چـکـامـهـ زار 🌘📜
Відкрити в Telegram
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛ پیوسته پناهگاه کسانیست که نمیدانند سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند. 2024/12/2
Показати більше448
Підписники
-124 години
-167 днів
-930 днів
Архів дописів
اما میدانی عزیزم،
گاهی بهترین کاری که میشه کرد
نه فکر است
نه خیال
نه ناله و نه زاری
فقط باید یک نفس عمیق کشید
و ایمان داشت که بالاخره همه چیز آنطور که باید و الله میخواهد درست خواهد شد انشاءالله.
#دوشیزه_سادات
Repost from N/a
گفت زندگی ات چطور است !
سکوت کردم …
راستش در ثانیه آخر منی که با صد سوال هزار پاسخ داشتم
سکوت کردم
هنگ کردم
یعنی اصلا گفتم زندگی من چطور است !
چرا اینهمه وقت اصلا به این سوال فکری در ذهنم خطور نکرد
مگر در چه مشغله بودم !….
یک دقیقه گذشت
دو دقیقه گذشت
و یک ساعت کامل به دستانم زل زدم
دستانی که به کبودی گراییده بود رنگ طلعت آش را از دست داده بود
بازهم همه تاوان ها را همین دست ها داد
حس غریبی در وجودم رخنه کرد اصلا این روح در این بدنی که حس غریبی برایم میدهد چی میکند
آیا این روح روح من است
یا این بدن!
زندگی ام توهم بیش بود
توهم به آتش کشیده
گویا در ادیان زردشتاین قرار داشت روحم که همه آش در محور آشت میچرخم و میچرخد
گویا زندگی با آتش که با حزن درهم امیخته …
میسوزم ولی خاکستر نمیشوم
میمیرم ولی هنوز نفس در این گلو است
هنوز نبض در این قفس سینه میتپد
زندگی ام شده دستانی کبودی که هنوز این کبودی ها مداوا نشده دوباره کوبیده میشود
چون دستانم کبودی بالای کبودی غلبه میکند
زندگی ام روی محور به اسم آتش هر سان در چرخش است
~صهراوی
اما
زندگی کردن برای آدم هایی که زیادی به همه چیز اهمیت می دهند، سخت تر است.
خیلی سخت...!
#دوشیزه_سادات
گاهی دلم میخواهد بیاحترامی آدمها را به خودشان برگردانم اما بعد به سبک زندگی و نحوهی برخورد زندگی با آنها نگاه میکنم، خودش به اندازه کافی مجازات است و بعد دلم برایشان میسوزد برای همین فقط برایشان دعا میکنم.
چقدر قشنگ مینویسید
نوشته های تان خیلی به دل مینشیند کوتاه اما قشنگگگگ❤️🫶
من فقط یکم تغییرات آوردم به اجازه تان🫣
محبوبم همه میخواهند که در تو نگرند
و اما من میخواهم که تو در من نگری.
+1
محبوبم، همه میخواهند که بر من نِگَرند،
و اما، من میخواهم فقط در تو نگرم.
#دوشیزه_سادات
چگونه میتوانی از من دوری کنی؟
حال آنکه همانند خون در رگ هایت جاری ام...!
#دوشیزه_سادات
Repost from N/a
من كسی را میخواهم كه با شعر و ادبيات مرا دوست بدارد، حرفهاى روزمره را که همه بلدند.
Repost from N/a
چکامهزار!
هیچچیز در جهان به اندازهی این دردناک نیست
که انسان بخواهد خودِ واقعیاش را نشان دهد،
اما ناچار شود برای آنکه دیده شود،
چهرهای دیگر از خود بسازد.
#نام_من_سرخ
#اورهان_پاموک
با رفتارمان زخم میزنیم و امیدواریم با کلماتمان ترمیم کنیم!
چه هیولای پارهوقتی هستی انسان.
این را میخواهم صادقانه عرض کنم که «ترا برای خودت و برای آنچه که هستی، دوست میدارم». هیچوقتی شاید لازم نبینم و توقع نکنم که چیزی را تغییر بدهی و یا کسی جز خودت باشی تا دوستی ما بیشتر گردد. هرگز. همین اندازهاش کافی است و همین من را خوشحال میکند. به این معنی است که من احترام والایی به هویت واقعی خودت دارم.
اینکه نقاب باشد و پشت نقاب چهرهی دیگری، نازیباست...
اینکه تو باشی و من بنشینم و یا من باشم و تو مرا برای باطنم که غیر ظاهر است تشخیص ندهی، زشت است. یعنی خودت نباشی و ظاهر و باطنت متفاوت باشد.
اگر روزی به شانهای تکیه خواستی، مرا میتوانی صدا کنی. هیچوقتی از من کم توقعی نداشته باش، این را تعهد صادقانهی انسانی خودم برای یک دوست نزدیک میدانم... اینکه من میتوانم در شانههای تو گریه کنم؛ کم چیزی نیست...
او خسته بود…
از آدمها، از زندگی، از تلاشها و همهچیز…
اما تنها چیزی که هیچگاه از آن خسته نشد،
حرف زدن با پروردگارش بود.
#پᭂـشـــــتون
یعنی یک زبان انسان تا چه حد میتواند زهر آلود باشد!
میگم نشاید نیش مار چنین کشنده باشد
که زهر زخم زبان انسان است ….
زهر زبان شان را پراکنده میکنند
و قلبت میسوزد
قلبت مچاله میشود
چنانکه نفس کشیدن حمت میخواهد
مضحک
پوچ
جفنگ سرایی ها
هذیان گویان
مغز سر تا نوک پایت با زهر زبان شان میسوزد
جزغاله میشوی
حیف میشوی
میمیری
~صهراوی
بهگمانم دلِ ما از لحظهی تولد، خلائی در خود دارد؛ خلائی به نام وابستگی. از همان آغاز، در دوران جنینی و پس از آن، تا سالهای کودکی و بلوغ، وابستهی مادر هستیم؛ به آغوشش، به صدایش، به بودنش. گرچه با رسیدن به جوانی و ورود به جامعه، این وابستگی رنگ میبازد، اما در هیأتهای تازهای بازمیگردد. در سالهای رشد، دلِ انسان پیوندهایی تازه میجوید؛ با دوستان، با اشیا، با آرزوها و خیالها. و آنگاه که به بلوغ میرسد، نیاز به حضور جنس مخالف را در خود حس میکند — نیازی که شاید نخستین گامِ وابستگیِ عاشقانه باشد و چی بسا این قسمتش ویرانگر است.
سپس در ازدواج و زندگی مشترک، وابستهی همسر، کار، پول و داراییهای خود میشود و این چرخهی وابستگی، پیوسته در قالبی نو ادامه مییابد. اما پرسش این است: چرا خداوند چنین خلأیی را در دل انسان نهاده است؟ چرا در تمام عمر، در پی چیزی گمشدهایم و آرامش خویش را در آن میجوییم؟ پاسخ روشن است؛ این خلأ، نشانهای است از نیاز فطری انسان به خالق خویش. این «ناقصه»، ما را به جستوجوی آن قطعهی گمشدهی پازل وامیدارد، قطعهای که تنها با ایمان به خداوند، یاد همیشگی او، و قرب به ذات متعال کامل میشود. تنها اوست که میتواند به فرمانروایی این خلأ در سرزمین دل پایان دهد. در این میان، بسیاری وابستگی را با عشق میآمیزند. ما گاه نیاز آنی و میل زودگذر خود را «عشق» میپنداریم، در حالی که عشق حقیقی ناگهانی نیست. عشق راستین، پس از شناختِ حقیقتِ معشوق و نزدیکیِ روحی و وجودی با او زاده میشود. همانگونه که خدای متعال در سینهی انسان تنها یک قلب نهاده، قلب نیز تنها گنجایش یک عشق حقیقی را دارد. این بدان معنا نیست که پس از قرب به خداوند، محبت ما نسبت به دنیا و اهل آن باید قطع شود. نه، بلکه باید همهی محبتها در محور محبت الهی بچرخد. دوست داشتنِ پدر، مادر، همسر، فرزند و مال، اگر برای خدا باشد، خود جلوهای از عشق الهی است. اما هر وابستگی که ما را از یاد خدا دور کند، در حقیقت اسارت است، نه محبت. زیبنده فردِ مؤمن نیست که مخلوقِ از مخلوقاتِ خالق جل و علی را محبوب بگیرد. محبتی که به غیرِ خدا تعلق گیرد و ما را از او غافل سازد، وابستگی است، نه عشق. خداوند در قرآن میفرماید: «وَالَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ» (بقره: ۱۶۵) یعنی: «و آنان که ایمان آوردهاند، محبتشان به خدا شدیدتر است.» آری، تنها محبت به خدای متعال است که آن خلأ پنهان در دل را پر میکند، و انسان را از اسارتِ ناآرامیها، اضطرابها و ناامیدیها میرهاند.
قشنگ ترین متنِ را که نوشتی و خیلی به دل خودت هم نشست کرده بفرست تا نشر کنم.
https://t.me/SendHarfBot?start=97b530bd1dfb
Repost from N/a
افسانهٔ وفایی اگر گوش کردهای
یادم کن آنقدرکه فراموش کردهای
#بیدل♥️
