𝐒𝐭𝐫𝐚𝐰𝐛𝐞𝐫𝐫𝐲🍓༄
Відкрити в Telegram
جای اَمنِ من🎠✶ ┈ لینک ناشناس: @straberryediit_bot چنل آرشیو: @strawarchiive
Показати більше843
Підписники
-1324 години
+277 днів
+6330 днів
Архів дописів
842
Repost from ‹ 𝘈𝘯𝘬𝘢🧿𓏲 ִֶָ
🎥آبان :
طبق عادت هر هفتشون ، امیر دست آلما کوچولو رو گرفته بود و اومده بودن پیش آبان؛ تو همون کافه ای که تقریبا یه سالی میشد مالِ خودشون بود ... یا بهتره بگم مالِ آبان. بعد از اون همه ماجرا و سختی ، بالاخره زندگیشون رو به راه شده بود. آلما امسال میرفت کلاس دوم و یه عالمه دوست پیدا کرده بود ، امیر توی یه شرکت استخدام شده بود و آبان هم ... درسته که بعد از فریبرز سخت تونسته بود به زندگی برگرده ولی برگشته بود ، حالش با کافهش و خانوادش خوب بود ، با خنده هاشون اونم میخندید ... تنها چیزی که ذهنش رو بهم میریخت گلهای لالهای بودن که بینام و نشون، درست روز تولدش بهش میرسیدن و هیچ ایدهای نداشت که اونها رو کی میتونه فرستاده باشه؛ اون شبم تولد آبان بود... امیر برای آبان توی کافه یه جشن کوچیک گرفته بود. آلما هم از صبح ذوق داشت و هی میگفت: "مامان، من خودم کیکو انتخاب کردم" آبان با خنده نگاهش میکرد و هر بار که چشمش به امیر میافتاد، لبخند میزد. همهچیز ساده بود، ولی خوب بود. همون زندگی آرومی که بعد از اون همه اتفاق بالاخره ساخته بودن. آخر شب، وقتی همه رفته بودن و کافه تقریباً خلوت شده بود، آبان داشت میزها رو جمع میکرد که صدای زنگِ در اومد. یه پسر جوون با یه دسته بزرگ لاله وارد شد. گفت: "آبان خانوم؟" "بله خودم هستم." گلها رو به سمتش گرفت. "این برای شماست." آبان با تعجب گلها رو گرفت. مثل همیشه هیچ اسمی روی کارت نبود. فقط یه جمله کوتاه: "تولدت مبارک... مثل همیشه." آبان چند ثانیه به کارت خیره موند. بعد سرش رو بالا آورد. "ببخشید... کی فرستاده؟" پیک شونهای بالا انداخت. 'نمیدونم. فقط گفت حتماً امشب به دستتون برسونم." بعد هم رفت. آبان هنوز کنار در وایستاده بود و به لالهها نگاه میکرد. همین که خواست برگرده، یه چیزی گوشه چشمش دید. اون طرف خیابون... یه سایه ایستاده بود؛ یه مرد ... از پشت شیشه کافه، یواشکی داشت آبان رو نگاه میکرد. آبان چند لحظه خیره موند. قلبش یه دفعه شروع کرد تند زدن. در کافه رو باز کرد و دوید بیرون. "آقا!' اون مرد تا آبان رو دید شروع کرد به دویدن. آبان هم دنبالش رفت. "صبر کن!" درست قبل از اینکه اون مرد از پیچ خیابون رد بشه، برای یه لحظه وایستاد. آروم سرش رو برگردوند و ... آبان همونجا خشکش زد ، چشمهاش گرد شد. لبهاش بیاختیار از هم باز موند. اون صورت رو محال بود اشتباه بگیره؛ "فریبرز" آبان حتی نتونست صداش کنه. فریبرز فقط چند ثانیه نگاهش کرد... بعد برگشت و توی تاریکی خیابون ناپدید شد. آبان همونجا موند. نه دنبالش رفت. نه چیزی گفت. فقط اشک از گوشه چشمش پایین اومد. ... دوربین آروم برمیگرده سمت کافه. روی میز، همون دسته لالهها مونده. کنارش کارت کوچیکی افتاده. دوربین نزدیکتر میشه... و برای اولین بار، پایین کارت یه اسم خیلی کوچیک دیده میشه: "فریبرز"
842
با اپیزود جدید اعتراف میکنم فقط میتونم بگم
ستاره بنده ی برگزیده ی خدا بودن چه حسی داره😔
842
با اپیزود جدید اعتراف میکنم فقط میتونم بگم
ستاره بنده ی برگزیده ی خدا بودن چه حسی داره😭😔
