˹ Med & Mind ˼
Відкрити в Telegram
Just a curious medical student 🩺🍓 A quiet corner for books, ideas and medicine 🐦⬛📚 .*•° 5/14 ----- منابع 🔗(https://t.me/manabe_man) ----- ارتباط 🔗ربات ناشناس( @msincrrrbot )
Показати більше423
Підписники
-124 години
Немає даних7 днів
+2830 днів
Архів дописів
۵ مرحله کنار امدن با غم:
۱. انکار: اول باور اینکه چنین اتفاقی افتاده سخته.
۲. خشم: واکنش در برابر یه اتفاق ناگوار؟ عصبانی شدن.
۳. چانه زدن: "ای کاش یه راه دیگه بود..."
۴. افسردگی: وقتی که هیچ چیزی نمی تونه چیزی که اتفاق افتاده رو تغییر بده و آدم احساس ناتوانی و عجز می کنه.
۵. پذیرش: بنی آدم بنی عادت است. وقتی زیاد توی یه محیط با بوی بد باشه (مثل ماهی فروشی) بینی به بو بد بی حس میشه، من در مورد بو ها صحبت نمی کنم.
@msincre
من از بچگی سعی دارم با هر دو تا دستم بنویسم و با تمرین و تکرار می تونم با دست غیرغالبم بنویسم، اگرچه بازم به خوبی دست غالب نیست ولی از همون موقع فهمیدم خوبه که از هر دو تا نیمکره کار کشید.
راستی، این مطلب جالب هم براتون پیدا کردم. میگه سعی کنید با دست غیرغالبتون مسواک بزنید چون باعث میشه سیناپس های جدیدی توی مغزتون شکل بگیره و این نوروپلاستیسیته و انعطاف پذیری شناختی رو افزایش میده. اینها دو تا مفهوم جدا هستند. نوروپلاستیسیته یعنی توانایی مغز برای تقویت یا ایجاد سیناپس های بیشتر برای افزایش یادگیری، سازگاری یا ترمیم آسیب و افزایش انعطاف پذیری شناختی معلول افزایش نوروپلاستیسیته هست که به کارکرد های اجرایی مغز کمک می کنه.
امروز ۶ ساعت برق نداشتیم، کابل های برق رو دزدیده بودن. از خواب بیدار شدیم دیدم نه برق داریم و نه اینترنت ... وضعیت خیلی ترسناکی بود.
از این افزایش جرم و جنایت خیلی می ترسم.
راستی امتحان گردن:
نمره ام از اونی که انتطار داشتم کمتر شد ولی خودم رو سرزنش نمی کنم. همینکه توی این شرایط هنوز توان درس خوندن دارم خودش زیادیه.
واضحه که منظورشون از شرایط اضطراری جنگه. توی شرایط اضطراری دغدغه مردم زنده موندنه نه کلاس آناتومی تناسلی...
بیخیال... یکم از تجربه ام براتون بگم چون تنها کاری که می تونیم برای هم انجام بدیم کمک به همدیگر هست:
اگر امتحان سر و گردن دارید یا در آینده خواهید داشت کتاب آناتومی گری خیلی خوب عروق و اعصاب رو آموزش داده حتی از جزوه استاد بهتر.
عضلات رو هم با برنامه learning anatomy تمرین کنید.
#درسی
و امتحانات بی رحمانه شروع شدند.
بدون اینکه فرصت تجزیه و تحلیل اینکه چی داره سرت میاد بهت بدن ازت می خوان توی این مدت مثل یه آدم عادی که شرایط عادی داشته درست رو خونده باشی.
به نظرم کاش حداقل یه روز به احترام جان باخته ها عزای عمومی اعلام میشد. به مردم اجازه عزاداری برای عزیزان از دست رفته داده میشد. ولی بیخیال... اونها نیازی به این مراسمات نمادین ندارن، یادشون توی دلهای ما تا ابد باقی می مونه :))))
هنوز این خبر باورپذیرتر از اخبار "امروز و فردا وصل می شود..." که امثال زومیت و سایت های داخلی می نویسن.
فیلم ها رو دیدم واقعا هیچی نمی تونم در موردش بگم جز این که زندگیم به قبل از بعد از ۱۸ دی تقسیم شد.
تلگرام قطع میشه احساس خلا می کنم، ما هیچ وقت مثل این روزها متوجه نشدیم که چقدر زندگیمون به تلگرام گره خورده. سرگرمی، فایل های درسی، ارتباط با دیگران و... بیشتر کارهامون به تلگرام گره خوردیم.
این دو روز با اینترنت مودم وصل نشدم، امشب همراه اول خریدم تا وصل شدم. خیلی عجیبه که فقط یک اپراتور رو وصل کردن 😕
انگار می خوان همه از اون اپراتور استفاده کنن و اونها پول خوبی به جیب بزنن...
هفته اول بیشتر با رونویسی و جزوه نویسی گذشت و هفته دوم بله ولی نه به کیفیت قبل. خلاصه صفر نبود، صد هم نبود...
ولی نجات دهنده من چند چپتر آخر این کتاب بود :) هفته اول تونستم با خوندن چند چپتر آخر این کتاب یه خرده آروم بگیرم و از واقعیت دور شم. یه تیکه هست که خیلی جالب بود برام:
لاکوود و لوسی داشتن داخل آزمایشگاه بودن یهو صدای مامورها رو میشنون و از طریق حلقه تسخیر شده فرار می کنن. وقتی بیرون میان همه چیز عادی به نظر می رسه ولی یه چیز عجیب بود. لوسی پرسید "لاکوود چرا مامورها دنبالمون نیومدن؟" لاکوود گفت "لابد خوش شانس بودیم." اونها به راهشون توی جنگل ادامه دادن. جنگل تاریک تر و سرد تر از قبل به نظر میومد و یه چیزی خیلی عجیب بود، ماه توی آسمان نبود. لوسی دوباره از لاکوود پرسید "لاکوود، چرا ماه توی آسمان نیست؟" لاکوود به جای فکر کردن به دلایل پشت قضایا بیشتر دنبال پیدا کردن یه دلیل خیالی ولی فرضی برای توجیه قضایا بود گفت "لابد پشت ابرهاست، هوا سرده لوسی باید سریع خودمون رو به مسافرخونه برسونیم حتما بقیه نگرانمون هستن." از جنگل تا دهکده نیم ساعت راه بود، به هر سختی بود این مسیر رو طی کردن ولی طی مسیر به هیچ کسی برنخوردن. خیلی عجیب بود، چرا اینقدر همه جا خالی از انسانهاست؟ چرا کسی دیده نمیشه؟ اینها سوالاتی بود که ذهنشون رو درگیر کرده بود. وقتی به دهکده رسیدن بازم کسی رو ندیدن. بالاخره به مسافرخونه رسیدن، نه چراغی روشن بود و نه صدایی شنیده میشد. لاکوود آروم در رو باز کرد، داخل اینقدر تاریک بود که چیزی دیده نمیشد و بادی سردی از اون خارج شد، هیچ کدوم جرئت نداشتن وارد مسافرخونه شوند، همینجور خشکشون زده بود. لوسی گفت "چرا کسی نیست؟" لاکوود حالا داشت پی می برد، به لوسی گفت "آره نه ماهی توی آسمون هست و نه کسی اینجاست. همه جا سیاه و سفیده و سرده. نکنه..." که یهو لوسی گفت "نه لاکوود اونجا رو ببین! یه دختر بچه داره از دور به سمت ما میاد." لاکوود به دور خیره شد و دختر رو دید ولی... گفت "لوسی این همون دختر نیست؟ همونی که اسکینر گفت..." لوسی گفت "آره خودشه. همونی که... همونی که... اخیرا فوت شده." پوست دختر خاکستری رنگ بود و لباس بلند به تن داشت و با صورت خالی از احساس به سمت اونها میومد. لاکوود و لوسی با وحشت بهم خیره شدن و گفتن "اینجا اون دنیاست!" داشتم فکر می کردم اگر سختی و غم توی جامعه باقی بمونه، از حالا انگار همه چیز رنگش و شادیش رو برام از دست میده و خاکستری میشه. انگار که من هم وارد دنیای وارونه شدم. #خاطره
