اتاق زیر شیروانی .
Відкрити в Telegram
اتاقی زیرشیروانی با عطر چوب سوخته و قهوه؛به سبزیِ زیستنی شیرین، توأم با رنج! (برای کنار هم یاد گرفتن، به صرف یک فنجان چای) http://t.me/HidenChat_Bot?start=1154039199 درباره ی من: @greangablesbiu
Показати більше601
Підписники
Немає даних24 години
-17 днів
-130 день
Архів дописів
دخترک
بادبادک به دست به دل دشت زده
باد بدو، دخترک بدو ،
بادبادک برو ..
چه خیال که شهر غرق سکوت است و سکون
که سیل وقایع، خشم شب میزند به جان مردمان آشوب زده ..
که طوفان با خود میبرد هر چه سبزی و خرمیِ ساخته به دست های پینه زده ..
به هر قدمِ دخترک سبز میشود دوباره هر بذر در خاک نشسته و سنوبر میدهد جوانهی به گِل رفته ..
به هر خندهی او پرستویی از خواب بیدار شود و هلهله کنند بلبلان ..
به شوق نگاه او جان دوباره بگیرد این خاک و ابر، اشک شوق بریزد
که به هر گوش بادبادک چند امیدی رنگ و وارنگ حلقه زده ..
بیایید قاصدک ها
بیایید که دخترک آمده
خبر ها را نَقل و نُقل کنید
به سر مردمان بریزید و گرد مرده بتکانید از جانِ بی جان شهر ...
• آنا نوشت
اخیرا چه کتابی خوندین یا چه فیلمایی دیدین؟ دوست داشتین ازشون بگین
http://t.me/HidenChat_Bot?start=1154039199
انگار زمان از وقتی کم اومد که حوصله مون سر رفت از تیک و تاک عقربه ها
همون آواز خوش آخر شب، وقتی خونه رو سکوت گرفته بود و اگه دست بر قضا خونهی مادربزرگ بودی احتمالا این اجرا با سوت کم جون سماور و قلنج شکوندن های یخچال تکیمل میشد
میدونی... انگار که حس میکرد داریم میشنویمش، دلبرانه به قدم های آروم و شمرده شمرده خودش دست به کمر ادامه میداد و ارزش میداد به هر ثانیه ...
تا ازش گرفته شد این موهبت و غم گرفت دلش رو، پس گفت چیکار کنم چیکار نکنم؟ بذار حالا که کسی حواسش نیست همچین قدم تند کنم ..
پس هم ما و هم عقربه ها تن دادیم به این گذر زود هنگام
میپرسی مگه عقربه و ثانیه ام حس و دل دارن؟
بهت میگم: مگه نه که وقتی حالمون خوش نیست دیر میگذره و وقتی اتفاق خوشی درجریانه به چشم به هم زدنی میگذره..؟
پس وقتی اوضاع بهم ریخته اس نای تند رفتن رو نداره و زانوی غم بغل میگیره و وقتی هم که برعکس باشه، انگار که قلبش تند میزنه و یه جا بند نمیشه ..
• آنا نوشت
سختی کار اینجاست که من همیشه جذبِ حرف های عمیق، آدم های اصیل و کارهای بزرگ بوده ام!
تمام جزئیات را دیده ام؛
دست ها، لبخندها، اندوه پنهان در چشم ها ...
و همین، زندگی را برایم سخت تر کرده است.
عزیزم من برای اندکی «زندگی کردن»، ریشهی تک تک لحظه ها را بوسیده ام ...
ـ حاتمه ابراهیم زاده
چند وقت پیش با یکی از دوستام حرف میزدیم و بهش گفتم: مثل کلی آدم دیگه، زندگی منم همیشه پر از چالش های عجیب بوده که فکر میکردم اون شب یا تموم نمیشه یا فقط باید بخوابم تا تموم شه! چیزی که فکر میکنم سر پا نگهم داشت توی بدترین شرایط این بوده که، منتظر بودم تا فقط کمی شرایط اروم شه تا مغزم شروع کنه به ادامه ... انگار که امید و ذوق همیشه با من بوده و زنده نگهم داشته.
شاید بشه تشبیهش کرد به یه زخم و مدت زمانی که لازم داره تا ترمیم بشه، و این برای من به پلک زدنی بوده
و گاهی شاید وجه تمایزم با اطرافیانم هم بوده و مورد قضاوت قرار گرفتم! اما بعد تر متوجه شدم این فقط یعنی بخشی از منن که متفاوته و باید بپذیرمش هرچند که ماهیت منفی یا آسیب زننده ای هم نداره ..
اما پیش اومد که دیدم که امیدم نه، اما ذوقم نیم سوز شده ..
با خودم گفتم: من بدون اینا زنده نمیمونم، فقط نفس میکشم و این بار داره طولانی میشه!
شاید از جایی شروع شد که به خودم گفتم "بعدا" و اون بعدا هیچ وقت نیومد .. چون همون لحظه زمانش بود.
همچین وقتایی شاید نسخه ای از خودت مقابل چشم هات قرار بگیره که اولش بگی "نه این من نیستم..."
اما واقعیت اینه که، اون هم بخش دوست داشتنی ای از وجودته و باز هم باید بپذیریش!
میدونی .. میخوامبگم هیچ ورژن قوی یا ضعیفی از ما وجود نداره که بخواییم یکی رو دوست داشته باشیم و یکی دیگه رو طرد کنیم، همه ی اینا بخشی از ما ان که تکمیلمون میکنن. یا خودشون، یا دیدی که بهمون میدن
و درباره ی اون ذوق ..!
قرار نیست هیچ وقت از بین بره، اما باید حواسمون باشه که کِی، کجا یا حتی کنار چه آدمایی نشونش میدیم ..
چون جنسش از محبته.
#یادداشت
