392
Підписники
-124 години
-37 днів
-1730 днів
Архів дописів
392
غُراب (کلاغ)
ادگار آلن پو، ۱۸۴۵.
نیمهشبی دلگیر، که من خسته و خراب،
غرق مطالعهی مجلدی عجیب و غریب بودم از دانش از یادرفته،
در میان سرتکان دادنها، و گاه به خوابرفتنها، ناگهان انگشتی به در خورد،
گویی رپرپهای بود، رپرپهای نرم که کسی بر در اتاقم میزد
زیر لب گفتم: «میهمانی آمده است، و بر در اتاقم انگشت میزندـ
همین و نه چیزی دیگر.»
[با ترجمهی زندهیاد احمد میرعلائی بخوانید]
2007
392
Repost from N/a
شاید تراژدی مسیح، خود صلیب نبود، صلیب تنها رنج تن بود. رنج حقیقی آنجا آغاز شد که خدا خاموش ماند. آنگاه که در ژرف ترین تنهایی، او را صدا زد و پاسخی نیامد. شاید عمیق ترین رنج انسان همین باشد؛ لحظهای که ایمان، در غیاب پاسخ، ناگهان به پرسشی علیه خویش بدل میشود.
#یادداشت_ها
س.م
392
شاید حرفم را به خدا باید بگویم. اما در عمیقترین ورطهها هستم و دعا کردن یادم رفته است.
آرتور رمبو، فصلی در دوزخ، ترجمهی عباس پژمان
392
«فرشته سوگ» (Angel of Grief) اثر ویلیام و تمور استوری، مجسمه ساز آمریکایی ساکن رم است. استوری در سالهای پایانی زندگی اش این اثر را به یاد همسرش املین استوری ساخت همسرش در ژانویهٔ ۱۸۹۴ از دنیا رفت و استوری پس از مرگ او این یادبود را برای آرامگاهشان طراحی کرد.
نکته جالب اینجاست که خود استوری هم مدت زیادی بعد از همسرش زنده نماند. او در سال ۱۸۹۵ درگذشت و در همان آرامگاه کنار املین دفن شد. به همین دلیل این مجسمه امروز فقط یک اثر هنری نیست بخشی از داستان واقعی سوگ خود هنرمند است.
392
راستش من گاهی فکر میکردم شاید این یک جور قدرت باشد که بتوانی وانمود کنی از کسی نرنجیدهای.
_شاری لاپنا
392
+1
“My place was never in this world. I sought and longed for something I could not quite name. But in you, I found it.”
«جای من هیچوقت در این دنیا نبود.در جستوجوی چیزی بودم که حتی نمیتوانستم نامش را ببرم؛ اما آن را در تو پیدا کردم.»
Frankenstein2025
392
آخرین پیام من به تو
بالاخره پذیرفتم. دیگر نمی توانیم با هم باشیم.
هیچوقت آنطور که باید همدیگر را درک نکردیم
ممنونم برای تمام چیزهایی که به من دادی برای اینکه به من نشان دادی عشق چه حسی دارد
و همین طور درد چه طعمی دارد.
امیدوارم فاصله گرفتنم برای تو آرامش بیاورد.
امیدوارم آزادی ای را که دنبالش هستی پیدا کنی
برای همین حالا یک قدم به عقب برمیدارم
تمام رؤیاهایی که برای آینده مان داشتیم به سرانجام نرسید.
اما من تلاش کردم... واقعاً تمام تلاشم را کردم
داستان ما در همینجا به پایان می رسد
با این حال هنوز هم آرزو میکنم
شادترین روزها نصیب تو باشد.
نبودنت بیش از حضورت مرا آزار میدهد.
اما از این درد عبور خواهم کرد.
یاد میگیرم با سکوتی که از خودت به جا گذاشتی زندگی کنم.
https://t.me/tticaruss
