بازماندهای از یکم دسامبر
Відкрити в Telegram
فراموش کرده بود که انسان در نهایت به همه چیز عادت میکند"
Показати більше149
Підписники
Немає даних24 години
-37 днів
-730 днів
Архів дописів
میتونم ساعتها و روزهای بسیاری رو صرف نگاه کردن به آسمون بکنم و ذرهای خسته نشم.
صدایِ تو ابرهای آسمانِ امید است
صدایم کن ..
بگذار گمان کنم که هوای ابریِ آسمان
این بار برایِ مراد دل ماست..
او به راهِ خویش میرود
بیکه اعتنا کند
برین و یا برآن
میشکافد آسمانِ سبزِ صبح را
رو به رنگهای بیکران.
عزیز من، ز توام این پیامِ دلداری
دهد نوید که آید بهار بار دگر
بلی، زمستان گر فصل سردی و سختی است
امید هست که آرد ز پی، بهارِ دگر
ولی چه سود؟ که پیرانهسر نگردد باز
نشاط و شادی و امّیدِ روزگارِ دگر
کنون که از تَفِ اندُه گداخت شمعِ امید
منم نشسته و در پیش، شامِ تارِ دگر
به کنجِ عزلت اگر هیچ غمگسار نماند
کجا روم ز پی یارِ غمگسارِ دگر
زعمر، آنچه به جا مانده یادگارِ غم است
چرا به سر نهمش باز یادگار دگر
هر افتخار که اندوختم وبالم شد
چه بایدم که درافزایم افتخارِ دگر
زمانه قاصد شر است و پیکِ بیداد است
گمان مدار که گردد به یک مدار دگر
توشادمانه بزی ای رفیقِ عهدِ شباب
که هست بر دل من زین بهار بار دگر..
چقدر اینکه اینجا عین قبل نیست ناراحتم میکنه اما خب واقعا نمیدونم چرا اینطوری میشه.
