uk
Feedback
Peace🌞

Peace🌞

Відкрити в Telegram

اینجا کُنجی برای به‌اشتراک گذاشتن علایقمه (اون دسته از علایق حال ‌خوب‌کُن)🌊. خلاصه یجایی مثل سیو‌مسیج دیگه، یا مثلا همون نخ‌هایی که مارو به زندگی وصل می‌کنن به دنيای ‌من خوش اومدی.

Показати більше
400
Підписники
+324 години
+37 днів
+630 день
Архів дописів
Bedroom - Better Friends.mp311.03 MB

photo content
+1

نیاز دارم یه صدایی از پشت تلفن بگه: مُشتُلُق بده...

Repost from N/a
Let Babylon Burn - So Hollow.mp314.42 MB

«برای این‌که چیزی به پایان برسد، باید چیز دیگری آغاز شود و آغازها را نمی‌توان دید.»

4_5904603339257029610.m4a4.86 MB

Repost from ·Alaska, Alaska·
یک‌بار جایی خوندم که کنجکاوی خودش نوعی زبان عشقه و به نظرم واقعا همین‌طوره. فکر می‌کنم چیزی که آدم‌ها رو بیشتر از هر چیز به هم نزدیک می‌کنه، حس دیده شدنه؛ این‌که برای اولین بار کسی تو رو بفهمه و به بخش‌هایی از وجودت راه پیدا کنه که شاید تا قبل از اون برای دیگران دست‌نیافتنی بوده. این‌که بخواد بدونه تو کی هستی، چه چیزی تو رو می‌ترسونه، چه چیزی به هیجانت میاره و پشت سکوتت معمولا چه چیزهایی می‌گذره. بعضی از عمیق‌ترین ارتباط‌های انسانی هم نه از بحث‌های بزرگ، بلکه از سؤال‌های ساده و توجه به جزئیات شکل می‌گیرن. با این حال، انگار پرسیدن سؤال‌های خوب داره به یه هنر فراموش‌شده تبدیل می‌شه و کمتر پیش میاد که این کنجکاوی دوطرفه و ماندگار باشه. وقتی کسی به دنیای درونی تو علاقه‌مند باشه، کم‌کم متوجه می‌شی که دلت می‌خواد بیشتر باهاش حرف بزنی. نه لزوماً چون همیشه حرف مهمی برای گفتن داری، بلکه چون حضورش باعث می‌شه فکرها و احساساتت راحت‌تر راه خودشون رو به کلمه‌ها پیدا کنن. بعضی آدم‌ها این توانایی رو دارن که کاری کنن حرف‌ها خودبه‌خود ظاهر بشن؛ انگار برای اولین بار احساس می‌کنی کسی هست که واقعا می‌خواد بشنوه و بفهمه. مثل اون چیزی که ویرجینیا وولف می‌گفت: «همیشه دلم می‌خواهد فقط با تو حرف بزنم، حتی وقتی چیزی برای گفتن ندارم. وقتی کنار تو هستم، انگار حرف‌ها خودبه‌خود پیدا می‌شوند و من همان لحظه آن‌ها را می‌سازم. انگار همه‌شان را برای تو ساخته‌ام.»

photo content
+1

تو در خانهٔ من بی‌هیچ رودربایستی می‌توانی غمگین باشی‌...

از بیت شعری که به دلت نشست برایمان بگو رنگ مورد علاقت رو که همه میدانند.

و ناگهان نوبت تو میشود و خداوند با دستانی پر از نور تمام نبودن ها را جبران میکند بمان در ایمان حتی وقتی چیزی نمیبینی

4_6030771164672952463.mp37.99 MB

ایرونی.
+2
ایرونی.

‏ هیچ‌وقت بابت عشق‌هایی که نثار دیگران کرده‌اید و بعدها به این نتیجه رسیده‌اید ذره‌ای برای عشق شما ارزش قائل نبوده‌اند، افسوس نخورید. شما آن چیزی را که باید به زندگی ببخشید، بخشیدید و چه چیزی زیباتر از عشق... هر رنج دوست داشتن صیقلی‌ست بر روح. با هر تمرین دوست داشتن، روح تو زلال‌تر می‌شود. گاهی بعضی ها با ما جور در می آیند، اما همراه نمی‌شوند، گاهی نیز آدم‌هایی را می‌یابیم که با ما همراه می‌شوند اما جور در نمی‌آیند. برخی وقت‌ها ما آدم‌هایی را دوست داریم که دوست‌مان نمی‌دارند، همان گونه که آدم‌هایی نیز یافت‌می‌شوند که دوست‌مان دارند، اما ما دوست‌شان نداریم. به آنانی که دوست نداریم اتفاقی در خیابان بر می‌خوریم و همواره بر می‌خوریم، اما آنانی را که دوست می‌داریم همواره گم می‌کنیم و هرگز اتفاقی در خیابان به آنان بر نمی‌خوریم! برخی ما را سر کار می‌گذارند،‌ برخی بیش از اندازه قطعه گم شده دارند و چنان تهی‌اند و روحشان چنان گرفتار حفره‌های خالی است که تمام روح ما نیز کفاف پُر کردن یک حفره خالی درون آنان را ندارد... برخی دیگر نیز بیش از اندازه قطعه دارند و هیچ حفره‌ای، هیچ خلائی ندارند تا ما برایشان پُرکنیم. برخی می‌خواهند ما را ببلعند و برخی دیگر نیز هرگز ما را نمی‌بینند و نمی‌یابند و برخی دیگر بیش از اندازه به ما خیره می‌شوند... گاه ما برای یافتن گمشده خویش، خود را می‌آراییم، گاه برای یافتن «او» به دنبال پول، علم، مقام، قدرت و همه چیز می رویم و همه چیز را به کف می آوریم و اما «او» را از کف می‌دهیم. گاهی اویی را که دوست می‌داری احتیاجی به تو ندارد زیرا تو او را کامل نمی‌کنی. تو قطعه گمشده او نیستی، تو قدرت تملک او را نداری. گاه نیز چنین کسی تو را رها می کند. و گاهی نیز چنین کسی به تو می‌آموزد که خود نیز کامل باشی، خود نیز بی نیاز از قطعه های گم شده. او شاید به تو بیاموزد که خود به تنهایی سفر را آغاز کنی، راه بیفتی، حرکت کنی. او به تو می آموزد و تو را ترک می کند، اما پیش از خداحافظی می‌گوید: "شاید روزی به هم برسیم ...."، می گوید و می رود و آغاز راه برایت دشوار است. این آغاز، این زایش،‌ برایت سخت دردناک است. بلوغ دردناک است، وداع با دوران کودکی دردناک است، ‌کامل شدن دردناک است، اما گریزی نیست... و تو آهسته آهسته بلند می‌شوی و راه می‌افتی ومی‌روی و در این راه رفتن دست و بالت بارها زخمی می‌شود، اما آبدیده می‌شوی و می‌آموزی که از جاده‌های ناشناس نهراسی، از مقصد بی‌انتها نهراسی، از نرسیدن نهراسی و تنها بروی و بروی و بروی... ‏برگرفته از کتاب قطعه گمشده  اثر #شل_سیلوراستاین

photo content
+1

photo content
+1

photo content
+1

photo content
+1

photo content
+1

photo content
+1