uk
Feedback
«آخرین درخت بلوط.»

«آخرین درخت بلوط.»

Відкрити в Telegram

کپی نکنید؛ فوروارد یا انتشار با نام بلوط لطفا. @balootamman جواب چالش‌ها

Показати більше
675
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
-1930 днів
Архів дописів
یبار که عینکمو گم کردم ناخودآگاه پیشش گله کردم و براش نوشتم.

معشوق خیالی به حساب میاد در واقع

بچها لیلا وجود خارجی نداره

لیلا..

کدوم خانم عزیزم؟!

میشه از اولین احساساتت به اون خانم بنویسید؟.. واقعا نوشته‌هاتون رو دوست دارم ولی تو چنلتون ندیدمش..

https://t.me/HarfinoBot?start=1ab2863cec02b16 اینم برای اینکه اگه دوست داشتین واسه نوشتن بهم واژه بدین

@balootamm موزیک میدید بهم؟!

گاها از دستت بسیار عصبانی می‌شوم. دلم می‌خواهد به خاطر حرف‌هایی که می‌توانستی بزنی و نزدی موهایم را بکشم و در گوشه‌ای بخزم تا یادم برود که بودی و چه کردی. اما خونسردی روزهای بسیاریست بر من چیره شده. پس پالتوی مشکی و کهنه‌‌ی وصال را می‌پوشم، رو شانه‌ام هم شال گردن چهارخانه‌ی قهوه‌ای و نخودی رو می‌اندازم و در کوچه را می‌روم. گربه‌ها خیره نگاهم می‌کنند. و من با لبخند به آن‌ها می‌گویم که فقط در دلم حق دارم از تو ناراحت باشم و به تو گله کنم. ظاهرا آدم‌ها در این باره درکم نخواهند کرد، حتی ممکن است یک جایی حق را هم به تو بدهند. عیبی ندارد. با لبخند گذر می‌کنم اما سرم بازار مسگرهاست، بی شک یکروز از شدت خشم به تو دیوانه خواهم شد و تو دستت دیگر به من نخواهد رسید.

آخرین باری که برایم نوشتی سنمان کمتر از آن چیزی بود که حتی بخواهی فکرش را بکنی. نامه‌ات لای یک کتاب با قطر زیاد بود. از واژه‌های کمی استفاده کرده بودی اما با مفهوم. به خودم قول دادم وقتی که بزرگتر شدیم یکروز که هر دو خوشحالیم من هم برایت چیزی بنویسم، در لای همان کتاب بگذارم و به خودت پس بدهم. حالا روزهای بسیاری از نوجوانی‌مان گذشته. هیچ گاه دیگر خوشحال نشدیم. من نیز نامه‌ات رو در عصبانیت پاره کردم و آن کتاب هم در آخر معلوم نشد چه بلایی بر سرش آمد. دیدی؟! به همین راحتی رویاها و سرنوشتی که از هر چیزی به خود نزدیک می‌بینیم دود می‌شوند و به هوا می‌روند. با اینحال و با وجود تمام فاصله‌ها هنوز برایت می‌نویسم! نوشتن که نه، در واقع تایپ می‌کنم. متونی که آدم‌های فراوانی می‌خوانند جز خودت. و من معتقدم چه حیف! چه حیف که نیستی تا کلمه‌ی مقدس دوست داشتن را از بین نامه‌های بسیار تایپ شده‌ام بکشی بیرون و آرام لبخند بزنی.

روزهای بسیاری منتظر تو ماندم. نیامدی. کنون هم که برایت می‌نویسم در گذشته و میان پیچ و تاب زمان غرق شده‌ای. آنقدر دیر کرده‌ای که من هم تصمیم گرفتم کوله و بارم را جمع کنم و بدوم به سوی دریا، نهنگ بشوم، یک نهنگ تنها و دلتنگ. شاید یکروز تو هم آمدی، شاید تو هم ماهی شده باشی، بغلم بگیری و گله کنی که چرا رفتم؟! بگویی من که کنارت بودم. آن موقع خواهم خندید، با غم! و به تو خواهم گفت که تنت کنارم بود و روحت بر بام دیگری انتظار معشوق رفته‌ و بی وفایت را می‌کشید. چه غم انگیز! سرنوشت‌مان را می‌گویم. اینکه سالها در کنار هم خندیدیم اما به دروغ. نتوانستیم زخم‌های هم را التیام ببخشیم، نتوانستیم ابراز کنیم. در واقع من نتوانستم. هر بار می‌دیدم برای کسی اشک می.ریزی که آن من نیستم و بیشتر می‌سوختم، خاکستر می‌شدم و در خاک می‌غلتیدم تا از من درختی بروید ایستاده کنار خیابان به انتظار تو.

من جوان بودم لیلا، جوان، غم‌گین و منتظر روی صندلی‌ای چوبی، می‌نشستم. در پی این انتظارها نسیم از شرق وزید؛ آمیخته به سخنان تو بود. بین موهایم پیچید، پیر شدم. من جوان بودم لیلا، آخرین سخنانت وقتی که یک خداحافظی بی‌رحمانه را به کول گرفته بود، پیرم کرد.

Repost from بَذر
حرف‌های تو مثل قالی ایرانی‌ست و چشم‌هایت گنجشک‌های دمشقی که بین دو دیوار می‌پرند. قلب من مثل کبوتر بالای حوضچه‌ی دستانت پر می‌کشد و در سایه‌ی النگوهایت می‌آرامد و من دوستت دارم امّا می‌ترسم گرفتارت شوم…!
نزار قبانی
پ.ن: قبانی، قالی ایرانی را در کنار گنجشک‌های دمشقی قرار داده؛ هر دو استعاره‌ای از زیباییِ محبوب. :)

سلام. امشب شب خوبی نیست. در واقع هیچ شبی خوب نیست اما مدام تصور می‌کنم که زندگی همین است. همین که با دامن گلدار و موهای آشفته و نیمه بلند گوجه و خیارشور‌ها را برای سرو کتلت مامان برش بزنم؛ همین که خوابیدن‌های زیاد، میل به کما و فرار از بیداری را به دوش بکشم. گفتم بیداری! کنون که می‌نویسم نیز چشمانم می‌سوزند، داغ می‌شوند و در پی یک جرعه خواب جیغ می‌کشند! به قول مامان خواب، خواب می‌آورد اما راستش ته دل خودم عدم امید و عدم لبخند خواب می‌آورد. برای چه بیدار بمانم؟! به امید چه؟! شاید وقتی خوابم بتوانم لب دریا بنشینم و سیگار بکشم. نه یک نخ، نه دو نخ، ترجیحا یک پاکت کامل‌. اصلا تا وقتی یک دور طلوع و غروب خورشید را با هم ببینم بکشم؛ موسیقی گوش بدهم و بپذیرم که تنم سزاوار این رنج تحمیل شده است. بپذیرم که آدم‌های مثل من فقط در رویا می‌تواند به رویا‌هایشان برسند. که حق فریاد ندارند و بلکه به جایش باید گریه کنند؛ گریه‌های تمام نشدنی. گریه‌هایی که اگر در یک ظرف شیشه‌ای جمع‌شان کنی و پشت پنجره‌ی پر نور آشپز‌خانه بگذاری تبدیل به غم و هنر می‌شوند.

دلم برایت تنگ شده. دلم برای اینکه با لبخند معصومانه‌ات رو به رویم بنشینی و یک فنجان چای بنوشی تنگ شده. دلم برای اینکه بلند بخندی تنگ شده. دلم برای قلب مهربانت تنگ شده. برای اینکه کنار گوش هم شعر بخوانیم، از کسی متنفر نباشیم و دنیا را دوست داشته باشیم تنگ شده. دلم می‌خواهد باز بگویم که قرار است تو را روی ساعد دستم تتو بزنم و هر جا که می‌روم ببرم. دلم می‌خواهد بگویم ما هنوز آن گلدان‌های شمعدانی کوچک خسرو‌ایم، ما هنوز بزرگ نشده‌ایم، هنوز یک خانه داریم که شب‌ها در حیاط لب حوضش می‌نشینیم و ستاره‌ها را می‌شماریم. دلم می‌خواهد پاهایم را مثل دختر بچه‌ها به زمین بکوبم و بگویم که نامه‌هایم را گم کرده‌ام بیا از اول بنویسم، بیا از اول بنویسیم که چقدر هم را دوست داشتیم، چقدر جانمان برای هم می‌رفت،  مرهم هم بودیم، عید‌ها فرهاد گوش می‌دادیم و شب‌ها مشیری و ابتهاج می‌خواندیم. راستی گفتم ابتهاج، یادت هست؟! یک زمانی که ما زنده بودیم او نیز هم نفس می‌کشید. چقدر دلمان می‌خواست یکبار زیر ارغوان بنشینیم و از شعر‌هایش بخوانیم. ما چیز‌های زیادی می‌خواستیم، چیزهایی که از یاد بردیم.

روزگاری به خوابت خواهم آمد دست‌هایت دست‌هایت و دست‌هایت را خواهم آویخت به طلوع تا که صبح شوی روشن شوی شعر شوی که نه! شعر شب است تک خطی از کتاب نثر شوی نگاهم کنی در خوابت و من شعرم شعرم شعرم، شبم و من آویخته از ماهم تاریکم اما ماهتابم. به هم می‌رسیم اما کوتاه در بامداد در سحر در ثانیه‌هایی که هزار عاشق میان قلبم برایت می‌میرند می‌میرند می‌میرند و زنده می‌شوند و باز از نو می‌میرند. به شاخسار خودشان را دار می‌زنند شاخسار اندوه سرچشمه‌ی اندوه چشم‌های توست دیار چشم‌های توست وطن خانه شعر و شب ماه و طلوع تو همه‌ای هزار لب هزار زن هزار کتاب برای بوسیدن نوازش دیدن خوانده شدن. -بلوط، ۱۴۰۳/۷/۲۹.

بعد کنار پنجره‌ی معروف می‌نشینم لیلا. پنجره به یک دیوار بلند با پنجره‌ای دیگر ختم می‌شود. باران می‌بارد. تابستان است اما بهرحال ما شهر عجیبی داریم. یک فنجان چای هم مادر در دستانم گذاشته. نمی‌نوشم. چای دوست ندارم. خیلی چیزها را دیگر دوست ندارم. از خیلی آدم‌ها و شعر‌ها و آهنگ‌ها گذر کرده‌ام. تنها برایم کمی خرت و پرت در ته صندوق ذهنم مانده که یادگار روزهای جوانیست. صدای باران اما ازارم نمی‌دهد. انگار جز همان چند خرت و پرت میان صندوق است. با اینکه باران را هیچگاه دوست نداشتم اما صدایش را چرا. تو هم جز همان صندوقی. یک گوشه‌اش نشستی، به من نگاه می‌کنی و چرا هیچ گاه نشد دور بی اندازمت؟! تویی که بیش از هر چیزی مرا رنجاندی. به هر حال رنجش از سمتت را هم انگار دوست داشتم. و چه جانکاه بود. چه جانکاه بود که هنوز در انتهای آشفته بازار ذهنم حضور داشتی و هیچگاه در کنارت مرا تصور نکردی.

«و از تو خواهم گریخت اشک‌هایم نیز از من، چشم‌هایی که تو را بدرقه کرده‌اند را دوست نخواهند داشت و من نیز تو را که به بدرقه‌ی من نشستی.»

راستش من به تو خیلی فکر می‌کردم. من حتی به اینکه تو به چه چیز‌هایی فکر می‌کنی و چه خواب‌هایی می‌بینی هم فکر می‌کردم. حال نمی‌دانم که در خواب‌هایت مرا می‌بوسیدی؟! یا در گوشه‌‌ای از افکارت در آغوشم می‌گرفتی؟! گمان نمی‌کنم. با اینحال به زودی از یادم خواهی رفت و تو را خواهم بوسیدم و در گوشه‌ترین جای دنیا گمت می‌کنم. کاش از من رها شوی و من از تو مبرا.

روزهای بسیاری با واژه‌های به تو عشق ورزدیم و تو را پرستیدم؛ فکر کنم کنون باید با همین واژه‌ها از تو طلب بخشش برای ترک کردنت بکنم و آهسته پایین نامه‌ات بنویسم:« خدا نگه دار.»