домЛуны
Відкрити в Telegram
Луна нас сближает каждый день Но прикоснуться не могу. Nilāy : http://t.me/HidenChat_Bot?start=5026016127 Blueman : t.me/HidenChat_Bot?start=5846652642
Показати більшеІран221 078Категорія не вказана
224
Підписники
Немає даних24 години
-77 днів
-1730 днів
Архів дописів
224
Repost from آبیِ خاکستری`
بهخاطر بیار عزیزم،
من مراقب تو بودم؛ حتی زمانهایی که چاقویت را در قلبم فرو میکردی. به دنبال تو بودم، حتی زمانهایی که سخت از من میگریختی. تو را میبخشیدم، حتی در زمانهایی که متأسف نبودی. تو را بیش از خودت میفهمیدم، حتی پیش از آنکه دهان به گفتن باز کنی. بهخاطر بیار که برایت چهها کردم و با من چهها کردی؛ آنگاه میفهمی چرا تو را با این خاطرات رها کردم. میفهمی چرا دیگر نخواستمت و چرا برایم تمام شدی. اما فراموشم نخواهی کرد، چرا که جفای دیگران یادآور محبت من برایت خواهد بود. و عزیزم مردم بیرحماند، بیعاطفه و بیدرکاند پس بسیار یادم خواهی کرد و در تنهاییهایت پشیمان از زخمهایی میشوی که بر من زدی؛ چرا که تو قلبی را هدف گرفتی که خانهی خودت بود.
224
Repost from N/a
من میگفتم تو مرهم دردامی، تو چرا باورت میشد؟!
باعث و بانی دردامو نمیشناختی؟ یجایی توی آینه پیداش نکردی؟
انگار خیلی فرو رفته بودی تو نقشت انقدری که، در آخر تمام ماجرا به من برگشت
224
Repost from نعنـاعِتلـخشـده
به حدی زیبا و قابل لمس نوشتیش که فکر میکنم یکی از ماندگارترین نوشتههات در ذهنم همین بمونه.
خسته نباشی، خیلی دلنشین بود.
224
چند روزی از نبود تو میگذرد، تنها چند روز
چند روز از پاییز و چندین زمستان..
آری طولانی ترینه فصل هایم فصل تو بود؛ نه بهارِ زاد روزت، نه..
بلکه زمستان وجودیِ تو، هرچند گذرا اما که آن دانه های کریستالی نفس از جان من ربودند
یادت کردم تیره ترینم و مدام از خود پرسیدمت
برف آماده و دانه برف من به همراه ندارد؟ در آغوش کدامین نگاه به خاک افتاده؟ تنها چشمان من باب دل رنجورش نبود؟! شاید که گرمای این عشق او را از ماهیتش دور ساخته مگر میشود به سرعت سقوط ستارگانمان دل به فراموشی بسپارد؟!
آخر ای نیلگون ساده!
چه امیدی بر آن تکه سنگ بی رحم داشتی؟ شاید هم سنگی به وجود نداشته، درواقع حسی در میان نبوده، آری
ورنه من به دست خود دلی را را مرهم شدم که متعلق به او بود؛ با زخم هایی از زهر تلخ عشق،
عشقی که تعلقی به خاطر من نداشت!
