uk
Feedback
دکلمه✍️سناریو🎥

دکلمه✍️سناریو🎥

Відкрити в Telegram

♥️سلام خوش آمدید♥️ دکلمه سناریو آواز قدردان حضور گرمتون هستیم🧿

Показати більше
7 273
Підписники
+2024 години
+427 днів
-3130 день
Архів дописів
رعنا چشمهای سبز کشیده داشت؛ از آنها که آدم را محو خودش میکند. سال اول دانشگاه بود و بازار عاشقیها داغ که رعنا بین آنهمه خاطرخواهِ رنگارنگ، دلش را به پسره ی ساکت ته کلاس داد. آن روزها را خوب یادم هست؛ چشمهای سبز رنگش برق میزدند و گونه هایش گل می انداخت؛ عاشق بود.. پسره به معنای واقعی کلمه هیچ چیز نداشت؛ گاهی روزها صبر میکردند که پولشان جمع شود و بروند فلافلیِ پیزوریِ خیابان معلم شام بخورند. سه شنبه به سه شنبه که بلیط های سینما نیم بها میشد، از چهار ساعت قبل کلاس هارا میپیچاندند و میرفتند که بتوانند بلیط گیر بیاورند. پسره خوره ی فیلم و کتاب بود و بعد از آن دست رعنا همیشه یکی از این رمان های پر سر و صدای خارجی می دیدیم؛ آخر هفته ها هم مینشستند توی پارک روبروی دانشکده و کتاب نقد میکردند.. دست فروشی های انقلاب را ماه به ماه میگشتند و آنقدر پیاده گز میکردند که وقتی رعنا برمیگشت پاهایش به ذُق ذُق افتاده بود، اما، برق چشمهایش از بین نمیرفت.. خیلی ها نشستند زیر پای رعنا، از در خوابگا تا خود دانشگاه هرکس که رعنا را میشناخت نصیحتش میکرد. که حیف تو و اینهمه زیبایی نیست که پای این پسره ی آس و پاس هدر برود؟ رعنا زورکی میخندید و توی دلش دلآشوبه میرفت و پشت گوشهایش داغ میشد؛ اما باز هر هفته دلش را برمیداشت و میرفت همان فلافلی پیزوری و چشمهای سبز کشیده ی قشنگش را میدوخت به همان پسره ی آس و پاس ته کلاس و گونه هایش گل می انداخت.. آنوقتها استاد سی و چندساله ای داشتیم که بدجور شیفته ی رعنا بود؛ همان ترمی که رعنا را بی دلیل انداخت تا باز هم مجبور شود درسش را بردارد، خبر شیفتگی اش به کل دانشکده رسید.. استاد سی و چندساله ی شیفته رفت شهرستان خواستگاری رعنا و پسره ی آس و پاس ته کلاس ساکتتر و در خودفرورفته تر عقب نشست.. چشمهای سبز رعنا غمگینتر و غمگینتر شد و حرفها و نصیحتها و توی گوش خواندن ها بیشتر و بیشتر. رعنا بلاخره یک شب باخودش همه چیز را تمام کرد، در را روی خودش بست و صبح که بیرون آمد تصمیمش را گرفته بود.. چشمهای رعنا از آن روز تبدیل به یک جفت چشم معمولی شد که دیگر برق نمیزدند.. چندروز پیش بعد از مدتها رفتم خانه ی رعنا؛ بزرگ و جذاب و چشم نواز. یک سمت خانه اش یک کتاب خانه ی بزرگ بود که همه جور کتابی داخلش پیدا میشد، نو، نه از آن دسته دوم های جلد تاخورده ی دست فروشی های انقلاب. جدیدترین فیلم آمریکایی روی درایوش بود و توی آشپزخانه میگو سخاری درست میکرد. همه وسایل خانه اش برق میزدند؛ جز چشمهاش.. رفتم جلوتر و آرام پرسیدم: "خوبی رعنا؟" چندثانیه نگاهم کرد و بعد خندید.. خنده هایش بوی فلافلهای سوخته ی فلافلیِ پیزوری خیابان معلم را میداد.. چندسال بعد، از طرف بهداشت آمده بودند و فلافلی را بخاطر اینهمه سوختگی و سرطان زا بودن پلمپ کرده بودند.. فلافلی با برق جامانده ی چشمهای خیلی ها برای همیشه بسته شد.. #نازنين_هاتفی 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

من دلم دیگر برای این همه غم ، جا ندارد بیخ گوشم خنده ای از دلخوشی نجوا ندارد تکه های زخمی اش با اشک چشمانم زدم بند خسته ام یارب ! برایم زندگی معنا ندارد می کشم بر دوش خود سنگینیِ بار غمم را  ؛ شانه ام هم طاقتش کم گشته اصلا نا ندارد بارها بر سر شده خاک عزیزانم خدایا ؛ سیرم از این نیمه جانم ارزشی دنیا ندارد بر زمین افتاده ام از روزگار بی مروت ؛ بی سر و سامانی ام را عاشقی رسوا ندارد چون نباشد زندگی سهمم ، کجا باید روم ؟ رنگِ بی رنگی گرفتم قصه ام فردا ندارد زیرِ باران مصیبت ها ببین کِز کرده جانم ؛ شاهراهِ بی کسی های دلم ، زیرا ندارد مثل خاری در بیابان بی نصیب از قطره باران وادیِ غمنامه ی من ساحل و دریا ندارد بس که در طوفان غمها دست و پای دل شکست لمسِ آرامش در این غمخانه هم مأوا ندارد آش ناخورده دهانی سوخته از شادی ام ، دل؛ با خودش هم قهر کرده ، چانهٔ دعوا ندارد مُهر غم خورده به روی سینه ام داغش گران است؛ رفتنم نزدیک باشد ، کوچ جان حاشا ندارد میسپارم بعد از این خود را به دست مرگِ خاموش جسم و روح خسته ام از مردنش پروا ندارد "پونه"ای عریانم از بادِ خزانِ سرد و بی رحم؛ این  بلاتکلیفی ام را ، بوته ی صحرا ندارد افسانه_احمدی_پونه ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ https://t.me/morfin401

. حالا من باید برای چشمهایت “و ان یکاد” بخوانم: “وَ یَقولونَ اِنَّهُ لَمَجنون” مجنون منم این روزها. در میانِ میان وعده های جنون. “وَ ما هُوَ اِلّا ذکرُ لِلعالَمین” مجنونم! مرا وعده دیداری بده در یک صبح به بوسیدن دستهات. حالا من در خانه راه می‌روم و هوایی که تو جا گذاشتی را نفس می‌کشم. آخر کجا روم که یادت نباشد و یادت نیایم؟! پایتخت‌نشینی موهات تا ابد مرا مستاجر طرح لبخندهات تمدید می‌کند. چشمهات هوای خانه را هوایی می‌کند. یادته چه ذوقی می‌کردم وقتی موهاتو می‌بافتم؟ دل گره زده بودم به انتهای بافته‌ی موهات، به سر برگرداندنت، به بوسه‌ای کوتاه، به عمق بی‌پایان شادی چشمهات. الان دیگه حتی دلش رو ندارم بهش فکر کنم. غریبه که نیستی. علی عشقی تا قاتل شدن فاصله ای نداره وقتی حرفِ تو میون باشه. برات نوشته بودم کسانی که به تو فکر، حتی فکر، ببین ! حتی فکررر کرده بودند را سلاخی می کنم. چه قدر دلم میخواست زندگی کنیم. نشد. #سجاد_افشاریان

تو پدر خوبی میشی ...‌ اینو همیشه زری بهم می گفت، زری دختر همسایمون بود... تو همه ی خاله بازی ها من شوهر زری بودم ،  رضا و سارا هم بچه هامون ...همیشه کلی خوراکی از خونه کش می رفتم و میاوردم واسه خاله بازی، ناسلامتی مرد خونه بودم ، زشت بود دست خالی بیام ... یادمه یه‌بار پفک و یخمک و آجیل تو خونه نداشتیم منم قابلمه ی ناهارمون رو بردم واسه زن و بچه م!! وقتی رفتم تو حیاط ،‌زری داشت به بچه ها می گفت سر و صدا نکنید الان باباتون میاد... وقتی زری می گفت باباتون، جوگیر می شدم...‌واسه همین برگشتم تو خونه و از تو یخچال دوغ برداشتم ، آبگوشت بدون دوغ مزه نداشت ... ناهار رو خورده بودیم که مامانم سر رسید ...‌دید جا تره و بچه هم هست ولی آبگوشت نیست که نیست ... یه دمپایی خوردم، دو تا لگد به باسن ، گوشمم یه نیمچه پیچی خورد ...بابام که اومد خونه وقتی شاهکارم رو با پیاز داغ اضافی از مامانم شنید خندید و بهم گفت تو پدر خوبی میشی ، منم ذوق مرگ شدم... اون وقتا مثل الان نبود که بچه ها از آدم بزرگ‌ها بیشتر بدونن ، اون وقتا لک لک ها بچه ها رو از آسمون  میاوردن... ولی یواشکی میاوردن که کسی اونا رو نبینه و بگه اینو‌ بهم بده اینو نده ، سوا کردنی نبود ... ولی من همیشه خوشحال بودم که لک لک بچه رسون منو اینجا گذاشته... یه روز فهمیدم بابام خونه خریده و داریم از اینجا میریم... وقتی به زری گفتم کلی گریه کرد...درد گریه ش بیشتر از همه ی کتک هایی بود که خورده بودم ...منم جوگیر‌، زدم زیر گریه... مرد که گریه نمی کنه دروغ آدم بزرگاست، تو خاله بازی ما مرد هم گریه می کرد... روز آخر هر‌چی پول از بقیه ی خرید ماست و نون و پیاز جمع کرده بودم رو برداشتم و رفتم واسه زری و رضا و سارا یادگاری گرفتم ... واسه زری یه عروسک گرفتم، گفت اسمش رو چی‌بذارم گفتم دریا ،‌ وقتی یادگاری رضا و سارا رو دادم به زری تا به دستشون برسونه واسه آخرین بار بهم گفت تو پدر خوبی میشی ... گذشت و دیگه هیچوقت زری رو ندیدم تا امشب ...‌تو جشن تولد یه رفیقی... خودش بود ،‌ همون چهره فقط قد کشیده بود... رفیقم رو کشیدم کنار و‌گفتم این کیه؟ گفت زری خانوم رو میگی؟ وقتی مهمون داریم میاد کارامون رو انجام میده...آخه شوهرش از داربست افتاده و نمی تونه کار کنه، گفتم بچه هم داره ،‌ گفت تو‌ که فضول نبودی، آره یه دختر داره،  دریا... زدم از خونه بیرون با دو جمله که مدام تو‌ ذهنم تکرار میشه... دریا خانوم لک لک بچه رسون دست خوب کسی سپردتت ... زری زری زری ...نمی دونم من پدر‌خوبی‌میشم‌ یا نه ولی‌ می دونم تو مادر خوبی شدی ... #ناشناس @deltanagi

تو پدر خوبی میشی ...‌ اینو همیشه زری بهم می گفت، زری دختر همسایمون بود... تو همه ی خاله بازی ها من شوهر زری بودم ،  رضا و سارا هم بچه هامون ...همیشه کلی خوراکی از خونه کش می رفتم و میاوردم واسه خاله بازی، ناسلامتی مرد خونه بودم ، زشت بود دست خالی بیام ... یادمه یه‌بار پفک و یخمک و آجیل تو خونه نداشتیم منم قابلمه ی ناهارمون رو بردم واسه زن و بچه م!! وقتی رفتم تو حیاط ،‌زری داشت به بچه ها می گفت سر و صدا نکنید الان باباتون میاد... وقتی زری می گفت باباتون، جوگیر می شدم...‌واسه همین برگشتم تو خونه و از تو یخچال دوغ برداشتم ، آبگوشت بدون دوغ مزه نداشت ... ناهار رو خورده بودیم که مامانم سر رسید ...‌دید جا تره و بچه هم هست ولی آبگوشت نیست که نیست ... یه دمپایی خوردم، دو تا لگد به باسن ، گوشمم یه نیمچه پیچی خورد ...بابام که اومد خونه وقتی شاهکارم رو با پیاز داغ اضافی از مامانم شنید خندید و بهم گفت تو پدر خوبی میشی ، منم ذوق مرگ شدم... اون وقتا مثل الان نبود که بچه ها از آدم بزرگ‌ها بیشتر بدونن ، اون وقتا لک لک ها بچه ها رو از آسمون  میاوردن... ولی یواشکی میاوردن که کسی اونا رو نبینه و بگه اینو‌ بهم بده اینو نده ، سوا کردنی نبود ... ولی من همیشه خوشحال بودم که لک لک بچه رسون منو اینجا گذاشته... یه روز فهمیدم بابام خونه خریده و داریم از اینجا میریم... وقتی به زری گفتم کلی گریه کرد...درد گریه ش بیشتر از همه ی کتک هایی بود که خورده بودم ...منم جوگیر‌، زدم زیر گریه... مرد که گریه نمی کنه دروغ آدم بزرگاست، تو خاله بازی ما مرد هم گریه می کرد... روز آخر هر‌چی پول از بقیه ی خرید ماست و نون و پیاز جمع کرده بودم رو برداشتم و رفتم واسه زری و رضا و سارا یادگاری گرفتم ... واسه زری یه عروسک گرفتم، گفت اسمش رو چی‌بذارم گفتم دریا ،‌ وقتی یادگاری رضا و سارا رو دادم به زری تا به دستشون برسونه واسه آخرین بار بهم گفت تو پدر خوبی میشی ... گذشت و دیگه هیچوقت زری رو ندیدم تا امشب ...‌تو جشن تولد یه رفیقی... خودش بود ،‌ همون چهره فقط قد کشیده بود... رفیقم رو کشیدم کنار و‌گفتم این کیه؟ گفت زری خانوم رو میگی؟ وقتی مهمون داریم میاد کارامون رو انجام میده...آخه شوهرش از داربست افتاده و نمی تونه کار کنه، گفتم بچه هم داره ،‌ گفت تو‌ که فضول نبودی، آره یه دختر داره،  دریا... زدم از خونه بیرون با دو جمله که مدام تو‌ ذهنم تکرار میشه... دریا خانوم لک لک بچه رسون دست خوب کسی سپردتت ... زری زری زری ...نمی دونم من پدر‌خوبی‌میشم‌ یا نه ولی‌ می دونم تو مادر خوبی شدی ... #ناشناس

شاید اگه یه فصل دیگه ای بود شاید اگه برگا صدا نمیداد صدای قلبمو نمیشنیدی عشق به ما اینجوری پا نمیداد  من که میگم درختا عاشق شدن زردی برگها وهوا بهانه است فرقی نداره تو بهار یا پاییز         چتر یه اختراع احمقانه است          پاییز امسالو قدم میزنم تموم شهر وکوچه هاشو با تو خیابونا بلنده خسته میشی از کمدت درآر کتونیاتو قراره باز بخندی کورم کنه برق سفید خنده مرمریت قراره باز دوباره بعد بارون عینکمو پاک کنی با روسریت یکی باید باشه شبا نذاره غصه وتنهایی مزاحمت شه یکی باید باشه برات بیاره مسکناتو اگه لازمت شه یکی باید باشه که قبل خوابت موهای نسکافه ایتو بو کنه بلد باشه دست بکشه رو پلکات بلد باشه چشماتو جادو کنه گفتنیا رو گفتم و شنیدی حالا خودت بشین حساب کتاب کن اگه یه روزی غم اومد سراغت رو قلب ساده منم حساب کن این اولین پاییزه که دارمت خیابونا قراره زیبا بشه باید یه پالتو بخرم تو جیباش دستای کوچک تو هم جا بشه #حامد_عسکری بفرست واسه کسی که عاشقشی

چند قدم پایین تر از نهر کرج زیر ماشین رفت و له شد مش فرج زد از این دنیای پر زحمت به چاک غسل دادند و سپردندش به خاک طبق معمول آمد آنجا دو مَلَک با مداد و کاغذ و چوب و فلک گفت با آن بینوا از روی خشم هر چه میگویم بگو ... گفتا بچشم گفت شغلت چیست؟ گفتا کارمند ساکن تهران ولی اهل مرند گفت خوب چه داری سور و سات از نماز و روزه و خمس و زکات یک به یک نام همه پیغمبران بی‌غلط بشمار که باشی در امان حج واجب گر بجا آورده ای پول آن را از کجا آورده ای ؟ نامۀ اعمال گر باشد سیاه میکنم من روزگارت را تباه مش فرج از جا کمی جنبید و گفت کم به گوش من بگو حرفای مفت من کجا وقت عبادت داشتم کی مجال قُرب و طاعت داشتم نصف عمرم در اداره شد تلف نصف آن‌هم شد تلف در توی صف از برای روغن و صابون و نفت آبرویم در میان خلق رفت در اطاقی خیس منزل داشتم فکر صاحبخانه در دل داشتم روزه گر سی روز بوده برقرار من تمام عمر بودم روزه دار این مرا برنامۀ هر روزه بود کی دگر وقت نماز و روزه بود مرحمت فرما بیا روی زمین چند روزی در کنار ما خوش نشین تا فراموشت شود لطف خدا میشوی اهـل جـهنم عـیـن ما گر تو می‌بودی به جای این حقیر کفر میگفتی دمــادم ای نکیر نامه‌ای داد و فرستادش بهشت در میان نامه فقط این را نوشت حامل این نامه قبل از مرگ خویش سوخته سالها در آتش پیش پیش ... #محمد_قربانی

Repost from دل‌خط
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄ گاهی هم باعثِ لبخندش شدم… همین برایم کافی‌ست که بی‌دلیل زندگی نکرده‌ام. 🖤 بعضی آدم‌ها تمام سهمشان از دنیا همین است… این‌که بی‌آنکه کسی بفهمد، دلیلِ آرامشِ یک نفر باشند. نه نامی بماند، نه عکسی، نه یادی… فقط یک لبخند که روزی روی لب‌های کسی نشسته باشد. من هیچ‌وقت دنبالِ ماندن در حافظه‌ی آدم‌ها نبودم. فقط دلم می‌خواست وقتی دنیا از همه طرف به قلبِ کسی هجوم می‌آورد، من دلیلِ چند ثانیه آرام گرفتنش باشم. اگر روزی میانِ شلوغیِ زندگی بی‌اختیار لبخند زدی… اگر کسی پرسید «چرا؟» و خودت هم دلیلش را یادت نیامد… شاید سال‌ها قبل کسی تمامِ دلش را خرجِ خندیدنت کرده باشد. بعضی آدم‌ها بی‌صدا عاشق می‌شوند. بی‌صدا دعا می‌کنند. بی‌صدا دل می‌بندند. و بی‌صدا از زندگیِ آدم‌ها کنار می‌روند. اما… اثرِ دوست داشتنشان سال‌ها روی قلبِ آدم باقی می‌ماند. من اگر چیزی از این دنیا بخواهم، نه ثروت است، نه شهرت، نه ماندنِ نامم… فقط روزی اگر از کنارِ خاطره‌هایم گذشتی، با خودت بگویی: «خوشحالم که یک روز چنین آدمی در زندگی‌ام بود…» همین… همین برایم از تمامِ دنیا بیشتر ارزش دارد. چون آدم گاهی نه با سال‌هایی که زندگی کرده، بلکه با لبخندهایی که روی لبِ دیگران نشانده، جاودانه می‌شود. و اگر روزی تمامِ ردّ پایم از این دنیا پاک شد… امیدوارم در گوشه‌ای از قلبِ یک نفر هنوز لبخندی به یادگار مانده باشد. آن وقت… با خیالِ راحت چشم‌هایم را می‌بندم… چون می‌دانم بیهوده از این دنیا عبور نکرده‌ام. ✍️. #مـاکان ┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄

♾♾❣️♾♾

Repost from N/a
🤝🤝🤝🤝🤝🤝🤝 ٰ     🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 https://t.me/morfinmuzic1200      🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 برای تویی که قوی هستی🎁💜

رعنا چشمهای سبز کشیده داشت؛ از آنها که آدم را محو خودش میکند. سال اول دانشگاه بود و بازار عاشقیها داغ که رعنا بین آنهمه خاطرخواهِ رنگارنگ، دلش را به پسره ی ساکت ته کلاس داد. آن روزها را خوب یادم هست؛ چشمهای سبز رنگش برق میزدند و گونه هایش گل می انداخت؛ عاشق بود.. پسره به معنای واقعی کلمه هیچ چیز نداشت؛ گاهی روزها صبر میکردند که پولشان جمع شود و بروند فلافلیِ پیزوریِ خیابان معلم شام بخورند. سه شنبه به سه شنبه که بلیط های سینما نیم بها میشد، از چهار ساعت قبل کلاس هارا میپیچاندند و میرفتند که بتوانند بلیط گیر بیاورند. پسره خوره ی فیلم و کتاب بود و بعد از آن دست رعنا همیشه یکی از این رمان های پر سر و صدای خارجی می دیدیم؛ آخر هفته ها هم مینشستند توی پارک روبروی دانشکده و کتاب نقد میکردند.. دست فروشی های انقلاب را ماه به ماه میگشتند و آنقدر پیاده گز میکردند که وقتی رعنا برمیگشت پاهایش به ذُق ذُق افتاده بود، اما، برق چشمهایش از بین نمیرفت.. خیلی ها نشستند زیر پای رعنا، از در خوابگا تا خود دانشگاه هرکس که رعنا را میشناخت نصیحتش میکرد. که حیف تو و اینهمه زیبایی نیست که پای این پسره ی آس و پاس هدر برود؟ رعنا زورکی میخندید و توی دلش دلآشوبه میرفت و پشت گوشهایش داغ میشد؛ اما باز هر هفته دلش را برمیداشت و میرفت همان فلافلی پیزوری و چشمهای سبز کشیده ی قشنگش را میدوخت به همان پسره ی آس و پاس ته کلاس و گونه هایش گل می انداخت.. آنوقتها استاد سی و چندساله ای داشتیم که بدجور شیفته ی رعنا بود؛ همان ترمی که رعنا را بی دلیل انداخت تا باز هم مجبور شود درسش را بردارد، خبر شیفتگی اش به کل دانشکده رسید.. استاد سی و چندساله ی شیفته رفت شهرستان خواستگاری رعنا و پسره ی آس و پاس ته کلاس ساکتتر و در خودفرورفته تر عقب نشست.. چشمهای سبز رعنا غمگینتر و غمگینتر شد و حرفها و نصیحتها و توی گوش خواندن ها بیشتر و بیشتر. رعنا بلاخره یک شب باخودش همه چیز را تمام کرد، در را روی خودش بست و صبح که بیرون آمد تصمیمش را گرفته بود.. چشمهای رعنا از آن روز تبدیل به یک جفت چشم معمولی شد که دیگر برق نمیزدند.. چندروز پیش بعد از مدتها رفتم خانه ی رعنا؛ بزرگ و جذاب و چشم نواز. یک سمت خانه اش یک کتاب خانه ی بزرگ بود که همه جور کتابی داخلش پیدا میشد، نو، نه از آن دسته دوم های جلد تاخورده ی دست فروشی های انقلاب. جدیدترین فیلم آمریکایی روی درایوش بود و توی آشپزخانه میگو سخاری درست میکرد. همه وسایل خانه اش برق میزدند؛ جز چشمهاش.. رفتم جلوتر و آرام پرسیدم: "خوبی رعنا؟" چندثانیه نگاهم کرد و بعد خندید.. خنده هایش بوی فلافلهای سوخته ی فلافلیِ پیزوری خیابان معلم را میداد.. چندسال بعد، از طرف بهداشت آمده بودند و فلافلی را بخاطر اینهمه سوختگی و سرطان زا بودن پلمپ کرده بودند.. فلافلی با برق جامانده ی چشمهای خیلی ها برای همیشه بسته شد.. #نازنين_هاتفی

🤍    چه داری میکنی اینگونه مستی پا نمی گیرد    کمی پر تر کن این ته استکان ما را نمی گیرد    سبک دستی نکن ساقی غم صد ساله ای دارم    نریزی بار غم ها را کسی از ما نمی گیرد    خودم در خواب دیدم بعد چندین قرن بی شاعر    کسی جز من سبو از دست مولانا نمی گیرد    بخور! کفاره ی بد مستی ات با من مسلمانا    که بی ما رحمت و بخشندگی  معنا نمی گیرد    بیا دیوانگی پیشه کنیم و عاشقی زیرا    دل دیوانه‌ها  از غصهء  فردا  نمی گیرد    به روح  حضرت خیام سوگند آخرش هیچ است    کمی پر تر کن این ته استکان ما را نمی گیرد   
#احمد_جم 🎙#نوید_خانجانی
بی من تو چگونه ای ندانم ...؟ اما من ، بی تو در آتشم خدا داند و من #رهی_معیری
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

🎩 #دکلمه 🎩 زیاد فکر کردن، آرام‌ترین خودکشی دنیاست. نه طنابی دور گردنم هست، نه قرصی توی لیوان، نه تیغی کنار دست، اما دارم میمیرم هر شب، بی‌صدا، بی‌هیاهو، با لبخند خسته‌ای که فقط برای فریب اطرافمه. من هر شب مغزم رو می‌خورم، با دستای خودم، با چنگال خاطرات، با قاشق اضطراب، با چاقوی سکوت. تکه‌تکه می‌کنم هر فکری رو که نمی‌خوام، ولی نمی‌تونم ازش فرار کنم. یه چرخه‌ست، لعنتی‌ترین چرخه‌ی عالم، شروع می‌شه با یه فکر کوچیک و تموم می‌شه با یه کابوس بزرگ. صبحا که بیدار می‌شم، انگار یه جسد متحرکم. پلکام بازن، ولی روحم بیدار نیست. نه امیدی هست، نه هدفی، فقط یه سایه‌ام از آدمی که یه زمانی بود. کسی نمی‌فهمه شب‌ها کجا می‌رم، کسی نمی‌پرسه مغزم چه جهنمیه، همه فقط ظاهر رو می‌بینن؛ لباس تمیز، حرف‌های معمولی، یه لبخند معمولی، و فکر می‌کنن حالم خوبه. اما من، هر شب توی ذهنم قدم می‌زنم، توی کوچه‌پس‌کوچه‌های تاریک حافظه‌ام ، با باری که هر روز سنگین‌تر می‌شه، با بغضی که هیچ‌وقت نمی‌ترکه. می‌خندم، ولی اون خنده واقعیه؟ نه... فقط یه نقابه. یه ماسک که از ترس قضاوت، از ترس طرد شدن، سال‌هاست رو صورتمه. دلم می‌خواد یکی فقط یه بار، یه بار بیاد و بپرسه: واقعاً خوبی؟ نه از روی تعارف، نه از روی وظیفه، از ته دل. چون دیگه خسته‌ام از نقش بازی کردن. خسته‌ام از این‌که وانمود کنم قوی‌ام، در حالی که دارم هر شب توی خودم فرو می‌ریزم. شب‌ها، وقتی همه خوابن، من بیدارم، و مغزم از همیشه بلندتر فکر می‌کنه. فکر می‌کنم به چیزهایی که از دست دادم، به فرصت‌هایی که حروم شدن، به آدم‌هایی که رفتن، به خودم... به خودی که دیگه نمی‌شناسم. گاهی به آسمون خیره می‌شم، به ستاره‌هایی که برام بی‌معنی شدن، و با خودم زمزمه می‌کنم: "کاش فردا نیاد... کاش این آخرین شب باشه..." ولی فردا میاد. همیشه میاد. لعنتی‌ترین چیز اینه که فردا همیشه میاد. و من، باز هم، باز هم، با همون مغز خسته، با همون روح خالی، با همون تن زخمی، بیدار می‌شم. میرم سر کار، یا بین آدم‌ها راه میرم ، می‌خندم، شوخی می‌کنم، اما تهِ تهِ دلم می‌دونم... دارم هر روز بیشتر از قبل میمیرم، بی‌سر و صدا، ذره ذره، بی‌هیچ اثری.🙂 #مجتبی_قطب_زاده 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

Repost from دل‌خط
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄ آخرین پیام من به تو… ❤️ اگر روزی دیگر خبری از من نشد، اگر روزی سکوت جای تمام حرف‌هایم را گرفت، بدان که چیزی از دوست داشتنت کم نشده بود. فقط بعضی آدم‌ها گاهی خسته می‌شوند از جنگیدن برای چیزی که فقط یک نفر برای نگه داشتنش تلاش می‌کند. ممنونم… برای تمام لبخندهایی که بی‌خبر روی لب‌هایم نشاندی. برای تمام شب‌هایی که با فکر تو خواب به چشم‌هایم آمد. برای تمام روزهایی که دنیا با بودنِ تو قشنگ‌تر به نظر می‌رسید. ممنونم برای تمام خاطراتی که حتی اگر بخواهم فراموششان کنم، راهِ قلبم را بلدند. اگر جایی ناخواسته دلت را شکستم، اگر حرفی زدم که آزارت داد، اگر در دوست داشتنت کم آوردم، مرا ببخش. باور کن تمام آنچه داشتم همین قلب بود و آن را بی‌هیچ حساب و کتابی به تو سپرده بودم. دوست داشتنت زیباترین اتفاقِ زندگی من بود، حتی اگر آخرینش هم باشد. تو را نه برای داشتن، که برای دوست داشتن دوست داشتم. و بعضی عشق‌ها حتی اگر به پایان برسند، از قلب آدم نمی‌روند. فقط شکلِ بودنشان عوض می‌شود. شاید از کنار هم بودن به دلتنگی تبدیل شوند، اما هرگز به فراموشی نه. اگر روزی در شلوغیِ این دنیا نامم را شنیدی، لبخند بزن. یادِ آدمی بیفت که تمامِ وجودش برای خوشحال دیدنت کافی بود. و اگر روزی دلت برایم تنگ شد، بدان جایی در این دنیا قلبی بود که صادقانه تو را دوست داشت. آخرین پیام من به تو… مراقبِ خودت باش. مراقبِ لبخندت، رویاهات، و قلبت باش. دنیا همیشه با آدم‌های خوب مهربان نیست. و در آخر… اگر قرار باشد روزی دوباره همدیگر را ببینیم، امیدوارم آن روز هیچ حسرتی بین ما نباشد. و اگر قرار نیست دیگر همدیگر را ببینیم… بگذار آخرین جمله‌ام همان اولین حقیقت باشد: من… واقعاً دوستت داشتم. ❤️ ✍️. #مـاکان ┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄

Repost from N/a
تـــو قند کنار چای تلـــــخ منـــی☯️🩷 #شب_بخیــــــر«»

#حضرت_مادر سلام مامان!... خووبی؟! حالت خوبه؟ ماماان؟ باهام قهر کردی؟! دیگه دوستم نداری؟ چرا دیگه به خوابم نمیای؟ ماماان ... من به امید دیدن خوابت میخوابما وگرنه منکه شبا خواب ندارم... مامان.. اینجا.. تو این دنیا ادما بد شدن مامان سنگ میزنن؛ دلم برای بودنت پر میکشه برای عطر تنت ؛برای زنگ صدات؛برای لالاییات؛برای بغلت مامااااااان.... منکه اینارو ندارم حداقل دیدن خوابتو ازم نگیر .... میدونی هوا که سرد میشه میگم یعنی مامانم سردش نیست؟ هوا که تاریک میشه میگم نکنه مامانم بترسه از تاریکی هوا که گرم میشه میگم مامانم طاقت گرما نداره زیراون همه خاک....... بارون که میاد میگم نکنه بارون زیاد شه خیس بشی اونجا....! میگم مامان اونجا خونت قشنگه؟ بهت خوش میگذره؟ دورت شلوغه؟ باکی حرف میزنی مامان؟ اخه.. اخه خونه ما تورو نداره تورو کم داره که صدات کنم بگم مااماان بگی جااان مااامااان.... اخه بی تو من خوشی ندارم دورم خلوته بی تو کسیو جز قاب عکست ندارم حرف بزنم باهاش مامااان.... اصلا همه باشن مگه تو میشن برای من؟ نه ... نه مامان تو این سالها هیچکی نیومد جات . هیچکی تونشد برام.... میگم حالا که پیش خدایی. حرفای منو بهش بگو مامان... بگو دلم از دنیا و ادماش گرفته ؛بگو تو این دنیا خیلی تنهام ... بگو خدا چرا مامانمو بردی نگفتی  به اغوش کی پناه ببرم؟ نگفتی برای کی درد دل کنم ؟ اصلا مگه تو جای چند نفر گرفته بودی مامان؟! به خدا بگو دنیات ته نامردیه.... به خدا بگو من باهاش قهرم اخه هرشب از دلتنگیام میگم ولی باز صبح بیدار میشم میگم مامان نیستی بگی جانم من دیوونه شدم . خودت ارومم کن بیا به خوابم ... اصلا زنده شو من حالیم نیست !!! در بزن بیا خونمون ... خونه  رو برات چراغونی میکنم مامان فقط بیا ... میدونم نمیای ... اما من مامان میخوام ..... باشه اصلا نیا خب؟ ولی باهام قهر نکنیا من و عکست رفیق شدیم. .... مامان ... مامان قشنگم که سهمم ازتو یه سنگ سرد شده. من هرجا باشم. پیش هرکی باشم داغ تو توی سینه منه......... شب بخیر فرشته اسمونی من شب بخیر حضرت مادر🖤 منتظرتم امشب.. کلی حرف دارم دیر نکنیا..... شب بخیر.... #سپیده_زاهدی

🤍 خلاصه تر بکن ای مرگ داستانم را که خسته تر نکنم گوش دوستانم را تمام طول شب از شوق گریه می کردم چگونه شرح دهم حال توآمانم را ؟ چقدر دوره کنم خویش را ؟  برای خدا به روز بعد میانداز امتحانم را برای سوختن من جرقه ای کافی ست به اشتباه مباد آن که دودمانم را چنان بسوز که دودم به چشم کس نرود به گریه باز میانداز آسمانم را خسیس نیستم اما : به اهل ذوق ببخش غزل غزل ، همه ی یاد و یادمانم را به شیوه ای که خلاف آمدی در آن باشد شبیه بوسه گرفتن- بگیر جانم را تو مرگ نیستی -آغاز تازه ها هستی بیا که با تو بیاغازم آن جهانم را
#محمدعلی_بهمنی

قلم خسته ✍️ سحر گاه ✍️ کاغذ افتاده از نفس ✍️ قلم خسته از راه ✍️ روی میز چوبی پایه شکسته ✍️ جثه ای ولو بر روی میز ✍️ که از شام
قلم خسته ✍️ سحر گاه ✍️ کاغذ افتاده از نفس ✍️ قلم خسته از راه ✍️ روی میز چوبی پایه شکسته ✍️ جثه ای ولو بر روی میز ✍️ که از شامگاه ✍️ نام تو را قلم می زد ✍️ 14 تیر ماه روز قلم بر اهالی قلم اللخصوص بانو سپیده زاهدی مبارک تیم مدیریت چنل دکلمه و سناریو 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

وقتی از کسی که دوستش دارم دورم مثل پرنده کوچکی که از سوز  سرمای دی در خودش فشرده میشود دلم در ازدحام دلتنگی مچاله میشود و بغض شبیه پیچکهای سراسیمه از سینه ام به سمت گلویم بالا می اید  وحزن تمام وجودم را تسخیر میکند نمیدانم اگر اندوه این ابتلای عجیب  همراه با کلمات به سطرهای نحیفم سرایت نمیکرد  سرخ  غروب کدام پسین الگن مرا از پای در می اورد هر شعر من زوزه  گرگ جفت از دست داده اییست که شبهای ماه تا سحرگاه تا مجاورت مرگ زجه میزند اگر  فقط کمی مبتلا شده باشید می توانید از گوشه های خلوت شعرهایم اواز محزون بنان وقتی الهه نازش را تصنیف میکند به وضوح بشنوید وقتی از کسی که دوستش دارم دورم دلم دانه بلوطی میشود که روزی می ترکد و از جوانه اهسته اش درخت تناوری خواهد ایستاد که در سایه اش چوپان غمگینی دل کوچکش را در انحنای جان نی لبکی خواهد نواخت واین سحر عاشقانه تا ابد ادامه می یابد #سعید_انصاریان @deltanagi