چـکـامـهـ زار 🌘📜
Відкрити в Telegram
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛ پیوسته پناهگاه کسانیست که نمیدانند سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند. 2024/12/2
Показати більше444
Підписники
-124 години
-137 днів
-830 днів
Архів дописів
در زمان مجنون خوبان بودند از لیلی خوبتر امّا محبوب مجنون نبودند. مجنون را میگفتند که از لیلی خوبترانند بر تو بیاریم؟
او میگفت که آخر من لیلی را بصورت دوست نمیدارم و لیلی صورت نیست لیلی بدست من همچون جامیست من از آن جام شراب مینوشم پس من عاشق شرابم که ازو مینوشم...
فیه ما فیه
فرمود که هرك محبوبست خوبست و لاینعکس لازم نیست که هر ك خوب باشد محبوب باشد. خوبی جزو محبوبیست و محبوبی اصل است چون محبوبی باشد البته خوبی باشد جزو چیزی از کلّش جدا نباشد و ملازم کلّ باشد.
سپاس بیکران از این نامهی قشنگ.
چه اسم قشنگی انتخاب کردید واقعاً خیلی زیادیییی قشنگ است "دُختِ شکر نویس"💘
سطرهایم را نه من، که نگاهِ فهمِ تو زیبا کرده است.
من تنها نوشتم آنچه در دل سنگین بود،
و تو خواندی آنچه گفتنش آسان نبود.
اگر دردهایم نجواست،
از آنروست که فریاد، زود میشکند؛
اما نجوا، ماندگار میشود.
و همین که دلی، بیهیچ توضیحی،
مرا فهمیده است…
برای ادامهی نوشتن، کافیست.
#بانو_حرم🫶
Repost from وَژیـن | بـانـوامـیـری
Repost from N/a
نامهای از دنیای حرم برای دختِ شکرنویس!
ناآشنای آرامِ میان واژهها،
نمیدانم تو مینویسی تا سبک شوی
یا مینویسی تا سنگینتر بمانی؛ اما هر بار که از کنار سطرهایت عبور میکنم، چیزی در من، غوغا بهپا میکند.
در جهانِ تو، هیچچیز فریاد نمیزند، حتی درد
بلکه همهچیز نجواست؛ و همین نجواها عجیبترین حقیقتها را دارند.
تو نمینویسی که غم را به نمایش بگذاری؛ بلکه مینویسی تا آنی که نیازمند درک شدن است، حساش کند.
میدانی؟
بعضی نوشتهها را نمیشود خواند، باید در آنها زندگی کرد و تو، برای واژههایت، زندگی ساختهای.
در سطرهایت،
تنهایی، شلوغ است.
دلتنگی، آرام است.
و فاصله؛ انگار شکلِ تازهای از دوست داشتن شده.
نمیدانم این همه سکوت را از کجا آوردهای،
اما خوب بلدی چطور آن را میان جملهها تقسیم کنی، بیآنکه بشکند.
اگر روزی واژههایت خسته شدند، اگر دیگر نخواستند بارِ اینهمه نگفتن را بکشند بدان،
کسی جایی هست که همان سکوتها را بیهیچ توضیحی، میفهمد.
از بیرونِ جهان تو، وقتی نگاه میکنم، راستش را بخواهی؛ بعضی از دردهایت دیگر درد نیستند، اثر اند.
خب، هرچقدر بیشتر میاندیشم، باید بیشتر برایات بسرایم ولی زمان مهلتام نمیدهد.
با این حال، هنوز امیدوارم واژههایم اندکی بر قلبت بنشينند و توانسته باشم حالِ واژه هایت را بدانم.
و همین، کافیست!
#بانو_حرم
t.me/https_Chakameh_Zar
Repost from N/a
نامهای از دنیای حرم برای دختِ شکرنویس!
ناآشنای آرامِ میان واژهها،
نمیدانم تو مینویسی تا سبک شوی
یا مینویسی تا سنگینتر بمانی؛ اما هر بار که از کنار سطرهایت عبور میکنم، چیزی در من، غوغا بهپا میکند.
در جهانِ تو، هیچچیز فریاد نمیزند، حتی درد
بلکه همهچیز نجواست؛ و همین نجواها عجیبترین حقیقتها را دارند.
تو نمینویسی که غم را به نمایش بگذاری؛ بلکه مینویسی تا آنی که نیازمند درک شدن است، حساش کند.
میدانی؟
بعضی نوشتهها را نمیشود خواند، باید در آنها زندگی کرد و تو، برای واژههایت، زندگی ساختهای.
در سطرهایت،
تنهایی، شلوغ است.
دلتنگی، آرام است.
و فاصله؛ انگار شکلِ تازهای از دوست داشتن شده.
نمیدانم این همه سکوت را از کجا آوردهای،
اما خوب بلدی چطور آن را میان جملهها تقسیم کنی، بیآنکه بشکند.
اگر روزی واژههایت خسته شدند، اگر دیگر نخواستند بارِ اینهمه نگفتن را بکشند بدان،
کسی جایی هست که همان سکوتها را بیهیچ توضیحی، میفهمد.
از بیرونِ جهان تو، وقتی نگاه میکنم، راستش را بخواهی؛ بعضی از دردهایت دیگر درد نیستند، اثر اند.
خب، هرچقدر بیشتر میاندیشم، باید بیشتر برایات بسرایم ولی زمان مهلتام نمیدهد.
با این حال، هنوز امیدوارم واژههایم اندکی بر قلبت بنشينند و توانسته باشم حالِ واژه هایت را بدانم.
و همین، کافیست!
#بانو_حرم
t.me/https_Chakameh_Zar
