نیلوفر
Відкрити в Telegram
کانال برنامه ادبیات جهان ما با دختران افغانستان رمان و داستان میخوانیم و نویسندگی آموزش میدهیم. تا به حال بیش از ۲۲۰ دختر در چهار ولایت به طور اوسط ۱۵ اثر ادبی را خواندهاند و نوشتههایشان را اینجا و آنجا نشر کردهاند. تماس: @Eva_homa
Показати більше950
Підписники
+324 години
+717 днів
+19130 день
Архів дописів
950
Repost from فصلنامهٔ نگاهنو
«ادبیات در ذات خود قومیّتها را به رسمیت نمیشناسد؛
گفتوگو با محمود درویش»
✍️ ترجمهٔ احسان موسوی خلخالی
نگاهنو، ش. ۱۴۹ (بهار ۱۴۰۵)، صص ۱۳۰-۱۳۷
@negahenou29
950
در بخشهای این گفتوگو، طاهره سجادی، جامعهشناس افغانستانی از برنامه ادبیات جهان به عنوان یک برنامه بکر و نمونه یاد میکند و درباره اهمیت آن برای زنان و آینده افغانستان صحبت میکند. لینک گفتوگو:
https://youtu.be/KdOZXx89Ee8?is=BnH02yKseVi-tPWn
950
Repost from ما هیچ، ما نگاه :]
بعد از اینکه ایمیل تأیید برنامه ادبیات جهان را دریافت کردم و روز مصاحبه مشخص شد، در دفترچه خاطراتم نوشتم: «استرس مصاحبه را دارم. تا وقتی هنوز چیزی قطعی نشده بود، راحت با نا بودم؛ چون فکر میکردم پذیرفته نشدهام و مسئولیتی هم در کار نیست. اما حالا که زمانش مشخص شد و پنجشنبه به یک قرار واقعی تبدیل شده، ترسیدهام. من از این روزها در زندگیام زیاد نداشتهام؛ برای همین نابلدم، مضطربم و میترسم. چند بار با خودم گفتم: «اصلا چرا خودت را در این موقعیت قرار دادی؟» و برای چند لحظه حتی قانع شدم که اشتباه کردهام. اما بعد، همان میل تجربه کردن چیزی تازه، همان کشش مبهم، باعث شد برگردم و زمان مصاحبه را انتخاب کنم. با این حال، مدام از خودم میپرسیدم در آن پنج دقیقه قرار است چه بلایی سر خودم بیاورم؟ لعنتی… فردا پنجشنبه است.» حقیقت این است که پر کردن فرم و نوشتن درباره «آبلوموف» بیشتر یک تصمیم لحظهای بود و برای گرفتن کتاب و روبهرو شدن با ترس حرف زدن در این برنامه ثبتنام کردم و هیچ شناختی از «ادبیات جهان» نداشتم. بعد از مصاحبه هم این چند خط را نوشتم: «خیلی آدم بدبینی هستم. همهچیز خوب پیش رفت و دقیقا چون خوب پیش رفت، باورم نمیشود که اتفاق خوبی در انتظارم باشد.» اما بعد از اولین جلسه، آنقدر فضای صنف و دخترهای همصنفیام را دوست داشتم که از احساسات اولی خودم خندهام میگرفت. مدام با خودم میگفتم: «وای به حالت اگر رهایش کرده بودی!» من پیش از این هیچ تجربهای از کتابخوانی گروهی نداشتم؛ در حقیقت، این اولین برنامهای بود که با علاقه در آن شرکت میکردم. امروز میتوانم بگویم سالمترین فضای آموزشی عمرم را در همین صنف تجربه کردهام. بعد از هر جلسه، بیش از قبل به نادانی خودم پی میبرم و دریچهای تازه به رویم باز میشود. در جلسههای نخست، تقریبا از سنگ صدا درمیآمد، اما از من نه. اگر هم بالاخره دل را به دریا میزدم و چیزی میگفتم، لرزش صدایم حالم را خراب میکرد. اما کمکم همهچیز تغییر کرد؛ یا شاید بهتر است بگویم «ادبیات جهان» کمکم کرد بخشی از این ترس را پشت سر بگذارم. حالا در هر جلسه چند بار دستم را بالا میبرم، با وجود اضطراب حرف میزنم و دیگر آن ترس فلجکننده را ندارم. مهمتر از همه اینکه دیگر نگران قضاوت شدن نیستم؛ چون در صنف ما چیزی بهنام قضاوت وجود ندارد. با هم مخالفت میکنیم، گاهی درباره یک موضوع به نتیجه نمیرسیم، اما هیچکس دیگری را از بالا نگاه نمیکند. این امنیت و فضای خوب، تا حد زیادی، مدیون دو استادی است که تمام تلاششان را میکنند تا همه ما در بحثها مشارکت داشته باشیم و آزادانه فکر کنیم. حالا اگر از من بپرسند یکی از بهترین تصمیمهای زندگیات چه بوده، بیتردید میگویم همراه شدن با «ادبیات جهان». بزرگترین دستاورد من هم تا امروز فقط خواندن کتابهای خوب نبوده، بلکه یاد گرفتن درست خواندن است. من پیش از این هم کتاب میخواندم؛ اما حالا تلاش میکنم بهتر بخوانم. منابع زیادی که در اختیارمان قرار میگیرد، گفتوگوهایی که در صنف میداشته باشیم و نگاههای متفاوتی که با آنها آشنا میشوم، باعث شده احساس کنم امروز نسبت به گذشته، هم آگاهترم و هم مجهزتر در مسیر ادبیات قدم برمیدارم.
950
📣📣📣
دو دور جدید برنامه ادبیات جهان به زودی در کابل و مزار شریف آغاز میشود. درخواستنامههای ما تا ۱۵ اسد برای هر دو ولایت باز است. لطفاً درخواستنامهها را با دختران ۱۷-۲۲ سالی که علاقمند ادبیات و کتابخوانی استند، به اشتراک بگذارید.
درخواستنامه دور ششم کابل
درخواستنامه دور چهارم مزار شریف
950
📣📣📣
دو دور جدید برنامهی ما در کابل و مزار شریف زودی آغاز میشود. درخواستنامهی ما تا ۱۵ مارس باز است. لطفا این درخواستنامه را با دختران ۱۷-۲۲ سالی که علاقمند ادبیات و کتابخوانی استند، به اشتراک بگذارید.
950
سه سال پیش، دقیقاً همین روز، اولین جلسهی اولین صنف برنامه ادبیات جهان برای قربانیان حمله کاج برگزار شد. حرف اول اینکه این سه سال چه زود گذشت. درباره کموکیف و بالاوپست برنامه در جشن سهسالگی بیشتر میگوییم اما فعلاً خاطرهی که اسباب انبساط نسبی خاطر دوستان را فراهم کند.
اول کمی مقدمه بچینم. در آلمان، هر قوطی نوشیدنی که دور انداخته میشود، چیزی دارد به نام pfand که تقریباً میشود معادل «گرو» ما. یعنی هر قوطی نوشیدنی به صورت خودکار ۲۵ سنت اضافه فروخته میشود تا مشتری قوطی را بعداً به فروشگاه برگرداند و ۲۵ سنت را پس بگیرد. دلیل عمده آن حمایت از محیط زیست است اما بسیاریها این کار را نمیکنند چون به زحمتش نمیارزد. به همین خاطر، قوطیها را جاهای مشخصی میگذارند تا بعداً دیگران جمع کنند.
پارسال تابستان من تمام روز در کتابخانه شهر بودم و کتاب میخواندم و برای درس دکترایم آمادهکی میگرفتم. به همین خاطر فکری به سرم زد و تصمیم گرفتم که ضمن این درسخوانی، پولکی هم برای دختران برنامه جمع کنم و چند کتابی جایزه بخرم. با خود گفتم اگر روز حداقل یک یورو پول گرو جمع کنم، میتوانم در آخر هر ماه چند کتاب جایزه بخرم.
به همین خاطر، خریطهای خریدن و به آلمانی روی آلمانی نوشتم: «قوطیهایتان را داخل این خریطه بگذارید. پول گرو آن برای آموزش دختران در افغانستان استفاده میشود» و خریطه را دهن خروجی کتابخانه گذاشتم. چندبار هم بیرون رفتم و از دور دورها دید میزدم که چند قوطی جمع شده و ۲۵ سنتها را جمع و ضرب میکردم و به قول معروف، در دلم قند میده میکردم که امروز چند و چندین قوطی جمع شدهاست. پایان روز که بساط درس و دانشگاه را جمع کردم تا خانه بروم، با دل پر از شعف به خروجی رفتم تا خریطه را بگیرم و چند قران را که جمع شده، نقد کنم. چشم شما روز بد نبیند، دیدم که جای است و جولا نه. ناجوانی- احتمالاً معتادی- آمده بود قوطیها را ضمیمه خریطه کردهبود و همه را با هم بردهبود. من ماندم و یک دل پر و یک «اخ» محکم. با خود گفتم چه فکری بدی. عکس از خریطه همان روز.
950
سومین گفتگو از هشت گفتگوی ویژنامه روایتی زیبا و خواندنی از ش. رستگار نگاهش را از من دزدید، به نقطهای نامعلوم خیره شد، گویی که دوباره همان لحظهی تلخ را زندگی میکرد. با لحنی که خالی از هر احساسی بود، گفت: «من وقتی خبر شدم که گفتند بیا، چادر میاندازند سرت… دیگر چیزی نمانده بود. پای آبروی پدر و مادرم وسط بود. وقتی فهمیدم که مرا به مرد زندار دادهاند، همان شب عادت ماهوار شدم…» مکثی کرد، نفسی گرفت، اما نگاهش همچنان در گذشته سرگردان بود. «اولین بارم بود… حتی نمیفهمیدم این چه مشکلی است، این چه دردی است. گریه میکردم، از هر دو درد. از زن دوم شدن، و از اینکه ترسیده بودم… از خودم.» بیشتر بخوانید....
950
Repost from در سایه سَرو
کتابهایم را گَردگیری میکنم.
میگوید: تو تمامِ این کتاب را خواندی؟
با سر جواب مثبت میدهم.
میگوید: آفرین به کلهت.
این کارِ مورد علاقهی کلهم (مغزم) است.
950
Repost from در سایه سَرو
مدتی قبل کتاب «زن در ریگ روان» را صوتی گوش دادم و تا روزها و هفتهها بعد، همچنان به آن فکر میکردم.
امروز نشستم و یک دَم فیلمش را دیدم. راستش را بخواهید فیلمش را به اندازهی کتاب دوست نداشتم اما نمیتوانم از سکوت و افکار عمیقم بعد از دیدن فیلم چشمپوشی کنم.
به آزادی فکر میکنم. به اینکه چطور اسارت باعث کمرنگ و کمرنگتر شدنِ اندیشه و رویای آزادی میشود.
دیشب دو ساعت تمام با مامایم حرف زدم و در میان حرفهایم به او، اضافه کردم که اسارت پدیدهای بسیار زشتی است و من فکر میکنم که اسارت صرفاً به معنای به بند کشیدنِ جسممان نیست، شاید اسارت در اصل همان کمرنگ کردن آزادی در ذهنمان باشد.
چهار روز است که هر روز بدون وقفه یک فیلم میبینم و به خواهرم میگویم که: من یک دوران شکوفایی دارم. چند هفتهی که بدون وقفه فیلم میبینم و زندگی میکنم.
این اندیشههای پراکنده باعث میشوند فقط به یک چیز فکر کنم. و آن اینکه چقدر برای تار نشدن اندیشه آزادی جنگیدهام. چقدر برای کمرنگ نشدن باورهایم کتاب خواندهام، شعر خواندهام، فیلم دیدهام و چقدر در پس کوچهی که در آن میتوانم ماسک نزنم قدم زدهام.
950
Repost from Baangnews
داستان «در خود نشستن» را میتوان نمونهای فشرده و تمامعیار از جهانِ داستانیِ شهرنوش پارسیپور دانست؛ زیرا تقریباً تمامیِ مضامینِ بنیادینِ آثار او، از سرکوبِ سیاسی و جنسیِ زنان، شکافِ میانِ بدن و میل، نقدِ گفتمانِ ایدئولوژیکِ چپ و مذهبی، تجربهی تنهاییِ مهاجرت، و حسرتِ عشقی که نه در شرق میگنجد و نه در غرب در این روایتِ واحد گرد آمدهاند. یک تکخال ادبی. این داستان در سال ۱۳۹۹ با اجازه خانم پارسیپور در بانگ در دوسیه «ادبیات داستانی زنان» منتشر شده بود. اکنون یک بار دیگر با گرامیداشت یاد و خاطره او بازنشر میشود. [متن در کامنتها]
950
دریغا که دنیا جفا میکند/ که یاری ز یاری جدا میکند
در صنف ویژه ادبیات زنان حوزه زبان فارسی، دو رمانش، «طوبا و معنای شب» و «زنان بدون مردان»، را خواندیم؛ جمعی بزرگی از دختران ما در کلاسهایش حضور داشت و میخواستیم مهمان ویژه ما باشد و سال دیگر هم وقتی دختران کتابهای بیشتری از او خواندند، پرونده ویژهای برایش در مجله نیلوفر اختصاص بدهیم. اما دریغا!
امسال اما یادبودی برایش در مجله نیلوفر اختصاص میدهیم و دختران ما خاطرات، تجربهها و روزنگاریهایشان از صنفهای او را خواهند نوشت تا اندکی از دینی را که به عنوان یک نویسنده، زن و فارسیزبان بر ما دارد را مگر ادا کنیم! آرام بخواب ای تا ابد نویسنده!
950
Repost from راهک، راهنمای کتاب
پارسی پور نویسنده بود. هر جا که بود. در زندان هم نویسنده بود. در تلویزیون ملی هم نویسنده بود. در خانه اش هم نویسنده بود. و برای رادیو زمانه هم نوشت و نوشت و بسیار نوشت. تولیدکننده بود. آفرینشگر بود. حرفه اش خواندن و نوشتن بود. کاری جز این بلد نبود. ولی درآمدی از «کار»ش نداشت.
https://raahak.com/?p=19406
