چـکـامـهـ زار 🌘📜
Відкрити в Telegram
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛ پیوسته پناهگاه کسانیست که نمیدانند سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند. 2024/12/2
Показати більше452
Підписники
-224 години
+47 днів
-530 днів
Архів дописів
گریه نمیکرد!
اصلاً دیگر مجالِ برای گریه کردن نداشت
گویا باران چشمانش به خشکی گراییده بود.
اندوهی نداشت زندگی اش را شاد و شادمان ادامه میداد با اینکه همیشه لبخند بر لبانش جاری بود اما اندوه نیز در چشمانش همانند رود آب جاری بود...
نگران آینده اش بود نگران جوانی که کم کم از دست اش در حال رفتن بود
نگران اینکه هیچ هدفِ برای زندگی اش برای آینده اش نداشت
نگران این بود که
قرار است آخر داستان او چگونه باشد چه پایانی خواهد داشت؟
آری نگران بود سخت نگران...
#دوشیزه_سادات
از همه چی قطع امید کردم
از تحصیل
از کار
از درآمد
از موتر و خانه مورد علاقم
از مهاجرت
از عشق
از همه چی...
هر بار که میخواهم به سمتت بیایم، یادم میافتد که،
دلتنگی هرگز بهانه خوبی برای تکرار یک اشتباه نیست!
#آنا_گاوالدا
+1
محبوبم، من دائماً به شما فکر میکنم
و امیدوارم که شما نیز دائماً به من فکر کنید.
#دوشیزه_سادات
Repost from N/a
کسی هست که از چنلم خوشیو بیایه؟!
اگر خوش طُ میایه ای مسج فور بزن.
مم اگه چنل تو از جمله مورد علاقه هامه بود از چنل تو پُست فور میزنم:/
او فهمید عشق یعنی قرار گرفتن در برابر انسانی دیگر بیدون هیچ سلاحی.
نه غرور ، نه منطق ، نه حتی ترس ؛
دیگر هیچ کدام به کار نمی آمد و شاید
همین بی دفاعی ، تنها شکل صادقانهی زندگی بود.
