حوالیغرب'
Відкрити в Telegram
«در پی راهی برای زنده ماندن.» -متن های که اسم نویسنده آخرش نیست رو خودم مینویسم. پس خواهشا،کپی نکنید و اگر که دوست داشتید فور بزنید.
Показати більше486
Підписники
-324 години
-97 днів
-2330 днів
Архів дописів
486
Repost from پناهگاه؛
خاطرات؛ خاطرات برایم مانند یک زهر شیرین اند. شیرینی اش بهاین خاطر است که خودم را خندان میبینم و یا گاهی گریان! اما خوشحالم که روزی خندان بودم و همچنین خوشحالم که توانستم از آن حالِ گریان و غم انگیز بیرون بیایم. اما چیزی که دردناک است ، وجود کسانیست که دیگر در زندگیام حضوری ندارند؛ دیگر مهرِشان بر دلم نیست. "همان هایی که زمانی میگفتند تا ابد هستند،ابدشان کمتر از چیزی که فکر میکردم بود!" و بعد از رفتنشان درنهایت من ماندم و خاطراتی که همیشه در اعماق جانم میمانند. اما عزیزکم؛ این را از من بشنو هرروز که میگذرد دلتنگ تر میشوی،عیبی ندارد اما در عوض متوجه این میشوی که چرا سرنوشت تورا از او دور ساخت و به چه دلیل تورا با او آشنا کرد. درواقع متوجه درسی که با آمدن او به تو داده شد میشوی و این همان بزرگ شدن است. -جینآ ۱۴۰۳/۰۶/۱۰
486
Repost from اشکهایِریختهنشده؛
این پست + این پیام رو فور کنید چنلاتون، یه پست علامت بزنید فور کنم یک روز اینجا بمونه.
486
Repost from اشکهایِریختهنشده؛
یه روز خیلی عادی، آخرین بارمون رو باهم میگذرونیم. میخندیم و بعد از ساختن خاطرات خوب و به یاد موندنی، از هم خداحافظی میکنیم، اون شب تا صبح بیدار میمونیم و با فکرِ روزی که پشت سر گذاشتیم لبخند میزنیم، البته شاید فقط من اینطور فکر کنم. فرداش با ذوق و شوق بیدار میشم و قشنگ ترین لباسها رو میپوشم، به خودم میرسم و با یه لبخند میرم به کافه مورد علاقم تا ازت بخوام باهم قهوه بخوریم، قهوهی تلخِ مورد علاقت. اما داستان جورِ دیگهای میگذره. من تورو میبینم درحالی که یکی تو بغلت نشسته و داری میبوسیش. همین. تو همین نقطه قلبم سقوط میکنه و خودمو از دست میدم، اما ظاهرم هیچی رو نشون نمیده، فقط از کافه بیرون میرم و برایِ خودم چندتا بسته سیگار میخرم، میرم به همون مکانی که دیروز منو بوسیدی و فرداش لباتو به یکی دیگه دادی و تا سحرگاه سیگار میکشم، نه قطرهای اشک میریزم نه ازت متنفر میشم. بدونِ اینکه برام زحمتی باشه از جام بلند میشم به سمت خونه میرم، باهات تماس میگیرم و بهت میگم میخوام برای آخرین بار ببینمت. میام پیشت، اوه؟ ما باهم خوابیدیم. من به خودم خیانت کردم و بدنی که برای یکی دیگهست رو لمس کردم، اما مگه میشه جلوی اون بدن تراش خورده کوتاه نیومد؟ بوسیدمت و بوسیدمت، بارها و بارها. رو لبات چیزهایی رو زمزمه کردم، ازم پرسیدی چخبره ولی اهمیتی ندادم و دوباره بوسیدمت و زمانی که چشماتو بستی، بوم. تولدِ پارسالم بهم یه خنجر کادو داده بودی، یادته؟ فقط خواستم بگم تو قبلِ اینکه بهم خیانت کنی ازم عذر خواهی نکردی، اما من قبل اینکه بکشمت ازت عذر خواهی کردم.
486
Repost from 𝗖𝗶𝘁𝘆𝗢𝗳𝗗𝗲𝗮𝗱
این مسیج رو + به همراه این پست فوروارد کنید.
یکی از پستهاتون رو فوروارد میکنم و ذکر میکنم که، اولین کلمه/جملهای که با دیدنش به ذهنم اومد چی بوده.
486
Repost from 𝗖𝗶𝘁𝘆𝗢𝗳𝗗𝗲𝗮𝗱
داستـان ما دروغِ محضـی بود کـه هـر دوی مـا به آن بـاور داشتیـم. تو باور داشتی که قلبِ من زودتر از تو خواهد مُـرد؛ من باور داشتـم که تو، تا آخرین پیـچِ این مسیـرِ خاکستـری کنـار من قدم خواهـی زد. چـه خیـال باطلـی! چـه دروغِ شیرینـی! فکر میکردیم عشقـی ساختهایـم کـه هرگـز ساخته نشـده. امـا؛ تمـامِ کاخِ دروغینِ رویـاهای ما فـرو ریخـت. تمـام چیزی کـه من بـه تو دادم، و تو بـه من دادی. شاید احمـق بـودم که گمـان میکردم اگر لبـهی این پرتگاه بایستـم و پایـم به اشتباه بلغـزد، برای گرفتن دستهـایم، از کوههای دور به سمت من پرواز خواهی کـرد. امـا، تو آن فرشتهی بیبـالِ خیـالِ من نبودی. بالهای تیـرهی تو، تکه پارههـای قلبِ سوختـهی خودِ من بودند کـه با آنها برای خود بـالِ پـرواز سـاختـه بـودی. فرشتهی من؛ روحِ مُـردهی مـرا در انتهای این پرتگاه رهـا کـردی. حال من مانـدهام و صفحـات پـاره شـدهای از وجـودِ تو در دستانـم کـه با نـابـاوری به آنهـا نگـاه میکنـم. تمـامِ آنچـه به تو دادم از بین رفت؛ تمـامِ وجـودم در انتهای این پرتگاه سوخت و تو برای نجـاتِ من نیامـدی.
─╌ نوشتـههـایسوختـه، ثـورا
486
Repost from عــزیزکرده بــدون نــعنا
فور کنید استیکر فیوتون رو بزارید بگم چند درصد وایبش رو میدید.
جوین نبودی فور نزن برف
486
Repost from ᭙ꫀ
این پیامو فور کنین چنلاتون ، توی فولدر قرارتون بدم و مقدار جذبی رو تقدیمتون کنم.
حتما برای چالش جوین باش چک میشه💸
486
Repost from N/a
این پیامو فور بزنید و تایپ MBTIتون رو بگید تا وایبتون رو با عکس بگم🖤
جوین باشید اینجا✨️ / گسترده ایو🌿
