1 279
Підписники
-224 години
-237 днів
-13430 днів
Архів дописів
1 279
آنچه این روزها بر من میگذرد، چنان دردناک است که گویی تکهای از جانم، هر روز با هر نفس، از من کنده میشود.
نمیدانم چه بر سرم آمده؛
فقط میدانم مدتیست بوی رفتن را در هوای زندگیام حس میکنم…
انگار دیگر جایی برای من در این جهان باقی نمانده است؛
انگار دنیا، آرامآرام، مرا از خودش پس میزند.
درونم ساعتیست که بیوقفه میچرخد؛
عقربههایی که هر بار به دورِ آخر نزدیکتر میشوند،
و من، خیره به گذر زمان، نمیدانم کدام چرخش، پایان این همه خستگیست.
نمیدانم آخرین ثانیه کِی از راه میرسد،
اما چیزی در عمق وجودم فریاد میزند که زمان، سریعتر از همیشه در حال گذر است…
ساعتها میگذرند،
ثانیهها از پی هم میدوند،
و من میان این شتابِ بیرحم، جا ماندهام؛
با روحی که دیگر از این همه درد، رمقی برایش نمانده است.
خستهام…
نه از راهی که آمدهام،
بلکه از تمام دردهایی که در طول مسیر، بیصدا به دوش کشیدهام.
و تلخترین قسمت ماجرا اینجاست؛
اینکه هنوز نفس میکشم،
هنوز زمان میگذرد،
اما چیزی درون من، هر روز بیشتر از دیروز، خاموش میشود…
