داستانهای شازده کوچولو
Відкрити в Telegram
2 312
Підписники
-224 години
-127 днів
-4630 день
Архів дописів
🚀 این ۳ میوه رگهای تناسلی رو باز میکنه ...‼️
افزایش جریان خون در تناسلی ...
مشاهده مطلب علمی ➡️
-ریزش شدید دلار و طلا تا ۸ ساعت آینده 😰
کانال بسیار معتبر زیر تحلیل رسمی طلا رو اعلام میکنه و سرمایت رو تضمینی دو برابر میکنه⛔️👇🏻
-LINK CHANNEL⏳
خارش این نواحی = 99% سرطان!
اگر بالای ۵۰ سالید و این خارش را دارید، فوراً ببینید!⚠️⚠️
مشاهده مطلب 👉
✾࿐༅🍃🦋🍃༅࿐✾
📚رمان آخرین سرو
پارت 577 / 578
:.
. فقط آنقدر می دانستم که حالاتش با دیروز و تمام روزهایی که او را می شناختم زمین تا آسمان تفاوت کرده. رفتار های عجیبی می کرد، حتی حرف زدنش هم خیلی عجیب و خاص بود؛ آخر سر هم گفت:
- تو رو خدا منو ببخش ماهی جونم، امروز فرصت نکردم برم جواب آزمایشت رو بگیرم. فردا میام دنبالت با هم میریم. پس برای فردا منتظرم باش. و خیلی زود قطع کرد!
فردا صبح وقتی که سرو رفت باز هم مثل همیشه تمام لباس هایش را جمع کردم و درون وان آب جوش تمامی آن ها را خیساندم. تقریبا بیشتر از نصف یک بسته پودر مخصوص شستشو را درون وان خالی کردم و پاچه های شلوارم را بالا زده و داخل وان رفته و با پاهایم شروع به شستشوی آن ها کردم. این هم درد دیگری بود که آن زمان به جانم افتاده بود. به محض اینکه سرو از راه می رسید وادارش می کردم تمام لباس هایش را از تن خارج کند و لباس هایی را که آن روز شسته و خشک کرده بودم را به او می پوشاندم. خیال می کردم به واسطه ی آن کار کمی از شدت بویی که به شدت آزارم می داد کاسته خواهد شد! ساعتی بعد سهیلا آمد وقتی در آن وضعیت مرا می دید شروع به خندیدن کرد. با دستپاچگی گفتم:
- آخ سهیلا جون اصلا متوجه گذشت زمان نشدم! ببخش تو رو خدا همین حالا زود زود حاضر می شم تا بریم.
قشنگ می خندید، خیلی قشنگ! و در حالی که برگههای آزمایش در دستش بود و نشانشان می داد، با همان خنده ی قشنگ گفت:
- دیگه لازمنیست عجله کنی. نگاه کن، من خودم گرفتمشون.
- وای سهیلا جون به خدا شرمندم کردی، نیازی به این همه زحمت تو نبود، اونم الان که خودت به شدت گرفتاری و هزار تا کار سرت ریخته!
جلو آمد، دستم را گرفت و کمکم کرد تا از درون وان بیرون بيايم. آب یکسره از سرتا پايم می چکید. شبیه یک موش آب کشیده شده بودم. همانطور تا وسط اتاق مرا پیش می کشید با نگرانی پرسیدم:
- حالا خوندیشون؟ تو رو خدا چیز مهمی نوشته توش؟
با صدای بلند شروع به خندیدن کرد ، خیلی بلند وطولانی! کم کم می ترسیدم... این حالت او اصلا طبیعی نبود! بعد یک مرتبه در میان خنده شروع به گریستن کرد. هم می خندید و هم قطرات بی کرانی از اشک هایش را می دیدم که چه طور بر پهنای صورتش می بارید. بیشتر ترسیدم، خواستم حرفی بزنم که خیلی زود خودش را جمع وجور کرد و در همان حالت بین خنده و گریه شنیدم که می گفت:
- آره یه چیزایی توش نوشته... چیزایی که خیلی مهمه... خیلی عجیبه... خیلی شیرین و دوست داشتنیه... ماهی جونم داری مادر می شی، باورت می شه؟! تو مامان می شی!!
دیگر نمی شنیدم، حتی دیگر یک کلمه از حرف هایش را نشنیدم! فقط تصویرش را می دیدم که آن هم کم کم در مقابلم رنگ باخته و بدون وضوح می شد. برای حفظ تعادل و جلوگیری از سقوطی احتمالی با دو دست محکم میز را چسبیده بودم. فقط صدای سهیلا بود که هنوز می گفت:
- مادر می شی ماهی! تو داری مامان می شی! کمکم کرد تا بنشینم، بعد لیوانی که داخلش آب بود و چند تا حبه ی قند درون آن انداخته با چنگال بزرگی مرتب آن را هم می زد را به زور روانه ی دهانم کرد. بی صدا نگاه کردم، گل های قشنگی را که سهیلا برایم آورده بود هم آنجا روی میز بود، برگه های آزمایش و یک بسته ی کوچک مرتب. دستش را روی سرم می کشید و بعد با همان دست ها مشغول پاک کردن عرق روی پیشانیم شد. هنوز هم در بهت بودم که یک بار دیگر گفت:
- ماهی، آبجی جونم، تو خوبی؟ بغضم شکسته شد و مانند بچه ها شروع به گریه کرده بودم. باورش برایم سخت بود.. اصلا قابل پذیرفتن نبود! فقط می گفتم:
- نه این دروغه! مگه می شه؟! حتما یه اشتباهی شده... مگه به این سادگی هاست؟؟ قهقهه ای زد وگفت:
- خیال کردی باید قمر در عقرب شه، یا آپولو هوا کنی، تا سر و کله ی یه بچه پیدا شه؟! معلومه دیگه زیاد هم سخت نبوده... به هر حال این کوچول موچولو عشق خالش اومده، اونم خیلی زود بدون دعوت و وقت قبلی! گریستم وگفتم:
- آخه زود بود... خیلی زود!
ما هنوز آمادگیشو نداشتیم... خدا لعنتت کنه سرو خدا لعنتت کنه!!
یک قدم جلوتر آمد و دستش را روی نقطه ای روی شکمم گذاشت و شروع به نوازش همان نقطه کرد. خجالت می کشیدم. چشمم را بستم و شنیدم که می گفت:
- یعنی دوستش نداری؟ خوشحال نیستی که اومده؟
اون بچه ی سروه ماهی! همون مردی که عاشقشی! این بچه ی توئه! واقعا دوستش نداری؟ در همان حالی که چشمانم هنوز بسته بودند دستم را روی دستش که هنوز روی شکمم بود گذاشتم. قطره اشکی از میان پلک های بسته ام به زور بیرون پرید وگفتم:
- چرا ... چرا... به خدا خیلی خوشحالم، خیلی دوستش دارم!
سهیلا رفته بود؛ وقت رفتن برای آخرین بار صورتم را بوسید و برای هزارمین بار تبریک گفت، بسته ی کوچکی را که روی میز بود برداشت و در حالی که مقابل چشمان انباشته از اشکش آن را باز می کرد گفت:
- راستش همین دیروز از موضوع با خبر شدم. خیلی کار داشتم، اصلا وقت نبود ببینمت،
ری اکشن فراموش نشه 😘
🔴طلا از صبح امروز با افزایش شدید مواجه خواهد شد
سایت رسمی اتحادیه طلا و جواهرات تهران
@OnlinenerkhZTE13 ◀️
داره لحظه ای قیمت میزنه💸 تاریخ 1405/05/11
۷۷٪ کسایی که انگلیسی صحبت میکنند،
از اینجا یادگرفتن میخوای انگلیسی فول شی بیا👇
@English
🔞حکم شرعی معاینه واژن زن توسط پزشک مرد چیست ؟
⁉️ازدواج با زن یائسه چه حکمی دارد
🔞تماس جنسی (بدون دخول) با همسر در حین روزه چه حکمی دارد
🔞نزدیکی در دوران حیض بدون انجام دخول چه حکمی دارد⁉️
آیا رابطه دهانی نیاز به غسل دارد؟
♎️ چرا اجراى حكم در شب انجام نمى شود؟!
⁉️دلایلی که مجازات اعدام پنج صبح هست چیست؟
جواب سوالات در کانال زیر👇👇
https://t.me/+a7lDKFc_8ok3ODk0
https://t.me/+a7lDKFc_8ok3ODk0
✾࿐༅🍃🦋🍃༅࿐✾
📚رمان آخرین سرو
پارت 575 / 576
نگاهی به ساعتم انداختم، او دیر نکرده بود، من خیلی زود آمده بودم. قرارهای آخرین کشنده و درد آور است، این قرارها سهم من از آخرین روزهایی بود که سهیلا ايران بود.او هم مي رفت... مثل همه ی آن هایی که دوستشان داشتم که زمانی بودند و بعد خیلی زود ترکم کرده و رفته بودند و من در بازی روزگار بد باخته بودمشان...
پدرم، مادرم ، آمنه، بهادر و حالا هم سهیلا!
چشمانم رابستم، مي خواستم باور کنم، نمی خواهم گریه کنم و آن چیزی که ساعت ها در گلویم وحشیانه نشسته و چنبره زده بغض نیست... فقط یک خیال است شبیه به بغض، شبیه به گریه!
لغزش دستانی مهربان را بر روی سر شانه هایم احساس کردم. بی اختیار چشمانم گشوده شد. قبل از اینکه به سمت صاحب آن دستان معجزه گر و مهربان بچرخم او را شناختم. سهیلا ی خوبم آمد و در کنارم نشست. خیلی سریع دستم را در میان دستانش گرفته و درحالی که می فشرد گفت:
- چطوری رفیق؟
سرم را روی شانه اش گذاشتم و گفتم:
- خوب نیستم سهیلا ، اصلا خوب نیستم. نگاهی انداخت و با نگرانی گفت:
- نمی گفتی هم مشخص بود... این چه حال و روزیه دختر؟
این روزا اصلا یه نگاهی تو آینه انداختی خودتو ببینی؟! رنگ به صورت نداری به خدا صورتت شده انداز ه ی یه کف دست!
- نمی دونم سهیلا... این روزا حتی دیگه آب هم به زور از گلوم پایین می ره! دائم حس دل آشوبه وتهوع دارم، از همه چیز بیزارم، از هر چی خوردنیه بیزارم. بوها سهیلا... باور می کنی من دیگه حتی تحمل بوها رو هم ندارم؟! حتی بوی سرو! همون بویی که یه روز به خاطرش دل و دینم رو یه جا باخته بودم امروز برام عذاب آور شده...
اما جای شکرش باقیه سهیلا... اینکه حداقل دیگه خرچنگ ها نیستن ، همشون رفتن، دیگه حتی یه دونه از اونا رو هم نمی بینم.
محکم تر دستم را فشرده و نزدیک لب برده و بر دستم بوسه زد. بیشتر از آن نتوانستم شرمنده ی آن همه لطف و محبتش بمانم، خیلی زود دستم را از میان دستش بیرون کشیدم و صورت قشنگش را گرفته و در حالی که می بوسیدمش گریستم. بی قرارتر از قبل شده وگفت؛
- ماهی، می خوای به مامانت خبر بدم؟ هر چی باشه مامانته، اون بهتر می دونه برات چی کار کنه. می ترسم زمونی خبردار شه که دیگه دیر باشه. به هر حال مادره، توقع داره خودش به مشکل بچه اش رسیدگی کنه. با چشمانی که از فرط تحیر گرد شده بودند گفتم:
- نه سهیلا اصلا!... تو رو خدا اون هیچی نفهمه. اونقدر خودش درد داره که نمی خوام منم وبالش بشم. در ضمن اون دیگه منو نمی خواد. خیلی وقته که دیگه دوستم نداره، هم اون هم آمنه...
دیدی؟ خیلی زود فراموشم کردن!
- اینطوریا هم نیست ماهی ، انقدر بی رحم نباش! از کجا می دونی فراموشت کردن؟ نگاهی به او انداختم و در حالی که به تلخی می خندیدم گفتم:
- می دونم ازشون خبر داری ، این رو هم می دونم احوال منو از تو می گیرن و تو این وسط فقط رازداری می کنی.
کمی دست پاچه شد وگفت:
- تو چی داری می گی؟
- برو بابا خیال کردی نفهمیدم اون کاچی رو کی پخته بود و فرستاده بود؟! یعنی من بعد یه عمر گدایی شب جمعه ی خودمو گم کردم و نفهمیدم اون شیشه مربای بهار نارنج هنر دست آمنه بود! وقتی اون برگه های قیصی و مغز گردوها رو آوردی، حتی اون نون برنجی هارو، می دونستم همش کار مامانم و آمنه بود وگرنه تو کجا عرضه ی این غلطا رو داشتی! کم آورده و گیر افتاده بود. کمی هم خجالت زده شده بود و با همان حالت شرمگین گفت:
- آره تو راست می گی ، همه چی رو خوب فهمیدی. اما منم بهشون قول داده بودم، نباید این ها رو بهت می گفتم. اونا دوستت دارن ماهی مامانت مرتب نگرانته اما....
- اما اون غرور لعنتیش، اون حس تنفرش نسبت به سرو که بی گناه ترینه این ماجراست...
نمی دونم سهیلا... نمی دونم! اما باید بهم قول بدی هیچ وقت نفهمن من خوب نیستم، هیچ وقت!
اطمینان داد که حرفی نخواهد زد ولی به زور قول گرفت که همین امروز باید به دکتر مراجعه کنم.
دکتر هم رفتم و همانگونه که او خواسته بود بعد از آن هم برای دادن یک سری آزمایش و چکاب آماده شدم.!وقتی آزمایش ها به اتمام رسید سهیلا گفت:
- تو نگران نباش هر وقت جواب آزمایشت حاضر شد خودم می گیرم و میارم.
با چند قرص ضد تهوع و ویتامین هایی که دکتر تجویز کرده بود کمی آرامش به من بازگشت، آنقدر که آن شب وقتی سرو زنگ زد و خبر داد.
- دارم میام چیزی لازم نداری؟ یک مرتبه گفتم: دلم یه چیز ترش می خواد سرو. برام تمر هندی بگیر. بعد از سرکه های ته ظرف باقالی نوبت به تمر هندی رسیده بود که در مدت کوتاهی چند بسته ی آن را خورده بودم.
آن شب سهیلا تماس گرفت و گفت:
_فردا صبح می رم جواب آزمایش هات رو می گیرم. تو هم آماده باش میام دنبالت بریم دکتر. صبح كه شد حاضر شدم و در قسمت لابی هتل به انتظارش نشستم. هر چه انتظار کشیدم نیامد. نگران شدم ، زنگ كه زدم گوشی را برداشت اما حالت خاصی داشت.
ری اکشن فراموش نشه 😘
⭐️حتما با تفکر بخوانید و به اشتراک بگذارید 🙏
💎جایی که تعداد پلیسش زیاده یعنی امنیتش کمه
💎جایی که رسانه ها تحت اختیار حکومتند یعنی مسئولین دروغگو هستند
💎جایی که مردم مدام بیمار میشوند یعنی پزشکانش برای پول کار میکنند
💎جایی که مردم بی دین شدند یعنی مبلغان دینیش فاسدند
💎جایی که دین، سیاسی است یعنی سیاست، دینی نیست
💎جایی که به مرده ها متوسل میشوند یعنی زنده ها برای هم کاری انجام نمیدهند
💎جایی که چاپلوسی زیاده یعنی احمق ها مسئولند
💎جایی که قانون زیاد وضع میکنند یعنی مسئولین مقبولیت ندارند
💎جایی که پینه پیشانی نوعی ارزشه یعنی پینه دست بی ارزشه
💎جایی که کلاهبرداری زیاده یعنی مسئولین کلاهبردارند
💎جایی که مردم فقیرند یعنی مسئولین دزد زیاده
💎جایی که ثروت کشور رو صرف کشور دیگه میکنند یعنی مسئولین، وطنی نیستند
✨اگر فکر میکنید با عضویت در این کانال وقت خود را هدر ندادهاید، لطفاً آن را به دوستانتان هم معرفی کنید🙏
@daanestaanii
💎 هنگامی که در زندگی اوج میگیری
دوستانت می فهمند
تو چه کسی بودی
اما هنگامی که تو زندگی
زمین میخوری.
آنوقت تو می فهمی،
که دوستانت چه کسانی بودند!
🎓 سقراط
@daanestaanii
✅اولین رابطه جنسی، همه آن چه که باید در مورد اولین رابطه بدانید
✅رابطه از مقعد باعث بزرگ شدن باسن میشود؟
✅آموزش پاره کردن پرده بکارت
✅پوزیشن مناسب جهت بارداری از نظر پزشکی
✅تنگ کردن واژن خانمها درحد بکارت
✅چرامردها بدنبال رابطه ازپشت هستند
✅چرا پسرها پس از رابطه جنسی سرد میشوند ؟!
✅چرا رابطه از پشت حرام است
✅98% پوزیشن های جنسی که میبنید !
از این کانال #بدون_سانسور کپی میشه
😍👇
https://t.me/+wy2_YUd69coyMDEx
هوس یه دیزیِ سنگیِ🍲 مشتی کردی؟ یا یه فسنجونِ ملس🍛 که مزهاش تا ابد زیر زبونت بمونه؟ عمهجون اینجا همه فوت و فن غذاهای اصیل ایرانی رو بهت یاد میده، از کفگیر تا ته دیگ! بیا تا با هم عطرِ خوشِ آشپزی ایرانی رو تو خونمون پخش کنیم. 😋
@ammeh_joon
🔵باورم نمیشه خودم توی خونه یه همچین ماست سفت و خوشمزه ای درست کردم🥣
🟫خیلی راحت و آسون
🟫اقتصادی و بصرفه
🟫سفت و خوشمزه
اینم دستورش➡️➡️
حلال خور ترین کانفیگ فروش ایران .
نامحدود ۱۸۰👇
https://t.me/+SC3Qd57kW5g0OGFk
اگر تعبیر این خوابها رو بدونید شوکه میشید😩
اگر خواب ببینید
لباس ندارید
بارداری
فوت کردن
گم شدن
تعقیب شدن
تعبیر همه اینها اینجاست
@Tabirkhab ◀️
🌟بعضی شبا یه خوابایی میبینم که اصن روم نمیشه برا کسی تعریف کنم ولی دلم خیلی میخواد بدونم تعبیرشون چیه یه کانال پیدا کردم هر خوابی ببینی تعییرشو داره⬇️
🌗@Taabire_khab
