دکلمه✍️سناریو🎥
Відкрити в Telegram
♥️سلام خوش آمدید♥️ دکلمه سناریو آواز قدردان حضور گرمتون هستیم🧿
Показати більше7 303
Підписники
+1124 години
+667 днів
+1630 день
Архів дописів
7 304
🪄تایم شعرودلکمه🪄
بنام حضرت دوست
که هر چه داریم از اوست
با لطف صدای تو غزل می چسبد
چون صبح که شیر با عسل میچسبد
با صدای تو تمامی دیالوگها ی تنهایی
به عاشقانهای خاص بدل میشود
💎•🎸شـعـر 🎧🎙️
💎•🎸 دکـلـمـه 🎧🎙️
💎•🎸آواز🎧🎙️
🦋ܢܚ݅ܩߊ ܣܩܢ ܥعوتید ⛏➖➖
مجری تایم: جناب مجتبی مجیدی @MojtabaMSMF
🔠🔠🔠🔠🔠🔠🔠
🔠🔠🔠🔠🔠🔠
➖➖➖➖➖➖➖
◀️▶️◀️▶️◀️▶️◀️▶️◀️▶️
ثبت نوبت:جناب سام @SJ29SZ69
🌺🌺🌺🌺🍁🍁🍁🌺🌺🌺🌺
⏰ 🔢🔢❎🔢🔢
❤️دوستان خودتون رو دعوت کنید ❤️
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
7 304
📘 #شعر 📘
چه بارانی زده امشب دوباره پشت این شیشه
غمی را که میان سینه دارم ، بسته از ریشه
چنان حال و هوای کوچه تلخ از لمس باران شد
کنارش درد تنهایی من در سینه چندان شد
غروبی تلخ و یک جمعه پراست از خاطرش اینجا
به ناگه رعد و برقی زد زمین این خسته ی رسوا
مرا غرق صدایش کرده باران امشب از مستی
شدم ساقی میان سایه های کوچه بن بستی
من اورا در کنار خود تصور می کنم شاید
به گوشش نغمهٔ باران رسد یا نامه اش آید
نگاهم کرده میخندد و دنیایم بهشتی شد
هوایم از هوای عشق او اردیبهشتی شد
چراغی میشود روشن شبی با شور وشعر و نور
دلم با لمس رویا میشود از ناخوشی ها دور
برایم از گذشته قصه میگوید و میخندم
دلش را بر دلم با شعرهای تازه می بندم
چکاندم واژه ها را بر لبش مَستند انگاری
ننوشیده غزل ها از زبانم میشود جاری
چه فرقی دارد اصلا در کنارش زنده یا مرده
غزل یا مثنوی باشد ، وَ یا یک شعر پژمرده
سرانگشتان باران می خورد بر شیشه های شب
هوایی میکند لب را ببوسم گونه را از تب
کشانده تا خیابان نگاهش پای قلبم را
صدایی از پس دیوار این غمخانهٔ تنها
نشسته موج گیسویم به روی شانه های خیس
به گوشم می رسد از دورها گاهی صدای هیس
مرا تا دشت گندمزار و"پونه"می کشد بویش
شتابان می شوم در زیر باران با هیاهویش
#افسانه_احمدی_پونه
─┅─═ঊঈ🍃🌸🍃ঊঈ═─┅─
#شماره_ثبت۱۳۸۶۴۰
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 304
Repost from N/a
با من بمان..
برای اشکِ شوقِ لحظه ی وصال..🫂
برای جبران تمام روزهای فراق..♥️
.
ٰ 🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿
https://t.me/morfinmuzic1200
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿
7 304
🪩 دکلمــــه 🪩
موهاش رو که شونه کرد اومد کنارم نشست
گفتم نمی خوابی؟
نگام کرد
چیزی نگفت
گفتم چیزی شده؟
بازم نگاه کرد
ولی سرد بود
تنم یخ کرد انگار
گفتم باهام حرف نمی زنی؟
همونجور که نشسته بود،نگاهش رو ازم دزدید و به آینه روبروی تخت خیره شد.
بلند شدم نشستم
چراغ بالای تخت روشن کردم
نور بیشتر شد و چشماش رو بست
ولی نمی دونم چرا از چشماش اشک ریخت رو گونه هاش
انگار جمع شده بود و منتظر پلک زدن بود
نگران شدم
گفتم چی شده؟
چرا گریه می کنی؟
بازم چیزی نگفت
گفتم دارم دق می کنم
خب حرف بزن بفهمم چی شده
از روی کمد کنار تخت،یه دفتر و یه خودکار برداشت
شروع کرد نوشتن.....
خیره شدم به دستای ظریف و لرزونش
انگار خودکار رو به زور گرفته بود
گاهی یه قطره اشک می ریخت رو کاغذ و جوهر خودکار رو پخش می کرد
مات و مبهوت به کاغذش و خودش نگاه می کردم و میخواستم بدونم ته این قصه چیه
چی داره می نویسه
نگاهش رو از کاغذ دزدید
به خودش نگاه کرد تو آینه
حتی یه لحظه هم،نه به حرفم گوش داد،
نه نگاهم کرد
دستم رو بردم بالا
اومدم صورتش رو لمس کنم
اومدم دست بکشم رو گونه هاش
اشکش رو پاک کنم
ولی
ولی
کسی نبود
رویا دیده بودم انگار
هیچکس نبود
سپیده زده بود تو آسمون
خیره شدم به آینه
موهای ژولیده خودم بود و چهره ی عبوس و خواب آلودم
خیره شدم به کمد کنار تخت
یه دفتر بود
و یه خودکار بین صفحاتش
از جا بلند شدم
رفتم سمت کمد
دفتر رو برداشتم
صفحه ای که خودکار بینش جامونده بود رو باز کردم
هیچی نبود
سپید
سپید
مثل آسمون سپیده دم صبح
مثل رد مه صبح انگار یه چیزی بود اما خالی...
هیچکس هیچی ننوشته بود رو این صفحه....
حالا منم که باید بفهمم کی بود؟
چرا اشک ریخت؟
چی نوشت؟
چرا رفت؟؟؟؟
#سهراب
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 304
🇮🇷 #شعر 🇮🇷
دستمو بالا گرفتم ، تو ضیافت اسیری
تا تو ، تا آخر دنیا ، سرتو بالا بگیری
دستمو بالا گرفتم ، تا تو قلبت پا بگیرم
تا ببینی با چه عشقی ، این شکستو می پذیرم
تو یه طوفان ، من جزیره ، من ناپلئون ، تو دزیره
جز تو کی میتونست از من ، همه دنیا رو بگیره
نقطه ی تسلیم محضم ، نقطه ی آرامشم بود
اسمتو زمزمه کردم ، این تمام شورشم بود
تو هوای تو که باشم ، صاحب کل زمینم
من همه دنیامو دادم ، زیر چتر تو بشینم
شوق تسلیم تو بودن ، لحظه لحظه تو تنم بود
بهترین تصویر عمرم ، عکس زانو زدنم بود
#روزبه_بمانی
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 304
بیشتر چیزایی که نگرانشون بودیم، هیچوقت اتفاق نیفتادن.
انرژی امروزت رو برای «اگهها» هدر نده ♥️
صبــــحتون بخیر 💐
7 304
🔮 #دکلمه 🔮
یه شب تاریک رفت!!!
اصلا فکر نکرد که تاریکه و من ازتاریکی میترسم!!!
رفت !حتی برنگشت نگام کنه ببینه چرا ساکتم .. من از رفتنش زبونم قفل شد من حتی نمیتونستم حرف بزنم بگم نرو!!!!!
بگم تاریکی میبینی ؟منو تنها نذار ...
نتونستم به زبون بیارم قدم بعدی برندار ولی .....
ولی رفت جون منم باخودش برد!!
یه شب که ستاره ای تو آسمون نبود رفت!
اون شب صبح نمیشد انگار ماه به خورشید گفته بود طلوع نکن. اخه ماه توی آسمون تو دیگه چرا؟ تو که دیدی رفت خودتم رفتی پشت ابرا و آسمون و زمین دلگیر شد
اون شبی که رفت روزش قول موندن داده بود قول بهم رسیدن داده بود قول آغوششو داده بود....!!!!
اصلا همه ی حرفاش بکنار؛ قولاش؛
چطوری دلش اومد دل کسیو بشکنه که تو قلبش خونه ساخته بود براش
چطوری دلش اومد یه شبه بزنه همه چیو خراب کنه؟
میگم مگه خدا تو همه چیو از اون بالا نمیبینی؟ هواست نیست؟ قربونت برم
چرا کاری نکردی که بمونه تو که دیدی خداااااا.....
تو که دیدی شب و روزم شده
تو که دیدی قرارم شده
تو که دیدی زنجیرش شدم
چرا جلوی رفتنش نگرفتی؟
اصلا تو که میدونستی میخواد بره
چرا آوردیش؟ چرا مهرشو انداختی تو زندگیم؟ چرا کاری کردی باور کنم عشقشو؟
الان یقه تورو بگیرم خدا؟!!!
به کی بگم؟
کجا بگم؟
از شب رفتنش کجا گله کنم؟
خودش که رفت!! من موندم با یه عالمه خاطره ...
قلب و جونمو برد....
روحم ساکته بیصداست.. فقط نگاه میکنه
من از سکوت قلبم میترسم من از تاریکی میترسم من از تنهایی میترسم
از خودم دارم میترسم
کاش اون شب در گوشت گفته بودم که تو ضربان قلب منی اگه بری قلبم کار نمیکنه اما گوش نکردی و رفتی و همه چیو باخودت بردی
کاش منم میبردی
من و با روح ساکتم تنها گذاشتی
من از بعد میترسم نکنه یه شب. روحم بغضش بترکه و شروع کنه به کشتاررر!!!
شب بدی بود خیلی بد؛؛؛؛ نیمه ی جونم رفت .... تاریک شد. سکوت شد و صبح نشد..!
#سپیده_زاهدی
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 304
#شعر
سرد است دستانم کجا گُمکردهای من را
یخ میزند قلبم... کجایی عشقِ بیپروا؟
دارم وصیّتنامهام را با دلی پُر درد
امشب برایت مینویسم در اتاقی سرد
من سالها تنهایتنها در فراموشی
باریدهام بر بالشم از بیهمآغوشی
دیوانهام، مستم، غمانگیزم، پریشانم
من رعد و برقم... انفجارِ بغضِ بارانم
من نسخهای از دکتری دیوانه هستم که
با دردِ بیدرمان و الکل مست مستم که
سر میکشد بطریِ مشروبم مرا هر شب
میپرسم از خود: جان نَکَندی مستِ لامذهب؟!
زُل میزنم به قاب عکست روی دیوارم
دارم تجاوز میکنم به ذهنِ بیمارم...
من آخرین مَردَم که قبلاز مُردَنش مُرده!
مَردی که هر روز از تو، از عشقت رکب خورده
دیر آمدی! اینجا فقط خاکسترم مانده
مُشتی خیال از من فقط در بسترم مانده
جان دادهام در حسرتِ یکلحظهی دیدار
جانکندنم را هم ندیدی زیر این آوار
در زیر آواری سراسر بغض و دلتنگی
راحت گذشتی از کنارم با دلی سنگی
پروانهات هی دستوپا زد سالها در تور
دیر آمدی... حالا که من خوابیدهام در گور
حتّی اگر میآمد این شعرم به چشمانت
من شهریارت میشدم! جانم به قربانت!
✍ #مهدی_خدا_بخش
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 304
💎 #دکلمه 💎
تمـاشـا کردنـش برام تفـریح شـده بـود
می تونسـتم ساعتهـا صنـدلی بـذارم
بشیـنم یه گوشـه فقط نـگاش کنم
خصـوصا وقـتایی که حـواسش نبـود
یا موقعـی که خـواب بـود
اونقـدر بـرام مقـدس بـود که
یه لحظه ناراحتیـش
حالمـو بـد میـکرد
به قـدری دوستـش داشـتم که
به خاطـرش حاضـر بـودم
جونمـو بدم
توضیـحِ حـس و حالم
در قالب کلمـات برام سـخته
دلـم انـگار لبـریـز بـود از عشـقش
باهـاش سـرشـار بودم از زنـدگی
روز به روز علاقـه م بهـش
بیشـتر و بیشـتر میشـد
دوسـت داشـتم ببـرمش
بـه همـه ی فامیـل و دوست و آشـنا
نشـونش بـدم و بـگم :
ایـن آدم عشـق منـه
دلش برای مـن می تپـه
برای مـن میخنـده
برای مـن دلتنـگ میشـه
توی سـرم خیلی فـکر بـود که
بایـد ، با اون انجامـش میدادم
دلـم میخواسـت باهـاش سفـر کنـم
بـاهش ســلفی بگیـرم
بـاهاش ... باهـاش زنـدگی کنم ...
تـوی رویـاهای خـودم بـودم
و باهـاش آرزوها داشــتم
که فهمیـدم دیگه
کنـارِ مـن خوشحال نیست
دیـگه بـرای مـن وقـت نمیـذاره
دیـگه بـرای من نمیخنـده
احسـاس کردم
تنـش بـوی رفتـن میـده
بـوی نمـوندن
بـوی بی مهــری
بـوی جـدایی
یک شبـه
کاخ رویـاهام تـوی سـرم آوار شـد
از درون هـزار تیـکه شـدم
نمیخواسـتم رفتـنشو بـاور کنـم
دلـم میخواسـت فقط
یه کابـوس باشـه
وقتـی وحشتـزده بیـدار میشـم
اون بغـلم کنـه و بـگه
نتــرس مـن پیشـتم ...
امـا اون رفتــه بود
و من از کابـوس هـای هر شـب
بیـدار میشـم و با تاخیـر کوتاهی
دوبـاره مستقیـما
وارد کابـوس بعـدی میشـم
و باز ، کابـوس بعـدی ...!!
#ژیلا_معصومی
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 304
عمو زنجیر باف
عمــو زنجیـر بــاف بـه زنجیرت دیگـه ننـاز
دیگـه از خــاطـره هـای بچـگی قصه نسـاز
تلخیــای روزگـار به دردامـون اضـــافـه کرد
مـا که بـاختیم تو بساز با زنجیرت عمری دراز
هـر چـه بـافتی برامـون حلقهِ دارمون شده
روز مــا رنگ همین شبهــای تـارمـون شده
گرم زنجیـر تـو بودیم که هـوا طــوفـان شد
چش وا کردیم و دیدیم تنهـایی یارمون شده
هر چه دستامون و محکم گـره کردیم وا نشیم
هر چه چرخیدیم نشستیم پا شدیم که تانشیم
زورِ دستـامـون به حلقه هـای زنجیــر نرسید
روی دستــامـون زدن تـا که بیفتیم پـا نشیم
دونـه دونـه حلقه هاش از همدیگه بـاز شدن
دور شـدن و هـر کدوم نغمه ی یک ساز شدن
چَنتا عاشق چنَتا رسوا ،چنتا هم بی خـونِمون
حلقـه هــای زنجیــرت حکـایت و راز شـدن
دیگه هیشکی واسمون ،سخــاوت سایه نشد
یــا اقلا دو سـه روزی مثــل همســایه نشد
آغــوشا فقط واسه گـرفتن جـون بـود و بس
هیچ خمیــری بیخـودی فتیـر بی مـایه نشد
چشمامون از همدیگه دور شد و رفت تا آسمون
قلبامون از تنهـایی شد جنس بـرگـای خــزون
کارامــون درهـم و بـرهم زندگیمـون پُـر درد
بـاهم و بی هم شدیم بی همدم و نام و نشون
جــای خنده رو لبـامـون گـریه هـا بـار میشد
جــای آشتی کینه ها رو قلبامون هـوار میشد
تـوی دستـامون و رو زبـونـامون به جـای گل
درد و نفـرت می نشست و زخمیِ خـار میشد
سنگ دشمنی سـرامـون و بـه آسـونی شکوند
دیو و دد شدیم با هم کسی روحرفش نمیموند
خیلـی راحت زیــر حــرفـا زیـر قـولا میـزدیم
دیگه هیشکی بعد اون قصه ی زنجیـرو نخوند
زنجیـرت پـوسیده بود یا دلامون تـرسیده بود
شــاید از بخت بد اون دیوِ سیـاه رسیـده بود
زنجیـرو بافتی و پشت کـوهت انداختی عمـو
رنگ و رومـون تـو سیـاهیِ شبـا پــریده بود
عمـو زنجیــر بــاف زنجیـرت از هـم پاره شد
زنجیـرت پــوسیـد و چرخ و فلکت آواره شد
حلقه هاش زنگ زده بود یکی یکی پرت شدیم
دیـو قصه دروغـاش پشت هم و دوبـاره شد
کاش میشد یه زنجیـر دیگه ببافی عمو جـون
زنجیـری که همه رو بیــاری تـوی خــونمون
قلبـا زخمی دستامــون خـالـی از آرزو شـده
کاش میشد یه دنیای دیگه بسـازی عمو جون
#افسانه_احمدی_پونه🖋🖋
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 304
💢 #دکلمه 💢
راستش
بازم
الان به سرم زد
حال و هوای همون کافه
یادته ؟
همون کافهی دنج و آروم
که اولین بار تو رو
اونجا دیدمت ؟
تو پشت یه میز
با دوستات نشسته بودی و
من تا وارد کافه شدم
از کنارت رد شدم بوی عطرت
داشت منو دیونه میکرد
منم درست سر به هواییم
گل کرد
و زیر چشمی ریز بهت نگاه میکردم
یه مرد جووون خوش تیپ و خوش چهره
به نظر میرسیدی
با یه صدای گرم و
مردونه
سفارش قهوه دادی
آخ من دوست داشتم جای اون فنجون قهوه باشم که نزدیک لبهات میشد
و گرمای قهوه ای که
همرنگ چشمای مردونت بود
توی دلم به خودم میگفتم
یعنی میشه قسمت من یکی مثل تو بشه ؟
بوی عطری که به لباست زده بودی
منو بدجوری وسوسه کرده بود
که دیگه طاقت نیاوردم
و اومدم به بهونه ی اینکه ببخشید
آقا این عطری که زدید
به لباستون
میشه بگید اسمش چیه ؟
آخه خیلی خوش عطر و خوش بو هست
که تو هم با اون صدای جذاب مردونت
گفتی
بله خواهش میکنم
اسمش ......
حالا بماند
وای
چه صدایی داشتی لعنتی
منکه قلبم داشت از توی سینم کنده میشد برات
ماتم برده بود به صورتت و محو لبات شده بودم
که هی پرسیدید خانوم حالتون خوبه ؟
خانوم خانوم با شمام
انگار مسخت شده بودم نه انگار گم شده بودم توی صدات چشمات
وای خدا
به خودم اومدم
گفتم بله بله نه یعنی بله خوبم
و با یه تشکر رفتم
پشت میزم نشستم
اما هم تو و هم من تمام مدتی که توی کافه بودیم
حواسمون بهم بود
که چند دقیقه ی بعدش دوستت گفت
رامین بریم ؟؟؟
تو هم با یه نگاه به من
گفتی بریم
پس اسمت رامین بود
خدای من انگار دلم با بلند شدنت
و رفتنت از جاش کنده شد و
من روزهای بعدش برای دیدنت هر روز میومدم همون کافه
تا تو رو ببینم
اما دیگه خبری از اومدنت نشد
و من دیونه انگار دنیا برام
تلخ شده بود و
غیر قابل تحمل ........
دنیام روی سرم خراب شده بود
ایکاش یکبار دیگه تو رو میدیدم
فقط یک بار دیگه
#راحمه
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 304
حضرت عشق را گفتم خانهی دل ویران کن
الساعه ویران کرد و گفت دل پشیمان کن
گفتم بزن نیشتر بیشتر که خوشترم میآید
خنجر زد و زخمی شدم ، گفت فکر نان کن
گفتم هر چه توانی کن ، رحم نمیخواهم
شمشیر کشید و نیمم کرد ، گفت کتمان کن
دلم خونین شد و عاشق شدم بیشتر
گفتم نه ، جان و دل را خونفشان کن
میان انبوه لالهها مُثلهام کرد و رها
گفت ، بیش از این پیش مرو ، امتنان کن
گفتم ، نیمه رها مکن کارم که تشنهام هنوز
در این مسلخ کارم تمام و کارستان کن
گفت دیوانهای تو ، دیوانهام کردی ، مکن بیشتر
گفتم ، دیوانهتر از من کسی گر هست نمایان کن
مجنون را آوردند و جولان داد اما شد خجل
حضرت عشق گفتش لنگ بینداز و آویزان کن
#سپهر
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 304
دلتنگی 💔
دوری…
یه جور عجیبی قشنگه وقتی پای تو وسط باشه.
نه اینکه آسون باشه—نه…
ولی همین که دلم برای تو تنگ میشه،
همین که اسم تو میاد و یههو
قلبم از خواب میپره،
میفهمم هنوز
یه چیزی توی این دنیا هست
که میارزه آدم بهخاطرش زندگی کنه.
میدونی دلبر؟
دلتنگیات شبیه نسیمِ آرومی ه
که بیخبر میاد،
میخزونه خودش رو لای موهام،
بعد میذاره میره…
اما ردّشو جا میذاره
جایی نزدیکِ قلبم.
گاهی چشمهامو میبندم
و تصور میکنم این فاصله
یه پل کوتاهه بین من و تو…
پلِ کوچکی که فقط
یه لبخندِ تو بسه
تا همهش زیر پام جمع بشه.
دلم برات تنگه…
ولی نه از اون دلتنگیا که آدمو خسته کنه.
از اون دلتنگیای قشنگ،
که هرچی بیشتر میشه
آدم بیشتر میفهمه
چقدر دوست داشتنِ تو
به دلش میاد.
گاهی فکر میکنم
اگه میتونستم
دستمو از فاصلهها رد کنم
میذاشتم روی گونهت
و آروم میگفتم:
"ببین…
حتی دوری هم نتونست
قشنگی تو رو از دلم پاک کنه."
این پاییز…
با همهی برگای زردش،
با همهی بادهای سردش…
یهجوری زیباتر شده،
چون هر غروب که میرسه
اسم تو
مثل یه چراغ کوچکی
توی دلم روشن میشه.
و من…
با همهی دلتنگیا
با همهی فاصلهها
هنوزم
به قشنگیِ رسیدنِ دوبارهمون ایمان دارم.
#علیرضاسوئدی
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 304
♠️ #شعر ♠️
پشت فـرمان سمـت تهران بین راه
دختـری هم پشت فرمان عیـن ماه
آمـد از نزدیک من سبــقت گـــرفت
چشـمکی با خنده زد ماندم شِـگِفت
لب تـکان داد و ندانسـتم چه گفت
شیـشه بالا بود و گوشم بد شِــنُفت
خواستـم دانـم چه گفت آن مـاه رو
سرعت افــــزودم رسیـــدم رو بـرو
گفتـم ای بانـو چه گفتـی نازنیــــن
با اشـــارت وُ لبـــان بوسـه چیـــــن
گفـت میــگوییــم که نازش را نــده
دنـــده را بــالا برو گـــازش بــــده
من ســزاوارم به نـازت ای جــوان
نه چُنــان ماشیــن و یا امثـــــال آن
پس اگـــر داری ز من این طاعتــی
پُشـت من آ وُ بیـــافزا ســـرعتـــی
خـط سبقت سرعت کم اشتــباسـت
جاده آزاد است و آن سرعت خطاسـت
رفــت و امـا انـدکـــی با فـاصــــله
پشــت سر میرفتم و با حــوصــــله
فاصـله بین دو ماشـین شـد زیـــاد
چشـمک و لبخـند او آمــد به یــــاد
دکمه ی ســـرعت زدم آزاد شــــد
سـرعتم بیش از صـد و هفتاد شــــد
از کنـارش رد شــدم گفتـا کــجااااا
من نگفتــم که بـرو گفتـــم بیــــــاا
دیدم او هم پا به گازش را نهــــاد
پشـت سـر آمد کمی سرعت زیــــاد
بعد یک ساعت که رفتم بی خبـــر
دیگر او را من ندیدم پشـت ســــر
راه خــود میـرفتـم و در فکــــر او
زمــزمـه میــکردم امــــا ذکــــــر او
با خــودم گفتــم بمـانــم یک کمــی
تا ببــــینم رفتــنش را یـک دمــــی
در کنـــار جــاده مـانـــدم انتــظار
دیـدم آن با معـرفت هم زد کنـــار
گفتـم اینـجا خط پایان اســت و ما
هر کــدام از ما رهـــی اما جــــدا
تا شنیـد این حرف نا مطلــوب من
در سکـوتی رفت و محروم از ســخن
پیش من آمـــد چنــان با اعتـــداد
هر چـه پرسیــدم جوابم را نــــداد
بهــر بـدرود آن نــگاه و دســــت او
دیــدم اشــکی در نــگاه مســـت او
در عجب ماندم لبش چون گل شکُفت
پس چرا رفت و خدا حافظ نگفت
رفت و آنگه پشت فرمانش نشـست
ناگهان دیدم که بغضش را شکست
گفت اینک ره به پایانـش رسیــد ؟
چشم تو این اشک چشمانم ندید ؟
بشنــو اینــک ایــن صـدای پُـر ز آه
بی وفایــــی و رفیــــق نیـــــمه راه
ره درازی بـود و پایانــش چـــه زود
ای که کاش این ره به پایانـش نبــود
یا کـه من هـرگـــز نمیـدیـدم تو را
یا رهــا هـرگـــــز نمیـــکردی مــــرا
حرف او سنگــین شد بر قلــب زار
در گلـــو بغضـی و قلـــبم بی قـــــرار
گفتم این جمـله ، ولی با آه ســـــوز
رد پایی مانــده در این دل هـــــنوز
گر چه یارم مهـــربان با من نبـــــود
یاد او دردی بــه دردم را فـــــزود
یک نــگاهی رو بـه هــم کردیم و گفـت
کاش گوشت حرف من را می شنُـفت
شیــــشه بالا نیـــست اینــک بی وفـا
خاطــرت بسپـــار ، بد کـــردی جفـــا
ســر به زیـر آوردم و بــی اختیـــار
اشـک چشـم آمـد چو بـاران بهـــار
لرزه افتـاد ایـن صدایـم گفتــم این
دسـت حق پشت و پناهـت نازنـــین
دیگـــر او رفـت و چنـان با دلهـــره
خاطـــرم دارم هنـــوز آن خاطــــره
😔😔😔😔😔
بارالاها جـــاده ها را بــی خطـــــر
بیــش گــردان و چنــین نوع ســــــفر
#یوسف_رحمانی
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 304
صبح را در سبد سبز سلام آوردم
باده ی مهر به این شرب مدام آوردم
تا دعایت ڪنم و خیر طلب ڪرده ز دوست
مرغ آمینِ دلم را سر بام آوردم
صبح سه شنبه تون بخیرو نیکی🎙🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401
7 304
#شعر
سرد است دستانم کجا گُمکردهای من را
یخ میزند قلبم... کجایی عشقِ بیپروا؟
دارم وصیّتنامهام را با دلی پُر درد
امشب برایت مینویسم در اتاقی سرد
من سالها تنهایتنها در فراموشی
باریدهام بر بالشم از بیهمآغوشی
دیوانهام، مستم، غمانگیزم، پریشانم
من رعد و برقم... انفجارِ بغضِ بارانم
من نسخهای از دکتری دیوانه هستم که
با دردِ بیدرمان و الکل مست مستم که
سر میکشد بطریِ مشروبم مرا هر شب
میپرسم از خود: جان نَکَندی مستِ لامذهب؟!
زُل میزنم به قاب عکست روی دیوارم
دارم تجاوز میکنم به ذهنِ بیمارم...
من آخرین مَردَم که قبلاز مُردَنش مُرده!
مَردی که هر روز از تو، از عشقت رکب خورده
دیر آمدی! اینجا فقط خاکسترم مانده
مُشتی خیال از من فقط در بسترم مانده
جان دادهام در حسرتِ یکلحظهی دیدار
جانکندنم را هم ندیدی زیر این آوار
در زیر آواری سراسر بغض و دلتنگی
راحت گذشتی از کنارم با دلی سنگی
پروانهات هی دستوپا زد سالها در تور
دیر آمدی... حالا که من خوابیدهام در گور
حتّی اگر میآمد این شعرم به چشمانت
من شهریارت میشدم! جانم به قربانت!
✍ #مهدی_خدا_بخش
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 304
رفقای جان سلام💐💐
کم کاری میکنید تو ری اکشنا
ادمینای ما زحمت میکشند پست براتون میذارند
بهمون روحیه بدید با ری اکشناتون
💐💐💐
