594
Підписники
-224 години
+117 днів
-6130 днів
Архів дописів
594
اگر خیابانها بوی خون نمیدادند راحتتر میتوانستم قدم بزنم، پاهایم بهتر یاریام میکردند و چشمهایم دنبال لکهها و مشامم در جست و جوی عطرها سرگردان نبود.
اگر خداوند در پاسخ تمام نگاههای رنجیده و به پایان رسیدهام به چای نوشیدناش ادامه نمیداد، شاید بیشتر لبخند میزدم.
اگر شکم سیر صاحب پول روی کولم نبود، صافتر راه میرفتم و پوست کف دستهایم لطیفتر بود.
اگر پدرم کمتر داد میکشید و مادرم کمی بیشتر شانههایم را میفشرد، کمتر سرت داد میکشیدم و بیشتر دستهایت را میگرفتم.
اگر درد وطن مثل تیزی در سینهام قرار نمیگرفت و چشمهایم به یک وجب خاک نبود، از کتابها و شعرها لذت میبردم.
اگر به صورتم نگاه میکردند قسم میخورم بیشتر میتوانستم به چشمها خیره بمانم، سرم را نچرخانم و راهم را به سمتی کج نکنم.
اگر با دستهایی که برای یک کودک بود کمتر اشک پاک میکردم اکنون جوانتر به نظر میرسیدم و تو؟ کنار من شادتر بودی!
میبینی؟ من یک نتیجه از تمام جبرهای زندگیام، هر شب استخوانهایم را به هم میبندم و صبح با درد عجیبی بیدار میشوم، عصرها به تو لبخند میزنم و به همان یک وجب خاک میاندیشم!
