم برای تبدیل دستاوردهای نظامی به نتایج پایدار سیاسی است و عمدتاً بر واکنشهای سخت و فوری تکیه دارد. نویسنده با اشاره به دو تصویر—تخریب یک مجسمه مذهبی در جنوب لبنان توسط یک سرباز اسرائیلی و افتتاح یک شهرک جدید در کرانه باختری—این وضعیت را نمادی از رویکردی میداند که هر تهدیدی را با «پتک» پاسخ میدهد، بدون آنکه برنامهای برای مدیریت پیامدهای آن ارائه دهد. بهگفته او، این رویکرد نهتنها مشکلات را حل نمیکند بلکه به انباشت دشمنان و تضعیف جایگاه بینالمللی اسرائیل منجر شده است.
در ادامه، مقاله تأکید میکند که برای تثبیت هرگونه دستاورد راهبردی، اسرائیل نیازمند حرکت به سمت راهحل دو دولتی با فلسطینیهاست. از نگاه نویسنده، چنین مسیری میتواند بهطور پایدار ایران را در منطقه منزوی کند، زمینه عادیسازی روابط با عربستان سعودی را فراهم سازد و امکان صلح رسمی با لبنان و سوریه را افزایش دهد. با این حال، نتانیاهو نهتنها این مسیر را دنبال نکرده بلکه بهطور مستمر آن را تضعیف کرده است. نویسنده در عین حال اذعان میکند که رهبری فلسطینی نیز با مشکلاتی چون کهنگی و فساد مواجه است، اما تأکید دارد که سیاستهای اسرائیل نیز مانع شکلگیری یک جایگزین معتبر شدهاند.
مقاله همچنین به تهدید ایران و نیروهای نیابتی آن اشاره میکند و آن را «خطری مرگبار» برای اسرائیل میداند که نمیتوان نادیده گرفت. با این حال، استدلال اصلی این است که اتکای صرف به ابزار نظامی برای مقابله با این تهدید، بدون یک چارچوب سیاسی—بهویژه در قبال مسئله فلسطین—نمیتواند به مهار پایدار ایران منجر شود. در نبود چنین چارچوبی، از نگاه جهانی اینگونه به نظر میرسد که سیاست اسرائیل به سمت کنترل دائمی کرانه باختری حرکت میکند، برداشتی که به کاهش حمایت بینالمللی از این کشور انجامیده است.
در بخش مربوط به لبنان، مقاله توضیح میدهد که اسرائیل از سال ۱۹۷۹ تاکنون چندین عملیات نظامی عمده در جنوب لبنان علیه سازمان آزادیبخش فلسطین و سپس حزبالله انجام داده است، اما این اقدامات به نتایج پایدار نرسیدهاند. حزبالله بهعنوان نیرویی مورد حمایت ایران معرفی میشود که تهدیدی مستمر برای امنیت شمال اسرائیل ایجاد کرده است. در عین حال، نویسنده استدلال میکند که فشار برای درگیری مستقیم ارتش لبنان با حزبالله میتواند این کشور را به جنگ داخلی بکشاند، زیرا ارتش لبنان ترکیبی از گروههای مذهبی مختلف است و حزبالله نفوذ قابلتوجهی در جامعه شیعه دارد.
در نهایت، نویسنده یک «راه سوم» پیشنهاد میکند: خروج کامل اسرائیل از جنوب لبنان و استقرار نیروهای ناتو در همکاری با ارتش لبنان. از نظر او، چنین ترتیبی میتواند هم امنیت اسرائیل را تقویت کند و هم مشروعیت حزبالله برای ادامه درگیری را تضعیف نماید، زیرا در غیاب حضور اسرائیل، توجیه اصلی این گروه برای حمله از بین میرود. مقاله همچنین اشاره میکند که رهبری کنونی لبنان آمادگی حرکت به سمت صلح را دارد، اما نه به قیمت ورود به یک جنگ داخلی دیگر. در مجموع، نویسنده نتیجه میگیرد که ادامه مسیر فعلی اسرائیل—اتکا به قدرت نظامی بدون راهبرد سیاسی—نهتنها به مهار ایران و نیروهای نیابتی آن منجر نمیشود، بلکه خطر انزوای بیشتر اسرائیل را نیز افزایش میدهد.
https://www.nytimes.com/2026/04/21/opinion/israel-lebanon-netanyahu-hezbollah-friedman.html
1 498
عنوان: «چنین مذاکرهای را هرگز ندیدهام»
رسانه: The Washington Post
نویسنده: David Ignatius
این مقاله استدلال میکند که مذاکرات میان ایالات متحده و ایران وارد مرحلهای کمسابقه و پرریسک شده است؛ جایی که هر دو طرف در ظاهر بهدنبال توافق هستند اما عمداً با تاکتیکهای تهاجمی و متناقض عمل میکنند. نویسنده این وضعیت را به «بازی خطر» (chicken game) تشبیه میکند، جایی که هر طرف با افزایش ریسک—از تهدید نظامی تا تأخیر در مذاکرات—میکوشد طرف مقابل را وادار به عقبنشینی کند. در این چارچوب، حتی نزدیک شدن به درگیری نیز بهعنوان ابزار چانهزنی دیده میشود، نه لزوماً شکست دیپلماسی.
ایگنیشس جزئیات بیشتری از این دینامیک ارائه میدهد: تأخیر عمدی تیم ترامپ برای سفر به اسلامآباد، تمدید ضربالاجلها برای گرفتن امتیاز بیشتر، و همزمان تهدید به حمله به زیرساختهای حیاتی ایران. در مقابل، ایران نیز با بستن و باز کردن تنگه هرمز، حمله به کشتیها، و واکنشهای مرحلهای، تلاش میکند هزینهها را افزایش دهد. این «رقص تشدید» باعث شده مذاکرات بهجای یک مسیر خطی، به یک فرآیند پرنوسان و غیرقابل پیشبینی تبدیل شود که در آن هر دو طرف همزمان پیامهای متضاد ارسال میکنند.
نکته مهمتر این است که پشت این لفاظیها، نشانههایی از یک توافق در حال شکلگیری دیده میشود. مقاله اشاره میکند که توافق احتمالی میتواند بسیار شبیه به برجام ۲۰۱۵ باشد، با تفاوتهایی محدود: ممنوعیت موقت غنیسازی (مثلاً حدود ۱۰ سال)، خروج ذخایر اورانیوم غنیشده، نظارت شدید آژانس بینالمللی انرژی اتمی، و آزادسازی داراییهای بلوکهشده ایران. همچنین احتمالاً محدودیتهایی—هرچند نه کامل—بر برنامه موشکی و حمایت از نیروهای نیابتی اعمال خواهد شد. این نشان میدهد که فاصله زیادی بین شعار اولیه «تسلیم بیقید و شرط» و واقعیت مذاکرات وجود دارد.
مقاله همچنین بُعد مهمتری را برجسته میکند: تنگه هرمز بهعنوان یک ابزار استراتژیک. ایران نشان داده که میتواند از این مسیر حیاتی انرژی بهعنوان اهرم فشار استفاده کند—چیزی شبیه «سلاح ژئوپلیتیکی»—و جهان ابزار محدودی برای مهار کامل آن دارد. به همین دلیل، نویسنده پیشنهاد میکند که هر توافقی باید شامل یک سازوکار بینالمللی برای تضمین آزادی کشتیرانی در خلیج فارس باشد، حتی اگر این رویکرد چندجانبه با سبک ترامپ همخوانی کامل نداشته باشد.
در سطح تحلیلی، ایگنیشس به یک نکته ظریف اشاره میکند: بیثباتی برای ترامپ صرفاً یک پیامد نیست، بلکه یک ابزار است. او عمداً محیطی از عدم قطعیت ایجاد میکند تا طرف مقابل را تحت فشار قرار دهد، در حالی که بازارهای مالی و برخی ناظران همچنان فرض میکنند که در نهایت توافقی حاصل خواهد شد. این شکاف بین «نمایش بحران» و «انتظار توافق» یکی از ویژگیهای کلیدی این دوره است.
در نهایت، مقاله به یک انتخاب راهبردی برای ایران اشاره میکند: ادامه تحمل فشار فزاینده نظامی و اقتصادی، یا حرکت به سمت عادیسازی روابط و بهرهبرداری از مزایای آن. همزمان، این پرسش نیز مطرح است که آیا ساختار قدرت در داخل ایران—بهویژه شکاف میان عملگرایان و تندروها—اجازه چنین توافقی را خواهد داد یا نه. جمعبندی نویسنده این است که این مذاکره عجیب و پرتنش، در واقع آزمونی است برای سنجش اینکه آیا دو طرف میتوانند از این «بازی خطر» عبور کرده و به یک توافق پایدار برسند، یا اینکه همین تاکتیکها آنها را به سمت درگیری بیشتر سوق خواهد داد.
https://www.washingtonpost.com/opinions/2026/04/21/iran-us-both-want-peace-deal-both-keep-acting-like-they-dont/
1 498
با نزدیک شدن به پایان آتشبس، بحران میان ایران و آمریکا وارد مرحلهای شده که دیگر نمیتوان آن را صرفاً با منطق تاکتیکی یا چانهزنی دیپلماتیک توضیح داد. آنچه امروز در حال شکلگیری است، نه یک بنبست موقت، بلکه برخورد دو منطق راهبردی متفاوت است. در تهران، تحت نفوذ سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، اجماعی شکل گرفته که بدون کاهش یا لغو محاصره دریایی، اساساً مذاکرهای در کار نخواهد بود. این موضع نهتنها در سطح نظامی، بلکه در سطح دیپلماتیک نیز تثبیت شده و نشانهای از شکاف جدی در درون ساختار تصمیمگیری دیده نمیشود.
در این چارچوب، مسئله زمان نیز اهمیت خود را از دست داده است. برخلاف بسیاری از مذاکرات گذشته، اینبار هیچیک از طرفین نمیتوانند زمان بخرند یا روند را کش بدهند؛ پایان آتشبس روشن است و تصمیم باید گرفته شود. تهران این وضعیت را نه بهعنوان یک فرصت برای امتیازدهی، بلکه بهعنوان لحظهای برای تثبیت خطوط قرمز خود میبیند. به همین دلیل، حتی سفر به اسلامآباد نیز مشروط به تغییر در محاصره شده است.
اظهارات عراقچی، که محاصره را «اقدام جنگی» خواند، این چارچوب را بهوضوح نشان میدهد. از نگاه تهران، این دیگر یک ابزار فشار نیست، بلکه ورود به سطحی از تقابل است که پاسخ متقابل را مشروع میکند. در کنار آن، تجربه ۴۰ روز درگیری اخیر نیز نوعی اعتمادبهنفس در میان جریانهای تندرو ایجاد کرده است؛ این باور که حتی در صورت ازسرگیری جنگ، ایران میتواند هزینههای قابلتوجهی به نیروهای آمریکایی، اقتصاد جهانی و کشورهای منطقه تحمیل کند.
همچنین باید به خاطر داشت که ذهنیت فرماندهان سپاه که درحال حاضر تصمیمگیران اصلی هستند، در بستر جنگ ایران و عراق شکل گرفته است و حتی در آن زمان هم پذیرش قطعنامه ۵۹۸ شورای امنیت سازمان ملل توسط خمینی را تحت فشار اکبر هاشمی رفسنجانی میدانستند. مسئله اینجاست که اگر این برداشت واقعاً دیدگاه غالب در تهران باشد، دشوار است تصور کنیم که حتی شروع مجدد درگیریها در کوتاهمدت بتواند ارزیابی هیات رهبری کنونی ایران را تغییر دهد.
برخلاف تصور رایج در واشینگتن، تهران فشار اقتصادی را بهعنوان عامل تعیینکننده برای تغییر رفتار نمیبیند. ایران خود را قادر به تحمل فشار برای چند ماه میداند، در حالی که معتقد است طرف مقابل تابآوری کوتاهتری دارد. همین عدم تقارن، منطق فشار را تضعیف میکند.
در واقع، تهران روی یک فرض کلیدی حساب باز کرده است: اینکه ایالات متحده در نهایت تمایلی به ادامه جنگ طولانی ندارد و بهدنبال پایان سریع درگیری است. اما در داخل آمریکا نیز اجماع کاملی وجود ندارد. در حالی که بخشی از ساختار سیاسی بهدنبال مهار بحران و پایان آن است، جریانهایی نیز وجود دارند که این لحظه را فرصتی برای حل نهایی مسئله جمهوری اسلامی حتی با هزینههای بالا میبینند. این دوگانگی، پیامهای متناقضی به تهران ارسال میکند و خود به عاملی برای پیچیدهتر شدن بحران تبدیل شده است.
در نهایت، مسئله اصلی این نیست که آیا فشار بیشتر میتواند ایران را به مذاکره بکشاند، بلکه این است که آیا میتواند خطوط قرمز راهبردی آن را تغییر دهد. شواهد نشان میدهد که پاسخ منفی است. حتی تشدید نظامی نیز ممکن است این محاسبه را تغییر ندهد، بلکه آن را تقویت کند. بدون بازنگری در مفروضات، خطر آن وجود دارد که سیاستهای فعلی صرفاً تکرار شون بیآنکه دستاوردی واقعی حاصل شود و بحران وارد مرحلهای عمیقتر و پرهزینهتر گردد.
1 498
مصاحبه رینا باسیست در آلمانیتور با ایهود اولمرت
ایهود اولمرت، نخستوزیر پیشین اسرائیل در فاصله سالهای ۲۰۰۶ تا ۲۰۰۹، از چهرههای باسابقه سیاست این کشور است که فعالیت خود را در حزب لیکود آغاز کرد و سپس همراه با آریل شارون حزب کادیما را بنیانگذاری کرد. او در دوران مسئولیت خود مدیریت جنگ ۳۴ روزه لبنان در سال ۲۰۰۶ را بر عهده داشت و در تلاشهای دیپلماتیک برای پیشبرد روند صلح با فلسطینیها نیز نقش داشت. هرچند او پس از اتهامات فساد از قدرت کنارهگیری کرد، اما همچنان بهعنوان یکی از صداهای مهم در تحلیل مسائل امنیتی و راهبردی اسرائیل شناخته میشود و تجربه مستقیم او در مواجهه با حزبالله، به دیدگاههایش اعتبار ویژهای میبخشد.
استدلال اصلی اولمرت بر این نکته متمرکز است که راهبرد نظامی اسرائیل در برابر حزبالله به محدودیتهای جدی رسیده و دیگر نمیتواند بهتنهایی امنیت پایدار ایجاد کند. او با اشاره به جنگ لبنان در سال ۲۰۰۶ توضیح میدهد که اگرچه این جنگ در کوتاهمدت موجب تضعیف حزبالله شد، اما در بلندمدت نتوانست این گروه را از بین ببرد. در واقع، حزبالله در سالهای بعد بهطور قابلتوجهی تقویت شد و توان نظامی خود را گسترش داد، بهگونهای که زرادخانه آن از حدود ۱۵ هزار موشک به بیش از ۱۵۰ هزار موشک رسید. این روند نشان میدهد که اتکا صرف به قدرت نظامی نهتنها تهدید را از میان نمیبرد، بلکه ممکن است به بازتولید و تقویت آن در مقیاسی بزرگتر منجر شود. در این میان، نقش حمایتهای ایران در تجهیز و تقویت حزبالله نیز بهعنوان یکی از عوامل کلیدی مورد توجه قرار میگیرد.
در ادامه، اولمرت راهبردهای فعلی اسرائیل، از جمله ایجاد منطقه حائل در جنوب لبنان، را ناکارآمد ارزیابی میکند. او تأکید میکند که تهدید اصلی برای اسرائیل، موشکهای دوربردی است که از عمق خاک لبنان شلیک میشوند و این منطقه حائل تأثیر چندانی بر آنها ندارد. افزون بر این، ادامه حضور نظامی در جنوب لبنان با هزینههای انسانی و سیاسی قابلتوجهی همراه است، بهویژه در شرایطی که بیش از یک میلیون نفر از ساکنان لبنان آواره شدهاند. در مقابل، او بر ضرورت یک رویکرد متفاوت تأکید دارد: دستیابی به توافقی میان دولتهای اسرائیل و لبنان که با همکاری ارتشهای دو کشور و حمایت بازیگران بینالمللی همراه باشد. به باور او، چنین چارچوبی میتواند فضای عملیاتی حزبالله را محدود کرده و در بلندمدت زمینه خلع سلاح تدریجی آن را فراهم کند، هرچند تحقق این هدف نیازمند زمان، اراده سیاسی و هماهنگی گسترده است.
اولمرت همچنین بر نقش تعیینکننده ایالات متحده در شکلگیری تحولات اخیر تأکید میکند و معتقد است که اسرائیل در تصمیمات راهبردی خود استقلال کامل ندارد. به گفته او، فشارهای دولت آمریکا نقش مهمی در پذیرش آتشبس اخیر داشته و این موضوع بهطور مستقیم با روند مذاکرات میان آمریکا و ایران مرتبط بوده است. از این منظر، وضعیت مرزهای شمالی اسرائیل دیگر صرفاً به روابط اسرائیل و لبنان محدود نمیشود، بلکه به بخشی از یک معادله گستردهتر منطقهای تبدیل شده است که در آن ایران، آمریکا و دیگر بازیگران بینالمللی نقشآفرینی میکنند. این پیوند نشان میدهد که هرگونه تشدید یا کاهش تنش در لبنان، به تحولات در سطح کلانتر منطقه وابسته است.
در نهایت، اولمرت با نگاهی انتقادی به برخی اهداف اعلامشده از سوی دولت اسرائیل، بهویژه ایده تغییر نظام سیاسی در ایران، آن را غیرواقعبینانه میداند. او با اشاره به تجربه جنگ در سوریه یادآور میشود که حتی در شرایط بحران شدید نیز تغییر حکومتها فرآیندی طولانی و پرهزینه است و نمیتوان انتظار داشت که چنین تحولی در مدت کوتاه در ایران رخ دهد. در مقابل، او بر اهمیت مسیرهای دیپلماتیک تأکید میکند و معتقد است که توافقهای بینالمللی میتوانند راهکار مؤثرتری برای مدیریت تهدیدهای امنیتی باشند. در مجموع، این تحلیل نشان میدهد که تحولات منطقهای در حال حرکت بهسوی الگویی پیچیدهتر هستند که در آن دیپلماسی، همکاری چندجانبه و مدیریت تعارضها جایگزین راهحلهای صرفاً نظامی میشود.https://www.al-monitor.com/originals/2026/04/olmert-only-israeli-lebanon-deal-can-curb-hezbollah-occupation-unviable
1 498
در گفتوگو با امیر رشیدی، متخصص امنیت دیجیتال این تحولها را مورد کاووش قرار دادیم. او به این موضوع اشاره میکند که یکی از نکات کلیدی این است که آنچه امروز با نامهایی مانند «اینترنت پرو»، «ویپیان قانونی» یا «اینترنت طبقاتی» مطرح میشود، در واقع پدیدهای تازه نیست، بلکه پروژهای است که به گفته او، دستکم از هفت تا هشت سال پیش در سیاستگذاریهای رسمی شکل گرفته و زیرساختهای آن بهتدریج آماده شده است. به باور رشیدی، جنگ اخیر تنها نقش «شتابدهنده» را ایفا کرده و اراده سیاسی لازم برای اجرای کامل این طرح را فراهم کرده است.
رشیدی توضیح میدهد که تغییر اصلی، نه صرفاً در سطح فنی، بلکه در سطح تعریف «حق» و «امتیاز» رخ داده است. به گفته رشیدی، در این مدل جدید، اینترنت دیگر بهعنوان یک حق عمومی برای همه شهروندان تلقی نمیشود، بلکه به یک امتیاز قابل تخصیص تبدیل شده است؛ امتیازی که بسته به ویژگیهای فردی یا شغلی افراد، بهصورت گزینشی اعطا میشود. این یعنی برخی کاربران میتوانند به بخشهایی از اینترنت دسترسی داشته باشند که برای دیگران مسدود است و در مقابل، گروههای وسیعی از جامعه عملاً از دسترسی آزاد به اطلاعات محروم میشوند.
رشیدی میگوید:
ما در حال ورود به عرصهای هستیم که در آن، اینترنت دیگر نه به عنوان یک «حق»، بلکه به مثابه یک «امتیاز» در ایران به رسمیت شناخته میشود. به بیان ساده، معنای این رویکرد آن است که دسترسی افراد به محتوای شبکه، بر اساس جایگاه شغلی و احتمالاً در آینده با توجه به مؤلفههایی نظیر جنسیت، سن، میزان تحصیلات و معیارهای مشابه، طبقهبندی خواهد شد؛ به گونهای که برخی از گروهها تنها مجاز به مشاهده بخشهای خاصی از محتوای اینترنتی بوده و از دسترسی به سایر بخشها محروم میمانند. آنچه پیشتر به عنوان «آیندهی اینترنت در ایران» پیشبینی میشد، اکنون به واقعیتِ کنونی بدل شده است. به طور خلاصه، پیامد این روند آن است که دیگر مفهومی به نام «حق دسترسی به اینترنت» در ایران وجود نخواهد داشت و جای خود را به «امتیاز دسترسی» خواهد داد.
https://www.radiozamaneh.com/886782
1 498
مقاله «پسلرزههای راهبردی جنگ ایرانِ ترامپ» نوشته فیلیپ اچ. گوردون (پژوهشگر مؤسسه Brookings) و ربکا لیسنر (پژوهشگر ارشد در شورای روابط خارجی / Council on Foreign Relations) در نشریه Foreign Policy به بررسی پیامدهای بلندمدت جنگ ایران میپردازد.
نویسندگان استدلال میکنند که اگرچه هزینههای فوری جنگ—از افزایش شدید قیمت نفت و گاز و هشدار صندوق بینالمللی پول درباره رکود جهانی گرفته تا تلفات انسانی، خسارات نظامی آمریکا و کاهش محبوبیت **دونالد ترامپ**—قابل توجه است، اما اهمیت اصلی در «پسلرزههای راهبردی» آن است. به باور آنها، این جنگ یک نقطه عطف تاریخی و یک «زلزله ژئوپلیتیک» است که روندهای جهانی را تسریع کرده و پیامدهای آن سالها ادامه خواهد داشت.
یکی از محورهای اصلی مقاله این است که این جنگ ضربهای جدی به نظم بینالمللی تحت رهبری آمریکا وارد کرده است. اقدام آمریکا در آغاز جنگ بدون مبنای حقوقی معتبر، به عادیسازی استفاده از زور، تهدید زیرساختهای غیرنظامی و حتی «سلاحسازی از گلوگاههای حیاتی» مانند تنگه هرمز منجر شده است. این امر توان آمریکا را برای دفاع از اصولی مانند حاکمیت کشورها، آزادی کشتیرانی و مقابله با اقدامات مشابه از سوی چین یا روسیه در آینده بهشدت تضعیف میکند.
در حوزه ائتلافها، مقاله تأکید میکند که این جنگ شکاف میان آمریکا و متحدانش را عمیقتر کرده است. اروپا که در این تصمیم مشارکت نداشت، به سمت استقلال دفاعی—even احتمالاً هستهای—حرکت خواهد کرد. در آسیا نیز، انتقال منابع نظامی آمریکا به خاورمیانه، آمادگی این کشور برای رقابت با چین را کاهش داده و باعث تردید متحدان در مورد تعهدات امنیتی واشنگتن شده است.
نویسندگان با جزئیات بیشتری توضیح میدهند که این جنگ چگونه به نفع چین و روسیه تمام شده است. چین از یکسو از درگیری آمریکا در خاورمیانه سود میبرد، زیرا تمرکز و منابع واشنگتن از رقابت در منطقه هند-اقیانوسیه منحرف میشود؛ از سوی دیگر، بحران انرژی ناشی از جنگ، تقاضای جهانی برای فناوریهای پاک را افزایش میدهد—بخشی که چین در آن برتری دارد. همچنین نیاز آمریکا به تثبیت اقتصاد جهانی، موقعیت چین را در مذاکرات اقتصادی و فناوری با آمریکا تقویت میکند و میتواند به امتیازدهی واشنگتن در حوزههایی مانند تجارت و حتی سیاست تایوان منجر شود.
در مورد روسیه، مقاله تأکید میکند که افزایش حدود ۵۰ درصدی قیمت نفت، یک «سود بادآورده عظیم» برای مسکو ایجاد کرده—در حد صدها میلیون دلار در روز—که میتواند فشار اقتصادی ناشی از جنگ اوکراین را کاهش دهد. علاوه بر این، تعلیق یا تضعیف تحریمهای نفتی روسیه توسط آمریکا برای کنترل قیمتها، و همچنین انتقال سامانههای دفاعی از اوکراین به خاورمیانه، موقعیت روسیه را در میدان جنگ اوکراین تقویت کرده و امید آن برای پیروزی را افزایش داده است. همزمان، همکاری میان چین، روسیه و ایران—از جمله در حوزه اطلاعاتی، نظامی و اقتصادی—به تقویت یک محور رقیب علیه آمریکا منجر شده است.
در بعد داخلی و منطقهای، مقاله به تضعیف روابط آمریکا با اسرائیل نیز اشاره میکند، بهویژه با افزایش مخالفت افکار عمومی آمریکا با این جنگ. همچنین احتمال کاهش یا حتی قطع حمایت نظامی آمریکا از اسرائیل در آینده مطرح شده است.
در بخش پایانی، نویسندگان تأکید میکنند که جنگ هنوز به پایان نرسیده و اختلافات اساسی میان طرفین—از برنامه هستهای ایران تا آینده تنگه هرمز و نقش نیروهای نیابتی—همچنان پابرجاست و هر لحظه امکان ازسرگیری درگیری وجود دارد. اما حتی اگر جنگ فوراً پایان یابد، نیروهای راهبردیای که این جنگ آزاد کرده، همچنان به شکلدادن به سیاست جهانی ادامه خواهند داد. به بیان دیگر، تأثیر واقعی این جنگ نه در نتیجه کوتاهمدت آن، بلکه در تغییرات عمیق و ماندگار در نظم جهانی، توازن قدرت و ائتلافها خواهد بود—پیامدهایی که مدتها پس از پایان جنگ نیز ادامه خواهند داشت.
1 498
مقاله «آیا عربستان سعودی میتواند به سیاست موازنه ادامه دهد؟» نوشته ماریا فانتاپیه و ولی نصر در نشریه Foreign Affairs به بررسی تأثیر جنگ ایران بر محاسبات راهبردی عربستان میپردازد.
نویسندگان استدلال میکنند که عربستان در این جنگ سیاستی محتاطانه و مبتنی بر «موازنهسازی» (hedging) اتخاذ کرده است. ریاض از یکسو نگران قدرتگیری ایران است و از سوی دیگر از افزایش نفوذ و جاهطلبیهای اسرائیل نیز بیم دارد. به همین دلیل، برخلاف برخی کشورهای منطقه، مستقیماً وارد جنگ نشده، هرچند اجازه استفاده از پایگاههایش به آمریکا را داده و بهصورت محدود واکنش دیپلماتیک نشان داده است. این رویکرد ناشی از تلاش عربستان برای جلوگیری از سلطه هر یک از این دو بازیگر بر منطقه و همچنین حفظ روابط شکنندهاش با تهران پس از توافق ۲۰۲۳ با میانجیگری چین است.
مقاله توضیح میدهد که تجربه حملات گذشته—بهویژه حمله به تأسیسات نفتی عربستان و عدم واکنش قاطع آمریکا—باعث شده ریاض اعتماد خود را به تضمینهای امنیتی واشنگتن از دست بدهد. در نتیجه، عربستان بهدنبال تنوعبخشی به شرکای امنیتی خود رفته و روابط خود را با کشورهایی مانند پاکستان، مصر و ترکیه تقویت کرده است. این کشورها اکنون بهعنوان یک محور منطقهای جدید در حال شکلگیری هستند که میتواند در برابر تهدیدات ایران و حتی اسرائیل نقش بازدارنده ایفا کند.
در عین حال، جنگ اخیر موازنه امنیتی خلیج فارس را بهطور اساسی تغییر داده است. ایران با بستن تنگه هرمز و حمله به زیرساختهای منطقه، نشان داده که میتواند امنیت اقتصادی منطقه را به چالش بکشد و حتی از این ابزار بهعنوان اهرم فشار و منبع درآمد بالقوه استفاده کند. از نگاه تهران، این اقدامات پیامی روشن دارد: اتکا به آمریکا نمیتواند امنیت کشورهای خلیج فارس را تضمین کند و آنها ناگزیر به تعامل با ایران خواهند بود.
نویسندگان تأکید میکنند که عربستان در برابر دو گزینه دشوار قرار دارد: پذیرش هژمونی اسرائیل یا تحمل تهدید مداوم ایران. در این شرایط، راهبرد اصلی ریاض حفظ استقلال راهبردی، جلوگیری از ورود مستقیم به جنگ و تلاش برای ایجاد ترتیبات امنیتی جدید در منطقه است—از جمله امکان توافق عدم تعرض با ایران و تقویت نقش شورای همکاری خلیج فارس. با این حال، تحقق چنین ترتیباتی دشوار است، زیرا بیاعتمادی عمیقی میان دو طرف وجود دارد و رهبری جدید ایران نیز تهاجمیتر ارزیابی میشود.
در جمعبندی، مقاله نتیجه میگیرد که عربستان تلاش میکند با ترکیبی از احتیاط، ائتلافسازی و دیپلماسی، جایگاه خود را در نظم جدید منطقهای حفظ و حتی تقویت کند. اما موفقیت این راهبرد به توانایی آن در مدیریت همزمان تهدید ایران، مهار نفوذ اسرائیل و کاهش وابستگی به آمریکا بستگی دارد—در غیر این صورت، منطقه وارد چرخهای طولانی از بیثباتی و رقابت قدرتها خواهد شد.
https://www.foreignaffairs.com/middle-east/can-saudi-arabia-keep-hedging
1 498
https://www.wsj.com/opinion/the-iranians-take-trump-for-a-sucker-8a211f94?mod=hp_opin_pos_3
الیوت کافمن از وال استریت ژورنال در این یادداشت استدلال میکند که ایران در تعامل با دولت دونالد ترامپ از یک الگوی تکرارشونده استفاده کرده است: گرفتن امتیاز بدون اجرای تعهد. به گفته او، ترامپ چندین بار با این فرض که ایران تنگه هرمز را باز خواهد کرد، از اهرمهای فشار آمریکا عقبنشینی کرده، اما در عمل نهتنها این اتفاق نیفتاده، بلکه ایران هر بار شروط جدیدی مطرح کرده و موقعیت خود را تقویت کرده است.
کافمن توضیح میدهد که در گام اول، آتشبس اعلام شد با این انتظار که ایران تنگه را باز کند، اما ایران فقط وعدهای محدود و مبهم داد. با این حال، ترامپ آن را بهعنوان «پیروزی» معرفی کرد، در حالی که در واقعیت جریان نفت از سر گرفته نشد و حتی تردد نفتکشها کاهش یافت. این از نظر نویسنده اولین نمونه از «فریب» بود، زیرا آمریکا بدون دریافت نتیجه ملموس، بخشی از اهرم فشار خود را از دست داد.
در مرحله بعد، ایران شرط جدیدی اضافه کرد: توقف حملات اسرائیل به حزبالله در لبنان. این شرط خارج از چارچوب توافق اولیه بود، اما در عمل، برای پیشبرد مذاکرات، فشارها به سمت پذیرش آن رفت و سطح درگیری کاهش یافت. کافمن این را «امتیاز دوم» میداند—امتیازی که باز هم بدون پایبندی پایدار ایران به تعهداتش داده شد. حتی پس از اعلام باز شدن تنگه، ایران بهسرعت عقبنشینی کرد و مجدداً محدودیتها و تهدیدها را بازگرداند.
او سپس نشان میدهد که ایران اکنون در حال پیش بردن مرحله سوم این الگو است: مطالبه لغو محاصره اقتصادی و بنادر، در حالی که همچنان تنگه را بسته نگه میدارد. هدف از این استراتژی، از نگاه نویسنده، همزمان دو چیز است: حفظ فشار ژئوپلیتیک از طریق بستن تنگه هرمز، و کاهش اهرمهای اقتصادی و نظامی آمریکا در مذاکرات—بهویژه در پرونده هستهای.
کافمن هشدار میدهد که اگر این روند ادامه یابد، ایران میتواند همین تاکتیک را در موضوعات حساستری مانند ذخایر اورانیوم غنیشده نیز به کار ببرد—یعنی ایجاد بحران، گرفتن امتیاز، و سپس تغییر شروط بدون اجرای تعهد. به باور او، ایران نهتنها در حال مدیریت زمان است، بلکه عملاً در حال آزمایش حدود قدرت و واکنش آمریکا نیز هست.
در جمعبندی، او به یک نکته کلیدی اشاره میکند: «گاهی دیپلماسی میتواند دستاوردهای نظامی را تثبیت کند؛ اما این بار، بهگونهای طراحی شده که آنها را واگذار کند.» به این معنا که بهجای تبدیل فشار نظامی و اقتصادی به نتایج پایدار، روند مذاکرات عملاً به عقبنشینی تدریجی آمریکا منجر شده است—از توقف حملات گرفته تا کاهش فشار بر متحدان ایران و احتمالاً کنار گذاشتن ابزارهای اقتصادی. در نتیجه، از نگاه کافمن، این دیپلماسی نه ابزار تقویت موقعیت آمریکا، بلکه مسیری برای تضعیف آن و تقویت دست ایران بوده است.
1 498
فرید زکریا در این یادداشت توضیح میدهد که واکنش محتاطانه و نسبتاً خاموش چین به جنگ آمریکا در ایران، بخشی از یک راهبرد حسابشده بلندمدت است. او مینویسد برخلاف دوران جنگ عراق که برخی نخبگان چینی از گرفتار شدن آمریکا استقبال میکردند، اینبار مقامها و تحلیلگران چینی بیشتر دچار سردرگمی و نگرانی هستند، زیرا رفتار بیثبات و غیرقابل پیشبینی دولت آمریکا—بهویژه تحت رهبری دونالد ترامپ—میتواند کل نظام جهانی را بیثبات کند؛ چیزی که مستقیماً به ضرر چین است.
زکریا تأکید میکند که چین بهشدت به ثبات جهانی وابسته است؛ از جمله به جریان آزاد انرژی از تنگه هرمز و عملکرد منظم بازارها. به همین دلیل، مقامهای چینی وضعیت کنونی را بازگشت به «قانون جنگل» توصیف میکنند—نه صرفاً از منظر اخلاقی، بلکه بهعنوان یک تهدید راهبردی برای نظم اقتصادی جهانی که رشد چین بر آن بنا شده است. در عین حال، رهبران اقتصادی چین همچنان برتری نوآورانه آمریکا، از سیلیکونولی تا دانشگاهها و بازار گسترده آن، را به رسمیت میشناسند.
در ادامه، نویسنده نشان میدهد که چین چگونه از این بحرانها برای تقویت موقعیت خود استفاده میکند. پکن سرمایهگذاری سنگینی در فناوریهای کلیدی آینده انجام داده—از انرژیهای تجدیدپذیر، رباتیک و هوش مصنوعی صنعتی گرفته تا تولید پیشرفته. نتیجه این سیاست، تسلط چشمگیر چین بر بخشهایی مانند تولید پنلهای خورشیدی، توربینهای بادی، باتریها و خودروهای برقی است. همچنین در شوکهای قبلی—مانند همهگیری کرونا و رشد هوش مصنوعی—چین توانسته نقش محوری در زنجیرههای تأمین جهانی ایفا کند، و اکنون نیز با افزایش تقاضا برای انرژی جایگزین در پی جنگ ایران، دوباره موقعیت خود را تقویت میکند.
زکریا همچنین توضیح میدهد که چین این قدرت صنعتی را به نفوذ ژئوپلیتیک تبدیل میکند. از طریق تأمین مالی پروژههای زیرساختی (مانند بنادر در دهها کشور)، ارائه اعتبار و ایجاد وابستگی به زنجیرههای تأمین خود، پکن به کشورها نشان میدهد که در مقابل بیثباتی آمریکا، میتواند ثبات و تداوم فراهم کند. همزمان، چین بهدنبال تقویت نقش مالی خود است—از جمله تلاش برای تبدیل یوان به ارز ذخیره جهانی و گسترش بازارهای مالیاش تا در صورت کاهش اعتماد به آمریکا، جایگزینی برای سرمایهگذاران فراهم شود.
در نهایت، جمعبندی زکریا این است که چین فعلاً بهدنبال جایگزینی فوری آمریکا نیست، بلکه در حال ساخت تدریجی قدرت خود است. اما اگر آمریکا به تضعیف نفوذ جهانیاش ادامه دهد و نظم بینالمللی را بیثبات کند، ممکن است در آینده شرایطی ایجاد شود که چین نهتنها آماده، بلکه مایل به در دست گرفتن نقش قدرت برتر جهان باشد—و در آن زمان، واکنش آمریکا بسیار دیر خواهد بود.
https://www.washingtonpost.com/opinions/2026/04/20/how-china-is-using-us-chaos-expand-global-power/
1 498
این گزارش بر اساس مطلب منتشرشده در روزنامه «اسرائیل هیوم»—رسانهای نزدیک به جریان راستگرای اسرائیل و همسو با دیدگاههای دولت این کشور—به بررسی آخرین تحولات مذاکرات میان ایران و ایالات متحده میپردازد. نویسنده گزارش میدهد که در آستانه مذاکرات اسلامآباد، یکی از مهمترین اختلافات یعنی سرنوشت اورانیوم غنیشده ایران در حال حل شدن است. بر اساس این گزارش، ایران با تحویل کامل ذخایر اورانیوم غنیشده خود موافقت کرده، اما حاضر نیست آن را به آمریکا واگذار کند و گزینههایی مانند روسیه یا آژانس بینالمللی انرژی اتمی مطرح شدهاند. این تحول بهعنوان نشانهای از افزایش انعطافپذیری ایران تلقی شده و منبع خوشبینی در واشنگتن، بهویژه نزد دونالد ترامپ، ارزیابی میشود.
با این حال، گزارش تأکید میکند که اختلافات کلیدی همچنان پابرجاست. مهمترین مورد، برنامه موشکی ایران است که سپاه پاسداران انقلاب اسلامی حاضر به مذاکره درباره محدود کردن آن نیست. موضوع دیگر، نقش منطقهای ایران و حمایت از گروههای همسو است؛ هرچند برخی پیشرفتها حاصل شده، اما ایران همچنان خواهان ادامه کمکهای غیرنظامی به این گروههاست. همچنین اختلاف بر سر داراییهای مسدودشده ایران ادامه دارد؛ آمریکا پیشنهاد آزادسازی حدود ۲۰ میلیارد دلار را مطرح کرده، اما ایران این رقم را ناکافی دانسته و با نظارت بر نحوه هزینهکرد آن مخالفت میکند. در خصوص تنگه هرمز نیز ایران ظاهراً از مطالبه دریافت عوارض عقبنشینی کرده، اما بازگشایی کامل را به لغو همزمان فشارهای آمریکا مشروط کرده است.
گزارش همچنین به بُعد سیاسی و مذاکراتی این روند میپردازد و نشان میدهد که ایالات متحده بهدنبال تضمین تعهد همه ارکان قدرت در ایران به توافقات است، زیرا در گذشته برخی توافقها توسط سپاه پاسداران نقض شدهاند. در همین راستا، در صورت ادامه روند انعطاف ایران در مذاکرات پاکستان، احتمال تمدید آتشبس برای تکمیل گفتوگوها وجود دارد. همزمان، نقش میانجیگری و کانالهای دیپلماتیک منطقهای اهمیت یافته و نشان میدهد که مسیر حل بحران بیش از هر زمان دیگری به ترکیبی از فشار و مذاکره وابسته شده است.
در گزارش، به دلایل این تغییر رفتار نسبی ایران پرداخته میشود که عمدتاً ریشه در فشارهای شدید اقتصادی دارد. اقتصاد ایران که پیش از جنگ نیز در وضعیت دشواری قرار داشت، اکنون با تشدید فقر، فروپاشی اقتصاد دیجیتال بهدلیل قطع اینترنت، و کاهش گسترده درآمدها مواجه شده است. بیش از ۱۰ میلیون نفر که از طریق اینترنت امرار معاش میکردند، عملاً درآمد خود را از دست دادهاند و پرداختهای حمایتی نیز متوقف شده است. حتی در ساختارهای نزدیک به حکومت، از جمله نیروهای سپاه، کاهش دستمزدها به نارضایتی داخلی انجامیده است. همزمان، تخریب زیرساختهای کلیدی مانند صنایع پتروشیمی و فولاد، زنجیره تولید را مختل کرده و به موج گسترده بیکاری منجر شده است.
در نهایت، گزارش تصویری از یک اقتصاد درگیر رکود تورمی ارائه میدهد: تورم بسیار بالا—بیش از ۱۰۰ درصد برای کالاهای اساسی—در کنار رکود و افزایش بیکاری. توقف صادرات نفت بهدلیل اختلال در تنگه هرمز، روزانه صدها میلیون دلار زیان به ایران وارد کرده و مجموع خسارات به حدود ۲۷۰ میلیارد دلار رسیده است. در چنین شرایطی، حتی در صورت پایان درگیریها، روند بهبود اقتصادی طولانی و دشوار خواهد بود و احتمال افزایش ناآرامیهای اجتماعی و بازگشت اعتراضات وجود دارد.https://www.israelhayom.com/2026/04/19/iran-agrees-to-hand-over-enriched-uranium-but-not-to-the-us/.
1 498
مایکل فرومن، رئیس شورای روابط خارجی آمریکا، در این تحلیل استدلال میکند که جنگ ایران به یک شوک ساختاری برای اقتصاد جهانی تبدیل شده و مهمترین پیام آن این است که خطر واقعی نه فقط در خود جنگ، بلکه در «خوشبینی زودهنگام» نسبت به بازگشت شرایط عادی نهفته است. او با اشاره به نشستهای بهاری صندوق بینالمللی پول و بانک جهانی توضیح میدهد که محور اصلی بحثها، نقش ایران در ایجاد یک گلوگاه ژئوپولیتیک-اقتصادی بوده است؛ کشوری که از طریق موقعیت خود در تنگه هرمز—مسیر عبور حدود یکپنجم نفت و بخش بزرگی از گاز مایع جهان—توانسته با حداقل ابزار نظامی، حداکثر اختلال را در اقتصاد جهانی ایجاد کند. حتی پس از اعلام بازگشایی محدود این مسیر، سیاستهای همزمان آمریکا و ادامه تنشها نشان میدهد که این گذرگاه حیاتی همچنان تحت کنترل و فشار ایران باقی مانده و بازگشت کامل به وضعیت پیشین بعید است.
برای تقویت این استدلال، فرومن به ارزیابی کریستالینا جورجیوا، مدیرعامل صندوق بینالمللی پول، اشاره میکند که تأکید کرده شوک جنگ ایران عملاً «در اقتصاد جهانی جذب شده» و حتی در بهترین سناریو نیز بازگشت کامل به شرایط پیشین ممکن نیست. او توضیح میدهد که تجربههایی مانند تنگه بابالمندب نشان میدهد مسیرهای انرژی پس از بحران بهسرعت احیا نمیشوند، و در مورد ایران نیز این مسئله پیچیدهتر است، زیرا اختلالات شامل حملات به زیرساختها، توقف زنجیرههای تأمین و بیاعتمادی شرکتهای حملونقل است. صندوق بینالمللی پول سه سناریوی مشخص ارائه میدهد: در حالت پایه، رشد جهانی به حدود ۳.۱ درصد کاهش و تورم افزایش مییابد؛ در سناریوی بدبینانهتر، با تداوم نقش ایران در ایجاد اختلال در عرضه انرژی، رشد به ۲.۵ درصد سقوط میکند؛ و در بدترین حالت، اگر این اختلالات ادامه یابد، رشد جهانی به حدود ۲ درصد میرسد و اقتصاد جهان به مرز رکود نزدیک میشود. این سناریوها نشان میدهد که حتی بدون گسترش جنگ، نقش ایران در ایجاد عدمقطعیت، خود بهتنهایی یک عامل کاهش رشد جهانی است.
نکته کلیدی در تحلیل فرومن، تأکید بر ماهیت نامتقارن قدرت ایران در اقتصاد جهانی است. او توضیح میدهد که ایران با استفاده از ابزارهایی مانند تهدید به بستن تنگه هرمز یا حملات محدود به زیرساختهای انرژی، میتواند شوکی بسیار بزرگتر از ظرفیت اقتصادی خود ایجاد کند؛ شوکی که بیشترین فشار را بر کشورهای آسیبپذیر وارد میکند. کشورهای واردکننده انرژی، بهویژه در آفریقای جنوب صحرا و کشورهای جزیرهای، با افزایش شدید قیمت سوخت، غذا و حملونقل مواجه میشوند، در حالی که ظرفیت مالی محدودی برای مقابله با این وضعیت دارند. همزمان، این بحران باعث افزایش قیمت انرژی، کود شیمیایی و حتی مواد غذایی شده و میتواند میلیونها نفر را در معرض ناامنی غذایی قرار دهد. در کشورهای پیشرفته نیز، افزایش نرخهای بهره، رشد هزینههای استقراض و بالا بودن سطح بدهی عمومی—که در برخی اقتصادها به حدود یا بیش از ۱۰۰ درصد تولید ناخالص داخلی رسیده—فضای سیاستگذاری را محدود کرده است. به این ترتیب، ایران نهفقط یک بازیگر منطقهای، بلکه یک عامل کلیدی در انتقال شوک به کل اقتصاد جهانی محسوب میشود.
با این حال، فرومن به یک تناقض مهم نیز اشاره میکند: با وجود این سطح از بحران، اقتصاد جهانی تا حدی تابآوری نشان داده است. او توضیح میدهد که در کنار جنگ ایران، عواملی مانند افزایش تعرفههای آمریکا، کاهش تجارت با چین و اختلال در مسیرهای انرژی رخ داده، اما رشد جهانی همچنان حفظ شده و بازارهای مالی حتی به سطوح بالاتری رسیدهاند. بخشی از این مقاومت به رونق سرمایهگذاری در حوزه هوش مصنوعی نسبت داده میشود که سهم قابل توجهی در رشد اقتصاد آمریکا داشته است. با این حال، او هشدار میدهد که این تابآوری میتواند گمراهکننده باشد، زیرا بازارها معمولاً ریسکهای ژئوپولیتیک را تا زمانی که به نقطه بحرانی نرسند دستکم میگیرند. علاوه بر این، مزایای این رشد بهطور نابرابر توزیع شده و کشورهایی که بیشترین آسیب را از بحران ایران میبینند، کمترین بهره را از این رونق دارند. جمعبندی او روشن است: جنگ ایران نشان داده که یک بازیگر منطقهای میتواند از طریق انرژی و جغرافیا، اقتصاد جهانی را تحت تأثیر قرار دهد، و در چنین شرایطی، هرگونه بیتوجهی یا خوشبینی میتواند هزینههای بسیار سنگینی در پی داشته باشدhttps://www.cfr.org/articles/iran-the-global-economy-and-the-case-against-complacency
1 498
این گزارش بر اساس مقالهای از جاش داوسی و انی لینسکی، روزنامهنگاران برجسته حوزه سیاست، به بررسی نحوه مدیریت جنگ ایران توسط دونالد ترامپ، رئیسجمهور ایالات متحده، میپردازد و استدلال میکند که رفتار او ترکیبی از نمایش قدرت و اضطرابهای عمیق درونی است. یکی از برجستهترین نمونهها زمانی است که پس از سرنگونی یک هواپیمای آمریکایی در ایران، ترامپ ساعتها بر سر مشاورانش فریاد میزند، اروپا را به بیعملی متهم میکند و خواستار اقدام فوری میشود، در حالی که همزمان بهشدت نگران پیامدهای سیاسی و نظامی این بحران است و بارها به تجربه شکست جیمی کارتر در بحران گروگانگیری اشاره میکند. همین وضعیت باعث میشود تیم او عمداً دسترسیاش به اطلاعات لحظهبهلحظه را محدود کند و تنها در زمانهای مشخص او را در جریان قرار دهد، زیرا معتقدند واکنشهای احساسی و بیصبری او میتواند روند تصمیمگیری را مختل کند.
مقاله با ذکر جزئیات بیشتری از رفتارهای خصوصی ترامپ نشان میدهد که او چگونه میان تهاجم و نگرانی در نوسان است. او در جلسات خصوصی بارها از تلفات احتمالی نیروهای آمریکایی ابراز نگرانی میکند و حتی در برابر عملیاتهایی مانند تصرف جزیره خارک عقبنشینی میکند، زیرا معتقد است نیروها «هدف آسان» خواهند بود. در مقابل، در فضای عمومی تهدیدهای بسیار شدید مطرح میکند، از جمله تهدید به نابودی «تمدن ایران»، که گاهی حتی بدون اطلاع کامل تیم امنیت ملی منتشر میشود. در یکی از نمونههای قابل توجه، او بهصورت بداهه در شبکههای اجتماعی با لحنی تند و غیرمعمول مانند استفاده از عبارات مذهبی اسلامی—پیام منتشر میکند تا خود را غیرقابل پیشبینی نشان دهد، اما بلافاصله از مشاورانش میپرسد «بازخوردش چطور بوده؟» که نشاندهنده نگرانی همزمان او از پیامدهای سیاسی این رفتارهاست.
در کنار این رویکرد تهاجمی، مقاله تأکید میکند که ترامپ بهطور مداوم بهدنبال مسیرهای مذاکره نیز بوده است. او حتی پیش از تشدید بحران، به تیم خود دستور داده بود راهی برای آغاز گفتوگو با ایران پیدا کنند و بارها به مذاکرهکننده ارشد خود تأکید میکرد که «آنها را به توافق برسان». پس از افزایش تنشها و بهویژه بعد از تهدید به نابودی ایران، تیم او بهسرعت وارد عمل شد و از کانالهایی مانند پاکستان برای میانجیگری و دستیابی به آتشبس استفاده کرد، زیرا ترامپ بهشدت از کشورهای اروپایی ناراضی بود و تمایلی به نقشآفرینی آنها نداشت. در نهایت نیز، درست پیش از پایان یک ضربالاجل شدید، او بهطور ناگهانی آتشبسی شکننده اعلام کرد، که نشان میدهد تهدیدهای حداکثری او تا حدی با هدف ایجاد فشار برای مذاکره طراحی شده بودند.
نکته مهم دیگر، تلاش مداوم تیم ترامپ برای کنترل و هدایت رفتارهای اوست. مشاورانش بارها سعی میکنند او را از مصاحبههای بداهه بازدارند، او را به ارائه پیامهای منسجمتر تشویق کنند و حتی پیشنهاد میدهند که یک سخنرانی رسمی برای آرام کردن افکار عمومی انجام دهد. در برخی موارد، او را از حضور مستقیم در جلسات حساس کنار میگذارند و ترجیح میدهند اطلاعات را بهصورت محدود و کنترلشده به او منتقل کنند. با این حال، رفتارهای غیرقابل پیشبینی او—از پرداختن همزمان به موضوعاتی مانند انتخابات، پروژههای ساختمانی کاخ سفید یا سیاستهای اقتصادی در میانه بحران—نشان میدهد که تیم او دائماً در تلاش است میان کنترل رئیسجمهور و پیشبرد یک استراتژی منسجم تعادل برقرار کند. در مجموع، این روایتها نشان میدهد که جنگ ایران برای ترامپ نهتنها یک چالش ژئوپولیتیک، بلکه آزمونی از سبک رهبری اوست؛ سبکی که میان فشار، نمایش قدرت، تمایل به مذاکره و نگرانیهای عمیق در نوسان است و همین ویژگیها میتواند مسیر جنگ را بهشدت غیرقابل پیشبینی کند.
https://www.wsj.com/politics/national-security/trump-public-bravado-private-fear-59814dca?st=jV7268&reflink=desktopwebshare_permalink
Вже доступно! Дослідження Telegram за 2025 — головні інсайти року 
