206
Підписники
-224 години
-47 днів
+2730 день
Архів дописів
206
دوران غارنشینی طلاییترین دوران زندگی انسان بوده. آتیش روشن میکردن، رو دیوار کسشر میکشیدن، زیاد حرف نمیزدن، هرشب کباب میخوردن و طرف حسابشونم نهایتا گرگی، خرسی چیزی بوده، نه یه سری انسان زبوننفهم خارکسه.
206
در طول روز خودمو مشغول میکنم با درس و باشگاه ولی امان از شب. وقتی شب میشه انگار فکرت منتظر بوده یه جوری خودشو از لابهلای اینا بکشه بیرون و بگه هی من هنوز هستم.. همیشه، توی روز بخوای جلومو بگیری شب میام یقه اتو میگیرم و پرتت میکنم به همون دلتنگی که داشتی...
206
نه تونستم بدستش بیارم نه تونستم از دوست داشتنش دست بردارم فقط دارم از فکر کردن بهش زجر میکشم و اذیت میشم.
206
من شهریور پارسال با من شهریور امسال تنها فرقی که داریم اینه که باهات حرف میزدم و بودی ولی الان حتی نمیدونم حالت چطوره..
206
میتونم بدون تو زندگی کنم، شیش ماه، یه سال، پنج سال و حتی یاد گرفتم که چطور بهت فکر نکنم. ولی هروقت چشمم به عکست میافته یا یه چیزی که منو یاد تو میندازه میشنوم ، یهو همه چیز از جلوی چشمام رد میشه و فقط سوالم اینه که «واقعا من کجای راه رو اشتباه رفتم؟».
206
وضعیت زندگی طوریه که روان که برامون نمونده ، جسممون هم تحت تاثیر اینا آسیب میبینه چند سال دیگه قراره چی از ما باقی بمونه..
206
به وقت
۳۱ مرداد ساعت ۱۹:۴۵یکسال مثل برق گذشت و نمیدونم اون شب تا به اینجای زندگیم بزرگترین اشتباهم محسوب میشه یا نه ، هم ازش پشیمونم هم با خودم میگم اینجوری تونستم یه چیزایی رو که ممکن بود هیچوقت راجبت ندونم بفهمم. حالم خوب بود ، حالت خوب بود تنها فرقمون اینجا بود که من میدونستم همه چیز الکیه جز احساساتم. هنوز نمیدونم واقعا دوستم داشتی یا یکی بودم مثل بقیه ولی من اصلا از دوست داشتن تو پشیمون نشدم. کاش من واقعی باهات حرف میزد، کاش من واقعی روزمره ، نگرانی، ترسهاشو باهات درمیون میذاشت و همچنان از حالت خبر داشت...
