468
Підписники
-324 години
-257 днів
-12130 день
Архів дописів
468
Repost from N/a
دلم یه اتفاقِ غیرمنتظرهی قشنگ میخواد؛ از اونا که یهو چنان دوپامینی تو خونت ترشح میشه که دست و پاتو گم میکنی و قلبت شروع میکنه به تند زدن. از اونا که باورت نمیشه بالاخره نوبت تو شده.
468
میدونی وضعم الان چیه؟!
انگار منو انداختن وسط دریا و میگن اروم باش همه چی درست میشه
چجوری با اروم بودنم وسط دریا غرق نشم؟!
انگار ساعتاس که اون پایینم!
نفس بالا نمیاد
حس خفگی تو وجودم پره
میخوام نفس بکشم ولی نمیتونم
همه جا برام تاریکه
همه بدنم پره درد و کبودیه
حس سنگینی رومه
نمیتونم دست و پامو تکون بدم
ولی هنوز زیر اب زندم!
دارم جون میدم و محکومم به زنده موندن…
میفهمی چی میگم؟!
