uk
Feedback
ریسمــان‌

ریسمــان‌

Відкрити в Telegram

حرکت فکری‌ست که الهی در صدق باشد و نور✨🌱

Показати більше
422
Підписники
Немає даних24 години
-27 днів
-230 днів
Архів дописів
در خبر از شادی، گره‌گشایی و روح تازه، برایم جای شکی نیست که هر روز خداوند این بشارت را می‌دهد و نشانی در این دو بیت است: به گوشِ هوش نیوش از من و به عشرت کوش که این سخن سَحَر از هاتفم به گوش آمد ز فکرِ تفرقه بازآی تا شوی مجموع به حکمِ آن که چو شد اهرمن سروش آمد» که می‌گوید: به دل گوش بسپار و در شادی بکوش، زیرا وقتی سحر، هنگامه‌ی روشنایی پس از تاریکی را دیدم این الهام به من شد که شادی همچون نور امیدی‌ست که با آن می‌توانی بهتر ببینی و بشنوی. از فکرهای پراکنده و هر چه تو را از یگانه هدفت دور می‌کند پرهیز کن چون شیطان نیز به خاطر همین فکر تفرقه‌افکن محکوم شد و آنگاه که شیطان برود، پیام‌آور الهی می‌آید. در بیت‌های بعدی از سکوتی می‌گوید که به دلیل رضایت، آگاهی به اسرار و حفظ ارزش آن‌هاست. او که گوش دلش هر آنچه را باید، شنیده است دیگر بی‌قرار گفتگو با هر کسی نیست چون هر آنچه را که می‌خواست بداند، دانسته و می‌فهمد که هر کسی تاب و توان شنیدن این دانسته‌ها را ندارد، او از این پس هر چه می‌گوید نه از ریا بلکه گفتگوی خودش است با محبوبش در حالت مستی این دیدار. ریسمان

فال امروز شما غزل شماره ۱۷۵ صبا به تهنيت پير می فروش آمد که موسم طرب و عيش و ناز و نوش آمد هوا مسيح نفس گشت و باد نافه گشای درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد تنور لاله چنان برفروخت باد بهار که غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش آمد به گوش هوش نيوش از من و به عشرت کوش که اين سخن سحر از هاتفم به گوش آمد ز فکر تفرقه بازآی تا شوی مجموع به حکم آن که چو شد اهرمن سروش آمد ز مرغ صبح ندانم که سوسن آزاد چه گوش کرد که با ده زبان خموش آمد چه جای صحبت نامحرم است مجلس انس سر پياله بپوشان که خرقه پوش آمد ز خانقاه به ميخانه می‌رود حافظ مگر ز مستی زهد ريا به هوش آمد #حافظ

در خراباتِ مُغان نورِ خدا می‌بینم این عجب بین که چه نوری ز کجا می‌بینم جلوه بر من مفروش ای مَلِکُ‌الْحاج که تو خانه می‌بینی و
+1
در خراباتِ مُغان نورِ خدا می‌بینم این عجب بین که چه نوری ز کجا می‌بینم جلوه بر من مفروش ای مَلِکُ‌الْحاج که تو خانه می‌بینی و من خانه‌خدا می‌بینم #حافظ ریسمان

می‌گفت نور هر راه مخفی‌ای رو بلده. خودش رو می‌رسونه به خونه‌ت. می‌تابه به عمق زندگی‌ت، به فنجون چای نزدیک ِظهری که با انگشتای بی‌‌رمقت بین دستات گرفتی. نور از روزنه‌های خونه پیداش می‌شه و بی‌دریغ می‌تابه اونم وسط اندوهی که به سوگش نشستی. می‌گفت حالا هی پرده‌هارو بکش و پشت به روشنی‌ها بکن و چشماتو ببند. نور از ناودون به موهات می‌تابه و شونه‌هاتو بغل می‌گیره.

#بیکلام ریسمان

گفت دانستم که زخم دست کیست کو است اصل فتنه‌های تو به تو چونک زخم او است نبود چاره‌ای آنچ او بشکافت نپذیرد رفو از پی این زخم جان نو رسید جان کهنه دست‌ها از خود بشو #مولانا ریسمان

به آتش بازی خیلی علاقه داشتم، به محض اینکه بیکار می‌شدم یک مشت کاغذ برمی‌داشتم و گوشه‌ای از حیاط آتش روشن می‌کردم. یکبار وسط مشق نوشتن، کاغذهایم را بردم روی شعله‌ی گاز گرفتم و راه افتادم بیایم به خواهرم نشان بدهم که شعله به دستم نزدیک شد و کاغذها را انداختم روی موکت. موکت سوخت، تنبیه نشدم ولی خیلی ترسیدم و دیگر حتی نمی‌توانستم کبریت را روشن کنم. مامان و بابا کنارم می‌ایستادند و تشویقم می‌کردند که کبریت را بگیرم دستم و روشن کنم. بالاخره ترسم ریخت. از آن آتش‌بازی هولناک، عبرتی و خاطره‌ی حمایت دلچسب و شجاعت دوباره‌ی تجربه برایم مانده است. زخم‌ها و دردهای بزرگ‌تری را تجربه کردم که درکی تازه از عشق نصیبم کردند پس تجربه‌ی زندگی را هدیه می‌بینم. اما می‌دانم برای همه اینگونه نیست که شمس گفت: «از محلِ زخم‌هایمان نور وارد می‌شود». نمی‌دانم چطور و چه پرده‌هایی مانع تابیدن نور به زخم‌ها شده‌اند؟ آیا هیچ منعکس‌کننده‌ی نوری برایشان نبوده؟ یا به قول حافظ: «میانِ عاشق و معشوق هیچ حائل نیست تو خود حجابِ خودی حافظ از میان برخیز» ✨ إِنِّي وَجَّهۡتُ وَجۡهِيَ ریسمان

-این را که به خودش نگفتی؟ -گفتم. چرا نمی‌بایست بگویم؟ -دلش نشکست؟ -دلی که در نیمه راه وامانده، شکسته به. -این را که دیگر به او نگفتی؟ -همه چیز را گفتم، آنگاه وداع کردیم. *سه دیدار با مردی که از فراسوی باور ما می‌آمد* #نادر_ابراهیمی ریسمان

چه بسا به هنگام‌ها که بی‌هنگام شد و دیگر به کار نیامد و پوسید، و غبار شد و در نبش قبر گذشته‌ها نیز استخوان‌های پوک آن یافته نشد که نشد؛ اما حسرتش ماند که ماند. دیر نباید کرد. این کاروان، معطل من و تو نخواهد شد... *سه دیدار با مردی که از فراسوی باور ما می‌آمد* #نادر‌ابراهیمی ریسمان

امروز فهمیدم دوست ندارم آن کسی را ببینم که وقتی نیازش داشتم تا از غمم برایش بگویم، نبود. چون وقتی می‌بینمش تمام حرف‌هایی که فقط می‌توانستم به او بگویم را به یاد می‌آورم اما من همان موقع قصه و غصه‌ام را خواندم و گلایه‌ام از نبودِ او را هم در همان قصه جا دادم و قصه‌ای جدید شروع کردم که جایی برایش باز نکردم. لذا دردی تازه حس می‌کنم. حرف‌هایی که به موقع گفته نشود از آن آدم، آدمی جدید برایم می‌سازد در صورتی که خودش خبر ندارد و من برایش آدم سابقم. و این یعنی ما از هم خیلی دور شدیم، فاصله‌های پر نشدنی، راه‌های بی‌بازگشت. ریسمان

پیامبر (ص): قَلْبُ المُؤْمِنِ بَينَ إِصْبَعَى الرّحمنِ يُقَلِّبُهُ كَيفَ يَشَاءُ؛ دل مؤمن میان دو انگشت خداوند است و هرگونه که بخواهد آن را دگرگون می‌سازد. منظور از دو انگشت، خوف و‌ رجاء، بیم و امید است. هُوَ ٱلَّذِى يُرِيكُمُ ٱلْبَرْقَ خَوْفًا وَطَمَعًا وَيُنشِئُ ٱلسَّحَابَ ٱلثِّقَالَ او کسی است که برق را به شما نشان می‌دهد، که هم مایه ترس است و هم مایه امید؛ و ابرهای سنگین‌بار ایجاد می‌کند! ✨✨ ریسمان

چشم‌هایم از فقط دیدن خسته شده، کسی هست صدای نگاهم را بشنود؟ با گوش‌هایم فقط نمی‌شنوم، پشت هر کلمه تصاویر و روایتی برایم جان می‌گیرد. این است که گفتن را برایم سخت‌تر کرده است. اینجاست که می‌خواهم چشم ببندم، سکوت کنم و فقط بشنوم تا شاید بتوانم راز این تصاویر و روایت‌های درهم را بهتر دریابم. چه لذّتی دارد شنیدنی که جان خسته و تشنه را می‌شکفد و سبز می‌کند. مولانا لذت شنیدن آسمانی را اینگونه می‌سراید: «مانده شده‌ست گوش من از پی انتظار آن کز طرفی صدای خوش دررسدی ز ناگهان» گوشم به انتظار صدای خوشی مانده است «خوی شده‌ست گوش را گوش ترانه نوش را کو شنود سماع خوش هم ز زمین هم آسمان» گوشم به شنیدن ترانه‌ای خوش از آسمان و زمین نیازمند و وابسته شده است. «فرع سماع آسمان هست سماع این زمین و آنک سماع تن بود فرع سماع عقل و جان» شنیدن زمینی فرع است و شنیدن آسمانی اصل است همانگونه که شنیدن با تن فرع است و شنیدن با عقل و جان اصل است. «نعره رعد را نگر چه اثر است در شجر چند شکوفه و ثمر سر زده اندر آن فغان» ببین صدای رعد و برق چگونه سبب شکوفه و میوه دادن درخت می‌شود. «بانگ رسید در عدم گفت عدم بلی نعم می‌نهم آن طرف قدم تازه و سبز و شادمان» همانگونه که در نیستی فریاد رعد سبب نعمت میوه و سرسبزی شد. در نیستیِ تو هم ندای آسمانی، تو را شادمان می‌کند. «مستمع الست شد پای دوان و مست شد نیست بد او و هست شد لاله و بید و ضیمران» اینگونه شد که از نیست شدن و گوش سپردن، مست و شکوفا شد. ریسمان

تو از اشک‌های من جاری شدی... #بیکلام @Dreaaamlaaand

-کدام دو شمع است که روز، ایستاده روشن و شب، نشسته سوزان، در یادش و نگران؟! -دو چشم افتاده در نگاهِ آشنا و مانده در غربتی ویران ریسمان

تو نطفه بودی خون شدی وانگه چنین موزون شدی سوی من آ ای آدمی تا زینت نیکوتر کنم من غصه را شادی کنم گمراه را هادی کنم من گرگ را یوسف کنم من زهر را شکر کنم ای سردهان ای سردهان بگشاده‌ام زان سر دهان تا هر دهان خشک را جفت لب ساغر کنم ای گلستان ای گلستان از گلستانم گل ستان آن دم که ریحان‌هات را من جفت نیلوفر کنم #مولانا ریسمان

داداشم تعریف می‌کرد که سر جلسه‌ی امتحان نرفته چون نتونسته بخونه و می‌دونسته توقع استاد ازش بالاست. شرم داشته که اعتبارش رو پیش کسیکه دوستش داره و براش احترام قائله از دست بده. منم یکسالی می‌شد که حرم نرفته بودم چون آخرین باری که رفتم حرم امام رضا، از آخرین ملاقات بابا برمی‌گشتیم و به امام رضا گفتم: خدا و خودت و کرم شما... نمی‌تونستم برم و بگم به جای اینکه نگاه کریمانه‌تون رو ببینم، خواسته‌ی خودم رو دیدم و حالم اینه. می‌دونستم که نمره‌ی قبولی ندارم. بارها فرصت رفتن به حرم رو با همین حس از دست دادم. یه روز با خودم گفتم: حالا درسته من پرت افتادم ولی یکی هم نیست دستم رو بکشه ببره، که اینقدر احساس پس‌خوردگی نکنم؟ فرداش بعد از یکسال با تموم مدارک گواهی فوت و انحصار وراثت و...باید می‌رفتم مشهد، فلان اداره‌. به امام رضا گفتم: آخه این چه اومدنیه؟ پارسال اونطوری و امسال با این مدارک به دست؟ کارم زود راه افتاد، رفتم حرم. دیگه تا مشهد رفته بودم، انگار که در کلاس استاد رو باز کرده باشم، نمی‌شد نرم تو که... اعتقاد به اینکه حتما به ضریح برسم ندارم. همیشه ترجیح می‌دادم نزدیک ضریح یه جا واسه نماز و دعا و گفتگو پیدا کنم و همونجا بمونم. اینبار چون توی مسیر کلی زائر پیاده دیدم، دلم خواست به مدل اونا برم توی صف طولانی و شلوغ منتهی به ضریح. مثل مسیر انتظار بود برام. صبر رو دیدم توی پیرزن خمیده‌ای که عصای چوبی نتراشیده به دست و با کمر خمیده، با چهره‌ی شکفته بدون هیچ توقع کمکی جلو می‌رفت، تواضع رو دیدم وقتی که نگاهشون به همدیگه سرد بود ولی نگاهشون به ضریح فرق داشت... هر چی جلوتر می‌رفتم صدای امام رو رساتر می‌شنیدم: «ای تشنگان ای تشنگان امروز سقایی کنم وین خاکدان خشک را جنت کنم کوثر کنم» حس کردم چقدر فقط برای حضور و تنفس توی اتمسفر عشقش دلم تنگ بوده. «من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم...» چطور می‌تونم از نگاهِ حقیرم به پیشگاه چنین عزیزانی نظر کنم وقتی خدا نگرانِ اندوه پیامبرش برای ما شده: «شاید اگر به این سخن ایمان‌نیاورند، خویشتن را به خاطرشان از اندوه هلاک سازی‌.» کهف-۶ «پس مبادا به سبب حسرت‌های (گوناگون‌) بر آنان جانت از کف برود» فاطر-۸ و آنان که «شهید گشته به ظاهر، حیات گشته به غیب...» ریسمان

جواب سوالم تو باشی اگر ز دنیا ندارم سوالی دگر ریسمان

گفتم بدوم تا تو همه فاصله‌ها را تا زودتر از واقعه گویم گله‌ها را چون آیینه پیش تو نشستم که ببینی در من اثر سخت‌ترین زلزله‌ها را پر نقش‌تر از فرش دلم بافته‌ایی نیست از بس که گره زد به گره حوصله‌ها را ما تلخی نه گفتنمان را که چشیدیم وقت است بنوشیم از این پس بله‌ها را بگذار ببینیم بر این جغد نشسته یک بار دگر پر زدن چلچله‌ها را یک بار هم ای عشق من از عقل میندیش بگذار که دل حل بکند مسئله‌ها را #محمد_علی_بهمنی ریسمان

خواستم نمونه‌ای از ″مناظره″ را برای بچه‌ها بگویم، این شعر حافظ را خواندم:«گفتم غم تو دارم، گفتا غمت سرآید گفتم که ماه من شو،
خواستم نمونه‌ای از ″مناظره″ را برای بچه‌ها بگویم، این شعر حافظ را خواندم:«گفتم غم تو دارم، گفتا غمت سرآید گفتم که ماه من شو، گفتا اگر برآید...» همگی متفق‌القول خواستند که شعر را دوباره بخوانم. امروز به مشکلی برخوردم که باز در دلم گفتم:«بابا اگه بودی...» دلم بدجور بهانه می‌گیرد و دلتنگم. همه جوره سعی کردم حواس خودم را پرت کنم. آمدم پای گوشی دنبال لطیفه گشتم تا بفرستم گروه دانش‌آموزانم که بینشان دعوا افتاده تا فضا عوض شود، برای پست‌های تسلیت آقای بهمنی ایموجی گریه گذاشتم، به خبرهای سیاسی واکنش نشان دادم... فایده نداشت، به یاد پرسشی که چند روز پیش دیدم، افتادم:«شما وقتی دلتان مثل گنجشک می‌تپد و آرام نمی‌گیرد، چه می‌کنید؟» با خودم گفتم:از کی اینقدر ترسو، ضعیف و متظاهر شده‌ام؟ چقدر گفتمان‌هایم با بابا را دوست داشتم، وقتی آخر دلداری‌هایش می‌گفت:«توکل کن بر خدا» به دلم می‌نشست. اصلا او باب گفتمان با خدا را برایم باز کرد. دفترچه خاطرات نوجوانی، یادداشت‌های گوشی، کانال خصوصی‌ای که برای خودم می‌نوشتم در تمام لحظاتی که قلبم آرام نمی‌شد در همین گفتمان‌ها آرام گرفته بود. مناظره‌ی شیرینِ من و او... ریسمان