uk
Feedback
❣️:- ܟߺܥ‌‌ࡅ࡙ߺࡅߺ࣫࣪ߺࡉ ܥ‌‌ܠܙ‌ -:📝

❣️:- ܟߺܥ‌‌ࡅ࡙ߺࡅߺ࣫࣪ߺࡉ ܥ‌‌ܠܙ‌ -:📝

Відкрити в Telegram

#بهترین متن ها ، اسلامی و انگیزشی نشر مطالب اسلامی طبق مذاهب اهل سنت 🌹تفسیر و تأملات قرآنی 🌹 🌹احادیث شریف رسول الله صلی الله علیه وسلم 🌹 🌹سخنان ارزشمند علماء اهل سنت و جماعت 🌹 #𝙇𝙀𝙁𝙏 🚫 #𝙈𝙐𝙏𝙀 🔇 #1404/6/12

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
333
Підписники
-224 години
-47 днів
-630 днів
Архів дописів
ای پدران دختر ها… دختران تان را خیلی دوست داشته باشید و بگذارید محبت شما را احساس کنند. توجه و ارزش ‌دادن به آنها را از آنان دریغ نکنید؛ آنقدر که روزی در آینده، برای یافتن محبت به سراغ آدم‌ های اشتباه و درهای نادرست نروند. این‌که یک پدر به دخترش بگوید: من همیشه کنارت هستم. در زندگی یک دختر، جایگاهی بسیار بزرگتر از آن چیزی دارد که تصور می‌ کنید…

صلاح و پاکیِ درون باعث زیبایی ظاهر است، حتی اگر خود شخص نخواهد! -دکتر رقیه المحارب پ.ن دیده باشی می‌گن: فلانی را ببین چطور نور انداخته. دقیقاً او نور خدایی است، مشروط بر این‌که از درون پاک باشد، بیرون هم نخواسته نمایان می‌شود.

🆓200 کردیت رایگان برای تمام سیم کار ها 🔗فرصت کوتاه برای یک ساعت و برای 5 نفر کلید کنید👇 https://t.me/AD_bazan5

#۳۶۵روزباپیامبرﷺ روز ۱۳۳ - معجزه‌ای در خانه ابو ایوب انصاری پیامبر عزيزمان ﷺ در سال ٦٢٢ میلادی از مکه به مدینه هجرت کرد. هجــرت ســر آغــازِ اتفاقات زیبا و مهمی می‌شد. روزهای خیلی خوب پس از این تاریخ می‌آمد. به همین مناسبت، روز ورود پیامبر ﷺ به مدینه، مبدأ ً تقویم مسلمانان شد. در خانه ابو ایوب هیجان متفاوتی وجود داشت. او و همسرش برای راحتی و آسایش پیامبرمان ﷺ هر کاری از دستشان برمی‌آمد، انجام می‌دادند. آن روز هم برای پیامبرمان ﷺ و حضرت ابوبکر (رض) غذا آماده کرده بودند. ابو ایوب با شور و شوق پذیرایی از آخرین پیامبر خدا، غذا را برای ایشان برد. پیامبرمان ﷺ به او گفت: "ابو ایوب برو و برای این غذا سی نفر را دعوت کن." غذا تنها برای دو نفر کفایت می‌کرد؛ اما او بی هیچ تردیدی رفت و سی نفر را دعوت کرد. مهمانان آمدند و از غذا خوردند. همه سیر شدند و هنوز ظرف پر از غذا مانده بود. پیامبرمان ﷺ به ابو ایوب فرمود: "شصت نفر دیگر را دعوت کن." ابو ایوب حیرت کرده بود. با غذای دو نفر سی نفر سیر شده بودند و حالا قرار بود شصت نفر دیگر هم دعوت شوند. امر پیامبر ﷺ را انجام داد. آن‌ها هم آمدند و از همان غذا سیر خوردند. پیامبرمان ﷺ دوباره او را صدا زد: "هفتاد نفر دیگر نیز دعوت کن." ابو ایوب باز فرمایش پیامبرمان ﷺ را اطاعت کرد. هفتاد نفر دیگر آمدند و از آن غذا خوردند. همه سیر شدند. به علاوه، در ظرف هنوز غذا بود. ابو ایوب هیچ وقت این معجزه شگفت‌انگیز را فراموش نکرد. بعدها برای دیگران ماجرا را چنین تعریف می‌کرد: "هنوز در ظرف‌ها غذا مانده بود. مهمانان در برابر این معجزه اسلام را پذیرفته و مسلمان شدند. از غذایی که برای دو نفر پخته بودم صد و هشتاد نفر خوردند و سیر شدند." ✍ادامه دارد ان شاءالله.

#۳۶۵روزباپیامبرﷺ روز ۱۳۲ - خوشحالیِ ابو ایوب انصاری تا ساخت خانه، پیامبرمان ﷺ ناگزیر باید در جایی سکونت می‌کرد. در محله بنی‌نجار خانه‌های زیادی بود. پیامبر عزیز ﷺ در کدام خانه می‌ماند؟ همه امیدوارانه او را نگاه می‌کردند. پیامبرمان ﷺ نمی‌خواست دل کسی بشکند. از اطرافیانش پرسید: "خانه کدام یک از اقواممان به اینجا نزدیکتر است؟" در آن شلوغی شخصی خنده رو با خوشحالی فریاد زد: "ای پیامبر خدا! نزدیکترین خانه به اینجا خانه من است." این فرد ابو ایوب بود، که با اخلاق نیکو و سخنان شیرین شناخته می‌شد. نزد همه محترم و محبوب بود. ابو ایوب به سخنانش ادامه داد: "اگر اجازه بفرمایید وسایلتان را به منزلم می‌برم." پیامبر ﷺ فرمود: "حال که چنین است. برو و جای ما را حاضر کن." ابو ایوب با خوشحالی بارها را از پشت قصوه برداشت و به خانه برد. تا آن روز کسی او را چنین خوشحال ندیده بود. همسر ابو ایوب هم مثل خودش انسان خوش‌قلبی بود. او هم از حضور پیامبر ﷺ بسیار خوشحال بود. خانه‌شان، دو طبقه داشت. طبقه بالا را برای پیامبرمان ﷺ حاضر کردند. پس از آماده سازی، ابو ایوب رفت و به پیامبرمان ﷺ خبر داد: "ای پیامبر خدا! جای شما و حضرت ابوبکر (رض) را حاضر کردیم. رحمت و محبت خدا بر شما باد." انتخاب پیامبرمان ﷺ در خصوص محل سکونت، کسی را آزرده نکرد؛ زیرا پیامبرمان ﷺ به امر الله آنجا را برگزیده بود. مردم با و احترام پیامبرمان ﷺ را تا خانه ابو ایوب همراهی کردند. در شهر، دف‌نوازی، شعرخوانی و شادمانی از حضور پیامبر ﷺ همچنان ادامه داشت. 

#۳۶۵روزباپیامبرﷺ روز ١٣۱ - سهل و سهيل جایی که شتر ایستاد، متعلق به دو بچه به نام‌های سهل و سهیل بود. پیامبرمان ﷺ فرمود می‌خواهد با آن دو ملاقات کند. بچه‌ها دوان نزد پیامبرمان ﷺ آمدند. هر دو بسیار هیجان داشتند. رسول‌الله ﷺ با محبت به سهل و سهیل نگاه کرد، و از آن دو خواست که زمین را به او بفروشند؛ اما سهل و سهیل نپذیرفتند و گفتند: یا رسول‌الله ﷺ ما پول نمی‌خواهیم. زمینمان را با رضایت قلبی به تو هدیه می‌کنیم." پیامبرمان ﷺ که نمی‌خواست حق کسی بر گردنش باشد؛ راضی به قبول خواسته ایشان نشد، و با پرداخت بهای زمین، آن را از سهل و سهیل خرید. پیامبرمان ﷺ در این زمین برای خودش خانه می‌ساخت. هر دو برادر از این ماجرا خشنود بودند.

Repost from N/a
💙 انترنت رایگان 💙 پروکسی و VPN 💙 کانال های عاشقانه 💙 پروفایل استوری 💙 هک وایفا فقط کافیه رو لینک زیر کلیک کنید و جوین شو
💙 انترنت رایگان 💙 پروکسی و VPN 💙 کانال های عاشقانه 💙 پروفایل استوری 💙 هک وایفا فقط کافیه رو لینک زیر کلیک کنید و جوین شوید⬇️ https://t.me/+R9iIRsCrGFZiMGM1 👀 💙 بدون محدودیت 💙 اتصال سریع فوق العاده 💙 ثبت در لیست 🔤@MERSAD_19 🔤@MERSAD_19

Голосове повідомлення00:49

Голосове повідомлення00:20

‏اصراری به نگهداشتن صمیمیت های از بین رفته ندارم، هرجا مسیر ما از هم جدا شد میدانم که سرنوشت این بوده...! #زهـرا

مردی از امام سلمه بن دینار پرسید: شکر چشمان چیست؟ گفت: این است که اگر خیری ببینی آشکارش کنی و اگر شرّی ببینی بپوشانی. (ابن أبی الدنیا وبیهقی)

فکر کردن زیاد انسان رو از پا در میاره... #نشر_صدقه_جاریه🦋💙 ☑️ با ذکر منبع نشر دهید. ☑️الصِّراطَ  الْمُسْتَقِيمَ: عقیده و احکام اهل سنت و جماعت✨💙 ʲᵒᶦⁿ↷(الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ (ﷺ @HaqHast_Allah..📿🕋‍

Repost from N/a
💙 انترنت رایگان 💙 پروکسی و VPN 💙 کانال های عاشقانه 💙 پروفایل استوری 💙 هک وایفا فقط کافیه رو لینک زیر کلیک کنید و جوین شو
💙 انترنت رایگان 💙 پروکسی و VPN 💙 کانال های عاشقانه 💙 پروفایل استوری 💙 هک وایفا فقط کافیه رو لینک زیر کلیک کنید و جوین شوید⬇️ https://t.me/+R9iIRsCrGFZiMGM1 👀 💙 بدون محدودیت 💙 اتصال سریع فوق العاده 💙 ثبت در لیست 🔤@MERSAD_19 🔤@MERSAD_19

#۳۶۵روزباپیامبرﷺ روز ۱٣۰ - شور و شوق برای ورود بهترین مهمان پیامبر عزیزمان ﷺ سوار بر شترش، قصوه، به سمت مدینه در حرکت بود. درختان خرما به او سلام می‌کردند. تپه صفا شلوغ بود. مردم از پشت بام خانه‌هاشان چشم به راه پیامبرمان ﷺ بودند. پیامبر ﷺ سختی‌های زیادی را پشت سر گذاشته و دعوتش را به آن‌ها رسانده بود. برای همین، مردم مدینه خیلی خشنود بودند. دختر بچه‌ها و پسربچه‌ها زیباترین و تمیزترین لباس‌هایشان را پوشیده و منتظر استقبال از پیامبر ﷺ بودند. برخی هم بالای درختان خرما رفته بودند. لحظه ورود عزیزمان ﷺ خوشحالی‌ای پرهیجان تا آسمان‌ها رسید. بچه‌ها به هم مژده می‌دادند: "عزیزمان آمد! رسول‌الله آمد!" بسیاری از مسلمانان اشک شوق می‌ریختند. پیامبر عزیزمان ﷺ سوار بر قصوه آرام‌آرام به سوی مدینه می‌آمد. دختران جوان با شادمانی دف می‌زدند. مردم همه با هم و یک صدا ترانه‌ای را می‌خواندند:
"طلع البدر علينا من ثنيات الوداع وجب الشكر علينا ما دعا الله داع أيها المبعوث فينا جئت بالأمر المطاع جئت شرفت المدينة مرحباً يا خير داع"
پیامبر عزیزمان ﷺ هم‌دست کم به اندازۀ آن‌ها خشنود بود. در‌حالی که در زادگاهش، مکه، نمی‌توانست راحت زندگی کند؛ اما در مدینه به گرمی از او استقبال کردند. به این خاطر الله را شُکر می‌گفت. اهل مدینه به قولی که در عقبه داده بودند، وفا کردند، و آغوش محبت خود را به روی پیامبرمان ﷺ گشودند. کودکانی که اطرافش حلقه زده بودند، می‌گفتند: "خوش آمدید! خوش آمدید ای پیامبر عزیزمان!" پیامبر ﷺ لبریز از محبت خطاب به بچه ها فرمود: "من را دوست دارید؟" همه یک صدا پاسخ دادند: "آری تو پیامبری هستی که الله برای ما فرستاده است، ما تو را خیلی دوست داریم."
پیامبرمان ﷺ این چنین به آن‌ها پاسخ داد: "الله از قلبم آگاه است که من هم شما را خیلی دوست دارم."
✍ادامه دارد ان شاءالله.

#۳۶۵روزباپیامبرﷺ روز ۱۲۹ - نخستین مسجد در روستای قبا چیزهای زیادی بود که مسلمانان در روستای قبا از پیامبرمان ﷺ بیاموزند. پیامبر ﷺ در مدتی که آنجا بود، تصمیم به ساخت یک مسجد گرفت. تا آن روز مسلمانان چنین جایی برای اجتماع و اقامه نماز نداشتند. حضرت کلثوم، که پیامبر ﷺ در خانه‌اش مهمان بود، یک زمین خالی داشت. وقتی پیامبر ﷺ تصمیمش را برای ساخت مسجد اعلام کرد، کلثوم گفت که می‌توان مسجد را در این زمین ساخت. بعد، مسلمانان برای ساخت مسجد آستین بالا زدند. پیامبر عزیزمان ﷺ کارکردن را خیلی دوست داشت. پیِ مسجد را خودش کَند. حضرت ابوبکر (رض)، حضرت عمر (رض) و حضرت عثمان (رض) اولین کمک‌ها را برای ساخت مسجد تقدیم کردند. پیامبر عزیزمان ﷺ هم در ساخت مسجد با جان و دل کار می‌کرد. پیامبرمان ﷺ سنگی بزرگ را از زمین برداشت یک صحابی به او نزدیک شد و گفت: "پدر و مادرم به فدایت یا رسول‌الله! آن سنگ را به من بده." پیامبرمان ﷺ فرمود: "خیر، نمی‌دهم. تو سنگی دیگر بردار." او از کار کردن لذت می‌برد، و فردی بسیار کاری بود. مسلمانان با دیدنِ او بیشتر کار می‌کردند. مسجد قبا با کار مستمر مسلمانان به سرعت ساخته شد. زمان حرکت پیامبرمان ﷺ از قبا فرا رسیده بود. صبحِ روز جمعه سوار شترش، قصوه، شد. حضرت ابوبکر (رض) هم سوار شد. قصوه با مسافران نورانی خرامان‌خرامان به سمت مدینه راه افتاد. گرچه ساکنان قبا نمی‌خواستند از پیامبرمان ﷺ جدا شوند؛ اما مردم مدینه هم منتظر ورود ایشان بودند. وقتی مسافران به مدینه نزدیک شدند؛ زمان نماز جمعه بود. فوراً از شترهایشان پیاده شدند و نمازشان را خواندند. حدود صد مسلمان با پیامبرمان ﷺ همراه بودند. پیامبر ﷺ پس از نماز به ایشان فرمود: "با دل و جان به الله بپیوندید. او را عبادت کنید. هر آنچه را که الله دوست می‌دارد، دوست بدارید. به راستی که کلمات قرآن زیباترین و ویژه‌ترین واژگان است. همیشه در هر امری زیباترین و نیکوترین را بر می‌گزیند. کارهای نیک و حکایاتِ پیامبران را بیان می‌کند. درست و غلط را به خوبی تبیین می‌کند. به عهدی که می‌دهید، وفا کنید. الله، عهدشکنان را دوست ندارد. سلام الله بر شما باد!" پیامبر عزیزمان ﷺ پس از این فرمایشات، سوار شترش شد و راه مدینه را در پیش گرفت. * پیِ - تهداب * مستمر - مداوم، بی‌وقفه

#۳۶۵روزباپیامبرﷺ روز ۱۲۸ - آقایتان کیست؟ مردم گروه‌گروه و دسته‌دسته برای دیدن پیامبر به قبا می‌آمدند. یکی به خاطر عشق عمیقش به پیامبر ﷺ و دیگری از روی کنجکاوی... گذر یک بدوی هم به قبا افتاد. او انسان سبک‌مغزی بود که بی‌فکر حرف می‌زد. گفت: "من هم بروم این محمد را ببینم." از چند نفر پرسید و محل اقامت پیامبرمان ﷺ را پیدا کرد. جمعیتی آنجا جمع شده بودند. داخل جمعیت شد. با دقت به اطراف نگاه کرد. انسان خنده‌رویی را دید که می‌خواهد آب بنوشد، اما قبل از آن که خود بنوشد؛ آن را به دوستش تعارف کرد. دوستش برای نوشیدن آب از دست او جان می داد. آب را گرفت و نوشید. شخص خنده‌رو دوباره لیوان را پر از آب کرد و به دوست کناری‌اش تعارف کرد. او هم آب را گرفت و نوشید به این ترتیب، همه از دست او آب می‌گرفتند و می‌نوشیدند؛ اما خودش هنوز از آب ننوشیده بود. آن فرد بدوی جز این چیزی در آن جمعیت ندید. حال آنکه کمی پیش‌تر به او گفته بودند که محمد ﷺ آنجاست. به تک تک آدم‌های حاضر در مجلس نگاه می‌کرد، اما کسی شبیه سلطان یا پادشاه در میانشان نبود. سرانجام، طاقت نیاورد و داد زد: "آقای شما کیست؟" فردی که به دیگران آب می‌داد، رو کرد به بدوی و گفت: "آقای جمع کسی است که به آن‌ها خدمت کند." بدوی تعجب کرد. چشم‌هایش از تعجب باز مانده بود، پرسید: "محمد تویی؟" پیامبر عزیزمان ﷺ با لبخند فرمود: "آری." بدوی پرسید: "از آسمان به تو خبر می‌رسد، درست است؟"
فرستاده الله آیاتی از قرآن را برایش تلاوت کرده و او را به اسلام دعوت فرمود. فرد بدوی بدون هیچ درنگی این دعوت بی‌نظیر را قبول کرد، و به حلقه عاشقان پیامبرمان ﷺ پیوست.
* بدوی - بادیه‌ نشین، صحرا نشین

#۳۶۵روزباپیامبرﷺ روز ۱۲۷ - داستانِ صهيب (رض) حضرت صهیب هنوز در مکه مانده بود. مشرکین به خاطر مسلمان بودن صهیب او را اذیت می‌کردند. او هم می‌خواست به مدینه هجرت کند. خیلی دلتنگِ پیامبرمان ﷺ بود. مقدمات سفر را فراهم کرده و با خانواده‌اش به راه افتادند. مشرکان او را تعقیب کردند، خودشان را به او رساندند و گفتند: "بایست صهیب! تو وقتی اینجا آمدی خیلی فقیر بودی، نزد ما ثروتمند شدی. حالا هم ثروتت را برداشته‌ای و داری از اینجا می‌روی. اجازه این کار را به تو نخواهیم داد!" حضرت صهیب که مرد خیلی شجاعی بود؛ از اسبش پیاده شد. تیرها را از تیردان درآورد و فریاد زد: "می‌دانید که من تیرانداز ماهری هستم. اگر مانعم شوید هر چه تیر دارم به سوی شما پرتاب می‌کنم. اگر تیرهایم تمام شود؛ شمشیرم را بیرون می‌آورم و با شما خواهم جنگید. پس مواظب باشید و به من نزدیک نشوید." مشرکان ترسیده بودند، اما قصد نداشتند دست از سرش بردارند. حضرت صهیب می‌توانست همه آن‌ها را بکشد؛ ولی هر لحظه به پیامبرمان ﷺ فکر می‌کرد. اگر پیامبرمان ﷺ اینجا بود؛ هرگز چنین کاری نمی‌کرد. پس صهیب هم نباید چنین می‌کرد. کمی فکر کرد و به مشرکین پیشنهادی داد که توان رد کردن آن را نداشته باشند: "برای رسیدن به پیامبر حاضرم همه تروتم را برای شما بگذارم." مشرکان که از شنیدن این پیشنهاد، هم تعجب کردند و هم بسیار خوشحال شدند؛ گفتند: "بسیار خوب، ثروتت را به ما بده. هرجا می‌خواهی برو." حضرت صهیب همۀ پول و ثروتش را به آن‌ها داد. سپس، با خیال راحت به سمت مدینه حرکت کرد. پس از پیمودن راهی طولانی و خسته کننده به قبا رسید. در راه سختی‌های بسیاری دیده بود. چشم‌هایش درد می‌کرد. خسته و بی‌حال بود. پیامبرمان ﷺ و اطرافیانش او را با شوق در آغوش گرفتند، و خرمای تازه برایش آوردند. حضرت صهیب خیلی گرسنه شده بود. تندتند خرماها را با هسته می‌خورد. این حالش توجه حضرت عمر (رض) را جلب کرد، خواست با او شوخی کند. گفت: "یا رسول‌الله! می‌بینی صهیب هم چشمش درد می‌کند و هم خرمای تازه می‌خورد." پیامبر عزیزمان ﷺ به حضرت صهیب گفت: "صهیب! هم چشمت درد می‌کند و هم خرمای تازه می‌خوری..." حضرت صهیب پاسخ داد: "یا رسول‌الله! از سمتی که چشمم درد نمی‌کند، می‌خورم." پیامبرمان ﷺ از این جواب خوشش آمد. به حضرت صهیب لبخند زد. حضرت صهیب پس از استراحت، بلاهایی را که سرش آمده بود برای پیامبرمان ﷺ تعریف کرد و گفت: "با دادنِ ثروتم، خودم و خانواده‌ام را از دستِ مشرکان نجات دادم." پیامبرمان ﷺ لبخند زد و فرمود: "صهیب پیروز شد! صهیب پیروز شد! ای پدرِ یحیی! تجارتی سودمند کردی." در این جواب پیامبره مژده‌ای وجود داشت. صهیب از همه ترونش گذشته بود. آن لحظه، کسی خوشحال‌تر از او در دنیا وجود نداشت