بازماندهای از یکم دسامبر
Відкрити в Telegram
فراموش کرده بود که انسان در نهایت به همه چیز عادت میکند"
Показати більше149
Підписники
Немає даних24 години
-37 днів
-730 днів
Архів дописів
Repost from Kiki
اون موقعها اونا فکر میکردن من هیچ وقت نمیتونم ازشون دل بکنم و ترکشون کنم،اما من در کمال ناباوری ترکشون کردم.
تا مدت ها به خاطرههای بدی که باهاشون داشتم فکر میکردم،بابت نبودنشون غصه میخوردم،دلتنگ میشدم.اما الان خاطره ها بیاثر شدن،غصهها محو شدن،دلتنگی رفع شد.دیگه چیزی نیست که منو به اونا وصل کنه.هیچ چیزی ازشون نمونده حتی غمشون.
زندهبادمنِقوی.🪄
راستش دلم برات تنگ شده اما وقتی یادم میاد چطور بخاطر یک پسره نامعلوم اذیتمون کردی و چطوری بخاطرت عزیزترینم سرم داد زد دلم میگیره.
وقتی یادم میاد بارها و بارها تلاش کردیم از اون لجنی که توش بودی بکشیمت بیرون و تو مقاومت کردی و ازمون به بدترین شکل ممکن فرار کردی عمیقا ناراحت میشم.
ولی خب با تموم اینا وقتی عکسا و فیلم هامونو میبینم دلم برات خیلی تنگ میشه، تو خیلی بامرام و مهربون بودی.
مواظب خودت باش.💕
داشتم اطرافیانم رو میدیدم
و به این موضوع دقت میکردم که من برعکس همشون هیچ وقت دلم نمیخواسته که ناز و بامزه باشم، همیشه دوست داشتم همه ازم حساب ببرن و آدم ترسناکی باشم، حتی وقتی دوستام از پارتنرهاشون میخواستن در بطری رو براشون باز کنه من خودم مشغول باز کردن در بطری بودم آخرشم یا دستمو زخم میکردم یا نصف محتوای بطری رو میریختم اما انقدر اینکارو کردم که دیگه عادت شده برام، یا حتی میدیدم از اطرافیان شون هدیه، پول و چیزای مختلف میخوان اما من از مامان یاد گرفته بودم که آدم از هیچکس جز باباش نباید پول بگیره پس از کسی چیزی قبول نمیکردم حتی اگر خودم بارها واسش از همه چی گذاشته بودم نمیتونستم چیزی ازش قبول کنم، حتی یادم میاد وقتی کلاس دوم سوم بودم میدیدم بچه ها نقاشی ها و مشق هاشونو با کمک مامان بابا هاشون انجام میدن اما من حس میکردم بزرگ شدم و سعی میکردم کارامو خودم انجام بدم و مامان هربار میخواست بهم کمک کنه مقاومت میکردم چون حس میکردم من دیگه به کمک نیاز ندارم.
هیچ وقت از اینکه بهم بگن بامزه و شکننده و لطیف و... خوشم نمیومد، واسه همین ازهمون بچگی از اینکه قدم کوتاه بود متنفر بودم چون باعث میشد بقیه فکر کنن هنوز بچه و ضعیفم و نیاز به خودشون و کمکشون دارم.
از همون بچگی روی بامزه و مهربونم فقط واسه بابام بود چون ازش شنیده بودم که هیچکس از آدم ضعیف و شکننده خوشش نمیاد و بهش نیاز نداره، آدم باید قوی باشه، باید جز پیش بابا و خدا پیش هیچکس دیگه ضعیف نباشه.
بابا من که روم نمیشه بیام مستقیم بهت بگم ولی خیلی مردی، هیچکس قدر تو بامرام نبود، هیچکس عین تو وقتی بدمو دید دوستم نداشت، هیچکس عین تو همیشه پشتم نبود قربونت برم.
مرسی که بهم یاد دادی آدم قوی ای باشم.
Repost from قشاع.
گاهي خراب کردن پلهاي پشت سرت چیز زیاد بدي هم نیست چون باعث میشه نتوني به جایي برگردي که از همون اول هم نباید قدم میذاشتی.
این روزها خیلی دلم میخواد تکستهای قشنگ و عکسهای جالب بذارم داخل چنل اما ذهنم هیچ چیزی برای ارائه نداره.
من بسیار آدمِ«عه بیکار شدی؟!خب شروع کن به اون حرفی که دو هفته و سه روز و یک ساعت و دو دقیقه پیش زدی فکر کن»ی هستم.
