چـکـامـهـ زار 🌘📜
Відкрити в Telegram
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛ پیوسته پناهگاه کسانیست که نمیدانند سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند. 2024/12/2
Показати більше450
Підписники
-224 години
-37 днів
Немає даних30 днів
Архів дописів
Repost from N/a
با چای تو باشد، سر صبحی چه شود عشق؟!
آغوشِ تو و گرمیِ یک جرعه غزل وااای!
-میثم نریمان./
Repost from N/a
-اَماتَ الحُبُّ عُشَاقاً و حُبکُ انت احیانی...
«عشق چه بسیار عاشقان را به کشتن داد؛
حال آنکه عشقِ تو مرا زنده کرد و محرم تو مرا آدم کرد.»
به کسی که برایت نمینویسد
مزاحم روزهایت نمیشود
دربارهات نمیخواند
مهمترین تاریخهای تو را حفظ نمیکند
و زندگیات را پُر از کارهای شگفتانگیز نمیکند
وابسته نشو.
غسان کنفانی
اینکه میگویند زن مطيع مرد باشد خیلی خندهدار است،از کی تاحالا خالق باید مطيع مخلوق خودش باشد.
Repost from N/a
تنها دلیلی که باعث میشه هنوز به عشق باور داشته باشم، طرز عاشق شدن خودم است.
تویی که اینرا میخوانی:
انشاءالله این انتظار هایت یک روز تمام شود إنشاءالله یک روز بیدار شوی و بزرگترين نگرانیات، دیر رسیدن به یک قرار ساده باشد نه چیزی دیگری.
وقتی از پوچِ اندیشههای دیگران، تنگی نظرشان، حقارت دیدگاههایش و پستی نیت هایشان و تعداد خطاهایشان کاملا آگاه میشوم، کمکم به چیزی که در سرشان میگذرد بی تفاوت میشوم.زیرا زمین مملو از آدمهایی است که ارزش هم صحبتی ندارند.
Repost from N/a
نصف سیگارت را که کشیدی
بیا آنها را عوض کنیم،درخیابان های شهر نمیتوان همدیگر را بوسید…
یار آینده منِ؛زمانی که آمدی لطفا با دستانی پر بیا که شاید تو آخرین فرصت من به عشق شوی! زندگی به گونهای سپری شده که تصور میکنم آخرین چیزی که به آن نیاز داشته باشم رابطه عشق باشد.ادم مناسب در زمان نامناسب نشو،ترجیحا این روزها سراغم نیا اما اگر آمدی مرا بشناس کمک کن که من نیز خودم را بشناسم،جزئیات مرا به خاطر بسپار و نیز به خودم بگو تا لذت ببرم از اینکه یک فرد تلاش میکند مرا بهتر از خودم بشناسد.کمک کن که گلستان شو و بتوانم از گل های خود لابهلای موهای تو بچینم.چسب زخم شو حتا اگر بعضی وقت قطره اشک شدی،غذای روحم شو و سیرم کن،حتا اگر گاهی زهرمار شدی،ساده کن همه چیز را.معجزه کن،معجزه شو،معجزه باش،تا بتوانیم از دردهای یگدیگر کمتر کنیم.
زیبا بود؛ اما آن روز که لباس سبزِ افغانی را بر تن کرده بود، انگار زیبایی معنای تازهای پیدا کرده بود. دیگر تنها یک دختر نبود که در برابر چشمانم ایستاده باشد؛ شبیه تصویری بود که سالها در گوشهای از خیال پنهان مانده و ناگهان به حقیقت پیوسته باشد.
آن لباس سبز، با آن ظرافت و شکوه، چنان بر قامتش نشسته بود که گویی رنگ سبز برای او آفریده شده بود؛ رنگی که وقار، لطافت و اصالتش را بیشتر آشکار میکرد. فِیشنِ دلربایش ساده بود، اما آنقدر برازنده که نگاه را بیاختیار به سوی خود میکشاند. انگار هر تار و نقش آن لباس، قصهای از زیبایی و نجابت او را روایت میکرد.
میخکِ ظریفِ بینیاش، مثل نقطهای کوچک اما درخشان بر چهرهاش مینشست و چالِ گونههایش، وقتی لبخندی آرام مهمان لبانش میشد، تمام دنیا را برای لحظهای از یادم میبرد. حجابش نیز زیباییاش را پنهان نمیکرد؛ برعکس، به آن شکوهی آرام و دلنشین میبخشید؛ شکوهی که تنها از وقار یک انسان میآید.
نمیدانم چه را باید بیشتر دوست میداشتم؛ آن نگاه آرامش را، آن لبخند کوتاه و پرمعنایش را، یا آن سادگیِ پر از جذابیتی را که بیهیچ تلاشی دل میبرد. او از آن آدمهایی بود که زیباییشان تنها در چهره نیست؛ در حضورشان است، در رفتاری که دارند، در آرامشی که با خود میآورند.
آن لحظه فهمیدم بعضی تصویرها فقط دیده نمیشوند؛ در دل حک میشوند. و او، با آن لباس سبز، آن حجاب زیبا، آن چالِ گونه و آن لبخند آرام، یکی از همان تصویرهایی شد که حتی گذر زمان هم نمیتواند از خاطره پاکش کند.
برای ساداتم💘🥹💚
میگفت:
نمیدانم تاوان این روسری که تو برای من برداشتی چه خواهد بود. اما وقتی موهایت را درحال رقص با باد دیدم، فهمیدم بی شک قاتل من خواهند شد...
