ریسمــان
Відкрити в Telegram
422
Підписники
Немає даних24 години
-27 днів
-230 днів
Архів дописів
422
خطری که در خلق و رشد نگاهی جدید بسیار احساس میکنم و معمولا در عباراتی اینچنین میشنوم: «همهی نظرات محترماند»، به جای آنکه بگوییم انسانیت محترم است.
«به تعداد آدمها، راه راست وجود دارد» به جای آنکه بگوییم به تعداد آدمها راه رسیدن به راه راست وجود دارد.
اینها نمونهای از گزارههای نسبیگرایی اخلاقیست.
همچنین در سه گزاره فلسفه لتور چنین تفکری حاصل میشود:
۱-«هیچ چیز به چیز دیگر تغییر پذیر نیست» وقتی تغییر ممکن نباشد یعنی همه چیز در یک سطح هستند(عامیانهش این است: «من همینم که هستم») در این باور انسان میتواند همسطح هر چیز دیگری قرار گیرد.
۲- «هیچ چیز را از چیز دیگری نمیتوان استنباط کرد». بنابراین با در نظر نگرفتن تأثیرپذیری و تأثیرگذاری، تمام مسائل حقیر و بیاهمیت جلوه داده میشود.
۳- «هر چیزی میتواند متحد چیز دیگری باشد»، یعنی تکههای پازلی که ناهمجورند هم میتوانند کنار هم قرار گیرند بدون ایجاد طرح معنادار و پیوند محکم.
این نگرش یک شبه ایجاد نشده و محصول تنشی سیاسی و معرفتی عمدیست زیرا منجر به منفعل شدن، بیمسئولیتی، مسدود شدن گفتمان، فرد گرایی و انحطاط اخلاقی میشود. جامعهی اینگونه سرگردان را میشود گلهوار به هر سویی هدایت کرد. از او اراده و انگیزه را برای تصمیمگیریهای کلان و توان کنشگری سلب کرد.
در نگاه متقابل، گفتمان بر سر عقاید نه فقط در خانواده بلکه اجتماع ممکن است، هنر گفتمان وجود دارد و رشد مییابد و همین زمینهی انسجام و وحدتی پایدار میشد.
اصول داشتن، حتی اگر بعدها این اصول تغییر بیابد، نوعی هویت و بودنِ فعال است.
آزادی به معنی نداشتن اصول نیست بلکه آزادگی بیشتر معنا دارد. یعنی آگاهی بر اینکه وقتی باور و اصولی داریم، مقاومت و مخالفتی هم وجود دارد و این محکیست برای صحت باورمان و نباید از آن دوری کنیم.
ریسمان
422
چه خوب است خدا داشتن، و خدا را شبیه خدا مجسم کردن نه شبیه انسان، نه شبیه روح، نه شبیه هر آنچه که شباهتپذیر است. خالص و بیریا خدا داشتن، در ابتدای ابتدا خدا داشتن، در خلوت و خلوصِ بینیازی خدا داشتن، و آنگاه به راههای نجات از همهی مشقّات این جهانی اندیشیدن، این خوب است و خوبترین.
خدا را فقط به خاطر روشنی و نرمی بسیاری که به روح میبخشد، به خاطر آنکه دستت را در متن ظلمات ذهن میگیرد، و اشکهای قلبت را پاک میکند -آنگاه که گریه بس است- باور داشته باش نه برای آنکه وجودش را میتوان در آزمایشگاهها ثابت کرد یا با شاکلههای پیچیدهی ریاضی به آن رسید.
*سه دیدار با مردی که از فراسوی باور ما میآمد*
#نادر_ابراهیمی
ریسمان
422
به موجهای دریا نگاه میکردم و به صدایشان گوش میدادم. با خودم فکر کردم فیزیک خواندن، شاگرد اول ارشد فیزیک، نوشتن بسطهای یک صفحهای از محاسبات چه تأثیری در نگاهم به آفرینش داشته؟ نگاهم به دریا در الان با نگاهم با قبل از تحصیلات دانشگاهی چه فرقی کرده؟ استادی داشتیم که میگفت: فیزیک رشتهایست که به زعم خیلیها از خدا دورت میکند. گفتم: شاید آنها قبلا هم از خدا دوری میکردهاند، با کشف روابطی، گمان کردند پس نیازی به حضور خدا در کشف دیگر روابط نیست.
در تمام محاسبات و رابطهها دنبال میگشتم ببینم
خدا میخواهد چه چیز را از این طریق بهم بگوید.
در عقلورزی کوزانوس، ″جهل دانسته″ یعنی اینکه بدانیم، چه چیزهایی را نمیدانیم بنابراین از توهم دانستن، به سمت تلاشی واقعگرا برای دانستن برویم و چقدر این اعترافات برای ″عقلی که تمایل به شناخت دارد ولی قادر به شناخت حقیقی خالق نیست″ روشنیبخش و تسهیلگر راه است!
در این مسیر نه قرار است عقل ساکت بماند و نه پرسش را فراموش و انکار کند. بلکه تلاشهای عقل در شناخت حدها، جهت و میلی رو به رشد دارد. امروز هیچ کدام از معادلات امواج و انرژی...در نگاهم به دریا نیست، بلکه نجواهایی شگفتانگیز از یاد و شیدایی میشنوم.
🌊✨
ریسمان
422
پینوشت: حال همین ماهی دورافتاده از دریا رو دارم...بماند که این ماهی در چرخهی حیات، به کمال، نقشش رو ایفا کرده اما من...
الهی...🥲
422
من با تو نمیجنگم.
با خودم در جنگم...
این را وقتی فهمیدم که از تو دور شدم اما جنگ تازه به اوج خود رسید، زمین امیدها و آرزوهایم به لرزه افتاد، آن دعوی و صداهای قاطع و محکم، در شک و ترس، سست و لرزان شد.
دانستم که این جنگ از آغاز تا ابد، جنگِ من است.
از کجا دانستم؟
همانکه میخواستم در محضرش سر بلند کنم و ریاکارانه دستی برای بلند کردن تو نیز دراز کنم، مرا به نبردهایی کشاند که در هر زمینخوردنم، چشم در چشمِ حریف، تداعی لحظههای ادعایم بود.
اگر میجنگی، برای خودت بجنگ!
که جنگ با من، هدر دادن جان و نفس است.
پیروز یا بازنده منم. هنوز در جنگم و سر بلند میکنم که فقط ببینمش، ببیندَم، اشکهایم را، زخمهایم را، انتظارِ ایستاده، نه نشستهام را برای سوتِ پایان...
ریسمان
422
دردی هست که آدم را به فریاد میرساند، یک درد هم هست که اگر بخواهی فریاد بزنی آخرین نا هم ازت گرفته میشود پس به سکوت میکشاند، درد اول وقتی آرام میشود، حال خوشی بهت دست میدهد، یک خوشخیالی که درد رفت و کمک بود. اما درد دوم وقتی آرام میشود، بیحس میشوی چون میترسی اعلام حضور کنی و دوباره سر و کلهی درد از ناکجا آباد پیدا شود، بدگمانی همیشه گوشهی ذهنت هست که نمیگذارد به کسی و چیزی نزدیک شوی چون امکان آسیب و فروپاشی هست.
درد اول بچه بازیست، اوایلِ اعلام حضور در برابر زندگیست، اما درد دوم وقتی به سراغت میآید که میخواهی بزرگ شوی، پس ادعا کردی و زندگی را به مبارزه طلبیدی... یک قدم میگذاری جلو و ده قدم برمیگردی عقب...قویتر میشوی ولی زندگی هم ضرباتش را محکمتر میزند... هر جا پایت را محکم گذاشتی، زیر پایت خالی میشود... اگر شکستی و مکسّر ماندی، یعنی یادت رفته که ادعای چه را داشتی، ادعایت جایش را به توهم داده...
اگه شکستی اما جمع و خلق شدی یعنی ادعایت را پاسداشتی و مدام در یادآوری به آن قوّت و پیرایشی درخور دادی...یعنی یادت مانده که «وَنَفَخۡتُ فِيهِ مِن رُّوحِي» و «إِلاَّ ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِ الْأَعْلى»
مگر جستنِ وجه پروردگارش كه برتر است.
ریسمان
422
آوا به تازگی جذب تماشای یکی از فیلمهای نوزادیاش شده، دهها بار نگاهش میکند، برای ما خستهکننده است اما انگار آوا هنوز خیلی سوالها دارد که به دنبالش باشد، نگاه شگفتانه و کنجکاوش را دوست دارم. پارک که میرویم، راه میرود و راه میرود، بزرگترهایی که ازشان روی خوش ببیند و نشسته باشند را به سر زانویشان میزند و رو به جلو اشاره میکند، منظورش دعوت به همراهیست تا آنها از کشف عقب نمانند. پس چطور برای ما همه چیز زود تکراری میشود؟ توصیفات میان کتاب را رها میکنم و سراغ دیالوگهای اصلی میروم، تک بیت مکرر در ترجیعبند را نمیخوانم، آیهی مکرر در سوره را نمیخوانم، آدمها را بر اساس شباهتهایشان راحت طبقهبندی میکنم، همه چیز به نظر قابل پیشبینی میآید چون اصل بر تکرار است و عادت کردهام. آنقدر ذهن و روحم خسته از پاسخهای غیرمنتظره، امیدهای بیثمر و دوندگیهای بیهوده است که ترجیح دادهام روی هر چه که کمی بوی آشنا و تکرار دارد برچسب «تکراری» بزنم و از آن عبور کنم. اما آنکه اهمیت زندگی را دریابد خوب میداند که تکرار وجود ندارد و هر لحظه، «نو شدن» است. به یاد حرفهایش در روزهای آخر میافتم که میگفت: «از دیدن هر طلوعِ دوباره لذت میبرم، حال که باید بروم همه چیز برایم تازهست، چیزهایی میبینم که قبلا فراموششان کرده بودم». بعد از سالها مداد رنگی خریده بود و نقاشیهای زیبایی میکشید، مثل بچهها از برخورد موج دریا به پاهایش ذوق میکرد...
نیاز دارم بارها بخوانم:
«فَبِأَيِّ ءَالَآءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ
پس كدام يك از نعمتهاى پروردگارتان را تكذيب مىكنيد؟»
ریسمان
