مُسکوت!
Відкрити в Telegram
292
Підписники
Немає даних24 години
-17 днів
-430 днів
Архів дописів
292
نمیدونم از کی حرف زدن باهات آرومم میکرد،
از کی کنارت بودن بهم حسِ امنیت میداد،
از کی برام شدی یه تکیهگاهِ بیصدا…
انگار از اول بودی،
از همون اولی که بدون گفتن، حال همو میفهمیدیم،
از همون اولی که کنار تو لازم نبود قوی باشم.
تو نقطهی امنِ زندگیم بودی،
جایی که میتونستم خودِ خودم باشم،
بینقاب، بیترس، بیتظاهر…
حالا قراره بینمون یه شهر فاصله باشه،
اما مگه میشه فاصله بندازه بین دو نفری که
دلشون سالهاست کنار هم زندگی میکنه؟
هنوزم نزدیکترین آدمِ منی،
هنوزم یه تیکه از وجودمی…
یه تیکهای که هیچ شهری نمیتونه ازم بگیره.
خوشبختی حقته،
و من همیشه از دور،
با همون قلبی که کنارت آروم میشد،
برات دعا میکنم 🤍
292
و هنگامی که طوفان به پایان رسید، شما به یاد نخواهید آورد که چگونه آن را گذراندید، چگونه توانستید زنده بمانید، حتی مطمئن نیستید که طوفان واقعا تمام شده یا نه. اما یک چیز قطعی است، وقتی از طوفان بیرون میآیید، همان شخصی نخواهید بود که وارد آن شده.
