خب | khob
Відкрити в Telegram
جایی برای شناخت محی!؟ https://t.me/+Bz6icc2zP4llNGU0 ناشناس
Показати більше220
Підписники
Немає даних24 години
-37 днів
-330 днів
Архів дописів
220
حتما کنجکاوین ک بدونین چرا همچین چیزی گذاشتم چنل
جالبه ک بدونین این داستان بر اساس اسم چندتا چنل نوشته شد و توی 30 دقیقه!!!
تعجب برانگیز
220
Repost from هذیان
در روزگاران کهن، در وادی فراق، دختری به نام آرسو میزیست. او دختری با افکار سبز و قلبی پر از عشق بود. در کنج زندگی خویش، در اتاق 1241، در بورگ، زندگی میکرد. آرسو هر روز در دفتر خاطراتش از جوانههای عشق مینوشت و با عینک کهربایی خود به نوشتههایش نگاه میکرد. خانهاش، جایی بود که خیال بیپایان در آن جاری بود.
روزی، هنگامی که آرسو در زیر سایهی بید مجنون نشسته و با چایی شیرین مشغول خواندن خاطرات بود، جوانی دلاور به نام تادلین به دیدارش آمد. تادلین، که همچون خورشید شب در تاریکیها میدرخشید، گفت: "ای ماه کبود، در هیاهوی آنسوی جنگل، خری در اصطبل اسبان داستانی از عشق برایم گفت. آیا میتوانی برای من از دل خویش بگویی؟"
آرسو با لبخندی سبزآبی پاسخ داد: "ای جوان دلاور، عشق چیزی جز هیچ و پوچ نیست، اما اگر پناهتو باشم، شاید بتوانیم معنای ژرفای عشق را بیابیم."
تادلین دفتر خاطرات آرسو را ورق زد و با دیدن حکایات خزعبلات یک پیشی و مشکلات شامپاینی خندید و گفت: "هرچند این حکایات خندهدارند، اما عشق ما باید والاتر باشد." آرسو با گوش سپردن به نواهای ملیکا در بورگ گفت: "در عمق خاکستر دل من، جوانههای عشق میرویند و با هر نگاهی از تو، این جوانهها به گلهای رنگینکمان تبدیل میشوند."
روزها گذشت و عشق آرسو و تادلین همچنان در حال شکوفایی بود. مارلین، دوست دختر داوینچی، با فنولوپه، خانم نور، به دیدارشان آمدند و گفتند: "در میان هزار و یک شب، داستان شما به عنوان یکی از زیباترین داستانهای عشق باقی خواهد ماند." تادلین به کاج خشکیده در باغ نگریست و گفت: "در وادی فراق، عشق ما همچون کالبد رنگینکمان خواهد درخشید."
در همین احوال، آرسو و تادلین تصمیم گرفتند تا در مقابل مشکلاتی که بر سر راهشان قرار میگرفت، پایدار بمانند. آرسو به تادلین گفت: "برای من، عشق تو مانند خورشید شب است که همیشه در تاریکیها میدرخشد." تادلین پاسخ داد: "و تو، ای آرسو، همچون تبسم دردی که همواره در دل من جاودانه خواهی ماند."
در این میان، مشکلاتی چون هچام و تاروش بر سر راهشان آمد، اما عشق آنان چون دایرهی گس، پایدار ماند. روزی که آیس ناکافی در مجلس مهمانیشان بود، تادلین به آرسو گفت: "هرچی مشکلات باشد، عشق ما پابرجاست." آرسو با ریحونی در دست، به تادلین نگریست و گفت: "برای من، عشق تو مانند خورشید شب است که همیشه در تاریکیها میدرخشد."
مارلین، دوست دختر داوینچی، با لبخندی ملیح گفت: "در میان مشکلات شامپاینی و هیاهوی دنیا، عشق شما همچون داستان مالاگوءنا زیبا و پرشور است." تادلین پاسخ داد: "ای خانم نور، عشق ما در هر شرایطی پایدار خواهد ماند."
آرسو و تادلین با نگاه به ماه کبود در آسمان، به عشق بیپایان خود اندیشیدند. در نهایت، عشق آنان همچون گلهای سبزآبی در باغ دلشان شکوفا شد و در خیال بیپایان باقی ماند.
اینچنین بود که عشق آرسو و تادلین، با تمام مشکلات و هیاهوهای دنیا، به داستانی بیپایان و زیبا تبدیل شد. داستانی که همچون دایرهی گس، هرگز پایان نمییافت و در ژرفای دلهایشان جاودانه ماند.
