4 846
Підписники
Немає даних24 години
+117 днів
-14430 днів
Архів дописів
4 844
Repost from 𝖭𝖾𝗋á𝗂𝖽𝖺
ترس به تمامِ زندگیاش غلبه کرده بود. لابهلای کلماتش، در عمق وجودش. رگه های سرخِ چشمانش خبر از بیخوابی های طولانی مدت میداد و سکوتش پر از فریاد و پر از اشک بود. خار هایی از کف زمین رویید و پنجره پوشیده شد. دیگر حتی نور ماه هم تاثیری نداشت. اتاق از همیشه سردتر و تاریکتر شد. درد رویید و خون از سکوتِ حنجرهاش سرازیر شد. افکارش همچون هیولای کودکیاش از دیوار ها بیرون میریخت و محاصرهاش میکرد، دستهایی به جسم مچالهی درون اتاق میرسید و ثانیهای بعد، اتاق، جسم بیجانی درخود حمل میکرد. با نامهی اشک خورده در دستانش دوید و به کالبدِ اتاق قدم گذاشت. اتاقی پرشده از بوی نحس و جسمِ بلعیده شده در غبارِ گناه. ساعتِ شکسته و عقربه های خونین. به آغوش کشید، سردیِ جسم را با تمام وجود به آغوش کشید. میکاشت و میبارید و آرزو میکرد ماه بدخلقی نکند. بر عزیز دردانهی کاشته شدهش بتابد و آزادش کند.
