خطخطیهای آزاد
Відкрити в Telegram
آنقدرها بزرگ شدم با نبودنت حالا درون قلب کسی جا نمیشوم امیرحسین آزاد @EdenAzad10
Показати більше855
Підписники
+424 години
+107 днів
+9830 день
Архів дописів
Repost from پناه | محبوبه سادات حسینی
به عزیزان در خاک خفته🩶
خزیده بود چنان گنجشک در انزوای قرنطینه
که آمدی و ملالِ من پرید از قفسِ سینه
دلم_ کبوترِ ترسیده، اگر چه جَلدِ پریدن بود
به دستهای تو عادت داشت به آن دو بامِ پر از پینه
به خاک...مُهرِ نمازت شد...به ماه...سنگِ صبورت شد...
به هرچه که نظرت افتاد بدل شدهست به نقشینه
تو راه میروی و پشتت، زمین به رقص سما(ع) مشغول
تو حرف میزنی و بهلول، نشسته غرق طمانینه
به خود میآیم و با امشب، دو قرن شد که نخوابیدم
مُسِنّ شدهست نگاهم؟ یا دروغگو شده آئینه؟
به یاد اسم تو میاُفتد دلم که میشکند بشقاب...
نشستهام به سیاهی با زغالها تهِ شومینه
نپرس موی سپیدم را، نپرس روی سیاهم را
که هر دو داغ جوان دیدند شبیه رستم و تهمینه...
به نبشقبر تو مشغولم...به لمس اسکلتت قانع
مگر به خاک بفهمانم چه بُرده داخل گنجینه!...
#محبوبه_سادات_حسینی
@panaah_gah
Repost from علی سمرقندی
نزارقبانی در شعری چنین میگوید:
• وَلکن لا أحدَ یَعرفُ لِماذا لایوجَدُ باِلشّطرنجِ ملکةٌ
وَ یوجَدُ مَلِکٌ فقط؟
• و اما هیچ کس نمی داند چرا در شطرنج، ملکه ای نیست و تنها شاه وجود دارد...
• لأنَّ المرأةَ لاتُصلِحُ أن تَکون لُعبةً!
• چون زن بازیچه نیست!
#نزار_قبانی ✍
#ادبیات_عرب 📚
@alisamarqandi 🦋
Repost from مهدیه آزاد (آزاده)
این آسمان همرنگ چشمان سیاه توست
یا آسمان هرکجا، امشب همین رنگ است؟
#حسین_منزوی
Repost from محمد مصطفی احمدی
نگاه کن به خود ای سرو پیر، پسدادی...
تقاص عاشقیات را پس از زغال شدن
#محمد_مصطفی_احمدی
Repost from فاطمه اشرفی راد
یک عمر میتوان سخن از زلف یار گفت
در بند آن مباش که مضمون نمانده است
#صائب
شوق بودن هست اما بی تو حاضر نیستم
ساحلی هستم که با دریا مجاور نیستم....
#حسن_حسن_زاده
از پیلهای که بسته ام و وا نمیشوم
پروانهی غریبهی فردا نمیشوم
افتاده این درخت به دست تو بر زمین
زخمی به من زدی که سرِپا نمیشوم
یک پنجره غبار نشسته به جان من
بعد از تو سالهاست تماشا نمیشوم
گفتند مرده را بغلت زنده میکند
کشتی مرا به بوسه و احیا نمیشوم
آنقدرها بزرگ شدم با نبودنت
حالا درون قلب کسی جا نمیشوم
#امیرحسین_آزاد
ممنوتم از شبی که به من هدیه کردهاید
حالا ستاره های دلم دیده میشود
#محمدرضا_عبداللهی
Repost from حامد رحمانی حسینی «مدظلهالعالی»
فصلش رسیده غنچه بکارم به گردنت
اهل کجاست گرمیِ لبخند روشنت؟
#حامد_رحمانی_حسینی
دریا سکوت کرده و من حرف می زنم
حس می کنم که راه نبردم به باورش
دریا! منم، همو که به تعداد موج هات
با هر غروب خورده بر این صخره ها سرش
#محمدعلی_بهمنی
Repost from عباس تافته
به مادرم
که بعد رفتنش بیشتر بزرگم کرد:
ملحفههای سفید خانه را دور ریختم
چادرنماز کهنه ات را هم...
آنها که تو را در کفن ندیدند
نمیدانند چه مرگم است!
از وقتی لباس هایم
بوی اسپند تو را ندادند
زود به زود
به دستگیرۀ در میگیرند و پاره می شوند
لیوان ها بیشتر از دستم سُر میخورند
و دست و پایم بیشتر از قبل زخم می شود
سپر بلای خانه که نباشد
همین است
مرا ببخشید
اگر موقع راه رفتن کمی قوز میکنم
چند سال است کسی شانهام را نتکانده
این روزها بی قرارتر از همیشهام
ازین اتاق به آن اتاق
سردرگم
یک جا که بنشینم
جای خالی تو آوار می شود روی سرم...
بعد از تو به سیگار پناه نبردم
مویم مثل برادرم سپید نشد
خطی روی پیشانیم نیفتاد
لکنت زبان نگرفتم...
تنها دلم شکست...
هنوز حرف که میزنم
صدای خرده شیشه می آید...
نمیشود یک بار که کلید میچرخانم
پشت در به استقبالم بیایی؟
اصلا مگر نمیگویند دعای یتیم ها میگیرد؟
آنقدر دلتنگ سر گذاشتن به روی زانوی توام
که هر شب منتظر مرگ مینشینم
تا تو را به بالینم بیاورد...
به خدا قسم که روز قیامت
نامه اعمالم را زیر بغل می زنم و
به دنبال تو میدوم
هراسان
درست مثل کودکیم که آستینت را
در بازار گم کرده بودم....
مرا ببخش
که وقتی خاکت را
گل میکردند
تازه از آب و گل در آمدم...
قد کشیدم
بزرگ شدم...
خیلی بیشتر از سنم
خیلی وقتها یک نفر زیر خاک میرود
اما
دو نفر میمیرند
میخواهم
چارستون بدنم را سپر سنگ مزارت کنم
تا کسی روی نامت پا نگذارد
هر چه باشد
ته تغاری ها بیشتر روی مادرشان حساس اند...
#عباس_تافته
