uk
Feedback
‌ ‌ ‌ 𝚳𝖺𝗀𝗇𝛐𝗅𝗂𝖺 𝖲𝛓𝖾𝗇𝖺𝗋𝗂𝛐

‌ ‌ ‌ 𝚳𝖺𝗀𝗇𝛐𝗅𝗂𝖺 𝖲𝛓𝖾𝗇𝖺𝗋𝗂𝛐

Закритий канал

  ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ 𝟤𝟦 . 𝟨 .𝟣𝟦  ` ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌ @XRMESXSI ` 𝖢𝖺𝗌𝗍𝗅𝖾'𝗌 𝚱𝗂𝗇𝗀 .

Показати більше
2 954
Підписники
Немає даних24 години
-77 днів
-2830 днів
Архів дописів
تاپ یه آلفای طعم‌کار ، بعد از اینکه از دانشگاه آمستردام فارغ‌التحصیل شد، و تبدیل به یه منتقد هنری حسابی معروف کسی که همه بهش اعتماد داشتن و فکر میکردن سرش کلاه نمیره. حتی چند تا از آثار گمشده تاریخ رو کشف کرد اما پشت اون لبخندها و رفتار مؤدبش، یه شبکه‌ٔ پنهانی و فاسد بود. تاپ با تهدید و مواد و شکنجه، یه گروه نقاش زیرزمینی درست کرده بود؛ نقاش‌ها رو مجبور می‌کرد کارِ شاهکارها رو تقلید کنن و بعد اصلِ واقعی رو به آدمای پولدار میفروخت و نسخه‌های تقلبی رو به عنوانِ اصل به مطبوعات قالب میکرد. باتم اما فرق داشت ، یه امگای خاص که نقاشی براش نفس کشیدن بود. هر بار که احساسی توی دلش بروز میداد ، یه بویِ نامحسوس توی نقاشیاش مینشست و کار هاش زنده بود. تاپ با تعریف و تمجید و قول نمایشگاهِ خصوصی، باتم رو کشوند دفترش و کم‌کم تبدیلش کرد به یکی از نقاش‌های زیرزمینی‌اش. زمان گذشت و دست‌های باتم پر از زخم شد؛ از دردِ انگشتا، از موادِ مصرفی، از کاری که مجبورش کرده بودن ، دیگه جونی براش نمونده بود، ولی او تنها دختری بود که توی دستگاهِ زیرزمینیِ تاپ جای داشت. اون با هربار اشتباه کوچیک توسط تاپ شکنجه میشد و بهش تجاوز میشد و تنبیه ها هربار با شیء جدیدی تو سبک بی دی اس ام انقدر خشن بود که باتم نتونه اشتباهشو تکرار کنه و از عواقبش بترسه بعد از یه مدت تاپ یه اشتباه بزرگ کرد؛ باتم رو رها کرد و فکر کرد کارش تمومه. خیال میکرد چون دوربین‌ها موقع مصرف مواد از باتم فیلم داشتن، هیچ‌کس سمت پلیس نمیره ولی باتم با وجود خستگی و زخم های دست و روحش ، تمام سعیشو کرد تا تاپ رو از شهرتی که داره پایین بکشه تاپ یه آلفای طعم‌کار ، بعد از اینکه از دانشگاه آمستردام فارغ‌التحصیل شد، و تبدیل به یه منتقد هنری حسابی معروف کسی که همه بهش اعتماد داشتن و فکر میکردن سرش کلاه نمیره. حتی چند تا از آثار گمشده تاریخ رو کشف کرد اما پشت اون لبخندها و رفتار مؤدبش، یه شبکه‌ٔ پنهانی و فاسد بود. تاپ با تهدید و مواد و شکنجه، یه گروه نقاش زیرزمینی درست کرده بود؛ نقاش‌ها رو مجبور می‌کرد کارِ شاهکارها رو تقلید کنن و بعد اصلِ واقعی رو به آدمای پولدار میفروخت و نسخه‌های تقلبی رو به عنوانِ اصل به مطبوعات قالب میکرد. باتم اما فرق داشت ، یه امگای خاص که نقاشی براش نفس کشیدن بود. هر بار که احساسی توی دلش بروز میداد ، یه بویِ نامحسوس توی نقاشیاش مینشست و کار هاش زنده بود. تاپ با تعریف و تمجید و قول نمایشگاهِ خصوصی، باتم رو کشوند دفترش و کم‌کم تبدیلش کرد به یکی از نقاش‌های زیرزمینی‌اش. زمان گذشت و دست‌های باتم پر از زخم شد؛ از دردِ انگشتا، از موادِ مصرفی، از کاری که مجبورش کرده بودن ، دیگه جونی براش نمونده بود، ولی او تنها دختری بود که توی دستگاهِ زیرزمینیِ تاپ جای داشت. اون با هربار اشتباه کوچیک توسط تاپ شکنجه میشد و بهش تجاوز میشد و تنبیه ها هربار با شیء جدیدی تو سبک بی دی اس ام انقدر خشن بود که باتم نتونه اشتباهشو تکرار کنه و از عواقبش بترسه بعد از یه مدت تاپ یه اشتباه بزرگ کرد؛ باتم رو رها کرد و فکر کرد کارش تمومه. خیال میکرد چون دوربین‌ها موقع مصرف مواد از باتم فیلم داشتن، هیچ‌کس سمت پلیس نمیره ولی باتم با وجود خستگی و زخم های دست و روحش ، تمام سعیشو کرد تا تاپ رو از شهرتی که داره پایین بکشه

بریم سناریو خوشگله رو بزاریم

اون سناریو استریت ، امگاورس بی دی اس ام رو نوشتم ، میزارم براتون

اون سناریو استریت ، امگاورس بی دی اس ام رو نوشتم ، میزارم براتون

حداقل به +30 برسن از اینجا به پایین . کلا دوتاس

لطفا دوتا سناریو آخر رو ریکت بدید

بالاخره عشق یک طرفه رو نوشتم :)

تاپ، پسر یه تاجر بزرگ عتیقه‌ فروشی بود. با اینکه پول و اسم پدرش پشتش بود، خودش هم از صفر شروع کرد و با کار و فکر خودش یه شهرک لوکس مخصوص آدمای پولدار و مقام‌دار ساخت یه روز که خودش شخصاً رفته بود یکی از خونه‌ها رو به وزیر خارجه نشون بده، دختر اون رو دید. یه دختر آروم و خاص صداش ملایم بود، حرف زدنش یه حس قشنگی داشت، طوری که آدم دلش نمی‌خواست مکالمه تموم شه. از همون لحظه یه چیزی توی تاپ عوض شد. اون دختر، از وقتی به دنیا اومده بود نمی‌دید، ولی هیچ‌وقت از زندگی عقب نکشیده بود با وجود نابینایی، همیشه با لبخند زندگی می‌کرد، تاپ با اون همه غرور و اقتدار، خیلی راحت اسیرش شد. هی به بهونه‌های مختلف سر میزد، کمک میکرد، حرف میزد… اما باتم هربار پسش میزد. اون نمیخواست کسی به خاطر دلسوزی یا ترحم بهش نزدیک بشه. می‌گفت تاپ نباید خودش رو درگیر دختری کنه که دنیارو نمیتونه ببینه. ولی تاپ دیگه کار از دستش در رفته بود. حسش چیزی بیشتر از یه علاقه معمولی شده بود، اولش خودش هم باورش نمیشد که داره اینطوری میسوزه. به خودش میگفت یه مرحله‌ست، یه حس گذرا. ولی هر بار که سعی کرد فراموشش کنه، فقط بیشتر یادش افتاد و عاشق تر شد به مرور زمان باتم کمکم لبخندش نرم شد و اگه قبلا سرد جواب میداد سعی میکرد گاهی خودش سر صحبت‌ باز کنه ، اما هنوز فاصله بود. یه فاصله‌ی ظریف و دردناک مثل خط باریکی بین خواستن و نخواستن. تاپ اینو حس کرده بود ، عشقش آروم تر شده بود و عمیق تر / #Romance#Drama ♪ / #Straight ㅤ ፥ t.me/PixieHalllow ˖

خودمو درکیر به سناریو عاسقانه غمگین یک طرفه کردم و یک هفته هیچ ایده ای نمیاد به ذهنم -_-

و سناریو بر اساس این نوشته شده

داشتان یین و یانگ رو شنیدید؟ یین : نماد سیاهی ، تاریکی ، خنک و سکوت ( و نماد زن که به باتم اختصاصش دادم )‌ یانگ : نماد روشنایی ، گرما ، جنب و جوش ( مردانه ، که به تاپ اختصاص دادم ) توی دایره یین و یانگ روی قسمت سیاه یه نقطه سفید هست و بلعکس روی قسمت سفید یک نقطه سیاه هست که درواقع نشون میده هیچ جیز کامل تاریک و روشن نیست

بعد دوروز برگشنیم با یه سناریو منفاوت که هم وایب تاریخی میده هم مدرن

باتم، پسری ساکت و درون‌گرا بود؛ همیشه بین سایه‌ها نفس می‌کشید، جایی که تاریکی براش امن‌تر از روشنایی بود. اون پسر دوم پادشاه چین بود نماد یین، آرام و مرموز. علاقه‌ی عجیبی به نیروهای طبیعی داشت، اما وقتی به‌جای تعادل، سمت تاریک قدرت‌ها رو آزاد کرد، محکوم شد. برای جبران اشتباهش، به زمان حال پرتابش کردند، با مأموریتی روشن: باید یانگ رو پیدا میکرد تا دروازه‌ی بازگشتش به زمان خودش دوباره گشوده بشه. اما یانگی که پیدا کرد، هیچ شباهتی به پیش‌بینی‌هاش نداشت. تاپ، نماد روشنایی و گرما ، حالا در دنیای مدرن رئیس یک امپراتوری مافیایی بود خونسرد، مغرور و خطرناک. اون گرمایی که زمانی درونش شعله می‌کشید، حالا تبدیل شده بود به آتشی خاموش که فقط برای تهدید دیگران روشن می‌شد. برای باتم، این دنیا پر از سردرگمی بود؛ قوانین جدید، چهره‌های سرد و اسلحه‌هایی که به‌جای طلسم، حرف آخر رو میزدن. ولی با همه‌ی سختی‌ها، تونست خودش رو وارد تشکیلات تاپ کنه اول به عنوان یه چهره بی‌خطر و مطیع، بعد با حرکاتی دقیق و ذهنی تیز، کم‌کم اعتمادش رو جلب کرد. تاپ در ابتدا بهش شک داشت، اما کم‌کم دید این پسر نه جاه‌طلبه و نه ترسو. یه آرامش مرموز داشت که با هیچ‌کس دیگه شباهت نداشت. هر مأموریتی که تاپ میداد، باتم برعکسش عمل میکرد بی‌صدا و در خفا. به‌جای نابودی رقبا، ازشون محافظت میکرد. به‌جای معامله‌های خونین، پشت‌ پرده نجات میداد. تاپ نمی‌دونست چرا گاهی اوضاع درست‌تر از همیشه پیش میره، فقط میدید دنیاش کم‌کم نرم‌تر شده... و خودش بی‌دلیل آروم‌تر. تاپ کمکم خاطرات زندگی قبلیش که نماد یانگ بود رو به خاطر میاره و به باتم یه فرصت میده تا دنیای نابود شدشو ، درست کنه / #Fantasy#Mafia ♪ / ㅤ ፥ t.me/PixieHalllow ˖

مثلا یهو فرجی بشه ، یهو دوتا سناریو باهم بنویسم بزارم

سناری نوشتنم نمیاد یا چی؟ :) ...