uk
Feedback
Riyan's Arcadia

Riyan's Arcadia

Відкрити в Telegram

دیلی: @Riyaniol ناشناس: @Riyanie_bot

Показати більше
349
Підписники
Немає даних24 години
-67 днів
-1130 днів
Архів дописів
Repost from N/a
https://t.me/lonelystarhome
کاراگاه کیم جونگین، مرد 37 ساله ای که کیس قتل های سریالی رو همیشه به سرعت حل میکنه اینبار مهمان ناخوانده مدرسه ی دور افتاده ای توی یکی از قسمتای بد شهر سئول میشه. گفته شده هر شب یکی از پسرهای کلاس 131 از پشت بوم ساختمان 5 طبقه خودش رو پرت میکنه. اما این ها برای خودکشی زیادی دراماتیک و مرتبه و حضور دانش اموزان توی شب اون هم توی مدرسه اصلا چیز قابل قبولی نیست. شایعه ای میون دانش اموزها پیچیده. فردی با نقاب و چشمهای مشکی درشت و قدی متوسط توی راه پله ها قدم میزنه..فردی ناشناس که بنظر از خود این مدرسست. آیا کاراگاه موفق میشه پسر چشم درشت رو پیدا کنه؟

Repost from N/a
https://t.me/thatjellyfish
بی حوصله پک مواد غذایی رو توی ساکی چپوند. پوزخندی روی لبش شکل گرفته بود. بالاخره تونسته بود یه نفر دیگه رو پای قرار بکشونه و همین عالی ترین اتفاق توی زندگیش بود. کت و لباسشو مرتب کرد و با روشن کردن ماشین به سمت شرکت مرد رفت. با تماس کوتاهی بهش گفت که میخواد براش نهار ببره و بهش گفت پایین بیاد. با نشستن مرد توی ماشین غذاهارو سمتش گرفت. -تادااا.. همه رو خودم درستش کردم عزیزم.. تا اخر بخور این روزها خیلی به خودت سخت میگیری. - مرد که به سرعت ظرفهارو باز کرده بود دولپی از غذاهای خوشمزه میخورد و بین حرفهاش مثل یه ادم چیپ حرف زد. -اوه زنم..هم.. همینو میگه.. نمیفهمم چه اصراریه که باید حتما غذا بخورم...حتی دخترمم زنگ زد و پرسید. پوزخندی روی لبش شکل گرفت. بنظر میومد عاقبت خیانت اصلا چیز خوبی نیست. -عزیزم اخرین وعده غذاییت باید هم خوب باشه. مرد با احساس ناگهانی گرفتگی گلوش به سمت دختر برگشت. -چ..چی؟ -کار من کشتن ادمایی مثل توئه.. نگران نباش تو کالبد شکافی مشخص نمیشه غذای یه زن دیگه رو کوفت کردی.. فقط بمیر باشه؟

Repost from N/a
https://t.me/Fallenloey
توی جنگل به تنهایی قدم میزد. چند ساعتی بود که همسرش جواب تماس هاشو نمیداد. روز های خوبی برای گذروندن نبود و بیش از پیش به بحث اخرشون فکر میکرد. نباید بهش میگفت که گیتار رو کنار بذاره تا بتونن تمرکزشونو روی بچه بذارن. چی میشد مثلا حالا چانیولش هم موسیقی رو ادامه میداد و هم به بچشون میرسید؟ هنوز روپوش پزشکیش توی تنش بود. نمیدونست چند دقیقست اینجاست و حتی چرا تا اینجا اومده اما نیاز به این ارامش کوچیک داشت. پاییز پیش از اونچه که بخواد فکرش رو بکنه فرا رسیده بود و دکتر بیون جوان حالا کمی از سرما میلرزید. به اندازه کافی از ماشینش دور شده بود و غروب نزدیک بود. با دیدن چراغ هایی کنجکاوانه به جای برگشت به سمت اون نور رفت. چیزی نمیشد اگه چکش میکرد، نه؟ به سمت کلبه چوبی نسبتا بزرگ رفت و با تعجب اون رو از نظر گذروند. اون و چانیول همیشه به اینجا میومدن اما این اولین باری بود که همچین کلبه ای رو میدید. بنظر میومد فعلا کسی توی کلبه نبود. با کنجکاوی در چوبی رو باز کرد و نگاهی به اطراف انداخت. چیز مشکوکی نداشت. فقط یه کلبه متعلق به یک شکارچی بود. خواست در کلبه رو ببنده که با صدای تق تق مانندی با کنجکاوی داخل خونه رفت. کمی اطرافو چک کرد و صدای تق تق هنوز ادامه داشت. روی فرش نسبتا کهنه قدم گذاشت و با احساس ضربه از زیر پاش به سرعت فرشو کنار زد و متوجه یه چوب در مانند شد. پس توی جنگل زیر زمین هم میشد داشت؟ عجیب بود. در رو با تلاش کوچیکی باز کرد. از چیزی که میدید شدیدا شوکه شده بود. اون یه ادم بود! به سرعت دستشو دراز کرد تا مرد رو بیرون بیاره اما مرد سری به راست و چپ تکون میداد. بنظر کنار بکهیونو نگاه میکرد. با دیدن شکارچی کنارش ترسیده هینی گفت. گیر افتاده بود و قرار بود عاقبتش مثل اون مرد بشه؟ با افتادن توی اون زیر زمین نمناک. تازه فهمید که میتونست حتی به وضعیت اون 3-4 جنازه کنار مرد زنده هم بیفته.

Repost from N/a
https://t.me/Iaminthegraveyard
روی مبل نشسته بودی و بی حوصله به درامای اعصاب خورد کنت نگاه میکردی. حتی شخصیت مور علاقت هم نمیتونست اون حس خوب قبلی رو بهت بده و همین از همیشه بیشتر ناراحتت میکرد. با صدای زنگ خوردن در بی حواس به سمت دستگیره رفتی و در رو باز کردی. قرار بود دوست صمیمیت بیاد و از اونجایی که دیر کرده بود علاقه ای نداشتی که دقت کنی بهش. روی مبل جا گرفتی و منتظر بودی. -خیلی دیر کردی عوضی... مگه من مسخره توئم که از صبح منتظرت باشم؟؟ با نشنیدن هیچ صدایی و داخل نیومدن کسی با تعجب به سمت در رفتی و در رو به سمت خودت کشیدی تا باز شه. کسی پشت در نبود... با تعجب به اطراف نگاه کردی. یعنی کس دیگه ای اومده بود؟ لحظه اخر موقع بستن در چشمت به یک جعبه خورد. با تعجب اون رو برداشتی. پس از پست بود؟ همونطور که در رو پشت سرت میبستی سعی داشتی جعبه رو باز کنی. چیزی سفارش نداده بودی پس این از طرف کی بود؟ هیچ اسمی روش نبود. با برداشتن کاتر از توی لوازمت بالاخره تونستی جعبه رو باز کنی. به محض باز شدن جعبه بوی بدی توی بینیت پیچید و با استین هودیت سعی داشتی جلوی بوی بد رو بگیری و سرتو خم کردی تا محتوای جعبه رو ببینی. یه دست بریده شده و عکسی از دوست صمیمیت. در حالی که تمام بدنش غرق خون و برهنه توی اتاق تو افتاده بود و یکی از دستهاش نبودن. ترسیده جیغی زدی و فاصله گرفتی. اشکهات میریختن و محتوای معدتو همونجا بالا اوردی. به سرعت به سمت اتاقت رفتی تا چکش کنی. هیچ کس اونجا نبود.. شاید چون خودت دیروز اون رو کشته بودی؟

Repost from N/a
https://t.me/chanbaekfire
غروب قشنگی بود. خورشید از ماه خداحافظی میکرد و با طراوتی نارنجی رنگ، شبنم روشنایی رو از تاریکی شب پس میگرفت و بار سفرش رو بسته بود. صدای موسیقی ملایم و مورد علاقه پسرک همه جارو در بر گرفته بود و حالا در آغوش گوش دراز دوست داشتنیش سعی داشت به کلمه ای جز خونه فکر کنه. چقدر همه چیز اینطوری قشنگ تر بود. -بکهیون؟ همونطور که عطر اسپری شده روی گردن مرد رو میبویید مستانه هوم گفت. سرشو مثل گربه ها به مرد میمالید و برخلاف همیشه متقابلا بغل و نوازش نشده بود. با حالت اعتراضی سرشو بلند کرد و به چشم های چانیول که لرزون نگاهش میکرد چشم دوخت. -چیشده عزیزم؟ با تعجب پرسید و دستشو روی گونه چانیول قرار داد. کمی تند تر از قبل نفس میکشید و اخمی روی ابروهاش جا خوش کرده بود. -قضیه اون جنازه توی انباری چیه. با شوک به مرد نگاه کرد. نمیدونست چطوری باید توضیح بده. صداش کمی میلرزید و سرشو پایین انداخته بود. -اون...اون بهم گفت من دیوونم..برای همین...کشتمش.. نگاهشو به چان داد. لبخند کوچیکی روی لبش شکل گرفته بود و با مظلومیتی که اصلا تو قیافش معلوم نبود جملاتشو بیان کرده بود. قرار بود چی بشه؟

Repost from N/a
https://t.me/Sweet_Homee00
با استرس و دستای لرزون شماره شو میگرفتی اما بنظر میومد نمیخواد جواب بده. هوای سرد زمستونی وارد ریه هات میشد و سوز باعث میشد تو خودت بیشتر بلرزی. انگشت هات یخ زده بودن و بی توجه به اینکه بقیه به تشویشت با نگاه بدی خیره ان، به سمت آپارتمان میدوییدی. آخرین تماس رو بعد از بیرون اومدن از اسانسور گرفتی. صدای زنگ گوشی توی راه پله تاریک و سرد میپیچید. به منبع صدا نزدیک و نزدیک تر شدی. در خونه نیمه باز بود و رد خونی روی در نشسته بود. با استرس در رو باز کردی و نگاهی به داخل انداختی. چراغ ها خاموش بودن و صدای شیر آب میومد. احتمال میدادی از حموم باشه پس به سمت حموم رفتی. اون اخرین چیزهایی بود که قبل از بیهوش شدن دیدی. جنازه معشوقت، غرق در حمام خون و مایع قرمز رنگی که از وان سر ریز میشد و چشم هایی نیمه باز و بی فروغ...

کم کم میذارم اینجا

فرستادم هر کدوم که بیشتر ری اکت گرفت رو فیک میکنم. یا ازش وانشات مینویسم👌

یجوری این سناریو نوشتنو جدی گرفتم که اگه ادامش بدین فیکشن میشه😂

⁰ Mr Rover is coming over
Mr Rover is coming over

نرسیدم بذارم تا 8 میتونین فور کنین بعد میریم برای جوابا

I hope you pace the path you chose yourself. Not the pain they chose for you and not the path they've decided.
+1
I hope you pace the path you chose yourself. Not the pain they chose for you and not the path they've decided.

1|1 - Good Morning - BAEKHYUN (320).mp37.94 MB

¹
¹

تا ظهر فردا میذارم خوشگلای من

چالش: این پیامو فور کن چنلت تا با توجه به وایب چنلت، یه سناریوی جنایی بنویسم.
جوین باش
ناشناس

قلبم داره برمیگرده

۲۰ ساعت تا پایان سربازی کیم کای .

همون پسر خوشگله تو مدرسه که همه دوست دارن بسکتبال بازی کردنشو ببینن
+3
همون پسر خوشگله تو مدرسه که همه دوست دارن بسکتبال بازی کردنشو ببینن

²
²