uk
Feedback
خیالِ مبهم

خیالِ مبهم

Відкрити в Telegram
252
Підписники
Немає даних24 години
+27 днів
+1930 днів
Архів дописів
از آدمایی که میگن از همه انسان ها متنفرم نمی‌دونم انسانا فلانن و اینا متنفرم انسان ها فوق العاده ان عاشقشونم به جز یه عده که انسان حساب نمیشن

متاسفانه آن‌قدر عزا بر سر ما ریخته‌اند که فرصت زاری کردن نداریم. پیام دقیق به ما رسیده است، خفه می‌کنیم، ما هم حاضریم! مگر قرار نیست برای جامعه‌ی‌ مدنی، برای آزادی بیان قربانی بدهیم؟ حاضریم. بخشی از صحبت‌های هوشنگ گلشیری و مصاحبه‌ی او با فرج سرکوهی و کاوه گلستان درباره‌ی فشارهای جمهوری اسلامی بر نویسندگان و اهل قلم ۱۳۷۲-۷۵ @khialemobham

بهمن گفت: «قبول نیست، باید یک چیز دیگر تعریف کنی، چیزی که سر خودت آمده باشد.» جناب صداقت گفت: «نه، نه، باید برقصد.» استاد گفت: «باشد، می‌رقصم، گرچه هیچ‌وقت نرقصیده‌ام.» خوب، رقصید، خشک بود بدنش، دست و پاش انگار چند تکه چوب بود اما رقصید. می‌شنوی امینه آغا؟ رقصید و هی سر و دست تکان داد، چرخ و نیم‌چرخ زد و هی مثلاً قر به کمرش گذاشت. بالاخره هم نشست و یک‌دفعه زد زیر گریه. می‌گفت: «من نمی‌توانم.» کجاست حالا؟ گوش‌ات با من است؟ گفت: «نمی‌توانم. من هیچ‌وقت نرقصیده‌ام. ترسیده‌ام که برقصم یا بخوانم، حتی توی حمام تک و تنها صدام را ول بدهم!» می‌ترسند آن پایین شاید، مثلاً این همسایه‌ی زیری که دیگر در گوشه‌ی بیداد نمی‌زند. شاید هم خبری هست که نمی‌خواهید به من بگویید! خبری شده امینه آغا؟ مرگ بچه‌هات راستش را به من بگو، این مدت که من افتاده‌ام، رقصیدن که ور نیفتاده، کوچه‌باغی خواندن، گرفتار طره‌ی زلفی شدن؟ من می‌خواهم بفهمم، حق دارم. وقتی می‌شود عکس آغاز خلقت را گرفت، چرا من نتوانم بفهمم که در آن سی چهل متر پایین، پشت این ساختمان چه خبر است؟ بیا بگیر زیر بالای مرا بروم ببینم چه خبر شده که دختر من، عزیز بابا، پانزده سال است یک تلفن نمی‌کند یا یک بند انگشت نامه نمی‌نویسد؟ و هی صفیه می‌آید می‌گوید: «صدیقه سلام رساند.» صد سال سیاه نمی‌خواهم سلام برساند. شنیدی چی گفتم؟ صد سال سیاه نمی‌خواهم سلام برساند، وقتی من نمی‌بینمش سلامش به چه دردم می‌خورد؟ نکند بلایی سرش آمده؟ با تواَم امینه آغا! گرفتاری بد است اما اگر آدم گرفتار چیزی باشد مثل آن مکانیک که طوری نیست. بیدار که می‌شود می‌فهمد که چرا بیدار شده. همین را می‌خواستم بگویم. اما نه، یکی چیز دیگری داشتم می‌گفتم. آره، می‌گفتم یک بابایی همین یک ساعت پیش تلفن کرد که امروز عصر دو تا جوان ساعت پنج می‌آیند توی میدان ونک که برقصند. تو که رفتی بیرون تلفن زد. مطمئن نیستم که گفته باشد ونک، اما مطمئنم که گفت می‌خواهند برقصند. من هم زنگ زدم به اصغر. گفتم: «عمو! شنیدی که دو تا جوان خیال دارند سر پنج بعدازظهر توی میدان ونک برقصند؟» گفت: «که چی؟» گفتم: «چی‌اش را نمی‌دانم، اما مطمئنم که می‌رقصند.» از خودم دارم در می‌آورم. هی هم زنگ زدم. به استاد گفتم: «به شادی عکس گرفتن از آغاز خلقت می‌خواهند برقصند.» گفت: «این یک چیزی، من هم حتماً می‌آیم.» وقتی صدای در آمد و تو انگار آمدی، داشت همین را می‌گفت. بیا تو هم زنگ بزن و همین را بگو، به هر کس که دلت خواست زنگ بزن. بعد هم کمک کن بنشینم، شلوارم را هم بده، تنم کنم، نو باشد. بعد هم با هم می‌رویم پایین، هی از این و آن می‌پرسیم. از راننده‌ی تاکسی من می‌پرسم: «راسته که گفته‌اند امروز یک پسر و یک دختر جوان می‌خواهند بیایند توی میدان ونک برقصند؟» اگر پرسید چه ساعتی؟ می‌گوییم: «سر پنج عصر.» بعد هم می‌رویم همان‌جا، کنار میدان، روی یک نمیکت می‌نشینیم. فقط هم کافی‌ست به یکی دو نفر خبر بدهیم و بعد برویم آن وسط روی یک نیمکت بنشینیم. خوب، اگر سر پنج دو تا آمدند که هیچ. اگر نه، این دیلاق را تو می‌دهی زیر این بغلم و آن یکی را هم زیر این، تو هم بلند می‌شوی و بعد دوتایی... شنیدی چی گفتم امینه آغا؟ چرا حرفی نمی‌زنی؟ پایان /هوشنگ گلشیری" انفجار بزرگ/

بهمن گفت: «قبول نیست، باید یک چیز دیگر تعریف کنی، چیزی که سر خودت آمده باشد.» جناب صداقت گفت: «نه، نه، باید برقصد.» استاد گفت: «باشد، می‌رقصم، گرچه هیچ‌وقت نرقصیده‌ام.» خوب، رقصید، خشک بود بدنش، دست و پاش انگار چند تکه چوب بود اما رقصید. می‌شنوی امینه آغا؟ رقصید و هی سر و دست تکان داد، چرخ و نیم‌چرخ زد و هی مثلاً قر به کمرش گذاشت. بالاخره هم نشست و یک‌دفعه زد زیر گریه. می‌گفت: «من نمی‌توانم.» کجاست حالا؟ گوش‌ات با من است؟ گفت: «نمی‌توانم. من هیچ‌وقت نرقصیده‌ام. ترسیده‌ام که برقصم یا بخوانم، حتی توی حمام تک و تنها صدام را ول بدهم!» می‌ترسند آن پایین شاید، مثلاً این همسایه‌ی زیری که دیگر در گوشه‌ی بیداد نمی‌زند. شاید هم خبری هست که نمی‌خواهید به من بگویید! خبری شده امینه آغا؟ مرگ بچه‌هات راستش را به من بگو، این مدت که من افتاده‌ام، رقصیدن که ور نیفتاده، کوچه‌باغی خواندن، گرفتار طره‌ی زلفی شدن؟ من می‌خواهم بفهمم، حق دارم. وقتی می‌شود عکس آغاز خلقت را گرفت، چرا من نتوانم بفهمم که در آن سی چهل متر پایین، پشت این ساختمان چه خبر است؟ بیا بگیر زیر بالای مرا بروم ببینم چه خبر شده که دختر من، عزیز بابا، پانزده سال است یک تلفن نمی‌کند یا یک بند انگشت نامه نمی‌نویسد؟ و هی صفیه می‌آید می‌گوید: «صدیقه سلام رساند.» صد سال سیاه نمی‌خواهم سلام برساند. شنیدی چی گفتم؟ صد سال سیاه نمی‌خواهم سلام برساند، وقتی من نمی‌بینمش سلامش به چه دردم می‌خورد؟ نکند بلایی سرش آمده؟ با تواَم امینه آغا! گرفتاری بد است اما اگر آدم گرفتار چیزی باشد مثل آن مکانیک که طوری نیست. بیدار که می‌شود می‌فهمد که چرا بیدار شده. همین را می‌خواستم بگویم. اما نه، یکی چیز دیگری داشتم می‌گفتم. آره، می‌گفتم یک بابایی همین یک ساعت پیش تلفن کرد که امروز عصر دو تا جوان ساعت پنج می‌آیند توی میدان ونک که برقصند. تو که رفتی بیرون تلفن زد. مطمئن نیستم که گفته باشد ونک، اما مطمئنم که گفت می‌خواهند برقصند. من هم زنگ زدم به اصغر. گفتم: «عمو! شنیدی که دو تا جوان خیال دارند سر پنج بعدازظهر توی میدان ونک برقصند؟» گفت: «که چی؟» گفتم: «چی‌اش را نمی‌دانم، اما مطمئنم که می‌رقصند.» از خودم دارم در می‌آورم. هی هم زنگ زدم. به استاد گفتم: «به شادی عکس گرفتن از آغاز خلقت می‌خواهند برقصند.» گفت: «این یک چیزی، من هم حتماً می‌آیم.» وقتی صدای در آمد و تو انگار آمدی، داشت همین را می‌گفت. بیا تو هم زنگ بزن و همین را بگو، به هر کس که دلت خواست زنگ بزن. بعد هم کمک کن بنشینم، شلوارم را هم بده، تنم کنم، نو باشد. بعد هم با هم می‌رویم پایین، هی از این و آن می‌پرسیم. از راننده‌ی تاکسی من می‌پرسم: «راسته که گفته‌اند امروز یک پسر و یک دختر جوان می‌خواهند بیایند توی میدان ونک برقصند؟» اگر پرسید چه ساعتی؟ می‌گوییم: «سر پنج عصر.» بعد هم می‌رویم همان‌جا، کنار میدان، روی یک نمیکت می‌نشینیم. فقط هم کافی‌ست به یکی دو نفر خبر بدهیم و بعد برویم آن وسط روی یک نیمکت بنشینیم. خوب، اگر سر پنج دو تا آمدند که هیچ. اگر نه، این دیلاق را تو می‌دهی زیر این بغلم و آن یکی را هم زیر این، تو هم بلند می‌شوی و بعد دوتایی... شنیدی چی گفتم امینه آغا؟ چرا حرفی نمی‌زنی؟ پایان /هوشنگ گلشیری" انفجار بزرگ/ @khialemobham

ترا نمی بخشند مرا نبخشیدند ترا نمی‌بخشم ترا که تشویشی ترا که تردیدی ترا که پچ پچ زیر لبی و رخنه‌ی ذهن! ترا نمی‌بخشند به تهمت دیدن به جرم زمزمه کردن، و عشق ورزیدن به اتهام شنودن، و بازگو کردن. مرا نبخشیدند ترا نمی‌بخشند که بی گناهی، و بخشش سزای پاکان نیست بر آستان دنائت* بسای پیشانی، به من نگاه مکن، وگرنه این تو و آغاز بی سرانجامی. حریق باد مرا سوخت، سوخت، آبم کرد. حریق هیچی و پوچی! حریق بی هدفی تشنه‌ی سرابم کرد هنوز می‌سوزم، هنوز... چهار تاول چرکین، بدوز بر قلب‌ات چهار جیب بزرگ، بدوز بر کفن‌ات. ز لاشه‌ام بگذر، که من، ز دودمان منقرض اشک و خون و یخ هستم، چو سنگواره‌ی ماموت. اگرچه می‌دانم، که نیست تجربه هرگز تمامی معیار اگر چه می‌دانی، که از تعهد شمشیر و قلب بیزارم اگر چه می‌دانند، هنوز بیدارم، هنوز... *دنائت: پستی، فرومایگی /نصرت رحمانی/ @khialemobham

Repost from N/a
هفده سالمون بود، رویامون تشکیل خانواده بود یه خونه، با هر چی که لازمه بعد یهو 23 ساله شدیم، حالا فشار زندگی جدی تر شده یه مشت شغل بی سر و ته داریم و قبض هایی که باید پرداخت بشن دوستای قدیمی الان تبدیل به دشمن شدن حالا به اون موقع که جوون بودم فکر میکنم به روزی که عاشق شدم... ما همدیگه رو تو بخش شرقی ملاقات میکردیم جایی که خورشید غروب نمیکنه و هر روز با ماشین آبی تو خیابون پشتی میچرخیدیم و عزیزم میدونی که امشب میخوام برم ما میتونیم هرجا میخوایم بریم تا ساحل میرونیم و بعد میپریم تو دریا فقط دستام رو بگیر و باهام بیا #music #english #pop #R&B

مردم باهات مهربون برخورد میکنن بعد یهو پرچم جمهوری اسلامی میذارن پروفایلشون

اول به دام آرم تو را وانگه گرفتارت شوم من! @khialemobham

به دوست نامه نوشتن شعار بیگانه‌ست به شمع، نامه‌ی پروانه بال پروانه‌ست... /صائب تبریزی/ @khialemobham

خیالِ خامِ پلنگِ من به سوی ماه جهیدن بود! و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود! پلنگ من دل مغرورم، پرید و پنجه به خالی زد که عشقِ ماهِ بلندِ من ورای دست رسیدن بود گل شکفته! خداحافظ، اگرچه لحظه‌ی دیدارت شروع وسوسه‌ای در من، به نام دیدن و چیدن بود من و تو آن دو خطیم آری، موازیانِ به ناچاری که هردو باورمان ز آغاز، به یکدگر نرسیدن بود اگرچه هیچ گل مرده، دوباره زنده نشد اما بهار در گل شیپوری، مدام گرم دمیدن بود شراب خواستم و عمرم، شرنگ ریخت به کام من! فریبکار دغل‌پیشه، بهانه‌اش نشنیدن بود چه سرنوشت غم‌انگیزی، که کرمِ کوچکِ ابریشم، تمام عمر قفس می‌بافت، ولی به فکر پریدن بود. /حسین منزوی/ @khialemobham

بی‌خود نترس ای بچه‌ی تنها! نامِ تمامِ مردگان یحیاست امروز سالمرگ عباس معروفی نویسنده، شاعر و روزنامه‌نگار ایرانی‌ست. او زاده‌ی ۲۷ اردیبهشت ۱۳۳۶ و شاگرد هوشنگ گلشیری و محمدعلی سپانلو بود. از مشهور‌ترین آثار او می‌توان به سمفونی مردگان، سال بلوا، پیکر فرهاد و نام تمام مردگان یحیاست اشاره کرد. معروفی به خاطر موضع‌گیری علیه حکومت ایران بارها بازجویی شد و تا پای اعدام رفت و سرانجام تحت فشار سیاسی از ایران خارج شد و به آلمان رفت. او یکی از چهره‌های اثرگذار فرهنگ ادبی چند دهه اخیر ایران بود. روحش شاد و یادش گرامی. @khialemobham

لیونل مسی از تیم ملی خداحافظی کرد ممنون لئو مسی واسه این همه زیبایی که به فوتبال بخشیدی 🤍🩵 -Footfun- @uttweet

خداروشکر 🤣😭

کانالت همیشه سوپرایزم میکنه

کاشکی دلم رسوا بشه دریا بشه این دو چشم پرآبم

خود تو خورشیدی غیر ممکنه غروب شه

مگه اینجا توی هر سال شمسی چندتا پاییزه که بازم داره از چشم قشنگت مژه میریزه

ترکه‌ی بیداد و ستم مونده هنوز رو تن ما

تو با این فیست میری بیرون عجب دلی داری

خیالِ مبهم - Статистика та аналітика Telegram каналу @khialemobham