شاید کومن !
Відкрити в Telegram
دست نوشته های یک آدم عجیب @co_man_bot If you want to see my other side : https://t.me/coman_bullshit
Показати більше324
Підписники
+124 години
+57 днів
+930 днів
Архів дописів
324
همان روز باز تکرار شد
همان روزی که او دستش را به سمت دراز کرده بود تا به کمک من بیاید
اما من چه کردم جز فرار از واقعیتی که دیر یا زود باید میپذیرفتم
او همراه من بود
یا شاید بهتر بود بگویم او خود من بود !
او از جنس من بود اما چرا باید تاریکی اینگونه سراپای او را فرا بگیرد
و لبخند مضحکی که روی لب داشت ... اما او چهره ای نداشت پس چرا لبخند حقیرانه ای برایش تصور میکنم
آیا آن اشک ها نیز ساخته ذهن من بود ؟
اما حال دوباره او ایستاده و دست هایش به سمت دراز است تا من کمک او راقبول کنم تا پشت به پشت من پیش آید و مرا به سمتی که خود میخواهد سوق دهد
او ایستاده و من نشسته بر زمین به او نگاه میکنم
شایددر انتها دست او اینگونه به من برسد
من آنقد واقعیت را قبول نخواهم کرد تا روزی دروغی که به خود گفتم جای خود را روی صندلی حقیقت پیدا کند
تا شاید دروغ من به خود ، حقیقت من شود
حقیقتی که از دروغ زاده شده
آخر میدانم
هر دروغی در انتها راه خود را به سمت حقیقت شدن پیدا میکند
جزوی از حقیقت میشود و ریشه های سیاهش را در تمام آن پاکی سفید رنگ پخش میکند
نمیدانم ...
شاید او نیز دروغی بیش نبوده که اینگونه سر تا پا سیاهی او را فرا گرفته است ...
دست نوشته
324
خود را دیدم در آینه ای که دیگر حقیقت را نشان نمی داد
من آنقدر پیش رفتم که حضورم نیز دروغی بیشتر نبود !
دست نوشته
324
از جلوی چشمانم می گذشت
می دوید و شادمان بود و می خندید
دست هایش را در هوا ازاد میگذاشت تا همراه قدم های کوچکش به سمتی پرواز کنند که باد برایشان مقدر کرده
چه لبخند ساده ای !
نمیدانم آیا باید من این بلا را سر خود می آوردم تا این لبخند به شدت ساده اینگونه برای من سخت شود ؟
نمیدانم چه در زندگی من مقدر بود که مرا مجبور میکرد تا زخم هایم را با جان و دل در آغوش بگیرم و نمک پاششان کنم تا تداوم درد هایم مرا در امان نگه دارند
زخم ها درد می آوردند و درد ریشه در تن من می دواند تا به اسارت بگیرد آنچه باید از ابتدا آزاد می ماند
آن چیزی که حاصلش همین لبخند ساده بود
من که هیچ
آیا احساسات صادقانه این کودک شادمان لایق این زندان تاریک بودند ؟
درد چشیده شد تا مرا از درد های مشابه در امان نگه دارد امان از اینکه حاصل درس های زندگی ، یاد گرفتن زندگی نکردن بود !
من زندگی را فراموش کردم
لبخند ساده ام را فراموش کردم تا چه کنم ؟
حتی هدفم نیز در میان درد هایم گم شده بود و از من جز پوسته ای باقی نمانده بود که نگاهش هیچ سخنی نمیگفت
به من رسید و لبخند ساده اش محو شد
تو کیستی؟
و چه سوال دردناکی بود
اینکه کودکی ات اینگونه تورا غریبه ببند که دیگر حتی لبخند نزند !
دست نوشته
324
تاوان گناه من با درد من همراه بود
باید این زخم ها نمک پاشی میشد تا شاید درد جان سوزش یاد آور آن درس هایی باشد که هیچگاه خواهانش نبودیم
چرا باید یاد می گرفتیم ؟
چه چیزی در این روزگار جاری بود که ما باید فرا میگرفتیم تا در آینده ای نا معلوم دوباره زخم بر نداریم
چرا از ابتدا از این درد خانمان سوز در امان نبوده ایم؟
درد می پیچد و زنجیر هایش را به دور چیز هایی که باید آزاد می بودند میکشد تا بترسد
ترس تجربه چیزی که از ابتدا اشتباه بوده !
احساسات زندانی درد می شوند و در آخر پوسته ای باقی می ماند که نگاهش هیچ سخنی نمی گوید
324
چه باید می گفتم
سرشت روزگار بد ناجوانمرد بود .
خلاصه حرفم را زود تر از حرف هایم میگویم
ناخواستنی ترین خواسته هایم بدست آمد و خواستنی ترین داشته هایم از دست رفت
از زندگی بیزارم
از آنچه سرنوشت نام دارد بیزارم
خواهان طغیانم اما توان ایستادن ندارم زیرا همین سرنوشت به ظاهر زیبا ، خسته ام کرده است
حرف هایم کوبنده تر خواهد شد . نفرین هایم بلندی بیشتری پیدا خواهند کرد و مشت هایم بیشتر گره خواهد شد
خشم من حاکم بر روزهایم شده و جنون این خشم جز خودم گریبان دیگری را نمی گیرید
من هر چه تلاش کردم تا آن باشم که میخواستم ، نشد . من دور تر شدم و اونیز دور تر از من
خواستن رسیدن بود اما این خواستن های ثمر بخش فقط در میان کلمات داستان های زیبای کودکی حضور داشت
در این زندگی ، در این واقعیت تاریک و تیره خواستن انتهای جز سرشکستگی نداشت
و اما جالب بود ، تلاش تو برای رسیدن به چیزی که میخواستی تورا به چیزدیگری میرساند که نمیخواهی
و حال چه باقی میماند جز شخصی سرشکسته و خشمگین که صاحب چیزی شده که نمیخواسته
و همه چیز نابود میشود زیر فشار نگاه خشمگین او ! زنجیره نرسیدن ها و خشم ها و خراب شدن ها ادامه داشت تا زمانی که چشم ها برای خوابی ابدی بسته میشد
اری
سرشت زندگی همین مقدار کودکانه و ابلهانه بود
این زنجیر خشم هیچگاه پاره نمیشد
در هم تنیده و پیچیده تر میشد تا گره هایی ایجاد کند که دیگر راهی برای رهایی نگذارد
تو زندانی خشم خواسته هایت شدی
تبریک میگویم
حال قلم بدست بگیر و همانند من ، لعنت خود را به سمت زندگی پرتاب کن تا آتش خشمت بیشتر و بیشتر ،خودت را بسوزاند !
دست نوشته
324
چه باید می گفتم
سرشت روزگار بد ناجوانمرد بود .
خلاصه حرفم را زود تر از حرف هایم میگویم
ناخواستنی ترین خواسته هایم بدست آمد و خواستنی ترین داشته هایم از دست رفت
از زندگی بیزارم
از آنچه سرنوشت نام دارد بیزارم
خواهان طغیانم اما توان ایستادن ندارم زیرا همین سرنوشت به ظاهر زیبا ، خسته ام کرده است
حرف هایم کوبنده تر خواهد شد . نفرین هایم بلندی بیشتری پیدا خواهند کرد و مشت هایم بیشتر گره خواهد شد
خشم من حاکم بر روزهایم شده و جنون این خشم جز خودم گریبان دیگری را نمی گیرید
من هر چه تلاش کردم تا آن باشم که میخواستم ، نشد . من دور تر شدم و اونیز دور تر از من
خواستن رسیدن بود اما این خواستن های ثمر بخش فقط در میان کلمات داستان های زیبای کودکی حضور داشت
در این زندگی ، در این واقعیت تاریک و تیره خواستن انتهای جز سرشکستگی نداشت
و اما جالب بود ، تلاش تو برای رسیدن به چیزی که میخواستی تورا به چیزدیگری میرساند که نمیخواهی
و حال چه باقی میماند جز شخصی سرشکسته و خشمگین که صاحب چیزی شده که نمیخواسته
و همه چیز نابود میشود زیر فشار نگاه خشمگین او ! زنجیره نرسیدن ها و خشم ها و خراب شدن ها ادامه داشت تا زمانی که چشم ها برای خوابی ابدی بسته میشد
اری
سرشت زندگی همین مقدار کودکانه و ابلهانه بود
این زنجیر خشم هیچگاه پاره نمیشد
در هم تنیده و پیچیده تر میشد تا گره هایی ایجاد کند که دیگر راهی برای رهایی نگذارد
تو زندانی خشم خواسته هایت شدی
تبریک میگویم
حال قلم بدست بگیر و همانند من ، لعنت خود را به سمت زندگی پرتاب کن تا آتش خشمت بیشتر و بیشتر ،خودت را بسوزاند !
دست نوشته
324
گم گشته ای بود میان راه های بسیار
ایستاده بود
نور راه را برایش پیدا میکرد اما او چشمهایش را بسته بود . خسته بود از نگاه کردن
پس ایستاد واز جایش تکان نخورد
گم گشته راهش را انتخاب کرد
راه او گمشده ای بودن در هزارتویی بود که راهش پیدا بود !
دست نوشته
324
گم شده ای میان راه های بسیار بود
نور راه را نشانش میداد اما
او چشم هایش را بسته بود
خسته تر از آن بود که تلاشی برای نگاه کردن کند
گم گشته راهش را یافت
راه او گم شدن میان راه های پیدا بود !
دست نوشته
324
و سکوت حکم فرما شد
آنجایی که قلم را بدست گرفتم و هیچ نتوانستم بنویسم ، فهمیدم
فهمیدم که ذهن من نیز سکوت را در آغوش گرفت
آنجا بود که آخرین قطره های امید داشتن من برای رهایی از میان این باتلاق تاریک نیز خشک شد !
سکوت جای کلمات را میگرفت و کاغذ سفید باقی می ماند
دیگر حرفی نبود که نگفته باشم و چیزی نبود که ننوشته باشم
سکوت آمد و مهر پایان حرف هایم را بر زبان و قلم من کوبید
اما درد من از سکوت نبود
درد من از آن بود که با وجود آنکه هر چه داشتم و نداشتم را نوشتم
سکوت آمد و یافتم ادامه راه بیهوده است
حال باید به تماشای افول ذره ذره خرابه های دست ساز خودم بنشینم و هیچ نگویم
زیرا سکوت کافی بود تا پایان مرا به تصویر بکشد
دست نوشته
