بازماندهای از یکم دسامبر
Відкрити в Telegram
فراموش کرده بود که انسان در نهایت به همه چیز عادت میکند"
Показати більше149
Підписники
Немає даних24 години
-37 днів
-730 днів
Архів дописів
درمورد این موضوع کاری از دستم بر نمیاد اما احساس کردم اینطور بتونم اندوه خودم درموردش رو بروز بدم.
عزیزِ شیرینم؛
بعد از مدتها که تورو دیدم این بار شکسته تر از قبل شده بودی، زندگی به تو سختتر گذشته بود و لبخندت این بار اندوه سنگینتری رو در آغوش گرفته بود.
نمیدونم، گاهی وقتها احساس میکردم که بینِ ما احساسِ اندوهی هست که من رو به تو وصل میکنه اما همیشه با بازگشت به گذشته بخشی از من رو در کنار تو میبینم و زیباترین لحظههای عمرم رو با بودنِ تو مرور میکنم و همیشه در انتهای تمام خاطراتِ روزهای بچگیم به تو میرسم
به تو
به چشمهات
به لبخندتهات
به نگاههات
به خندیدنهات
به موهات
به «آقااا بیاید یه کاری کنیم دیگه.» گفتنهات
به رنگهای نصفه نیمه موهات
به لاک های همیشه نصفهیِ بامزهات
به وقتایی که میگی«عه نرگسسس»
به وقتایی که زیر زیرکی آدمها رو دوست داری.
به ابتدایی و خاطرههاش
به اتاقِ همیشه شلوغت
به مظلوم بودنهات
به وقتایی که خرابکاری میکردیم
بله عزیزم، ته همهچیز به تو میرسه.
عزیزِ شیرینم؛
بعد از مدتها که تورو دیدم این بار شکسته تر از قبل شده بودی، زندگی به تو سختتر گذشته بود و لبخندت این بار اندوه سنگینتری رو در آغوش گرفته بود.
نمیدونم، گاهی وقتها احساس میکردم که بینِ ما احساسِ اندوهی هست که من رو به تو وصل میکنه اما همیشه با بازگشت به گذشته بخشی از من رو در کنار تو میبینم و زیباترین لحظههای عمرم رو با بودنِ تو مرور میکنم و همیشه در انتهای تمام خاطراتِ روزهای بچگیم به تو میرسم
به تو
به چشمهات
به لبخندتهات
به نگاههات
به خندیدنهات
به موهات
به «آقااا بیاید یه کاری کنیم دیگه.» گفتنهات
به رنگهای نصفه نیمه موهات
به لاک های همیشه نصفهیِ بامزهات
به وقتایی که میگی«عه نرگسسس»
به وقتایی که زیر زیرکی آدمها رو دوست داری.
به ابتدایی و خاطرههاش
به اتاقِ همیشه شلوغت
به مظلوم بودنهات
به وقتایی که خرابکاری میکردیم
بله عزیزم، ته همهیچیزهای خوب به تو میرسه.
عزیزِ شیرینم؛
بعد از مدتها که تورو دیدم این بار شکسته تر از قبل شده بودی، زندگی به تو سختتر گذشته بود و لبخندت این بار اندوه سنگینتری رو در آغوش گرفته بود.
نمیدونم، گاهی وقتها احساس میکردم که بینِ ما احساسِ اندوهی هست که من رو به تو وصل میکنه اما همیشه با بازگشت به گذشته بخشی از من رو در کنار تو میبینم و زیباترین لحظههای عمرم رو با بودنِ تو مرور میکنم و همیشه در انتهای تمام خاطراتِ روزهای بچگیم به تو میرسم
به تو
به چشمهات
به لبخندتهات
به نگاههات
به خندیدنهات
به موهات
به «آقااا بیاید یه کاری کنیم دیگه.» گفتنهات
به رنگهای نصفه نیمه موهات
به لاک های همیشه نصفهیِ بامزهات
به وقتایی که میگی«عه نرگسسس»
به وقتایی که زیر زیرکی آدمها رو دوست داری.
به ابتدایی و خاطرههاش
به اتاقِ همیشه شلوغت
به مظلوم بودنهات
به وقتایی که خرابکاری میکردیم
بله عزیزم، ته همهچیز به تو میرسه.
نخستین بار گفتش کَز کجایی؟
بگفت از دار ملک آشنایی
بگفت آن جا به صنعت در چه کوشند؟
بگفت اندوه خرند و جان فروشند
بگفتا جانفروشی در ادب نیست!
بگفت از عشقبازان این عجب نیست
بگفت از دل شدی عاشق بدینسان؟
بگفت از دل تو میگویی، من از جان
بگفتا عشق شیرین بر تو چون است؟
بگفت از جان شیرینم فزون است
بگفتا هر شبش بینی چو مهتاب؟
بگفت آری چو خواب آید، کجا خواب؟
بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک؟
بگفت آن گه که باشم خفته در خاک..
نخستین بار گفتش کَز کجایی؟
بگفت از دار ملک آشنایی
بگفت آن جا به صنعت در چه کوشند؟
بگفت انده خرند و جان فروشند
بگفتا جانفروشی در ادب نیست!
بگفت از عشقبازان این عجب نیست
بگفت از دل شدی عاشق بدینسان؟
بگفت از دل تو میگویی، من از جان
بگفتا عشق شیرین بر تو چون است؟
بگفت از جان شیرینم فزون است
بگفتا هر شبش بینی چو مهتاب؟
بگفت آری چو خواب آید، کجا خواب؟
بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک؟
بگفت آن گه که باشم خفته در خاک..
Repost from سم اسنو
مثل نامه ای ولی
توی هیچ پاکتی
جا نمی شوی
جعبه ی جواهری
قفل نیستی ولی
وا نمی شوی
مثل میوه خواستم بچینمت
میوه نیستی ، ستاره ای
از درخت آسمان جدا نمی شوی
من تلاش می کنم بگیرمت
طعمه می شوم ولی
تو نهنگ می شوی
مثل کرم کوچکی مرا
تند و تیز می خوری
تور می شوم
ماهی زرنگ حوض می شوی
لیز می خوری
آفتاب را نمی شود
توی کیسه ای
جمع کرد و برد
ابر را نمی شود
مثل کهنه ای
توی مشت خود فشرد
آفتاب
توی آسمان
آفتاب می شود
ابر هم بدون آسمان فقط
چند قطره آب می شود
پس تو ابر باش و آفتاب
قول می دهم که آسمان شوم
یک کمی ستاره روی صورتم بپاش
سعی می کنم شبیه کهکشان شوم
شکل نوری و شبیه باد
توی هیچ چیز جا نمی شوی
تو کنار من ، کنار او ، ولی
تو تویی و هیچ وقت
ما نمی شوی 💔
برایِ لبخندت در هنگام شکست داستانی می توانم نوشت به درازای هزار و یک شب اما صد حیف که واژه در وصف آن ناتوانتر از آن است که طرح چشمانِ تو را بر کاغذ بیاورد.
