𝚳𝖺𝗀𝗇𝛐𝗅𝗂𝖺 𝖲𝛓𝖾𝗇𝖺𝗋𝗂𝛐
Закритий канал
𝟤𝟦 . 𝟨 .𝟣𝟦 ` @XRMESXSI ` 𝖢𝖺𝗌𝗍𝗅𝖾'𝗌 𝚱𝗂𝗇𝗀 .
Показати більше2 954
Підписники
Немає даних24 години
-77 днів
-2830 днів
Архів дописів
ایم اخرین سناریویی بود که گزاشتم
میخوام ازتون تا یه مدت خدافظی کنم ..
چون انرژیا مخصوصا ریکت ها کم شده و تصمیم گرفتم دیگه تا یه مدت سناریو نزارم
خدافظ دوستان
باتم عاشق پروندههای جنایی و خبرهای عجیب غریب بود و از یه طرف، دختر به شدت هاتی بود و همیشه فکرش درگیر یه قاتل مرموز بود؛ همونی که سالها تو اخبار فقط یه تصویر تار با نقاب ازش پخش میشد و هیچ کس نتونسته بود پیداش کنه.
باتم شب ها قبل خواب با خیالِ اون مردی که حتی یهبارم ندیده بود خودشو لمس میکرد و همون طور بی جون خوابش میبُرد. کمکم ذهنش انقدر تصویر اون مرد رو واقعی ساخت که شب ها تو خواب میدید داره جلوی اون شخص خودشو نوازش میکنه و براش عشوه میاد. ولی اینا خواب نبود ، باتم نمیدونست که میتونه با ذهنش به تاپ وصل بشه و حتی جسمش رو به اتاق اون منتقل کنه. تاپ چند بار نیمه شب یه دختر برهنه رو دیده بود که یهو جلوی چشمش ظاهر میشه و تا زمانی که ار.ضا نشه دست ازلمس خودش برنمیداره و تکرار شدن این اتفاق باعث ترسش شده بود؛ نه میتونست از نظر علمی توضیحش بده، نه ازش فرار کنه، برای همین کمکم رفت سمت باورهای ماورا. تاپ همون جایی که هر دفعه باتم ظاهر میشد یه قفس چوبی درست کرد و دور تا دورش شمع های سیاه گذاشت.
این بار وقتی باتم مثل همیشه فکر میکرد توی خوابِ لذتبخشه ، یهو گرمای شمعها رو روی پوستش حس کرد. چشماش رو که باز کرد دید واقعاً تو اتاق تاپه و وسط قفس با بدن برهنه دراز کشیده. برای اولین بار حضور تاپ بهش حس ترس میداد؛ تاپ که فکر میکرد باتم یه موجود عجیب یا یه آزمایش دولتیه که فرستادنش تا گیرش بندازن با ترس و خشم نزدیکش شد و شروع کرد به شکنجه دادن و تحت فشار گذاشتن باتم تا اعتراف بگیره ولی وقتی میبینه باتم از شکنجه ها لذت میبره و هرکار کنه در اختیارشه اونو به عنوان عروسک جنسیش پیش خودش نگه میداره
/ #BDSM ◆ #Smut ♪ / #Straight
ㅤ ፥ t.me/PixieeHallow ˖ [🔵]
اینو میزارم تا از الان منتظر سناریوش باشید ..... چون هنوز ننوشتم😂
بازی روانی
یه ورس واقعی که بتونه رابطه بی دی رو هندل کنه و پس فردا معلوم نشه فول باتنه داریم؟
برای یه تاپ میخوام ، شرایط یکم خاصه یا پی ویم پیام بدید یا تو بات
@PixieeUnkbot
@Vigen279
تاپ یکی از تاپدیلرهای مواد توی کازینو بود؛ کسی که همه میشناختنش و راحت میتونست آدم های جوون رو اغفال کنه. اما یه مدت بود از کارش خسته شده بود، و احساس میکرد توی این مسیر گیر افتاده.
باتم، دختری ساده و آروم بود؛ اون قدر بی حاشیه که حتی توی دانشگاه هم کسی درست و حسابی تحویلش نمیگرفت و همیشه دستش مینداختن. یه روز تصمیم گرفت بره همون کازینویی که خیلی از دخترای دانشگاه ازش سر درمیارن ، همون جا بود که برای اولین بار تاپ رو دید.
باتم چند بار ازش درخواست کرد یه چیز سبک بهش بده، اما تاپ دلش نمیومد از سادگی باتم سوءاستفاده کنه. کمکم بیرون از فضای کازینو همدیگه رو بیشتر میدیدن اصرار های باتم اعصاب تاپ رو خورد میکرد، ولی از یه طرف هم بودن باتم کمکش میکرد حتی برای چند دقیقه از فضای دودآلود و وسوسهانگیز کازینو فاصله بگیره.
تاپ کنار باتم کمکم نرمتر شده بود، دیگه اون آدم خشن و سرد سابق نبود. اما باتم هنوز میخواست شبیه بقیهی دخترهای دانشگاه بشه، برای همین یه شب دوباره برگشت به کازینو… اینبار سراغ یه دیلر دیگه رفت. مرده بدون هیچ سوالی قبول کرد بهش مواد بده، اما چیزی که به باتم داد خیلی سنگینتر از توانش بود. باتم کامل گیج و متوهم شد. تاپ که از یکی از خبرچینهای کازینو جریان رو شنید، با عجله خودش رو رسوند و بعد از یه دعوای حسابی، باتمِ بیحال و توهمزده رو از بغل یه پسر دیگه بیرون کشید و بغلش کرد و زیر گوشش زمزمه کرد
-Don't be scared, I'm right here… Even though you don't roll./ #Drama ◆ #Romance ♪ / #Straight ㅤ ፥ t.me/PixieeHallow ˖ [🖤]
