.عقاید یک احمق.
Відкрити в Telegram
صرفاً خاطراتی؛ برای باقی ماندن در گوشهای از ذهن... @Aghayeddyekkahmagh_bot
Показати більшеІран221 874Категорія не вказана
223
Підписники
Немає даних24 години
-37 днів
-1630 днів
Архів дописів
هیچگاه برای پذیرش اشتباه دیر نیست.
پذیرش خطا گاهی محصول فرایند زمان و پختگی است و گاهی در یک لحظه بیداریِ درون اتفاق میافتد؛ لحظهای که با شفافیتِ کامل میبینیم رفتار گذشتهمان در آن بازه زمانی چقدر با حقیقت امروز ما فاصله داشته است.
این پذیرش تجلیِ بارزِ خود آگاهی(Self_awareness)و انعطاف پذیری شناختی(Cognitive_flexibility) است. وقتی بدون مکانیسم های دفاعیِ انکار یا سرزنش های ویرانگر، خطای خود را میپذیریم، در واقع از شفقت به خود بهره میگیریم و به خود اجازه میدهیم از مسیرِ خطا بیاموزیم. این نقطه، آغاز بلوغ هیجانی(Emotional maturity) است؛ جایی که خطا های گذشته دیگر تکرار نمیشوند، بلکه به سنگ بنایی برای انتخاب های آگاهانهتر در آینده تبدیل میگردند.
آن کس که تو را شناخت جان را چه کند! فرزند و عیال و خانمان را چه کند! دیوانه کنی هر دو جهانش بدهی؛ دیوانهٔ تو هر دو جهان را چه کند... ۱۲۸؛مولانا✨
+1
اللّهمَّ صَلِّ عَلی فاطِمَهَ وَ ابیها وَ بَعلِها و بَنیها وَ السِّرِ المُستَودَعِ فیها بِعَددِ ما احْاطَ بِه عِلْمُکَ.
من همانم که درونم هنوز کودک است،اما با ظاهر یک آدم بزرگ، مرا به دنیای بزرگترها فرستادهاند. دنیایی که در آن باید بلد باشی خودت را جمعوجور کنی، بغضت را قورت بدهی و حتی وقتی نمیدانی با اینهمه احساس چه کنی، وانمود کنی همهچیز روبهراه است. من همانم که عاشقم همان که هر وقت آهنگی گوش میدهد، یاد تو میافتد و با خودش میگوید: اَه، باز هم تو؟ انگار قرار نبود هر چیزی در این دنیا راهی به تو داشته باشد، اما تو از میان تمام آهنگها، خیابانها و لحظههای معمولی، به شکلی عجیب خودت را به من میرسانی. من همانم که گاهی بیدلیل لبخند میزند، چون چیزی در گوشهای از ذهنش یاد تو را زنده کرده است همان که هنوز دلش میخواهد از ذوق یک اتفاق کوچک، همهچیز را برای کسی تعریف کند، اما بعد یادش میافتد که بزرگ شده و قرار است بعضی از خوشحالیهایش را هم تنهایی زندگی کند. من همانم که هنوز ته دلش به معجزههای کوچک ایمان دارد به پیامهای ناگهانی، به اتفاقهای پیشبینینشده و به آدمهایی که میتوانند بیآنکه خودشان بدانند، حال یک روز معمولی را عوض کنند.من همانم بزرگ شدهام، اما هنوز دلم کودکانه دوست داشتن را بلد است. هنوز با یک آهنگ دلتنگ میشوم، با یک خاطره لبخند میزنم و گاهی از خودم میپرسم: چطور ممکن است کسی اینهمه در زندگیات حضور داشته باشد، بیآنکه حتی بداند چند بار در روز به یادش میافتی؟ ـ نوشتهای برای عقاید یک احمقتشکر از حوالیِسکوت :)
من همانم که درونم هنوز کودک است،اما با ظاهر یک آدم بزرگ، مرا به دنیای بزرگترها فرستادهاند. دنیایی که در آن باید بلد باشی خودت را جمعوجور کنی، بغضت را قورت بدهی و حتی وقتی نمیدانی با اینهمه احساس چه کنی، وانمود کنی همهچیز روبهراه است. من همانم که عاشقم همان که هر وقت آهنگی گوش میدهد، یاد تو میافتد و با خودش میگوید: اَه، باز هم تو؟ انگار قرار نبود هر چیزی در این دنیا راهی به تو داشته باشد، اما تو از میان تمام آهنگها، خیابانها و لحظههای معمولی، به شکلی عجیب خودت را به من میرسانی. من همانم که گاهی بیدلیل لبخند میزند، چون چیزی در گوشهای از ذهنش یاد تو را زنده کرده است همان که هنوز دلش میخواهد از ذوق یک اتفاق کوچک، همهچیز را برای کسی تعریف کند، اما بعد یادش میافتد که بزرگ شده و قرار است بعضی از خوشحالیهایش را هم تنهایی زندگی کند. من همانم که هنوز ته دلش به معجزههای کوچک ایمان دارد به پیامهای ناگهانی، به اتفاقهای پیشبینینشده و به آدمهایی که میتوانند بیآنکه خودشان بدانند، حال یک روز معمولی را عوض کنند.من همانم بزرگ شدهام، اما هنوز دلم کودکانه دوست داشتن را بلد است. هنوز با یک آهنگ دلتنگ میشوم، با یک خاطره لبخند میزنم و گاهی از خودم میپرسم: چطور ممکن است کسی اینهمه در زندگیات حضور داشته باشد، بیآنکه حتی بداند چند بار در روز به یادش میافتی؟تشکر از حوالیِسکوت :)
من همانم که درونم هنوز کودک است،اما با ظاهر یک آدم بزرگ، مرا به دنیای بزرگترها فرستادهاند. دنیایی که در آن باید بلد باشی خودت را جمعوجور کنی، بغضت را قورت بدهی و حتی وقتی نمیدانی با اینهمه احساس چه کنی، وانمود کنی همهچیز روبهراه است. من همانم که عاشقم همان که هر وقت آهنگی گوش میدهد، یاد تو میافتد و با خودش میگوید: اَه، باز هم تو؟ انگار قرار نبود هر چیزی در این دنیا راهی به تو داشته باشد، اما تو از میان تمام آهنگها، خیابانها و لحظههای معمولی، به شکلی عجیب خودت را به من میرسانی. من همانم که گاهی بیدلیل لبخند میزند، چون چیزی در گوشهای از ذهنش یاد تو را زنده کرده است همان که هنوز دلش میخواهد از ذوق یک اتفاق کوچک، همهچیز را برای کسی تعریف کند، اما بعد یادش میافتد که بزرگ شده و قرار است بعضی از خوشحالیهایش را هم تنهایی زندگی کند. من همانم که هنوز ته دلش به معجزههای کوچک ایمان دارد به پیامهای ناگهانی، به اتفاقهای پیشبینینشده و به آدمهایی که میتوانند بیآنکه خودشان بدانند، حال یک روز معمولی را عوض کنند.من همانم بزرگ شدهام، اما هنوز دلم کودکانه دوست داشتن را بلد است. هنوز با یک آهنگ دلتنگ میشوم، با یک خاطره لبخند میزنم و گاهی از خودم میپرسم: چطور ممکن است کسی اینهمه در زندگیات حضور داشته باشد، بیآنکه حتی بداند چند بار در روز به یادش میافتی؟تشکر از حوالیِ سکوت عزیز :)
پشیمانی، همیشه نه بهخاطر انجام کاری است و نه گفتن سخنی؛ بلکه گاهی پشیمانی از این روست که در لحظهای، از مرز های خود کوتاه آمدیم و اجازه دادیم اتفاقاتی در ذهن و قلبمان رخ دهد که اکنون، ما را مجبور به پذیرشِ خطا و جستجوی راهی برای رهایی از این خیالها کرده است.
در روانشناسی، این همان " خود- خیانتی"( Self_ betrayal) است؛ زمانی که از روی محبت یا برای حفظِ صلح با دیگران، به صلح با خود خیانت میکنیم و ارزش های خود را نادیده میگیریم.
